یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

شخصیت واقعی من

یک دونژوان!

بچه پایین شهر، نه بچه بالا و سعادت آباد!

با خانواده ای ضعیف، و نه خانواده ای قوی!

حتی شاید خانواده ای غیر اصیل! و نه اصیل!

شخصیت واقعی من همون پسر عقده ای شهرستانی روز اول دانشگاهه ولاغیر.

حالا نمیدونم از کی شدم شهرستانی؟!! خب البته حق با من نیست قطعاً!

گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟ این برای صفتهای منفی هم هست؟!! یا فقط برای مثبتهاست؟!!!

راستی، دون ژوان ها وقتی طرفشون رو فتح میکنند می ایستن؟!! یا میرن سراغ بعدی؟!!!

دون ژوان ها هم تو رابطه هاشون 2 سال و 3 سال و 4 سال میمونند؟! یا بعد از فتح میرن؟!!!

دونژاون ها بها میدن به طرفشون که زندگیشون رو بریزه رو داریه؟ دون ژوان ها رو بازی میکنند؟

حوس بازها بخاطر طرفشون که از روی حوس بوده میان زندگیشون رو بزارن وسط؟

هیچ وقت تاحالا اینقدر خوب خودم رو بهم معرفی نکرده بودند.

یه بچه شهرستانی ه عقده ای ه پایین شهر که از بد روزگار از وقتی یادش میاد تهران بوده، با خانواده ای درب و داغون، بی پول و با هزارتا مشکل، که یکی هم که پیدا شده و میخواد به زور بهش لطف کنه و از منجلاب فحشا و حوسرانی درش بیاره، لگد به بختش میزنه و میگه بزار تو لجنزار خودم بپوسم!

یک دون ژوان ه شهرستانی ه عصبانی، که نمیدونه از تجاوزی که به حریمش تو فضای مجازی شده عصبانی باشه یا از رو راست نبودن و تجاوز به حریم دنیای واقعی!

این رسمش نبود.


رفتار یکسان

فکر میکردم فرق داری

با اونی که از تنفر رد شده و دیگه برام هیچی نیست

میگفتی فرق داری و من ه احمق باور کرده بودم.

اما تو هم

تهمت میزنی

و فقط خودتو میبینی

نمیبینی که چه کردی و چه میکنی که کار به اینجا کشیده

باشه

تهمت بزن

بگو تو هشت سال هشت معشوقه داشتم

بگو حق با تو بوده و من بدترینم

بگو تو بهتریتی

باشه

تو خوب

من بد

بدترین

تو مریم مقدس و من شمر بن ذولجوشن

دنبال  چی هستی؟!!

من که چیزی نمیخوام!

من که حرفی نمیزنم!

گلگی نمیکنم حتی.

دارم سعی میکنم فراموش کنم

دارم سعی میکنم یادم بره که چه احمقی بودن

چه کردم

و چه سرم اومد

کادی بهت ندارم

بهتون

نمیگم چیا فهمیدم

نمیگم این فاصله باعث شده چیا بیاد جلوی چشمم

نمیگم متنفر شدم از خودم با حماقتم

نمیگم با هر بتر گوش کردن ترانه جدید شادمهر که میگه حس خوبیه که ببینی یه نفر برای تو .... چی میکشم و یادم میاد که چه کردم و چه کردی

چیزی نمیگم

خفه خون گرفتم

منتظر بودم بلکه رفتار متفاوتی ازت ببینم که ندیدم

منتظر بودن درستش کنی که نکردی

منتظر بودم مهم باشم نه نبودم

منتظر بودم همونطور که میگم بهترینی، حداقل بهتر باشی که نبودی

چی دیدم؟ تهمت، هست سال و هشت معشوقه ای که نمیدونم کی بودند!

رفتاری بد که نفهمیدم چه بود

کسان دیگه ای که گفتی تو زندگیم هستند و نفهمیدم که بودند

خط بطلان روی خودم و هر جه که کردم و کرده بودن کشیدن

تمام من رو به فنا دادی

و خودت بکطرفه به قاضی رفتی

اه

هزارتا حرف هست

کهحالمو به هم میزنه

و تو...

دنبال چی هستی؟

میخوای بگی تو خوبی و من بد کردم؟

باشه

حداقل تو یک پست بیا و بگو خوبی هام رو

قدر نشناس ترینی

میدونی زن،  آره با خودتم، همیشه میگم تو خوب بودی برای من و همیشه حرف از خوبیهات هست که من تعریف کردم، اما تو، چیزی از من نمیگی و نگفتی جز تهمت

همون رفتاری که زندانبان لعنتی میکرد

کاش تو متفاوت میبودی

کاش

ساعت ۲:۳۰ شب

و من با اعصاب داقون

بیدار

و ناراحت



وقتی که حکمی غیر انسانی میکنی!

کلی نوشتم

و دوباره پاک کردم.

عصبانی بودم

و هستم هنوز

هی فلانی، فقط بگم خوب بلدی آتیش بزنی!

حالم از سیاست و این رفتارها بدتر میشه.

و من عصبانی تر.



توقف زمان

تو خونه، یه زمانی، به هر طرف که نگاه میکردم یک ساعت بود تا بهم بگه ساعت چنده.

زمان برام معنی داشت و مهم بود.

چشمم به ساعت که میفتاد خوشحال میشدم که قراره از خونه برم بیرون، یا ناراحت که هنوز خیلی مونده برم بیرون از خونه ای که دلم نمیخواست توش باشم.

اولین ساعتی که خوابید، ساعت کوچک رو میزی که کنار تلویزیون بود، بود.

بیش از یکسال پیش شاید.

دومی نزدیک شش ماه پیش، ساعت توی اتاق خواب، و سومی هم شاید یک ماهی باشه.

الان دیگه توی خونه، هیچ ساعتی زمان درست رو نشون نمیده و من از زمان ناراحت یا خوشحال نیستم.

منتظر زمانی نیستم و حسرت طولانی بودن زمان خاصی رو هم نمیخورم.

ساعتها مرده اند.

مثل ...

....

البته، این نیز بگذرد!!!

خوابی با یک اسم!

خواب عجیبی بود

خیلی عجیب

البته تقصیر خودمه

زیاد دارم فکر میکنم

بیشتر از اونی که بهم فکر میکنند!

اونقدر که تو خواب، اسم تمام آدمها یادم رفته بود جز...

عجیب بود

فقط و فقط یک اسم رو میدونستم و بلد بودم.

میدونستم آدمهای دیگه هم هستند، ولی قیافه ها رو یادم نمیومد.

طلسم شده بودم.

همه رو یک شکل میدیدم.

و هیچ اسمی یادم نبود!!!


ولی خب خواب بود.

نفسهای آخره

بگذرد...

دومین هفت تیر

دو تا شد

زود

مثل باد گذشت

چقدر میتونست این دومی متفاوت باشه

چی دارم الان؟

چی بدست آوردم؟

چی از دست دادم؟

کلی سوال و کلی فکر.

چشم به هم بزنم میشه بیستمین هفت تیر!

اگر برسم به جایی که اون بیستمی رو هم ببینم که بعید میدونم!!


چقدر سخته

که بخوای گلگی کنی و نگی

که بخوای بگی عصبانی ام و نگی

بگی این رسمش نبود و نگی

و در آخر، بگی خوش باش!

خوب داری ....

و باز هم نگی و نگی و نگی

زندگیه دیگه

همینه که هست.

مرد باش و کوه غرور!