یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

ارباب (master) و برده (slave)

کمتر پیش اومده که تو زندگی نقش برده رو داشته باشم. البته یه جورایی رفتارهای ارباب و برده ای نداشتم ولی خب تو کنترل زندگی، معمولا من بودم که هدف گذاری کردم و به سمت هدف هدایت کردم و زندگی رو پیش بردم.

چه زمانی که زن داشتم و چه قبلش و چه بعد از جدایی، تو این ۸ سال.

خب البته همیشه هم اینطوری نبوده. مدتی که کوتاه هم نبود، عاشق شدم و کنترل رو دادم دست معشوق. چون اون هم یکی مثل من بود و میخواست ارباب باشه. خب این وسط من عاشق بودم و این من بودم که کوتاه اومدم و ارباب، نقش برده رو بازی کرد.

ولی همونطور که میگن، دو پادشاه در یک اقلیم نگنجد!

چند سال که گذشت یه جایی زیر اون همه فشاری که الناز میاورد، یه دفعه شونه خالی کردم و گفتم صبر کن، من نمیتونم!

اون رابطه و اون عشق بالاخره تموم شد. اینروزها اما، دارم با خودم فکر میکنم که شاید وقتشه که دوباره شانس زندگی رنگی داشتن رو امتحان کنم و رنگ عشق رو بپاشم تو زندگیم. 

اما میدونید چیه، من کلا نمیتونم عاشق برده ها بشم. عاشق کسایی که از جون و دل برام مایه میزارن و هر کاری که بگم میکنند و کنترل همه چیز رو میدن دست من. نه، اینها برای من جذاب نیستند. 

نه که از اینها بدم بیاد، نه، اتفاقا با اینها راحت تر زندگی میکنم، ولی دل منو یک ارباب قوی میتونه ببره. 

ولی سوال اینجاست، از بین دو مدل دوستی دو ارباب و نه با هم بودنشون، و کوتاه اومدن یک ارباب برای با هم بودنشون(مثل دفعه قبل) کدوم رو انتخاب کنیم؟

ذهنم درگیره، حسابی هم درگیره. 


حضور خدا

یه وقت‌های، خودش میاد از اون عرش کبریایی پایین، میگه بیا تو بغل خودم عزیزدل.

یه وقت‌های مثل امشب.

میاد و میری تو بغلش دراز میکشی و زل میزنی تو چشمهاش، اونم وقتی خوابیده! 

با زبان بی زبانی میگه، نگاهم کن بنده من، نگاه کن که خدا خودش اومده پایین تا بهت بگه هست، هرچند خواب باشه!

و تو، مست نگاهش میشی، مست از دیدنش، مست لمس تنش، و تو پوست خودت نمیگنجی، تو ابرها داری پرواز میکنی و میبالی به خودت که خدا تو بغل تو آروم خوابیده، هر چند حواسش به همه چیز هست....و گاهی میگه نه، تا ثابت کنه خدا، خداست حتی وقتی خوابه.

خودش که خواب بود، نمیشد ازش چیزی خواست، من اما در به در دنبال کسی که بتونه زمان رو نگه داره، بتونه زمین رو از چرخش نگه داره تا خورشید نیاد و این لحظه تا ابد ادامه پیدا کنه. 

و خب نشد، آخر سر خدا بیدار شد و گفت، بنده من، خواب خوبی بود، ولی بریم. بریم که چرخ دنیا رو باید بچرخونم!

یک شب، مثل امشب، ارزش تمام شبها و روزهای پر از غم و اندوه رو داشت. امشب بهم ثابت شد زندگی زیباست و خدا هست و من دوستش دارم.