یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یکشنبه های گلپسر

تصمیم گرفتم که یکشنبه ها در اختیار گلپسر باشم. روزهای ذوج که مدرسه فوتبال میره و بهتره بعدش استراحت و بازیش رو داشته باشه و بقیه روزها هم که سه شنبه و پنجشنبه باشه و البته یکشنبه، که قرعه به تام یکشنبه افتاد. روز از ساعت 10 شروع شد با هم رفتیم شرکت. منشی بداخلاق بود و من اصلاً نپرسیدم چی شده چون سالها قبل که گلپسر میومد شرکت همبازیش منشی بود ولی امروز.... همبازیش خودم شدم! کمی با تبلتش بازی کرد و چند بازی جدید نصب کرد و بعد هم با لپتاپ من کلی بازی کرد. Need for Speed. The Run .

یک موتور سواری نیم ساعته به اصرار گلپسر اونم جلو بشینه و تند بریم و ناهار و بعد هم خرید کفش و خونه. تو خونه داشت از بازی کردن و توپ بازی اینکه مامانش میخواد براش موتور بخره و من گفتم نه الان سن و سالش به موتور نمیخوره میگفت که من بهش گفتم تو خیلی پسر خوشبختی هستی. هر چی بخوای داری. یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت مامان که ندارم!!


چند ثانیه ای هنگ کردم و جواب دادم که: کی میگه مامان نداری؟! مامان هم داری.

اینجا نیست که!

خوب اینجا نباشه. ولی مهم اینه که داری. هر وقت هم بخوای میبینیش. اون میاد پیشت یا تو میری پیشش.

ولی وقتی تو ازدواج کنی دیگه اون مامانم نیست که. زن تو میشه مامانم!

اولاً که مامانت همیشه مامانت ه و دوماً من هیچ وقت قرار نیست ازدواج کنم. اینطوری دو تایی بیشتر خوش میگذره. اگه مامانت بود میگفت این چه کفشیه خریدی؟ چرا سوار موتور شدی؟ چرا چرا چرا؟!! دو تایی با هم خیلی بهتره!


اینها رو که گفتم دیگه چیزی نگفت و چند دقیقه بعد اون رفت ادامه بازی و من ....


آخر شب کلی شارژ بود و حسابی بهش خوش گذشته بود. چند بار هم صدای خنده هاش رو شنیدم! یادم نمیاد آخرین بار کی صدای بلند خندیدنش رو شنیده بودم!!

دوست حرص خورنده!

یه وقتهایی دلت میخواد بشینی کنار دست دوستت و باهاش درد دل کنی. از روزت و روزگارت بگی و اون بشنوه. بشنوه و برات یه چایی بریزه یا یک لیوان آب و بهت بگه باز هم بگو.

بگو و خودت رو خالی کن. نه برای اینکه راهنماییت کنه یا بهت بگه کجای کار رو اشتباه کردی و کجار کار رو نه. نه برای اینکه حرص بخوره چون دوستت داره و راه کار بهت نشون بده. نه. برای اینها نه. فقط برای اینکه گوش کنه به حرفت. فقط برای اینکه بهت بگه تنها نیستی و اون تا ابد حاضره به حرفهات گوش کنه. فقط برای اینکه تو اون رو داری و دوست داری اون حرفهات و درد دلت رو بشنوه.

بشنوه از اینکه داره بهت بی انصافی میشه. بشنوه از اینکه داره بهت بی انصافی میشه. حواسم هست که دوبار نوشتم. دو بار و سه بار و ده بار هم بنویسم باز هم کمه چون داره و دارن بهم بی انصافی میکنند.

حالا اگه دوستت بگه اینکار رو بکن و اون کار رو نکن و تو گوش نکنی، دفعه بعد بهت میگه دیگه به من چیزی نگو. چون حرص میخورم از دستت.

ولی بعضی وقتها دلت میخواد که یک گوش حرفهات رو بشنوه و دهان هم چیزی نگه جز دلداری!

دوستی این نیست که حتی اگه به دوستت بگی فلان کار رو نکن و کرد، بهش بگی گند زدی. دوستی اینه که بگی خوب اشکال نداره، یه راهی پیدا میکنیم که جمعش کنیم.

.............

پ ن: از کلمه عزیزم بدم میاد! آلرژی پیدا کردم بهش. کامنتهایی که عزیزم توش باشه تایید نمیشه!!

ساحل دور است!

حساس شدم.

اینطوری نبودم.

حساس شدیم.

اینطوری نبودیم.

همه ما.

همه حساس شدیم و کمی هم عصبی.

چی شده؟

چرا همه؟

-----------

گر حال تو همچون من آشفته خراب است،

گر خواهش دلهای من و تو، بی حساب است،

ای وای به حال هر دو ما، ای وای به حال هر دو ما.

----------

روزهایی سپری شد. نه چندان زیاد. ولی نمیدونم ده روز یا شاید هم بیشتر گذشت.

بشتر

دو هفته

دو هفته گذشت و من در تلاش برای وفق دادن خودم با شرایط جدید، کمی موفق و کمی هم نا موفق.

بگذار اینجا خودم باشم.

بگذار بگم.

بگم که هنوز نتونستم. فکر میکردم راحت تر از این حرفها باشه. اما نبود. نیست.

چون حساس شدیم!

برای اینکه ترسم بریزه و مجبور بشم با شرایط روبرو بشم، پریدم توی دریا و شروع کردم به دست و پا زدن.

الان رو نمیگم.

از همون اول ماجرا رو میگم.

ماجرای طلاق منظورمه.

پریدم.

اولش نه، ولی آخرش یهو چشمهام و بستم و نفس گرفتم و به سمت ساحل پریدم و شروع کردم به پا زدن.

فارق از اینکه عمق چقدره و من بلدم یا نه، فقط و فقط به پشتوانه اینکه ساحل جلومه و میتونم تا اونجا شنا کنم، پریدم.

اولش خوب بود.

ولی....

کمی که پیش رفتم احساس کردم پاها و دستهام نمیکشن.

من آدم تنبلی هستم شاید.

ورزشکار نیستم قطعاً.

یک مسیر 200 متری رو شروع کرده بودم به شنا کردن.

دریا، از دور اصلاً بزرگ و ترسناک نمیاد. ولی اون مسیری که من داشتم شنا میکردم خیلی بیشتر از بزرگترین استخرهایی بود که شنا کرده بودم.

یه جایی اون وسطها، شاید همین وسطهایی که الان هستم، دیگه پا نزدم، دست هم، رفتم زیر آب، خسته بودم، خسته، چشمهام رو باز کردم. کف دریا رو نمیدیدم، کف دریا رو نمیبینم.

تسلیم شدم. تسلیم مرگ. هر چه بادا باد.

ولی یهو، یه چیزی بهم گفت باز میتونی. ادامه بده. ادامه دادم. خیلی ها از من ضعیفتر بودند و ادامه داده بودند. پس من هم باید میتونستم.

اون روز رو میگم. اون روز ادامه دادم و رسیدم به ساحل.

اما حالا، نمیدونم، باید بتونم، ولی....

ولی نداره.

چرا داره.

ولی

ولی

ولی حساس شدم

حساس شدیم

ضعیف

کلی فشار روی من بوده تو این سالها.

ساحل هم نزدیکه.

ولی....


مرد جدا شده!

زندان بان برای همیشه از زندان رفت.

سالها بود که از واژه زندان بان استفاده نکرده بودم. دقیقاً بعد از اینکه یادایام قدیمی توسط وجه خانم مارپل زندان بان کشف شد و اونجا تعطیل شد، منم با تکیه کلام های اون وبلاگ خداحافظی کردم تا این یکی رو در امان نگه دارم.

آری، رفت. برای همیشه. البته تو این همه سال محصول مشترکی بین زندانی و زندان بان بوجود اومده و بزرگ شده که بهش میگم گلپسر. گلپسر باعث خواهد شد تا زنده ام زندان بان را در حاشیه ای از زندگی ام نگه دارم.


یادمه وقتی اسرای جنگ ایران و عراق ازاد میشدند مدتی در قرنتینه نگه داری میشدند. چرا؟ دلیلش چیزی نبود جز اینکه اونها باید با شرایط جدید خودشون رو وفق میدادند و از نظر مریضی های احتمالی مداوا میشدند. چرا مریضی؟ چون شرایط اسارت بسیار سخت و دشوار بود برای اسرای عزیزمون.


زندانی هم بعد از 12 سال تحمل حبس قطعاً آسیبهایی دیده که باید درمان بشه.

خودم میدونم.

یک ترس تمام وجودم رو میگیره گاهی. خوب فکر نمیکنم و خوب هم عمل نمیکنم.

زندانی سابق که الان دیگه آزاده، چیزی نیست جز یک مریض.

بعضی ها درک میکنند و کمک میکنند به درمان و بعضی ها نادیده میگیرند و بعضی ها نمک میریزند به زخمهای باز.

آلپرازالوم و شراب و خواب هم کمکی نمیکنه و مسکنی بیش نیستند. درمان را باید شروع کرد. خودم کاملاً میبینم که خوب نیستم.


برنامه چیه؟ راه درمان چیه؟ الان باید چیکار کنم؟ اولویتهام چیه؟ کار درست کدومه و کار اشتباه کدومه؟

با عوض کردن اسمها توی تلفن شروع کردم.

پاک کردن عکسها از فیسبوک.

رسیدگی به ماشینی که ماههاست داره میگه به دادم برس.

و اما خونه. با یاد گرفتن جای چیزها توی خانه. تمیز کردن حمام و توالت. تمرین آشپزی.

خرید برای خونه

یادآوری سطل زباله و شوتینگ.

اتاق گلپسر.

کشوها و کمدها.

گلدونها.

و و و

اینها ربطی به درمان من دارند؟

نه!

برای درمان خودم باید چکار کنم؟

باید تسلیم بشم در برابر مشاور؟

بگم چشم. هر چی تو میگی درسته؟

یا بگم نه! من انقلاب کردم برای ارمانهای خودم. من بهای آزادی رو پرداخت کردم که خودم باشم.

مشاور درست میگه. من مشکل دارم. اما من سالهای درد زندان رو تحمل نکردم که باز هم خودم برای خودم زندان بسازم.

اربابی نیست. اما من عادت کردم که خودم ارباب خودم باشم. خودم برای خودم امر و نهی کنم. امر و نهی هایی که سالها اذیتم کردند.

عمری رو در امید اینکه روزی آزادی رو به دست بیارم و برم و داد بزنم من آزادم سر کردم. یک عمر.

تقریباً یک سوم از زندگیم. رفت. تمام شد. یک سومی که بهترین سالها بود.

حالا به اون روز رسیدم.

آزادم.

اما.... خوب حالا چی؟

چرا اینجا نشستم؟

چرا نمیرم داد بزنم و بگم من آزادم؟!!!

چرا خودم رو میخ کردم به این صندلی؟

چرا نمیرم جایی که هیچ کس نیست؟

و داد نمیزنم من آزادم؟!!!

این روزها چندین بار شنیدم که دیو دو سر اون زندگی من بودم! زندان بان من بودم و فکر میکردم زندانی ام!

واقعاً من زندان بان بودم و فکر میکردم زندانی ام؟

همش دلم میگیره! همش تنم اسیره!

جرات ندارم.

جرات ندارم بگم این حق منه.

جرات ندارم از آزادیی که خریدم استفاده کنم!

شاید هم حق ندارم.

شاید هم هنوز آزاد نیستم.

هنوز باور نکردم آزادم.


از همه این بندهایی که هنوز خودم رو باهاشون بستم که بگذرم، من از همسر سابقم جدا شدم و الان یک مرد مجرد که نه، یک مرد جدا شده هستم!

و یک پدر، پدری که باید گلپسر رو تربیت کنه و بزرگش کنه.


هفت تیر

کابوس دوازده ساله ساعت 7 امشب به پایان خواهد رسید و بیداری و آزادی در انتظار من است.نه خوشحالم و نه ناراحت. کرخت و بی حس. منگ. آنقدر منگم که یادم نمیاد کی خوابیدم و از کی کابوس وحشتناک شروع شده و از کی تپشهای قلب من تند تند شد تا شاید از خواب بیدار شوم و از کی امید بیداری را از دست داده بودم و قلبم کندتر از همیشه میزد و نفسم کند تر از همیشه شد و از کی مسیر بیداری زندگی من نمایان شد و از کی امیدوار شدم برای بیداری.


هفتم تیر ماه 1393 تاریخی شناسنامه ای در زندگی من خواهد شد و هفت تیر را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.آزادی ام پیشاپیش مبارک


مسیر آزادی زندگی من از هفت تیر میگذرد!




تاریخهای ماندگار

یه سری از تاریخها شناسنامه ای هستند. ثبت میشن تا یادمون بمونه.

مثل تولد

ازدواج

تولد فرزند

مرگ

و طلاق!

یه سری از تاریخها هم هستند که ثبت میشن اما نه در شناسنامه. در ذهن. تاریخهای پر رنگی که خیلی عمیق توی کاغذهای ذهنمون ثبت میشن.

بعضی ها بخاطر خوبی اون تاریخ ها و بعضی هم آنقدر بد هستند که با ثبتشون قسمتی از کاغذ ذهن رو پاره میکنند.

مثل کودک بازیگوشی که خودکار رو گرفته دستش و محکم روی یک کاغذ چیزی رو مینویسه.

این روزها تاریخهای زیادی داره توی کاغذهای ذهن من ثبت میشه و من هنوز نمیدونم پررنگ بودن اونها از خوشحالیه یا از ناراحتی.

12 سال که چه عرض کنم. به قول مشاوری که فرم ها رو پر کرده بود و منشی آقای رییس، نزدیک به 13 سال!

حالا اون از کجا میدونست که این داستان نزدیک به 13 ساله که داره همراه من میاد، و تا آخر عمرم هم همراهم خواهد آمد، کسی نمیداند!!!

روزهای پر تنشی که هر روزش به اندازه یک سال داره میگذره.

هر قدر هم سعی کنی خودت رو محکم نگه داری و خم به ابرو نیاری، تا چشمت به خودت توی آینه می افته، میفهمی که تلاش بیهوده بوده.

همش یک ماه از آغاز خرداد گذشته و من فکر میکنم که یک ساله که دارم میجنگم.

چرا تمام نمیشه؟

خسته شدم.

خسته.

رسماً تمام شده ولی به این فکر میکنم که با تمام شدنش، تازه ماجرای جدیدتری شروع میشه وارد مرحله بعدی میشم که غولش بزرگتر و سختتر خواهد بود!!!

دقیقاً مثل بازی های کامپیوتری. هر مرحله رو که رد میکنی سختتر میشه و فرقش هم اینه که هیچ وقت تمام نمیشه.

ولی از این مرحله خسته شدم.

کاش زودتر این مرحله تمام بشه.