یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

ادامه تغییرات

خوب پیرو تغییرات دیروز تا حالا، همین الان ریس قبلی هم خداحافظی کرد و رفت!

رییسی که منو آورده بود اینجا با کوله باری از وعده و عید، بدون عمل به هیچ کدومشون.

حالا من ماندم و تغییرات و رییسی که هیچ قولی به من نداده!!!


فردا هم که تعطیله و من هم اصلاً حال و هوای خوبی ندارم.

امروز صبح هم با دعوا بدرقه شدم. حوصله خونه را هم ندارم.


خدا بهم رحم کنه.


بدرود.

بی تو من تنهاترینم!

گفته بودم که انگار یک چیزیم کمه.

نمیدونم چی اما گمشده ای دارم.

صبح رفته بودم قیطریه. توی مسیر تاکسی وارد مدرس شد و بعد هم صدر و بعد هم شریعتی!

مثل اینکه قسمت بزرگی از خاطرات ذخیره شده توی ذهنم مال این گوشه شهر بود!

باز هم قلبم گرفت و یاد این ترانه افتادم.

یادش بخیر!


رو در و دیوار این شهر

همش از تو یادگاره
توی این کوچه تاریک
منو تنها نمیذاره
یاد حرفهای قشنگت
که تو قلبم لونه می کرد
یاد دلتنگی چشمات
که منو بهونه میکرد
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی
بی تو من تنها ترینم
توی این بازی که ساختی
من همه هستیمو باختم
زیر پات گذاشتی آخر
عشقی که من از تو ساختم
اگه تو دوستم نداشتی
از دلم خبر نداشتی
دلت از سنگ شده انگار
که منو تنها گذاشتی
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی
بی تو من تنها ترینم
می شینم منتظر اینجا
تا تو برگردی دوباره
تا بشینی پای حرفهام
بریم تا ماه و ستاره
می دونم میای یه روزی
یه روزی که خیلی دیره
یه روزی دل شکسته ام
سر ابن کوچه می میره
میزنه آتیش به جونم
پس کجایی مهربونم
آخه من ترانه هامو
واسه کی پس بخونم؟
دل من هواتو کرده
آخ کجایی نازنینم
کاشکی بودی و می دیدی
بی تو من تنها ترینم

کجاست نیمه گم شده من؟!

اصلاْ خوب نیستم و حس میکنم چیزی کم دارم!

یک چیزی از روحم کنده شده و نیست!

کجاست؟


تو ندیدیش؟

چرا آروم ندارم؟

نیست!


کجاست نیمه گم شده من؟

کجاست آرام بخش این دل متلاطم؟!!

کجاست؟

دیگه تمومه!!!

داغونم و خسته. نفسم بالا نمیاد و به سختی دارم ادامه میدم. کاش این زندگی لعنتی هیچ وقت شروع نمیشد. کاش هیچ وقت هیچ موجودی مثل من سر دوراهی نمیموند و مجبور نبود بین دو راهی که هیچ کدوم از جنس هم نیستند ولی از بد روزگار از هم جدا شدند یکی را انتخاب کنه. کاش احساس نداشتم. کاش پدر نبودم. کاش ...

تعطیلات آخر هفته را به تفکر برای تصمیم گیری گذراندم. یک کتاب و یک دفتر جلوم بود تا مثلاً تمرین زبان کنم اما فکرم اینجا نبود. فکرم به خودم و زندگیم و بچه و هزار تا مسئله دیگه بود. بعضی وقتها که خیلی میرفتم توی خودم با سوال پیچ شدن که کجایی و به چی فکر میکنی به خودم میومدم و با جواب سربالای که چیزیم نیست و دارم جمله سازی میکنم از زیر رگبار سوالها در میرفتم. اما از خدا پنهون نبود و از تو هم پنهون نباشه که داشتم فکر میکردم تا تصمیم بگیرم که چه کنم! هیچ کس از بلاتکلیفی خوشش نمیاد. من هم آدمی نیستم که بتونم بلاتکلیفی را تحمل کنم. مثل خود تو! 

به این فکر میکردم که گلپسر را بدم به مامانش و برم دنبال زندگی خودم، یا ادامه بدم و گلپسر را بی بابا نکنم. یا اینکه بی مامانش کنم و خودم بزرگش کنم. یا اینکه خودم را خلاص کنم و برای همیشه از زیر همه چیز در برم!

این آخری هم گزینه ای بود برای مواقعی که کم می آوردم.

یادمه که قبلاً هم جاهای دیگه از خدا گلایه کرده بودم بابت اینهمه فشاری که روی کمرم گذاشته بود. بابا این آدمه! گوشت و استخوان و کمی هم احساس! به خودت قسم که میترکم و این وسط یدونی که چند نفر و چند تا خانواده را باید جواب بدی. هرچند میدونم که جوابی در کار نیست! دیشب شب قدر بود و من هم الان دارم کفر میگم!!!

این پدر سگ این روزها اگه سه چهر بار به باباش زنگ نزنه و با زبون بی زبونی باهاش حرف نزنه روزش روز نمیشه. هر وقت داره گریه میکنه و بهونه گیری این منم که آرومش میکنم. مامان جانش هم که فقط بلده اون بد بخت بی زبون را در حال گریه ول کنه و به گیر دادنهای همیشگیش برسه. سلامتی بچه هم که کشک!

یک میلیون بار گفتم شیر بچه را توی ماکروفر گرم نکن و اون هم میگه چشم. اما مواقعی که مثل این چند روزه من خونه ام میفهمم که چشم یعنی همون کشک!

دو میلیون بار گفتم که جلوی بچه نباید دعوا کرد و عصبی شد و داد و بیداد، اون هم چشم و کشک!

سه میلیون بار گفتم با بچه تمرین کن تا حرف بزنه، اون هم چشم و کشک!

جیگر بابا هنوز یک سالش نشده بود که بحران طلاق و طلاق کشی دوم رخ داد و دعوا و داد و بیداد! تازه داشت حرف زدن یاد میگرفت که همه چیز از یادش رفت! دیگه حرف نزد. دیگه کسی جرات نداشت جلوش بلند حرف بزنه یا حتی بخنده. از صدای بلند خنده هم میترسید و گریه میکرد. با هزار بدبختی کمی بهتر شده. الان دیگه از خنده نمیترسه. فرمان من مبنی بر عدم دعوا جلوی بچه باعث شده کمی بهتر بشه. دعوا ها بی سر و صدا شده تا بچه نفهمه. اما بچه خیلی وقتها میاد با زبون بی زبونی میگه نفهم خودتونین! من میفهمم و دارم داغون میشم.

بعد از دو روز فکر کردن به اینکه چه کنم، رفتم توی تخت تا تنها باشم و از تاریکی استفاده کنم و بیشتر و بهتر مسئله رو کالبدشکافی کنم تا شاید تصمیم عاقلانه بگیرم. باید بین خودم و بچه یکی را انتخاب میکردم. یا من زجر بکشم یا بچه.

در اتاق را بستم و چراغ را خاموش کردم سوار بر اسب خیال شروع کردم به رویاپردازی که اگه خودم را بچسبم و بیخیال بچه بشم چه آینده ای در انتظارمه. تازه توی قایقم در سواحل استرالیا بودم که در اتاق باز شد.

گلپسر بود. بیخیال تاب بازی شده بود و آمدی بود تا روی دست باباش بخوابه. هر وقت من دراز میکشم میاد و به زور دست من را دراز میکنه و سرش را میزاره روی بازوی من و روی بازوم میخوابه. هز ار گاهی به زبون خودش یه چیزهایی هم میگه که من نمیفهمم! شاید میگه بابا دوستت دارم! شاید هم میگه بابا این چه زندگیه که برای من ساختی؟ من ماشین و تاب و اسباب بازی نمی خوام. من آرامش میخوام. شاید هم میگه بابا حالم هیچ خوب نیست!!! شاید هم میگه بیا باز هم بازی کنیم و حالا چه موقع خوابه؟!

این جریان هر شب تکرار میشه. پنجشنبه و جمعه ها بیشتر. چون من بیشتر خونه ام و بیشتر دراز میکشم.

دیشب هم آمد. خودم را زدم به خواب شاید بیخیال بشه. رویایی را که توش بودم را دوست نداشتم نصفه کاره بزارم. یک دستم جلوی چشمم بود و اون یکی کنار پام. از تخت آمد بالا و دست جلوی چشمم را کشید و بازش کرد و سرش را گذاشت روش و خوابید!

چند دقیقه ای گذشت. فکر کردم خوابش برده. آروم پرسیدم بابایی خوابی؟ جواب داد نه!

همیشه وقتی ازش یک سوال میکردم چند تا جمله میگفت. اما دیشب فقط یک کلمه گفت. گفت نه. فکر کنم اونم داشت فکر میکرد. دوباره پرسیدم بابایی حالت خوبه؟ انگشتش را گذاشت جلوی دماغش و گقت هیسسسسس!!!!!!!!!!

فکم داشت میومد پایین! به بغل چرخیدم و نگاهش کردم. زد زیر خنده. پدر سگ مارمولک خوب بلده جلب توجه کنه!

بچه داری؟ میفهمی چی میگم؟ شک دارم درک کنی!!!

یه ذره باهاش کشتی گرفتم و دوباره آهی کشیدم و دراز کشیدم. اونم دوباره سرش را گذاشت روی بازوم و چند جمله ای گفت که من باز هم نفهمیدم!

چند دقیقه بعد ایال آمد توی اتاق. بیخبر از اینکه من کجا بودم و گلپسر من رو از کجا برگردوند و بیخبر از اینکه دو روزه دارم با خودم میجنگم که چیکار کنم، گیر داد به یک مسئله بیخود. چند جمله ای بگو مگو بین من و ایال. آخرش هم من که دیدم نتیجه نمیگیریم از این بحث گفتم الان نمیخوام در این مورد حرفی بزنم. بزار باشه برای بعد. اون هم گیر که همین الان. یواش یواش صدای اون رفت بالا و نهایتاً من از کوره در رفتم بلند شدم و سرش داد زدم که لامصب نمیشه میفهمیییییی؟؟؟؟!!!!!! و اون هم از اتاق رفت بیرون و من هم در اتاق را محکم کوبیدم به هم. شدت بسته شدن در زیاد بود و خاصیت فنری چوب مانع از این شد که قفل در عمل کنه و باز در باز شد. نور چراغ حال افتاد توی اتاق و میشد وحشت را توی صورت گلپسر دید. خیلی ترسیده بود و بغض کرده بود. سریع بقلش کردم و شروع کردم به نوازش و لالایی خوندم و معذرت خواهی که چرا داد زدم. بغضش ترکید و خیلی آروم گریه کرد. با ریختن اشکش روی دستم که داشت صورتش را نوازش میکرد، قلبم به درد آمد. تا حالا قلب درد را تجربه نکرده بودم! اما جلوی خودم را گرفتم و باز بچه را آروم کردم. گریه اش قطع شد. قلب من هم آرومتر. چند دقیقه ای پیش من موند و رفت پیش مامانش تا شاید اون را هم آروم کنه و شاید به اون هم درس بده!

سرم را گذاشتم روی بالش و دمر خوابیدم تا صدای ناله ام را کسی نشنوه. نمیدونم کی خوابم برد. اما باز هم دستهای کوچولوی گلپسر بود که دستم را میکشید تا روی بازوم بخوابه. بقلش کردم و بوسیدمش و اینبار اون هم خوابید.

یادم آمد که پارسال نزدیک بود زیر فشار دست من توی خواب خفه بشه و من با دیدن خواب وحشتناک از خواب پریدم و باعث شد که از خفه گی نجات پیدا کنه. اونروز چقدر گریه کردم!!!!

و اما تصمیم من. هنوز هم نمیدونم که من مهمترم یا بچه؟

پس دیگه تمومه! چون من نمیدونم و .....

برگشتم با کوله باری از غرور

راستش زیاد وقت ندارم تا بنویسم که چی شد و کجا رفتم و چه کردم! 

اما همینقدر بگم که از کردستان برگشتم. سفری موفقیت آمیز که روی خیلی ها را بسی کم کردیم! 

 

آنقدر این کار به نظرشون غیر ممکن میومد که همه میگفتند الکی خودتون را ضایع نکنید. این کار شما نیست! متخصصین سازنده از ایتالیا باید بیان که تحریم را بهونه کردند و نمیان! خیلی ها رفتند جلو نتونستند. 

 

با اجازه شما ما رفتیم و شد!! احتمالاْ به زودی اسم من باز هم عوض میشه. اسمم میشه مارکوپلو!!!!! 

 

کل ایران باید راه بیافتم دوره!!! 

 

فعلاْ باید برم جلسه. 

بدرود 

یاد پدر

همیشه دنیا چیزی نیست که فکر می کنیم قدر چیزایی که داریم بدونیم

یاد پدر

 

پدرم این جوری بود وقتی من :

 

4 ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .

 

5 ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .

6 ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

 

10 ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.

 

12 ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد.

 

14 ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

 

16 ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

 

18 ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

 

21 ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه

 

25 ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروکار داشته .

 

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داره .

 

40 ساله که شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

 

50 ساله که شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس که قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

 

برای مسافرت امروزم بابام میخواست باهام بیاد. اما من میخواستم بپیچونمش. امروز صبح هم با خواهرم توی مسیر صحبت میکردم که بابا لازم نیست بیاد و من خودم تنهایی دارم همه این کارها را انجام میدم!

راستش مغرور شده بودم.

با خواندن این متن اشک تو چشمهام جمع شد. یادم رفته بود که هرچی دارم از اون دارم و هنوز هم بهترین پایه برای کارهای عجیب و غریب منه!

امروز تو مسیر حسابی باهاش گرم میگیرم و گپ میزنم و از خدا هم میخوام که دیگه مغرور نشم!

دیشب!

فکر کنم بیش از یک ماه بود که توی حال نخوابیده بودم. بدبیسدبمعمولاً با وجود اینکه قهر بودیم توی تخت میخوابیدم. ولی دیشب آنقدر اعصابم را داغون کرد و به هم ریخت که آمدم توی حال و روی کاناپه خوابیدم. تا صبح هم دو سه تا پشه دهنم را آسفالت کردند!! جای سالم برام نگذاشتند. امروز عصر هم یک مسافرت کاری دارم به سمت غرب کشور. میرم سقز.

با وجود اینکه اعصاب درست و حسابی ندارم و کمی هم ناراحتم اما حوصله نوشتن هم ندارم!

 

شاد و پیروز 

ایام به کام

دلیل قانع‌کننده!

 

مر د میانسال وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب‌ام‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد. قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.

مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردّد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد. لَختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.

ناگهان به خود آمد و گفت، "مرا چه می‌شود که در این سنّ و سال با این سرعت می‎رانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد." از سرعتش کاست و سپس در کنار جادّه منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقّف کرد. افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت، "ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخّصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی." 

مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت، "می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. تصوّر کردم داری اونو برمی‌گردونی!"

افسر خندید و گفت، "روز خوبی داشته باشید، آقا!" و برگشته سوار اتومبیلش شد و رفت.

کوتاه!

یک جلسه مهم دارم که ساعت چهار شروع میشه و باید برم. 

امروز هم مثل خیلی از شنبه های دیگه به بی حوصلگی و کسالت گذشت. 

از صبح تا حالا هم نزدیک ۵۰ بار وبلاگ یکی از همسایه ها را رفرش کردم تا شاید خبر خوبی ببینم و کسی بگه سر کار بودید که خبری نشد. 

یاد آنروزها توی پاریس افتادم که وبلاگ نیلوفر۶۲ را بارها و بارها رفرش میکردم تا شاید کسی بگه که شوهرش نمرده و شوخی بوده! 

حالا هم یک نیلوفر دیگه! 

با این تفاوت که اون یکی بیوه شد و این یکی داغون!! 

با خودم فکر میکردم و مقایسه. کدام دردناکتره؟؟ عشقی که بره و دیگه نباشه و یا عشقی که بفهمی اشتباه بوده؟!! 

کدام؟ 

نزدیکهای ۴ شده. 

باید رفت 

 

بدرود.

طوفان و یادی از گذشته ها

چند روزی بود که آسمون کمی آروم بود. اما چند ساعتی هست که باز بادهایی میوزد و آسمان خونه ما ابری شده و احتمال بارش در شبانگاهان هست.

دلیل؟

چرا نمیبری گوشی موبایلت را درست کنی تا وقتی بچه باهاش بازی میکنه الکی شماره این و اون رو نگیره؟!

عزیز جان کسی نباید دست به گوشی موبایل من بزنه. نه بچه و نه مادر بچه.

حالا تو چرا نمیبری؟

وقت ندارم. نمیرسم.

گوشیت را بده ته من ببرم.

تو تا سر کوچه برای خرید شیر نمیری بعد میخوای با بچه بلند شی بری جمهوری گوشی منو درست کنی؟؟

تو نمیزاری من از خونه برم بیرون!!!

من نمیزارم؟ من که همیشه میگم بلند شو برو بیرون و این کار و بکن و اون کار رو بکن و ...

تو نمیخوای گوشیت درست شه.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بیخیال

این بگو مگو ادامه پیدا کرد تا تبدیل شد به باد. و بعد از چند تا اس ام اس تهدید آمیز تبدیل شد به طوفان. آن هم طوفان بار دار!!!!

فکر کنم خواب دیشبم داره تعبیر میشه!!! خدا بخیر کنه.

صبح با خواندن وبلاگ یکی از همسایه ها هنگ کردم. واقعاً بعضی از ما مردها شورش را در میاریم. از مرد بودن خودم شرم زده شدم. من با وجود اینهمه اذیت هنوز توانایی اینهمه قساوت قلبی را ندارم. یعنی من غیر عادی ام یا اونها؟ 

براش آرزوی موفقیت دارم. شما هم براش دعا کنید.

با خواندن یک پست دیگه از این همسایه، رفتم به چند سال پیش. اون موقعی که چند ماهی از عقدمون گذشته بود و من میدیدم این زندگی زندگی نمیشه و تصمیم طلاق داشتم.

یک هفته بود که با هم قهر بودیم. زنگ زد و گفتم ما به درد هم نمی خوریم. ما خیلی با هم فرق داریم و من نمیتونم اینطوری ادامه بدم.

گریه و زاری که نه ما وقت داریم و صبر کن و...

و من هم پا رو دلم گذاشتم تا دیگه برای کسی نسوزه و عزمم را جزم کردم تا کار را یکسره کنم. وزیر جنگ هم صحبت کرد و تحدید و آخر سر گفت خوب اگه اینطور فکر میکنی بهتره چون خرجت هم نسف میشه!!!

من هم قبول کردم. خودش پرید گوشی را از وزیر جنگ گرفت و گفت نه. تو کاری به حرفهای مامانم نداشته باش. ما میتونیم حلش کنیم.

چند روزی دوباره گذشت. آشتی نکردیم. یک روز ظهر من خانه بودم. آمده بودم ناهار بخورم  برگردم سر کار. تلفن زنگ زد و مامانم گوشی را برداشت و گفت که تشریف بیارین. به من هم گفت بمون خونه. فامیلهای زنت دارن میان تا با هم حرف بزنیم. پرسید تصمیمت چیه و من هم گفتم طلاق! دو ساعت زیر گوشم خواند که از خر شیطون بیا پایین. من هم گفتم حالا ببینم اونها چی میگن.

تشریفشان را آوردند. وزیر جنگ به همراه سه دخترش. بزرگتره که قبلاً هم توی یادایام قدیم در موردش نوشتم شروع کرد. کوچیکه که چند پست قبل هم در مورد ازدواج و شوهرش نوشتم هم بود.

بزرگه با جبهه گیری شروع کرد و وزیر جنگ هم نشست و هیچ نمیگفت. خودش را پشت جبهه ای که بزرگه گرفته بود مخفی کرده بود و هر از گاهی یک نارنجک پرت میکرد اینطرف خاکریز و مجدداً مخفی میشد.

بزرگه خوب حرفهاش را زد و من هم کاملاً آروم گوش کردم و اهمییت نمیدادم که یعنی اصلاً تو کی هستی که داری زر زر میکنی!!!

یهو بلند شد وایستاد و داد زدن که من ال میکنم و بل میکنم و این خونه را رو سرت خراب میکنم و...

قاط زده بود و سیمهاش اتصالی کرده بود. خوب جیغهاش را زد و من هم از جام تکون نخوردم که یعنی تو اصلاً عددی نیستی.

مامانم بد جوری جا خورده بود. آخه ما از این رسمها نداریم توی فامیلمون. مامانم نشوندش و گفت عزیز جون آروم باش من از تو که تحصیلکرده هستی و لیسانس داری توقع همچین کاری ندارم! بشین بابا دو قدم فاصله بین ماست. چرا داد میزن؟!

حالا بنده خدا قسدش این بود که آبروریزی کنه و همسایه ها بفهمند که بیخبر از اینکه از این خونه ویلایی به این بزرگی صدا بیرون نمیره! (خونه قبلی بابام اینا خیلی بزرگ بود)

بعد از اینکه نشست سر جاش جواب همه زر زر هاش را دادم. کاملاً آروم و موادبانه و خطاب به مادرزن. همش هم میگفتم من اینهارو میگم تا تو بدونی مگرنه من کاری با اون ندارم و اصلاً دیگه باهاش حرف هم نمیزنم.

خلاصه که همه اشون را موادبانه نشوندم سر جاشون و گفتم که دخترتون ال کرده و بل کرده و اینجوری بوده نه اونجوری و...

آخر سر همه اشون معذرت خواهی کردند و رفتند. اینقدر شرمنده اشون کردم که بعد ده دقیقه که رفته بودند دوباره زنگ زدند و بزرگه دوباره معذرت خواهی کرد و گفت من نمیدونستم و بهم دروغ گفته بودند و...

البته ابن معذرت خواهی هم سیاسی بود و بعد ها این رفتارها تکرار شد.

نتیجه اون دعواها هم بخاطر پا فشاری مامان و بقیه آشتی بود.

بدرود.

بدبیسدب

اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران!

صبح از خونه میزنی بیرون. با خودت حساب میکنی که بخاطر ماه رمضان نیم ساعت بیشتر تو ترافیک نیستی! میرسی به اتوبان و میبینی که ترافیکه!!! چرا؟! چون خیابان میرداماد ریزش کرده و خیابن را بسته اند و روی خیلی از خیابونها تاثیر گذاشته. اونجاست که عصبی و ناراحتی و رادیو هم میگه اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران!!!

این یعنی همینه که هست. حرص الکی هم نخور. 

تو ترافیک قفل گیر کردی. پلیس هم خسته شده و وایستاده کنار و نظاره گر گره ماشینها! یک ماشین هم گیر کرده و دنده عقب میاد و میزنه در عقب ماشین را به اف عزما میده! داد میزنی بابا نیا عقب زدی!!! کمی میره جلو. پیاده میشی تا ببینی ماشینت چی شده. طرف پاشو میزاره رو گاز و الفرار!!! یه نگاه به پلیس میندازی، پلیسه هم صوت میزنه که ماشینه وایسه و ماشینه هم بی تفاوت میره! آخرش هم پلیسه میگه شمارش اینه و برو دنبالش! تو هم میزاری دنبالش و میگیریش و طرف هم میگه نفهمیدم و ال و بل.... اینجاست که دوباره یاد اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران می افتی!!

میری قبض موبایلت را میگیری. میبینی دوباره قبض قبلی که پرداخت شده را توی قبض جدید به عنوان بدهی پیشین زدند!!! باز هم یاد اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران می افتی!!!

میری بانک، یک ساعت الاف میشی تا چک رمز دار را نقد کنی. باجه دار میگه ایران چک نداریم و پول هم نداریم! میگی بابا من میخوام برم یک بانک دیگه بریزم به حساب یکی دیگه، میگه خوب بین بانکی بگیر. قبول میکنی و دوباره یک ساعت الافی تا بین بانکی صادر بشه و میری بانک دوم. بانک دوم هم اشتباه میکنه و آخرش بهت میگه آقا سیستم فراگیر قطع شده و پول 12 شب میره به حسابتون و فردا دوباره تشریق بیارین و برداشت کنین تا بریزین به یک حساب دیگه!!!!!!

اینجا تهران است صدای جمهوری اسلامی ایران!!!

عاشقم من

 همینجوری یهو این اومد به زبونم. منم نوشتوندمش تا حالشو ببریم! 

راستش نمیدونم چمه؟! اما پنچرم. 

عاشقم من
عاشقی بی قرارم
کس ندارد خبر از
دل زارم
آرزویی جز تو در دل ندارم
من به لبخندی از تو خرسندم
مهر تو ای ماه آرزومندم
بر تو پا بندم
از تو وفا خواهم من ... زخدا خواهم
تا به رهت سازم::::::::جان
تا به تو پیوستم...از همه بگسستم
بر تو فدا ساختم ::::::: جانم

پراید صفر کیلومتر و رفع تعلیق!

سلام به روی گل همه.

دیروز بعد از یکماه تاخیر پراید صفر کیلومتر دوگانه سوز را تحویل دادند. این نمایندگی دیگه از دست من کچل شد بسکه زنگ زدم و گیر دادم این ماشین ما چی شد؟! حقیقت پنجشنبه شمال بودیم که زنگ زدند و گفتند ماشینتون آماده است و تشریف بیارید ببریدش. دیروز صبح باتفاق پدر گرامی رفتیم دم نمایندگی تا ماشین را تحویل بگیرم و بدم بابا جان ببرند منزل تا بفروشیمش بره پی کارش. چند وقتی بود که بعضی از دوستان رفته بودند زیر جلدم که پراید صفر را نگه دار و سمند را بفروش. این سمند دیگه زیر دست تو جونش بالا اومده. ردش کن و با همین پراید برو و بیا که هم نوست و هم گارانتی داره و هم گازسوز و این حرفها. بعضی وقتها که با پراید یکی از دوستهام این طرف و اونطرف میرفتم حس میکردم که بد نیست این کار رو بکنم. ماشین بدی هم نیست. اما بعد از مسافرت شمال که جون پراید بالا میومد تصمیم را گرفتم که چرخ سمند را با دو تا پراید عوض نکنم!  

خلاصه که رفتیم نمایندگی و من امضا کردم که تحویل گرفتم و ماشین را بدون اینکه حتی توش بشینم تحویل بابا جان دادم تا ببرن و توی پارکینگ خونه پارکش کنند. شب هم خسته بودم و خونه بابا نرفتم تا سری به ماشین صفر کیلومترم بزنم. (اولین باره که ماشین صفر میخرم!) امروز صبح هم فروخته شد و رفت پی کارش!

امروز صبح خبر دیگه ای هم بهم رسید که این بود: قراره برای شرکتهایی که نتونسته بودند مشکلات را حل کنند به صورت مستقیم کار کنی!

این یعنی رفع تعلیق. یعنی این وسط باید دم چند نفر را دید تا بتونی کار کنی و کار مردم را راه بندازی!

عجب مملکتی داریم خداییش!

برم بانک چند تا از اقساط عقب افتاده را بدم که اوضاع خیطه!

بدرود.

شمال 4 نتیجه فکر خلاق و مهندسی!

چهارشنبه شب تازوندیم به سمت شمال. جریان این بود که بعد از درست کردن چند دستگاهی که توی پست های قبل گفته بودم، اسم آق فرهاد کوه کن بد جوری مثل بمب صدا کرده! چند تا از شرکتهای کلفت رغیب دنبال این هستند که ببینند این کیه که اومده و داره کارهای عجیب و غریب میکنه!

چند دستگاه کرج، قزوین، رشت و کوچصفهان و چابکسر برام ردیف کردند که خوابیده. منم از خدا خواسته به پسر خاله و بابای گرامی فرمودیم که حاضر بشین که شمال را افتادیم! پسر خاله جان هم یک پراید 132 دوگانه سوز صفر داشتند که تصمیم بر آن شد که ببریمش تا هم تست فنی بشه و هم موتورش را آببندی کنم! (اینجانب تبحر بسیار دارم در امر خطیر ترکاندن موتور)

پراید جان را راندیم و کرج را اوکی کردیم و قزوین را بیخیال شدیم چون برق نداشتند و رشت را هم اوکی نمودیم و کوچصفهان را هم درست کردیم و الی آخر.

پنجشنبه عصر تنی با آب زدیم و شب هم خواب و صبح جمعه قایق سواری توی مرداب چمخاله و مجدداً شنا تو دریای زیبای خزر و برگشت از جاده چالوس.

منم گه جاده چالوس را مثل کف دستم حفظ شدم و حالشو میبرم، مخصوصاً بعد از ظهر جمعه که یکطرفه میشه! 

بدبخت پراید جونش بالا آمد تا رسیدیم! فکر کن جاده یکطرفه چالوس را با آزرا و سانتافه و پرشیا و زانتیا کورس بزاری!

ولی حال داد. فکشون میومد پایین وقتی میدیدند اینجوری میرم و بعضی وقتها ازشون سبقت هم میگیرم!!

امروز صبح هم بهمون اطلاع دادند که چند وقتی باید بیخیال این کارهای جدید بشیم. ضاهراً شرکتهایی که نتونسته بودند این کارها را انجام بدهدند زهر خودشون را ریختند و باید صبر کرد!

دعا فراموش نشه!

شاد و پیروز.

ایام به کام.

باز هم ایول!

از وقتی که فیش صفر را دادند دستم حسابی به تکاپو افتادم که این که این چه وضعشه؟ چرا درآمد من فقط باید از یک منبع باشه تا یا کوچکترین اتفاقی بخوام به مشکل بر بخورم؟

عزمم را جزم کردم برای یک در آمد دیگه. باز هم سری به توانایی های خودم زدم و نتیجه گرفتم. نتیجه این شد که در یک ماه گذشته مبلغی نزدیک به ده برابر حقوق ماهیانه معمول در آمد کارهای متفرقه من بوده.

چرا؟ چون کارهایی کردم که چندین تیم متخصص از عهده اش بر نیامده بودند.

دیشب تا ساعت 1 نیمه شب مشغول راه اندازی دستگاهی بودم که چند روز بود خوابیده بود و صدای خیلی ها در آمده بود!

و البته اشخاصی آمده بودند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند که نتوانسته بودند و اشخاصی هم با مبلغهای نجومی آمده بودند جلو که..... آن ها هم باهاشون موافقت نشده بود!

کاری بود که توی عمرم انجام نداده بودم! حدود ساعت 10 شب بود که دوستم (متخصصی که با دیدن عزمت کار همون اول هنگ کرده بود) گفت فلانی این کار نشدنیه! بیا بریم سر زندگیمون! اگه تو بتونی این کار را انجام بدی یعنی معجزه کردی!

هر از گاهی هم بابام زنگ میزد تا از کم و کیف کار مطلع بشه که به اونم میگفتم خیلی سخته و بعیده اما سعی میکنم راهش بندازم.

نزدیکهای دوازده شب بود که بقیه مهندسین کارفرما به تمسخر ما دو تا (من و رفیقم) را ول کردند و رفتند توی اتاق استراحت تا بخوابند!

جریان این رفیقم هم این بود که ایشون به من گفتند PLC بلدند و دوره دیده اند و ال میکنند و بل میکنند که با باز کردن در تابلو کنترل همونجا گفتند یا علییییییی! بابا این خیلی غوله! عمراً نشه اینو راه انداخت اون هم بدون نقشه و با چشم بسته!

خلاصه که نزدیکهای 12:30 بود که حاجیتون بالاخره شاخ غول را شکستند! رفیقم از خوشحالی نمیدونست چیکار کنه! میگفت بابا تو دیگه خیلی پر رویی! دمت گرم!

 

ایشون همکار من هستند و شاگرد اول فوق لیسانس برق از شریف! همچین شریف شریف میکنند که آدم میگه بابا این دیگه خوده ادیسونه!

ولی دو سه تا چشمه از کارهای من دانشگاه آزادی در پیت را که دیده گیر داده ما باید با هم یک بیزنس مهندسی توپ راه بندازیم!

سرتون را درد نیارم. رفتیم سراغ کار فرما که بلندشین سیستم را استارت کنین! باورشون نمیشد! سیستم را استارت کردند و نیم ساعتی هم ما را نگه داشتند تا مطمئن شن که نمیترکه! (خطر انفجار بود. البته بگم که دستگاه مرتبط با گاز هست و انفجار مخزن دستگاه یعنی پودر شدن نه تنها ما و بقیه بلکه تا شعاع 5 کیلومتری خسارت جدی وارد میکنه و تا تهران هم صداش میاد (محل سیستم کرج بود)

خلاصه که دستگاه مثل ساعت داره کار میکنه.

هنوز هم نترکیده!

اونجا بود که مثل خیلی از وقتها که با انجام دادن کار های غیر ممکن اشک شوغ توی چشمام جمع میشه و از خودم خوشم میاد، اشک توی چشمام جمع شده بود!

خداییش دمم گرم!

بدرود.

زهی خیال باطل!!

فکر کنم توی این چند تا وبلاگ این چندمین پست باشه که عنوانش زهی خیال باطله!

چرا؟ ارض میکنم خدمتون.

دیروز عصر توی یک سمینار یک سخنرانی نیم ساعته داشتم که از فشار 20 دقیقه ای تمامش کردم! فشار چی؟ بماند!!

اما از شانس بد پایان سمینار انبوه سوالها بود که از طرف مهمونها به سمتم شلیک میشد و من هم به ناچار ایستادم و جواب دادم!

نزدیکهای ساعت 9 شب بود که رسیدم خونه. راستش دلم برای هم خوابی تنگ شده بود و احساس میکردم خیلی پرم! نیاز داشتم که خالی بشم و به همین دلیل تصمیم گرفتم قطعنامه پیشنهادی از طرف ایال را امضا کنم و آتش بس!

اما قافل از اینکه نیروهای مبارز کماکان حال و هوای جنگ داشتند و تنشهایی در خط سفر مرزی بین نیروها بوجود میومد! کم کم این تنشها تبدیل شد به درگیری و آتش جنگ دوباره روشن شد!

زن: یه موقع به فکر نباشی که تو خونه مرغ و گوشت نداریم.

مرد: من که تا بوق سگ بیرونم. مرغ آزاد هم که کیلویی 1000 تومان گرونتره. بازار روز مرغ و گوشت به نرخ مصوب پخش میکنه. یه سری بزن آنجا و بگیر.

زن: تاکسی تا آنجا نمیبره.

مرد: خوب پیاده برو. ده دقیقه بیشتر که تو راه نیستی!

زن: بچه را چیکار کنم؟

مرد: اگه نمیتونی ببریش بزارش خونه مامانم.

......

خلاصه کنم که درگیری دوباره پرید سر پله سابق و اینکه کور خوندی من برم سر کار و آره تو راست میگی من عرضه ندارم و خودت عرضه نداری و .... آخر سر هم عصبی شد و غاط زد و زد زیر سینی غذا و دیس غذا پرت شد توی سینه من!!!!

من هم پریدم بالا و برنجهایی که ریختخ بود روی تنم (لخت بودم) را تکاندم و گفتم کثافت سوختم!!! آمدم بزنم بترکونمش از شدت عصبانیت و سوزش که باز هم جلوی خودم را گرفتم و رفتم توی اتاق خواب و چراغ را خاموش کردم و خوابیدم!

همینطور که سعی میکردم بخوابم با خودم فکر میکردم که باز هم جای زن و مرد عوض شده! شنیده بودم مرد ها زنشون را میزنند یا ظرف غذا را پرت میکنند و... ولی نشنیده بودم زن ظرف غذا را پرت کنه سمت شوهرش!!!

خلاصه کنم که جنگ کماکان ادامه داره و وارد مبحثی جدید شده! درگیری های زمینی تبدیل شده به بمباران شهرها! آن هم از نوع هسته ای!!! البته واضح و مبرهن که انرژی هسته ای حق مسلم ماست، ولی فکر نکنم من هیچ وقت بتونم همچین کاری بکنم! چون مثل روز برام روشنه که اولین کنش هسته ای از طرف من مساویست با ارسال پرونده به شورای امنیت و ....

بدرود.

شریعتی و گذشت عمر!!

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت

چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .

نکنه منم همینطورم؟؟

کاش یکی بهم بگه من مثل کسانی که ازشون بد میگم هستم یا نه؟

من هم تند و وحشیانه غذا میخورم یا نه؟

میشه عیبهای منو بهم بگین؟!!!!

منتظرم

!...

پیروزی من و آتش بس!

ارض میکردم خدمتون که گرگها حمله میکنند به لاشه بد بخت و تیکه پارش میکنند. هرکسی هم تیکه ای را بر میداره و میره گوشه ای تا بقیه ازش نگیرند.

حالا این بنده خدا هم بشقابش را پر میکنه و انبوهی از انواع غذا های موجود را میچپونه تو بشقاب و شروع میکنه به....

خدایا منو ببخش.

ادامه نمیدم. چون هم غیبته و هم خودم حالم بد میشه! ولی کاش یکی بهش بگه بی صدا و آروم غذا بخور! بابا کسی نمیاد ازت بگیره.

کسایی که این خوی را دارند توی زندگیشون هم همینطور عمل میکنند. کافیه یکی باهاشون در بیافته. همچین طرف را با سر و صدا و جیغ و داد و فریاد میترکونند و نفرین میکنند که طرف رسماً خلع سلاح میشه!

یاد دوران دعواهای وزیر جنگ با بقیه دامادهاش افتادم. تا حالا کسی نبوده که از الطاف ایشون بی نسیب مانده باشه!

بنده خدا دیگه عادت کرده که حتی وقتی هم دعوایی در کار نیست باز با شتاب و عجله کار هاش را انجام بده. یادم نمیره وقتی گل پسر غند عسل فقط 20 روزش بود کیسه پر از سیب را پرت کرد رو صندلی بچه که روی صندلی عقب بود. بچه بد بخت غش کرد! یا همین چند شب پیش، با هزار بد بختی خوابونده بودمش که آمد از توی بغل من بلندش کنه که آنچنان این بچه را سریع و بد بلند کرد که بچه از خواب پرید و وحشت کرد و آنچنان گریه ای کرد که من دلم بحالش سوخت!

اصلاً آرامش نداره و این عدم آرامش را تزریق میکنه به اعماق وجود کسانی که باهاشون ارتباط داره!

خدایا آرامش بهش بده!

کاری کن که منم این سیاهیی که توی دلم بوجود آورده را پاک کنم چون خودم دارم اذیت میشم!

و اما تولد. جشن تولد طبق برنامه ریزی پدر خانواده که اینجانب باشه چهر شنبه شب برگذار شد!

هورااااااا

بابا مردی گفتند زنی گفتند.

از این ماشین شارژی ها هست که بچه ها سوار میشن، یه دونه فولکس سبز خوشگل کنترل دارش را خریدم و یک کیک گنده (بزرگترین کیک قنادی بود) شکلاتی از قنادی بی بی یوسف آباد و تجهیزات کامل یک جشن شامل بادکنک و شمع و فشفشه و اسپری نخ!! (آن موقع ها ما از این جینگولک بازی ها نداشتیم که!) (سلیقه من و بهترین دوستم روی هم کلکسیونی میشه بسیار زیبا. جداً مدیونشم برای همه چیز)

بدون اینکه کسی بفهمه ماشین را از پارکینگ بردم و گذاشتم توی بالکن! مهمونها آمدند و جشن شروع شد.

کادو ها را باز کردم و آخر سر هم گفتم پس کادو باباش کو؟! همینطوری هم پسر خالم داشت فیلمبرداری میکرد. رفتم از اتاق بچه به بالکن و ماشین را آوردم پشت در! کنترلش را برداشتم و در را باز کردم و ماشین را راندم توی حال پیش بقیه مهمونها! جیغ همه در اومد. گلپسر هم پرید پشت ماشین و من هم میروندم!

فک ایال و وزیر جنگ آویزون شد!

آنچنان سورپرایز مشتی کردم که خودم حال کردم!

خیلی جاتون خالی بود. چهره ایال و مادرش دیدنی بود!

حال داد!

و اما نتیجه جنگ جهانی! این جنگ خیلی زود تمام شد! توپ من خیلی پر بود و با سیاستی خفن جلو رفتم. دارم یواش یواش جنگیدن را یاد میگیرم. اعلام آتش بس با اس ام اسی بود که چند ساعت پیش از ایال به دستم رسید.

منو ببخش عزیزم اگه بهت تهمت زدم. منو میبخشی؟

جوابی مبنی بر قبول آتش بس دریافت نکرده اما جوای من بعد از کمی شرط و شروط که هیچ وقت هم عمل نمیکنه، آری خواهد بود.

از صبح خیلی بی حوصله و کسلم. امروز هم توی یک سمینار سخنرانی دارم که اصلاً حسش نیست!

برام دعا کنید.

نحوه غذا خوردن، نشانه شخصیت و خوی آدمی..... (۱)

هیچ وقت به غذا خوردن آدمها دقت آنچنانی نمیکردم. اما کاملاً اتفاقی به غذا خوردن وزیر جنگ نکاهی انداختم و از درون لرزیدم! آهی کشیدم و با خودم فکر کردم که یعنی توی این چند سال به این قضیه دقت نکرده بودم؟ اگه این نوع غذا خوردن را قبل از ازدواج دیده بودم خودم را میکشتم و دخترش را نمیگرفتم.

میدونم نوشتن این پست حماقت تمامه. چون تجربه نشان داده که هیچ وقت هیچ وبلاگی تا ابد پنهان نمانده! و ایال با خواندن این پست سر به تنم باقی نمیزاره و اعلام حمله به کل سپاه آن هم با تمام قوا را میکنه، اما بد جوری این قضیه سر دلم مونده. راستش هر وقت اون صحنه جلوی چشمم میاد اشتهام کور میشه و حال خیلی بدی بهم دست میده!

تصور کن که یک زن نسبتاً مسن با سرعت و شتابی غذا می خوره که انگار همه عمرش هیچی نخورده! با سر و صدا و عجله و ترس از اینکه مبادا کسی لقمه را ازش بگیره!

خدایا منو ببخش اما نمیتونم اینجا دیگه جلوی خودم را بگیرم!

دیدی وقتی گله گرگها به لاشه حیوون زبان بسته حمله میکنند چه صحنه ای پیش میاد؟!

باید برم

بعداً ادامه میدم.

آغاز جنگ جهانی بعدی!!!

خیلی عجله دارم و باید برم.

همینقدر بگم که جنگ جهانی بعدی شروع شد و دقیقاْ پس از رفتن وزیر جنگ آتش سنگینی بین دو جناح بر قرار شده و از تلفات احتمالی آماری تا کنون منتشر نشده!!!!

جنگ جنگ تا پیروزی!

دعای شما بدرقه راه جنگجویان جبهه حق علیه باطله!

بدرود