یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

آتش نشان (7)

روز سختی بود.

خسته و در مونده آتشنسان به همراه بقیه همکارهاش برگشتند ایستگاه. هیچ کس اعصاب درست و حسابی نداشت و کسی حوصله اینکه بخواد حرفی بزنه یا حرفی گوش کنه، نداشت.

صحنه بیرون اودن تیکه پاره ها و اعضای بدن کارگر افغانی که زیر آوار گود برداری جونش رو از دست داده بود، همه رو آزرده کرده بود. تغریباً سکوت همه سالن رو پر کرده بود و هیچ صدایی از کسی در نمیومد.

صدای موبایل آتشنشان سکوت رو شکست.

الو

سلام

سلام

حالت خوبه؟

ای. بگو.

میخواستم بگم که من نمیتونم اینجا پیش مادر بزرگت بمونم. چند بار بگم؟ من نیتونم. باید برام یه خونه بالا شهر نزدیک خواهرم بگیری. من هم الان با پرنیان دارم میرم خونه مامانم. دیگه هم اونجا بر نمیگردم تا خونه بگیری. تو هم اگه خواستی من و بچه ات رو ببینی بیا اونجا.

تماس تلفنی تمام شد و آتشنشان گوشی رو انداخت روی زمین. نمیدونست به آوارگی خودش فکر کنه یا به جنازه تکه تکه شده. نمیدونست به درخواستهای شاید بجای زنش فکر کنه یا سنگدلی مردمی که چون طرف افغانی بوده انگار آدم نبوده!

آتشنشان از روی تخت بلند شد و کلاه ایمنی قرمز رنگش که حسابی گرد خستگی رنگش رو عوض کرده بود رو برداشت و رفت به سمت آشپزخانه. در یخچال رو باز کرد و یک لیوان یخ از توی جا یخی برداشت و رفت تا مرحم دردهاش الکل باشه....

.................

زندگی، گاهی، مثل یک اتفاق ساده میمونه که مدتیه خبری از کسی به جایی نمیرسونه!

کاری نمیشه کرد جز دعا!

بدرود

آتش نشان (6)

وقتی 20 سالم بود با روناک آشنا شدم.

دانشگاه آزاد شهر کوچیک ما تازه رونق گرفته بود و اون شهر از حال و هوای بومی خودش، در اومده بود.

روناک اهل کرج بود و دانشجوی سال دوم.

پر شور و زیبا. شیطون و بازی گوش. جذاب. کل پسرهای شهر رو یک انگشتش میچرخیدن!

وسط اونها هم من از همه خوش تیپ تر و پولدار تر.

این روزهام رو نگاه نکن. من تا همین چند سال پیش کلی خاطر خواه داشتم! بابام هم که میدونی چقدر مایه داره. البته مطمئناً تو نمیدونی، چون من و حتی مادرم هم دقیقاً نمیدونیم چقدر ملک و املاک داره. فقط همینقدر میدونیم که تا 2 نسل بعد هم اگه بکوب خرج کنیم، باز هم هست!

خلاصه روناک نمیدونم بخاط خودم بود، قیافه ام بود، پولم بود، یا همش، با من دوست شد و ما با هم کلی حال میکردیم.

اما این بابا و مامان نامردم، نمگذاشتند ما با هم اردواج کنیم. من هم یک تصمیم اساسی گرفتم و به روناک فتم بیا با هم یه پولی بر میداریم و میریم شهر شما. اونجا ازدواج میکنیم و زندگیمون رو میکنیم.

اما روناک قبول نکرد. گفت باید خونوادت رضایت بدن.

من هم مریض شدم! یهو قش میکردم. این دکتر و اون دکتر و این بیمارستان و اون شهر، همه گفتند صرع گرفتم.

کلی دوا و درمون و بستری شدن، هیچ کدم افاقه نکرد. تا اینکه یه روز یه دکتر بابام رو کشید کنار و بهش گفت: ببین بچه ات چی میخواد. این هیچیش نیست. خودش رو زده به مریضی. اما اگه بهش بتوپی، حاشا میکنه و اوضاع رو بدتر میکنه.

بابام هم اومد بالای تختم و گفت بریم روناک رو بگیریم.

مشهد بودیم که بابام این حرف رو زد. از همونجا رفتیم کرج خواستگاری

........................

صدای زنگ خطر به صدا در آمد و آتشنان به همراه بقیه گروه به سرعت دویدند به سمت خودروها

 

برف آبان ماه، خط سوم

تو این 30 سالی که تا حالا از عمرم گذشته، یادم نمیاد که آبان ماه، از خواب بیدار بشم و ببینم که همه جا سفید شده!

خلاصه که امروز رو با یک حس و حال خواص شروع کردم. با برف! پریشب که به آخرین کوکب فکر میکردم و با گوش کردنش به سالهای دور سفر کرده بودم، همش تو ذهنم روزهایی رو میدیدم که آخرین کوکب رو توی برف گوش میکردم.

حالا هم که برف و ...

آن شب خط سوم رو هم مرور میکردم. یادمه تو یکی ز وبلاگهای قدیمی، شاید مرحوم یادایام قدیم، شاید هم یکی دیگه.

مهم نیست. مهم اینه که یک بار دیگه به گذشته فکر کنیم و از خودمون بپرسیم که چرا هر آنچه ساختیم، یکی یکی خراب شد؟

 

آن خطاط سه گونه خط نوشتی:

یکی او خـــوانـــــدی لاغـــیــــر

یکی را هم او خواندی هم غیر

یکی نه او خوانــدی نه غـــیـــر او

آن خط سوم منــــم ..

.. آن خط سوم منـــــــــــم ..

مرا بـخـوان مرا بـخـوان ای سخن تو سحر عام ..

ای هـمـه سهـل و ممـتـنع ای تو نهایت کلام .. .

تنگ شد عرصه سخن ای نفست گـره گشـا .. .

مرا به مـعـنا برسـان پیـش تـر از سـخـن بیــا .. .

مرا بـخـوان مرا بـخـوان کـه خـط سـوم تـو ام .. .

گمـشــده در عـرصـه خویـش از ابـدم یا ازلم .. .

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. .

بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. .

ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. .

اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. .

چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. .

چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. .

قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. .

ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. .

مرا بـخـوان که قـصـه ام قـصـه سرگـشـتـگـی ام .. .

بر لب تشنه گیج و مات جان به سر از تشنگی ام .. .

ای تو همیـشـه همه جـا مـن به کـجـا رسـیده ام .. .

اســیـر لـعـنـتـم هـنــوز یــا بـه خـــدا رسـیده ام .. .

چرا هر آنچه ســاخـتـم یـکـی یـکـی خــراب شـد .. .

چرا حــدیـث بــودنــم ســـوال بـــی جــواب شـد .. .

قفل مـعما شـده ام کلـیـد آن به دسـت کـیـسـت .. . ؟

ای که مـرا نوشـته ای نـخوانـده ماندنم ز چیست .. . ؟


.................

برای گوش کردن میتونین از این لینک استفاده کنین.


آخرین کوکب....

تو خاموشی خونه خاموشه

شب آشفته گل فراموشه

بخواب که امشب پشت این روزن

شب کمین کرده رو به روی من

تب آلوده تلخ و بی کوکب

شب شب غربت شب همین امشب

لای لایی من به جای تو شکستم

تو نبودی من به سوگ غم نشستم

از ستاره تاستاره گریه کردم

از همیشه تا دوباره گریه کردم

لالالالا آخرین کوکب

لباس رویا بپوش امشب

لالالالا ای تن تب دار

اشکامو از رو گونه هام بردار

لالالالا سایه ی بیدار

دست مهتابو دست من بسپار


 

چقدر باران!


دقت کردین این روزها چقدر بارون میباره؟

ای بابا! احمقانه نوشتما! انگار همه تهران هستند و مثل ما ندید بدید و بارون ندیده!

یا انگار همه تهران هستند و بارون رو دیدند و اصلاً حواسم به اونهایی که بارون مهمون شهرشون نشده نیست.

بزار یه جور دیگه بگم.

چند روزی هست هوای شهر ما بارونیه و آسمون کلی از بغضهای خفه شده در گلو رو گریسته!

هر وقت آسمون شهرم ما میباره، با وجود ترافیک عذاب آور و آب گرفتگی خیابونهای مجهز پایتخت، دل مردم یه جورایی شادتر میشه.

آدم دلش میخواد دوباره عاشق بشه و ...

نه، حرفم رو پس میگیرم. عاشق نشه.

آدم دلش میخواد بچه بشه و اون چکمه پلاستیکی هاش رو بپوشه و با پاش جلوی مسیر آبهای جاری در خیابان رو بگیره!

این بهتر نیست؟

.............

با وجود این همه باران و زیبایی و رحمت، یک حس عجیب این روزها گاه و بیگاه میاد سراغم.

حسرت!

نمیدونم چرا باز دل من حسود شده و گاهی وقتها از وضعیت فعلی من راضی نیست و دلش میخواد که شرایط جدیدی رو برای خودم بوجود بیارم.

دلم میخواد بشینم و بنویسم.

دلم میخواد برم مسافرت.

دلم میخواد هایده گوش کنم تو هوای بارونی و صدای برف پاک کنهای یک ماشین قدیمی پارازیت صدای هایده باشه.

چقدر دلم میخواد یک ماشین قدیمی سوار بشم!

کاش ماشینهای قدیمیم رو نگه داشته بودم.

یک ماشین قدیمی که کاست خور باشه و ...

نوار کاست از کجا پیدا کنم؟!

حسرت چیزهایی که بی ارزش مینمودند و از دستشون دادم رو دارم میخورم!

بیخیال.

هوای بارونی رو عشقه و زندگی زیبا و دوستان زیباتر.

بدرود

باز هم قانون سوم نیوتن!

راستش دلم براش سوخت

با اینکه دل خوشی ازش ندارم و بارها و بارها ازش دلخور و ناراحت و عصبانی شدم و حتی یک کینه کهنه رو دلم کاشته، اما باز هم دلم براش سوخت.

نمیدونم چند بار، اما مطمئنم که تو همین وبلاگم از بلاهایی که سرم آورده چیزهایی نوشتم.

یادم نمیره هیچ وقت اون بلاها رو.

اما من راضی نبودم که اینجور دست سرنوشت محکم بزنه پس گردنش که با مخ بخوره زمین!

کاش لااقل حالا بفهمه که از کجا میخوره و تو زندگیش تغییری بده.

قانون سوم نیوتنه که داره سر جاش میشونتش!

.........

خواهر عیال، همونی که کلی هارت و پورت داشت و ...

فهمیده که شوهرش معتاد به شیشه شده و ....

ای روزگار، عجب بازتابی!!!

 

چون به خلوت میروند...

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌کنند

چون به خلوت می‌روند آن کار دیگر می‌کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می‌کنند

گوییا باور نمی‌دارند روز داوری

کاین همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند

یا رب این نودولتان را بر خر خودشان نشان

کاین همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند

ای گدای خانقه برجه که در دیر مغان

می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند

حسن بی‌پایان او چندان که عاشق می‌کشد

زمره دیگر به عشق از غیب سر بر می‌کنند

بر در میخانه عشق ای ملک تسبیح گوی

کاندر آن جا طینت آدم مخمر می‌کنند

صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت

قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند

روزهای پر کاری


یادمه چند وقت پیش از بیکاری و رونق نداشتن کس و کبار شرکت تازه تاسیس، گله مند بودم و غرغر میکردم که ...

پریشب، کلی اعصابم خورد بود و داغون بودم، تو راه خونه، وقت کردم یه سری به خودم بزنم. یادم افتاد مدتهاست حالی از یک دوست قدیمی نپرسیدم. بهش زنگ زدم و کلی با هم گپ زدیم.

بهش گفتم احساس خستگی داره خفم میکنه! خیلی خیلی خسته و داغونم. چشمهام از کمبود خواب میسوزه. شبها سعی میکنم زود بخوابم اما فکر و خیال نمیذاره. شب تا صبح داره مغزم کار میکنه.

گفت به چی فکر میکنی؟

گفتم به کارها و مشکلات و ...

گفت یادته مینالیدی از بیکاری؟ یادته میگفتی دلم میخواد یه روزی آنقدرکار داشته باشم که نرسم کارهام رو انجام بدم! آنقدر سرم شلوغ باشه که نرسم سرم رو بخارونم! یادته؟

مکث کردم و گفتم راست میگی.

......

تو آرزو کردن دقت کنید. آرزو هاتون رو بنویسید. تا مثل من یادتون نره!

وقت نیست.

به امید آرامش.

بدرود