| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
عشق همه زندگی ما نیست.
عشق همه چیز نیست.
اگه دیدی عشق کنترل زندگی رو گرفته دستت، بدون که یه جای کار میلنگه.
بدون که کار دستت میده.
.......
پدر بزرگ مرد
از بس که جان ندارد.
تا آخرین لحظه ایستاد
به روی پای خود ایستاد.
آخرین گلگی هایش از دنیا این بود که این روزها باید دستم را روی زانویم بگذارم و بایستم!
پیرمرد 86 ساله از من محکمتر می ایستاد!!
خدایش بیامرزاد.
حالم خوب نیست.
نمی گذارند که حالم خوب باشد.
نه آدمها، نه روزگار و نه سرنوشت.
همه و همه دست در دست هم کمر به گرفتن حال من بسته اند!
پدر بزرگ، 9 روز است که در ملاقات ممنوع جان میکند!
به معنای واقعی جان کندن را در ملاقاتهای دزدکی دیدم!
در نگاهش و رفتارش التماسی بود برای رهایی.
با دستانش و گفتار بی صدایش از نوه اش میخواست که رهایش کند.
این تفسیر من بود و دیگران.
اما آیا واقعیت نیز همین بود؟
یا اینکه پدر بزرگ بعد از مرگ اول و برگشت مصنوعی، خواستار برگشت واقعی بود؟
نه من میدانم و نه تو.
زجر میکشد یا نمیکشد، میخواهد برگردد یا برود، درد دارد یا ندارد، حرف دارد یا ندارد، اینها همه سوالهاییست که ذهن خسته و به گل تشسته من و دیگران را پر کرده.
هیچ کس نمیتواند سوالی را جوابی در خور بدهد.
دکتر میگوید از نظر من زجر یعنی درد، و من نمیدانم که ذجر میکشد یا نه.
حتی اگر درد نمیکشد و ذجر پزشکی در کار نیست، آیا روحش آرام است؟
پاسخ من به این سوال نه است.
اما بین علما مثل همیشه اختلاف است!
اما من که عضوی از آنها نیستم، با مغز بی عقلم میگویم که حال همه ما بد است.
پدر بزرگ
فرزندانش
عروسها و دامادها
نوه ها و حتی نتیجه ها
همه ما بد هستیم حتی اگر به مانند دلقکی باشیم که میخندد!
و حال من شاید از بقیه بدتر.
درد من تنها پدربزرگ در بستر نیست.
درد من یکی دو تا نیست.
مغزم گنجایش این همه فشار را ندارد.
مغزم گنجایش سوال و جوابهای عیال را ندارد.
مغزم توان فکر کردن به کارهای عقب افتاده را ندارد.
مغزم معیوب است.
معیوبش کردند.
تخت کنار پدر بزرگ خالیست.
پیر مرد 86 ساله نگران بود که چرا وقتی میخواهد بایستد ، دستش را تکیه گاه میکند.
نگران بود که چند ماهیست که سخت می ایستد.
آیا من و تو هم میتوانیم تا 86 سالگی روی پای خود بایستیم؟
تخت خالی منتظر کیست؟
منتظر من نیست؟!
کاش باشد.
دلم آی سی یو میخواهد.
دلم ملاقات ممنوع میخواهد.
مرا ملاقات ممنوع کنید که از همه خسته ام و دلبریده.
نمیدونم تا حالا اینطوری شدین که دلتون بخواد بی بهونه، بهونه گیری کنین؟
تا حالا دلتون خواسته که الکی گریه کنین؟
تا حالا از دیدن یک انیمشن کوتاه، توی فیس بوک، آنقدر حسرت بدل شدین؟
توی اوج کار داشتن و گرفتاری، با خودت میگی که چند دقیقه ای یه سری به فیسبوک میزنم و یه چک میلم میکنم تا حال و هوام عوض بشه، صفحه فیسبوکت رو باز میکنی و به یک انیمیشن میرسی، تا ته میشینی و نگاه میکنی و به خوشبختی یک شخصیت کارتونی حسودیت میشه!
بابا این دیگه نوبره به خدا.
حسادت به یک خیال؟!!
دله دیگه.
الکی الکی میره جاهایی که نباید بره.
یهو فیلت یاد هندستون میکنه و نتیجه میشه اینکه اولین پست خرداد رو با حسرت شروع میکنی.
ولی دنیا زیباست. لحظه ها زیبا هستند و من هم از این لحظات زیبا میخوام لذت ببرم.
درسته که وقت ندارم و خیلی گرفتارم این روزها، اما گاهی وقتها باید حتی ساعت 8:40 شب هم که شده یه استراحتی به خودم بدم و بیام اینجا فریاد بزنم که آهای مردم دنیا، دوستتون دارم.
بگم که اینقدر الکی خودتون رو اذیت نکنین.
بگم که دلم برای همتون تنگ میشه اگه یه روز بمیرم، پس نمیمیرم.
بگم که دل برای شماها که اینجا رو میخونین هم تنگ میشه، پس میام و الکی مینویسم.
بگم که دلم برای اون دوستم که میومد و بهم فوحش میداد تنگ شده. درسته فوحش های بد و کاف دار بهم میده، اما اون رو هم دوست دارم.
رو دلم مونده که بهش بگم جان وین عزیز، دنیا ارزش این همه حرص و جوش رو نداره. بابا بیخیال. بخند به روش تا از رو بره! نمیدونم مشکلت با من یا کلاً مشکلت چیه، اما میدونم که هر چی که هست با این راههایی که پیش گرفته بودی بدترش میکردی.
میخام به همه اونهایی که دلم رو شکستند هم بگم دوستتون دارم.
اصلاً من همه رو دوست دارم.
مشکلیه؟
خوب خردادی ها همینجوری هستند دیگه!
من هم خردادی باید چندین معشوقه داشته باشم.
همتون عشق منین.
همه همتون.
پیر و جوون و زن و مرد!
بهونه دادم دستت جان وین.
بیا حالش رو ببر.
اسکوپ کاریم عوض شده.
رفتم تو کار عشق و عاشقی و عشق ورزیدن به همه!!
راه زندگی همینه. پیداش کردم.
بدرود.