یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

چرخ روزگار

چندتایی نظر تایید نشده از قبل مونده بود.

صفحه نظرهای تایید نشده رو باز کردم تا بخونم، پاک کنم یا تایید کنم.

یکی از نظرها توجه من رو جلب کرد تا برم و پست مربوط رو بخونم

از اینجا میتونید اون پست رو بخونید.

بعد از خوندن پست، دیدم که 5 تا نظر داره.

نظرها رو خوندم و دیدم که بعد از این پست بعضی از نظر دهنده ها شده بودند همسایه و آخرین خبرهایی که ازشون داشتم این رو میگه که همگی جدا شدند!!

همگی!

و همگی وبلاگهاشون رو پاک کردند و من دیگه بی خبرم.

همه گفتند نکن، و من بعد از 6 سال جدا شدم و اونها هم!

چرخ روزگار رو داشته باش!!!


بهمن خونین

در دل بهمن سرد و تاریک

شعله زد بر افق نور قرآن

بهمن خونین جاویدان

تا ابد زنده بادا ایمان


با فکر کردن به بهمن، همیشه این چند بیت توی ذهن من که از دوران دبستان به یاد مونده، تداعی میشه.

و دقیقاً بعد از این چند بیت این میاد تو ذهنم که : زمین اما به دور از کینه بهمن، نشسته با گل و خورشید مهمانی...


اولی سرودی انقلابی و دومی هم ترانه ای از خواننده ای ضد انقلابی!

اما این بهمن، که امروز 22 روز از آن گذشته، برای من بهمنی بود پر از حادثه، حادثه که نه، پر از سقوط!


روزهایی که زن، غمگین است. خاطرات پدر مرحوم زن، در ذهنش مرور میشود و هر لحظه او را منقلب میکند، هر چند که به زبان نمی آورد و بروز نمیدهد، اما فهمیدن اینکه حالش خوب نیست، سخت نیست.

و در این روزهای پر از التهاب زن، من هم گلپسر را از خود دور کردم. به خواست گلپسر، و به خواست روزگار. جدایی که بهترین انتخاب برای این روزهای اوست.

جدایی از گلپسر از یک طرف، بسته بودن زندگی من به زن، زنی که این روزها حالش خوب نیست از یک طرف، مشکلات کار و شرکت و شراکت از یک طرف، و بهمن خونین هم که ...


چند روز تعطیلی کسالت آور، چند روز تنهایی، چند روز لعنتی، دوباره دارم بر میگردم به روزهایی که از تعطیلی ها و جمعه ها متنفر بودم!

چون زندگی من، پس از معجزه عشق، به زن وابسته شده است.

دیوار بی اعتمادی

گذشته شفافی ندارم.

بهتر بگویم، شفاف هست، ولی خوب نیست، حداقل از دیدگاه زن.

زندگی بد گذشته، باعث شده که سابقه بدی برای من بوجود بیاید. و این سابقه بد، وقتی همراه بشود با دفترچه خاطراتی باز، به اسم یادایام، گاهی وقتها میشود گذشته کدر و موجب بی اعتمادی.

من، مرد روزهای قبل نیستم. ولی روزهای قبل به اعتقاد زن، با من هست.

من از گذشته زن آنچنان نمیدانم و نمیخواهم بدانم، ولی گذشته من ثبت شده است در اینجا و محکومم به عدم راستگویی و محکومم به تیرگی گذشته و محکومم به فشار بالا!

گفتم فشار بالا، چند روزی، خیلی نیست، ولی چند روزیست که چیزی در سر من نشت میکند! احساس میکنم که خون از رگهای مغزم بیشتر از قبل به بافتهای مغز و سلولهای خاکستری جاری میشود.

احساس میکردم از فشار خون بالاست، که اینطور نیست. فشار در محدوده مجاز ولی کمی و فقط کمی بیشتر است.

مغز معیوب خسته، نشتی هم پیدا کرد!

شاید بر اثر سقوط دیوار بی اعتمادی بر لوله های پوسیده خون رسانی به مغز، شاید هم بر اثر فشار زیاد پمپ کننده خون که همانا قلب است و شاید هم...

نمیدانم


یک شاخه گل رز

از اصفهان اومده بودم.

بکوب رانندگی کرده بودم و خسته.

دوست همراهم رو پیاده کردم و اومدم سمت خونه.

شب بود. احتمالاً 10 یا شاید هم 11

پشت چراغ قرمز، پسر هفده یا هجده ساله ای که به زور پشت لبش تیره شده بود، با چند شاخه گل رز اومد کنار ماشین.

گفت بخر

گفتم نه، لازم ندارم

گفت بخر برای خانمت

به چشمهاش نگاه میکردم و داشتم با خودم فکر میکردم که الان خانم من کیه؟ آیا زن، خانم من هست یا نه؟ همینطور که داشتم فکر میکردم گفت بخر برای مادرت

باز فکر کردم که الان میخوام برم خونه مادرم یا نه که گفت خواهرت، اصلاً خودت! برای خودت بخر

من هنوز تو فکر این بودم که خانم من کیه، برای کی بخرم، مادرم، یا خودم که دیدم ثانیه شمار پشت چراغ نزدیک به 5 ثانیه شده.

گفتم چنده؟

گفت دو تومن

از جلوی داشبورد یک اسکناس دو هزار تومنی برداشتم و بهش دادم و تشکر کرد و گل مال من شد.

راه افتادم و با خودم تصمیم گرفتم که گل برای زن باشد.

چه خانم من باشد، چه نباشد.

یک شاخه گل رز، تقدیم زن که این روزها همراه من است.

فصلی دیگر

گلپسر رفت

زن از من عصبانیست

شاید هم، رفت.

توان نوشتم را هم حتی برد.

صورت با سیلی سرخ بشود یا نشود، مهم نیست، مهم این است که اشک از چشمانم دور میشود.

از شنبه تا الان، بارها سیلی خورده ام.

از خودم.

از زمانه.

شاید از همه.

و خواهم خورد.

از خودم.

از زمانه.

و شاید از همه.

وای اگر وقت گل نی برسد!

او مرا مرد میخواند و من نیز او را زن خواهم خواند.

با وجود تمام مشکلات و بالا و پایین رفتنهای زندگی، لذت بخش ترین روزهای زندگی را با زن، سر میکنم.


دو مسافر بر در دو رهاتر در باد
از غزل افتاده فرصتی بی‌فریاد
چشمم این نابترین لحظه را می‌بوسد
زن به من می‌گوید باش تا نان بپزد
من به زن می خندم زن به من می‌خندد
بی‌نفس بی سایه بی‌صدا می‌سوزد
زن به شب می‌ماند شب به آوازی دور
غزلی از شبنم رختی از پوست نور
زن مرا می‌گوید غیبت سردی بود
خاک بی‌عشق باد خاک ولگردی بود
زن مرا می‌رقصد زن مرا می‌پرسد
زن مرا می‌خواند زن مرا می‌فهمد

من به زن می‌گویم خانه‌ات یادم هست
وقت خوب گریه شانه‌ات یادم هست
شانه‌ات یادم هست

زن مرا می‌بوسد این تویی آری تو
خواب و بیداری تو
این تویی باز از نو خواب و بیداری تو
این تویی باز از نو

دست زن زیبا نیست دست زن نایاب است
دست زن می‌روید شب شب مهتاب است
زن مرا می‌رقصد زن مرا می‌پرسد
زن مرا می‌خواند زن مرا می‌فهمد

من به زن می‌گویم خانه‌ات یادم هست
وقت خوب گریه شانه‌ات یادم هست

زن به من می‌گوید: وای اگر وقت گل نی برسد!