یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

سیاره بی امید

یاد اون روزها بخیر.

چقدر تو این 4 سال اتفاقهای جور واجور افتاد

اما، بعد از 4 سال دوباره اون روزها یادم اومده. روزهای پر از شور و نشاط. پر از امید. این روزهای بی امیدی رو اگه با اون روزهای پر هیجان مقایسه کنیم، میفهمیم انگار اینجا دیگه اونجا نیست.

مثل این می مونه که از یک سیاره دیگه یه مشت آدم دیگه آورده باشند و نشونده باشن جای قبلی ها تا زندگی کنند. یعنی اینقدر تفاوت؟

کمربند سبز. از تجریش تا راه آهن!

همه بریم رای بدیم.

این هفته و اون هفته.....

یاد دبستانی.

بعد هم رای دادیم

تا صبح دلهره. با یک شور خاص، خودت رو راضی میکنی تا بخوابی.صبح بیار میشی. تلویزیون رو روشن میکنی و ....

هنگ میکنی.

چی شد؟!! پس؟ پس اون رای ها کو؟!!

به خودت امید می دی که هنوز شهرهای بزرگ رو نشمردند. بشمارن درست میشه.

شمردند. درست نشد! دود سیاه رو تو خیابون مطهری میبینی. میری و میبینی اتوبوس آتش زدند. بعد هم ماشین پلیس و ...

راهپیمایی سکوت. هر کی شعار میداد بقیه بهش اخم میکردند. کل خیابون انقلاب و آزادی پر شد. کلی پیاده روی و ...

تق تق تق

جیغ

دود

خون

اشک

گریه و ترس

پیرمرد رفت بالای ماشین. بلندگو رو گرفت دستش. مردم رو آروم کرد. گفت درستش میکنم. همه با همیم.

نترسین، نترسین ما همه با هم هستیم!

الله و اکبر

دو سال بازی ادامه پیدا کرد. پیرمرد حبس شد.

همه نا امید شدیم.

شدیم اینی که الان میبینیم.

یک آدم دیگه، بی امید، انگار از یک سیاره دیگه آوردنمون.

چه خونها که ریخته نشد.

چه کتکها که خوردیم و باز هم نشد.

زورمون به اونها نرسید. افتادیم به جون هم. اونها هم افتادند به جون ما، بعد هم به جون هم. حالا این وسط که همه افتادیم به جون هم، توقع آرامش و زندگی خوب، توقع بیجاییه.

امروز همکارم میگفت، همه چیز خیلی عجیب ساکته! اون یکی میگفت از وقتی ها-شمی رد شده، خبری از خا-تمی هم نیست؟!! راست میگه خوب. کجاست؟ این همونی بود که 2 خرد-اد رو براش ساختیم!! اون دیگه چرا؟

اون هم یکی مثل ماست. از یک سیاره دیگه اومده. از جایی که کسی نمیدونه امید یعنی چی!!

اما این وسط، دلم برای خانواده هایی که کشته دادند، و برای پیرمردی که پای ما ایستاد، میسوزه. 4 سال پیش اون هم نمیخواست بیاد. آوردیمش و حالا هم ....

کاش ما برگردیم به سیاره خودمون تا اون آدمهای پر امید قبلی بیان و همینجا زندگی پر امید خودشون رو سر بگیرن.

کاش

 

بدرود


تولدم مبارک

خسته ام.

هفته سختی رو پشت سر گذاشتم.

هفته ای پر کار. روزهای پرکاری که در ادامه روزهای پر کار قبلی بودند. یک هفته در مشهد. هیچ وقت اینقدر دلتنگ تهران نشده بودم! همیشه مسافرتهای کاری هم کار بود و هم تفریح، اما این بار فقط و فقط کار بود و کار بود و کار...

دیروز تولدم هم بود. روز عجیب بعد از شبی عجیب! نمیدونم چند نفر بهم تبریک گفتند. خیلی ها بودند. آنقدر که حسابش از دستم در رفته. هم خوشحال بودم و هم سر در گم! این جور موقع عا دلت میخواد یکی از وسط محلکه بکشتت بیرون. یکی نجاتت بده.

مثل وقتی که بچه بودی و وسط دعوا های بچه گانه و کتک کاری ها، همون موقع که داری کتک میزنی و کتک میخوری، یهو یک دست قوی پیدا میشه و از اون وسط میکشتت بیرون، همینطور رو هوا داری دست و پا میزنی و سعی میکنی طرف رو بزنی اما میبینی رو زمین نیستی و داری با آسمون کتک کاری میکنی، نگاهت رو بر میگردونی و میبینی باباته!

تا قبل از این پرواز فقط و فقط به این فکر میکنی که بزنی و کتک نخوری، اما تو آسمون که هستی هم خوشحالی و هم ناراحت. گریه ات در میاد و میپری تو بغل بابات. حسابی دردت اومده. اما تا بابات رو بغل میکنی، یه دفعه جون میگیری و مثل یک شیر حمله میکنی به طرف! دوباره بابات میگیرتت و میگه ولش کن. آروم باش. تو هم آروم میشی. همه چیز تمام میشه. شاید اگه بابات نمیرسید هم از پسش بر می آمدی، اما خسته میشدی. حسابی خسته. مثل دیروز من!!

دیروز دلم میخواست بابام برسه و پرواز کنم. بلندم کنه و از این روند خسته کننده بکشتم بیرون. جایی گیر کرده بودم که نه من زورم میرسید پیروز بشم و نه اون طرف زورش میرسید پیروز بشه. تو یک آن، دلم خواست یکی بلندم کنه و پرتم کنه جایی که آروم بشم. خوب همیشه اینطوری بوده که وقتی واقعاً از ته دلت بخوای، میشه. شد. سه ساعت بعد از خواستنم، 1000 کیلومتر دور شده بودم. آروم بودم. آروم آروم که نه، اما خوب میدونستم به زودی خستگی اون هفته رو بدر خواهم کرد.

یکی مثل بابام که از وسط دعوا بلندم میکرد، بلندم کرد وآوردم تهران.

دوست داشتم. خوشم اومد.

-----------------

و اما تو.

از دستم ناراحتی. میدونم. درکت میکنم. حالت رو می فهمم. اما، تو بزرگ شدی. اشتباه مال تو نیست. همه آدمها حق دارند اشتباه کنند، اما همچین اشتباهی مال کسی مثل تو نیست. حتماً با خودت فکر میکنی که این دیگه کیه؟! چه حق به جانب رفته بالای منبر! شاید هم از من عصبانی باشی. اما، اینو یادت نره، آخرین کدورتی که بین ما بود، با یک قول از طرف تو تمام شد. اون شبی که عصبانی بودم داد میزدم رو یادته؟ اون شبی که خودم رو از پشت تلفن خالی کردم؟ اون شب یادته چی گفتی؟ اون شب گفتی یک فرصت دیگه. فرصت بهت داده شد. خودت قضاوت کن. من به عدالت تو ایمان دارم. قضاوت کن و حکم کن. خودت یا منو محکوم کن. حکم رو صادر کن و به من هم ابلاغ کن. من اجرا میکنم. هرچی که باشه قبول. قاضی عادل، تخفیف نده! منصفانه حکم بده بدون تخفیفی.

دو یا سه ماه دیگه بیشتر اینجا نیستی، میری سراغ زندگی جدید با هزاران نقطه قوت و ضعف جدید. یک تجربه فوق العاده جدید. مخصوصاً برای تو که اولین باره داری از خانوادت دور میشی، همه چیز جدیده. این رو در نظر بگیر و حکم بده.

راستش من سعی کردم حکم خودم رو بهت ابلاغ کنم و اجرا کنم. اما بعد دچار شک شدم. میدونی چرا؟ چون من اهل قضاوت نیستم. شک کردم که شاید دارم اشتباه میکنم. پس تصمیم گرفتم به عدالتت، و حرمت دوستی سه سالمون اعتماد کنم و بشم قاضی اجرای احکام!!

 

 

حس غریب

امشب یه حس عجیبی داشتم

حسی که خودم یادم نمیاد تا حالا تجربه کردم یا نه

خیلی عجیب بود

دلم میخواست گریه کنم

دلم میخواست زار زار گریه کنم

تو ماشین این همکارمون نشسته بودم و منو داشت میرسوند خونه عمومگراستا یادم رفت بگم که الان یک هفته است مشهدم

یک ماموریت کاری و بسیار خسته کننده

آخه گوش شیطون کر میخوام چند روزی به خودم مرخصی بدم

خلاصه

بغض گلوم رو کرفته بود

اشک تو چشمهام جمع شده بود

و من، دچار یه حس غریب بودم

دلم یک آغوش بی دغدغه میخواست با کلی گریه

دلم میخواست یکی سوپاپ مغزم رو فشار بده تا کلی خالی بشم

پروسه کنترل فشار مغزم دچار اختلال شده!

همین.


یادته؟!!!


یادته؟


یادته محکم کوبیدی تو سرت؟


یادته خوشحال بودی اما ناراحت؟


یادته زدی کنار و زار میزدی و گریه میکردی اما خوشحال خم بودی،


یادته هم دلت میخواست عاشقی کنی و زندگیت رو رنگی کنی، اما میترسیدی؟ حالا هم یادت نره وقتی داره تمام میشه دیگه داره تمام میشه و وقتی داره شروع میشه حتماً شروع میشه و قسمتی از زندگی خواهد شد