یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مردی که زود بزرگ شده بود!

به بیست و هشتمین سالروز تولدش نزدیک میشه! یعنی داره میره تو ۲۹ سالگی!

از ۱۲ سالگی همیشه به همه میگفت ۱۵ سالمه. وقته ۱۵ سالش شد میگفت ۱۸ و از ۱۸ سالگی میگفت ۲۵ سالمه!

اما اصلاْ یادش نمیاد کی از ۱۵ رد شد! از سی سالگی میترسید ولی ۳۰ در یک قدمیشه!

۷ سالش بود که بجای دوچرخه بازی با دوستهاش میرفت مغازه باباش کمکش میکرد! باباش لازم نداشت که کمکش کنه اما اون کار کردن و بزرگ شدن رو دوست داشت!

کار باباش فنی بود! البته شغل دوم باباش بود. باباش یک افسر نیروی هوایی بود که یک مغازه تعمیرات لوازم الکترونیکی هم داشت.

همه بهش میگفتن مهندس! وقتی یکی بهش میگفت مهندس خیلی ذوق میکرد! از بچگی عاشق این بود که بزرگ بشه و بهش بگن مهندس!

خیلی هم زود مهندس شد!

وقتی باباش میرفت سرویس (تعمیر در منزل) خودش تک و تنها مغازه رو میگردوند و یک کارهای جزئی هم یاد گرفته بود تعمیرات ساده رو انجام میداد!

ولی خدا باهاش یار بود. دست به هرچیزی میزد درست میشد! خیلی چیزها رو تا درشون رو باز میکرد درست میشدند!

همه میگفتند پسر باهوشی هستی و زود مهندس میشی!

خیلی هم زود مهندس شد!

فقط ۱۷ سالش بود که تنهایی مسافرت میرفت و با شرکتهای بزرگ جلسه میگذاشت و کارهای بزرگ انجام میداد!

کارهایی که توی کشورش بی سابقه بود! کارهایی کرده بود که اولین بود!

از ۱۸ سالگی با باباش همکار بود! دیگه شاگرد باباش نبود! اون بود که نقشه میکشید٬ تز میداد٬ و ۲٫۳ تا کارگر رو رهبری میکرد تا کارها رو انجام بدن!

اون موقعی که همه دوستهاش و همکلاسی هاش دنبال بازی و دختربازی و ... بودند٬ اون کارهای بزرگ میکرد!

از ۱۸ سالگی دیگه همه رسماْ بهش میگفتند مهندس!

ریش پروفسوری گذاشت و مهندس شد!

خیلی هم زود مهندس شد!

رفت دانشگاه. اول مهندس شد بعد رفت دانشگاه! از باباش جدا شد. برای خودش شرکت تاسیس کرد!

جوانترین عضو اتحادیه صنف رایانه شهر شد!


خیلی زود بزرگ شد! خیلی زود! اما هیچ وقت فکر نمیکرد زود بزرگ شدن زود پیر شدن رو در پی خواهد داشت!


خسته از این همه دروغ!!

باید یکمی محکمتر جلوش بایستم!

هزاربار گفته بودم اگه میخوای اساسهای به یغما رفته منو بیاری٬ بیار اما اگه یک تیکه٬ حتی یک قاشق٬ بیاری من میدونم و تو و اون قاشق!!

اون هم همیشه میگفت نه بابا! نمیارم.

چند بار هم گفته بود که درسته اساسهایی که خریدی کمه! (همه اونهایی که دیدند تایید کردند ا اساسهای خودشون بهتره! فقط یک ماشین لباسشویی نخریدم اونهم چون میخواستم بهترین رو بخرم و هر روز ارزونتر میشد من هم دیدم عجله نکنم بهتر تا یک چیز بد بخرم!) اما کافیه!

لحظه ای که وانت اساسها میخواست از اصفهان راه بیافته زنگ زد. دوباره تاکید کردم اگه چیزی غیر از اساسهای خودم بیاد جاش تو کوچه است. ایشون هم تایید کردند که چیزی نمیارم. فرقی نداره که. همینهایی هم که تو خریدی مال منه!!!!

وانت ساعت ۱۰ شب رسید.

تو نگاه اول به نظرم چیزی از اساسهای اون نبود. راننده از اقوام دورشون بود. اساسها آوردیم تو خونه. چند تا تیکه از اساسهاش رو دیدم. خواستم بدم همون وانت برگردونه اصفهان که التماس کرد جلوی فامیلهای زن داداشم آبروریزی نکن! من هم زبونم بسته شد.

راننده ها رفتند.

من ماندم و یک مایه دغ جلوی چشمم!

آخرین حرفی که زدم این بود که تا زمانی که این اساسها اینجاست باهات حرف نمیزنم و جوابت رو هم نمیدم.

همینکار رو کردم.

فرداش دیدم هنوز اساها اونجاست. انگار براش مهم نیست که من حرف نزنم!!

....

میدونید چیارو آورده؟

جاروبرقی (بهترش رو خریده بودم)

اتو (بهترش رو خریده بودم)

سماور (از روز اول که اینو خریده یک بار هم روشن نشده!!)

بشقاب پیرکس (ست کامل ۱۲ نفری آرکوپال جدیدترین مدل رو خریدم)

آب میوه گیری

چرخ گوشت

میدونین چرا اینها رو آورده؟

چون کسی ازش نخریده و میخواد بگه اساسهای منه که خونه رو پر کرده!!


دیشب اساسها رو ریختم تو کوچه!!!

تا ساعت یک شب هم بیدار نشستم و نگذاشتم بیاره تو!

خوابیدم. صبح که بیدار شدم دیدم اساسها تو خونه است!

حیف که کوچه ما بن بست است و دزدها اینجا رو بلد نیستند!!

دیوونه ام؟

نه عزیزان من.

یا مزد تمام یا منت تمام!


راستی راستی داره دیوونم میکنه!

هر روز خسته تر و دیوونه تر!




آخرین خبر!

 دو روز پیش برگشتم تهران.

بارون میاد.

عیال هم فکر کنم امشب میاد!

خدا بخیر کنه!

باز هم تنها در خانه!


مدتی بود که لذت تنهایی تو خانه رو نچشیده بودم!

میبینی ما آدمها رو؟ تنها میشیم شکوه و آه و ناله که صدای تیک تاک ساعت داره کلافم میکنه و از تنهایی با خنده و گریه های گلپسر در میای و باز گله که دلم تنگه برای تنهایی!!

ولی مشکل گریه و خنده گلپسر نیست! مشکل خستگی از تکرار مکرراته! تکرار دعواهای قدیم و بعضی وقتها مثل دیشب، کار به.....

بگذریم!

عیال تشریفشون رو بردند اصفهان!

بله درست خواندید! با وجود اینکه قرار بود دیگه هیچ رابطه ای با وزیر جنگ و بقیه نداشته باشند و خودشون این شرط رو قبول کرده بودند، مثل بقیه قولها زیرش زدند و رفتند تا دستورات جدید رو از وزیره محترمه والا مقام دریافت نماییند!!!!

من هم فردا میرم یک مسافرت کاری به مسجدسلیمان.

نمیدونم چقدر طول میکشه اما چند روزی اونجا خواهم موند. راستش کارها هم باز به هم گره خورده و با کمبود بدن مواجه شدم! فکر کنم باید چندتایی از خودم تکثیر کنم!

خیلی دلم میخواد گریه کنم! خیلی!

مثل دختر بچه ها شدم! از خودم بدم میاد!

چرا؟؟؟

کسی میدونه؟

شاید چند روزی، شاید هم برای همیشه نخواهم بود! جاده است و هزار پیچ و هزار خطر در کمین!

التماس دعا.

بدرود.

اینجا تهران است٬ صدای ما را از تهران پایتخت...

فکر کنم قبلاْ هم بارها و بارها این جمله معروف رو گفته بودم! 

امروز به خودم مرخصی دادم و به از صبح وقتم رو گذاشتم برای عمو جان و خانواده. 

صبح به اتفاق عمو٬ زن عمو٬ عیال٬ خواهران و پدرجان رفتیم توچال. 

اهداف؟ 

بانجی جامپینگ و پینت بال 

رفتیم بانجی. 

گفتند یک ساعت دیگه بیایین. 

توی یک ساعت حسابی با عمو کلنجار رفتیم (با خودمون) که بپریم! 

عمو از من ۱۲ سال بزرگتره و از بابام ۱۲ سال کوچیکتر. 

خلاصه بعد از هزار تا محاسبه گفتیم میپریم. گفتند یک ساعت دیگه. 

یک ساعت بعدش هیچ کس نبود!!!!! 

بعد هم بابا اومد رای مون رو زد که بابا اینجا ایرانه! شما هم که شانس ندارین. طناب پاره میشه و باید با خاک انداز جمعتون کنند بریزن توی سطل! 

حالا بیا و سطل زباله گنده پیدا کن! 

خلاصه عطای بانجی جامپینگ رو به لقایش بخشیدیم رفتیم سمت پینت بال. 

تو راه حسابی بحث کردیم که کی تو تیم کی باشه چه استراتژی برای کشتن حریف داشته باشیم. 

تصور کن چه حالی میده با تفنگ شلیک کنی به سمت....!!!!! 

با دل دلا رفتیم تو. مسئول باشگاه گفت شرمندم! 

چرا؟ 

خانمها اینور! آقایون اونور! 

با هم نمیشه! 

بابام گفت بابا ما خانواده ایم! 

یارو گفت شرمنده. اینجا ایرانه و مملکت...... 

از ما اسرار و از ایشون انکار و همش فرمودند شرمنده. در باشگاه رو میبندند! 

باز هم دست از پا درازتر برگشتیم سمت خونه. 

بقیه رو برداشتیم بریم چیتگر تا دوچرخه سواری کنیم و ناهار. 

با هزار بدبختی یک جا پیدا کردیم و جا همتون خالی جوجه رو کشیدیم به سیخ و ناهار. 

رفتیم دوچرخه سواری. 

دم کیوسک دعوا شده بود! 

فوحش و فوحش کشی و بزن بزن! 

رفتیم اون یکی! 

یک ساعت سف. 

۹ تا دوچرخه گرفتیم رفتیم بازی! 

 

طسم شکست! 

اما ترافیکی بود که مپرس! 

من هم گلپسر رو گذاشتم روی میله جلو دوچرخه و حالا پا نزن کی پا بزن! 

مسیر استقامت تمام شد. آخر خط سرشماری کردیم! دیدم یکی نیست! 

چی؟ 

خواهر کوچیکه؟! 

نه بابا. اون بود!  

عیال گم شده بودند!!!!! 

از دماغمون در آورد. بسیج شدیم و پیداشون کردیم! 

کجا بودند؟؟ 

اللهُ اعلم! 

 

بیخیال! 

دم رفتن هم پلیس اومده بود و باز هم دعوا! 

یک مرد با زن و مادر زن و کل فامیلهای زنش دعواش شده بود!! 

آخی. 

دلم براش کباب شد. 

مادر زن یک قورتراقی بود که بیا و ببین! 

جیغ میکشید جیغ بنفش!!! 

عین مال خودم! 

پلیس هم دمش گرم! تا تونست حال پیرزنه رو گرفت! 

 

خلاصه که برنامه تفریح ما بسیار عالی بود!!!!!!!!!!!!!! 

میدونید چرا؟؟؟!!!! 

چون اینجا تهران است٬ صدای ما را از تهران پایتخت جمهوری اسلامی ایران میشنوید!! 

 

خدا به هممون رحم کنه. 

راستی بر بچز تیم ملی هم عجب عیدی دادن به هممون! 

دم اونها هم گرم!!! 

 

بدرود.

کلاه!!

 

کلاه بزرگی سرم رفت! 

خیلی بزرگ و گشاد! 

عیال هیچ فرقی نکرده! هیچ! 

یعنی خاک بر سر من که باز هم گول خوردم. 

البته چاره ای جز گول خوردن نداشتم! 

بخاطر گلپسر! 

کاش قدر بدونه! 

کاش بفهمه باباش براش از خودش و خیلی چیزهای دیگه گذشت! 

 

یعنی میفهمه؟! 

یعنی قدر میدونه؟! 

 

راستی امروز خیلی خوب بود. خیلی!!

موفقیتهای کاریم هم به نظرم فوق العاده است! 

 

بدرود

چطور می توان بهتر زندگی کرد؟

از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و  بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و  ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن و  هیچگاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید
 
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
 
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
کوچک باش و عاشق.. که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را
 
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
 
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن
 
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران.... زلال که باشى، آسمان در
 
توست
 
 
نلسون ماندلا