یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

شطرنج با زندانبان!


خوب خوب خوب

فرار از ترافیک منو به این صندلی چسبونده و البته سردرد هم باعث شده که حوصله رانندگی نداشته باشم و بشینم اینجا پشت این رایانه همدم، تا چند بایتی از فضای نا محدود اینترنت رو اشغال کنم تا شاید خودم کمی حالم بهتر بشه.

روزهای سختیه. دلم میخواد میشد بدون اینکه من حضوری در روند کار داشته باشم، همه چیز تمام بشه. حوصله فکر کردن بهش رو ندارم که الان چی میشه و چیکار باید کرد و ...

اصلاً از اینکه خودم به تنهایی همه مسیر رو نمیتونم پیش ببرم کلافه میشم.

شده مثل شطرنج.

نه اینکه از شطرنج بدم بیاد، نه. اما الان حوصله شطرنج بازی رو ندارم. شطرنج باز خیلی خوبی هم نبودم هیچ وقت. نه اینکه نبرم، نه اتفاقاً خیی وقتها هم میبرم. اما فقط نقشه خودم رو اجرا میکنم و به این فکر نمیکنم که الان حریفم داره با یک نقشه دیگه به من حمله میکنه و ممکنه زودتر از من، منو مات کنه!

اگه حریفم بره تو لاک دفاعی، قطعاً پیروز میشم. اما اگه اون در حال بازی دادن من باشه و در حال دفاع، حمله ای رو برنامه ریزی کرده باشه، بازنده منم.

الان هم همون حس رو دارم. حوصله اینکه به حرکتهای اون طرف نگاه کنم و نقشه رو بفهمم، ندارم. دارم بازی خودم رو پیش میبرم. بازیی که حتی خودم هم نمیدونم تهش برنده میشم یا نه.

نمیدونم برنده شدنم به چه قیمتیه!!

خواستم ناپلئونی و با چهار حرکت مات کنم، اما تا الان بیش از بیست حرکت گذشته و میبینم که اندر خم یک کوچه ام!!

سالهاست که با این حریف بازی کردم. بهتر بگم نبرد کردم! جنگیدم. باختم و بردم. حالا یه جورایی هر دو خسته، داریم سعی میکنیم که با تلفات کمتر بیشترین امتیاز رو برای خودمون بگیریم و بیشترین سهم رو از آن خودمون کنیم.

تو مسیری که حتماً باید تا تهش رو رفت. مکث و برگشت یعنی آتشی رو زیر خاکستر پنهان کردن و شعله ای بزرگتر در آینده بر افروختن!

اما تو این مسیر رفت هم هر حرکت، با استرس همراهه، و بعد از هر حرکت نوبت اونه که حرکت کنه. کاش میشد قاعده بازی رو عوض کرد. مثلاً من ده تا حرکتم کنم و اون بعد از من ده حرکت کنه. یا اصلاً چرا اون حرکت کنه؟ همش من حرکت کنم! اما خوب نمیشه.

نه که نشه، میشه، اما من آدمش نیستم. هر چند که هستند کسانی که تنهایی حرکت کردند و تمام.

شاید اصلاً من نباید مثل شطرنج بازی کنم. باید مثل کاراته یا کشتی برم جلو. یک حمله سنگین و سریع و تمام!

حقش میدونم که اینطوری حمله کنم. ولی بی انصافیه.

11 سال بازی کردن کم نیست.

گفتنش راحته. 11 سال. اما خیلیه. یعنی من که الان 33 سالمه، از هر 3 روز زندگیم، یک روزش رو در این بازی، جنگ، نبرد، زندگی، مردگی، نمیدونم هر چی دوست داری صداش کن، گذروندم.

از هر سه روز، یک روز!

11 سال.

کاش زودتر تمام بشه.

خسته ام.

حوصله ندارم.

زودتر.


سال نو مبارک!

اگر بچه باشید و آرزو نکنید کاش زودتر بروید مدرسه. . .
می‌توانید از بچگی‌تان لذت ببرید.
اگر نوجوان باشید و آرزو نکنید زودتر دانشجو بشوید  . . .
می‌توانید از نوجوانی‌تان لذت ببرید.
اگر هر درسی که خوانده‌اید اصرار نداشته‌ باشید که حتماً بروید سر کار . . .
می‌توانید از بیکاری‌تان لذت ببرید.
اگر دارید کار می‌کنید و آرزوی آخر هفته و تعطیلات نداشته باشید  . . .
می‌توانید از کارتان لذت ببرید
ولی اگر تعطیلات هستید و نگران تمام شدن‌اش نباشید  . . .
می‌توانید از تعطیلات لذت ببرید.
اگر وسط مهمانی هستید اگر نگران این نباشید که دیگران راجع به شما چی فکر می‌کنند . . .
می‌توانید از مهمانی لذت ببرید.
اگر شروع کردید به رقصیدن به این فکر نکنید که رقص‌تان چه طور به نظر می‌آید . . .
می‌توانید از رقصیدن لذت ببرید.
اگر دارید زندگی می‌کنید و نگران این نباشید که وقتی مردید چه اتفاقی می‌افتد . . .
می‌توانید از زندگی‌تان لذت ببرید.
وقتی مردید چون چیزی نیست که نگران‌اش باشید . . .
حتماً از مردن‌تان لذت می‌برید.

به طور خلاصه:
اگر نگران چیزی نباشید می‌توانید از آن لذت ببرید.
اگر نگران این باشید که چرا لذت نمی‌برید یا چرا به اندازه کافی لذت نبردید عمراً از چیزی لذت نمى برید.