| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
قسم به این لحظه، به این لحظه نوشتن.
قسم به تمام اشکها، که ریخت و کسی ندید، به تمام تنهایی ها، به تمام سالها و ماهها و روزهایی که بی تو گذشت .
قسم به غمی که تو دلم جاودانه شد. قسم به تمام خاطرات خوب و خاطرات بد، به دلتنگی همیشگی، به قلبی که هنوز برای تو میتپه، به تمام زمزمههایی که در گوش هم میخواندیم، به تمام اون شبها، روزها، لحظه ها و ثانیه های عاشقی، تا لحظه مرگم، نیمه ای از قلبم، عشق و محبت تو رو در دل خواهد داشت، اما نیمه دیگر....
..... نمیشود گفت، نوشت، تصویر کرد، نه هیچ کاری نمیشود کرد...
تنها میتوانم بگویم، بالاخره جنگ بین این دو نیمه به آنجا ختم شد که از نقطه نظر خودم و از طرف خودم، بخشیدمت. فقط از طرف خودم!
خسته از کار بودم و نرفتم سرکار.
البته مدتی هست که پنجشنبه ها رو برای کارمندها تعطیل کردم ولی خودم همیشه میرفتم تا هم به کارهای عقب افتاده ام برسم و هم از تنهایی تو خونه موندن فرار کنم.
ولی امروز رو واقعا خسته بودم و استراحت برای خودم تجویز کردم.
نزدیکهای ظهر بیدار شدم و چایی و صبحانه نصف نیمه، بعد هم باز طاقت نیاوردم و نشستم به مطالعه در مورد کارم. کارهایی رو دارم انجام میدم که خب علمش رو نداشتم و بعد از رفتن پدرم، کسی نیست کمکم کنه و باید تنهایی انجام بدم. نکته جالبش اینجاست که روح اون رو همیشه در این مواقع در کنار خودم حس میکنم و کارهایی واقعا انجام دادم تو این یکسال که غیر ممکن به نظر میومد برای کسی با معلومات من.
بگذریم، بعد از مطالعه، خواستم بخوابم که دیدم کسلم میکنه. یادم افتاد به اینجا. سرزدم ببینم کامنتی چیزی هست، که دیدم چیز جدیدی نیست اما ...
۴۰ تا کامنت تایید نشده از سالهای قبل مونده، شروع کردم به خوندن و ... برگشتم به سال ۹۵!
تموم اون خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمم رد شد. تپش قلب گرفتم و غمی دوباره افتاد به جونم.
تو کامنتها دوستی بود که بهم دلداری داده بود که نگران نباش پدرت به زودی سلامتیش رو بدست میاره! ولی اونطور نشد و پدر رفت...
کامنتهایی ناراحت کننده از زن که چیزهایی گفته بود که درسته اون روزها خیلی ناراحتم میکرد، اما اینروزها خیلی خیای بیشتر ناراحتم میکنه!
کاش اون حرفها رو نزده بود، کاش اون کامنتها رو ننوشته بود، کاش...
اگه اینطور نشده بود،، شاید الان من خوشحال میبودم و با پدر!
امروزهم نشد استراحت کنم. سقف خونه داره بهم فشار میاره و نفسم سخت بالا میاد.
اصلا منو چه به استراحت
بزنم بیرون سرم رو گرم کار کنم بهتره.
کی فکرشو میکرد رستورانی رو که زمانی با عشق میرفتم و کباب بناب میخوردم، دیگه نرم. آره چند سالی بود که نرفته بودم.
اما کی فکرشو میکرد که دوباره اون رستوران رو برم، اونم نه تنها، بلکه با جمعی ۲۰ نفره . برای سالگرد بابا!
برم اونجا و همونطور که دارم به مهمونها رسیدگی میکنم و حرف میزنم، زیر چشمی نگاهی کنم به میزی که زمانی با عشق پشت اون میز کباب بناب خورده بودم و ...
دنیا چقدر بالا و پایین داره!