یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

راست و دروغ!

کسی که سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فیلسوف است.
کسی که راست و دروغ برای او یکی است متملق و چاپلوس است.
کسی که پول میگیرد تا دروغ بگوید دلال است.
کسی که دروغ می گوید تا پول بگیرد گداست.
کسی که پول می گیرد تا راست و دروغ را تشخیص دهد قاضی است.
کسی که پول می گیرد تا گاهی راست را دروغ و دروغ را راست جلوه دهد وکیل است.
کسی که جز راست چیزی نمی گوید بچه است.
کسی که به خودش هم دروغ می گوید متکبر و خود پسند است.
کسی که دروغ خودش را باور می کند ابله است.
کسی که سخنان دروغش شیرین است شاعر است.
کسی که اصلا دروغ نمی گوید مرده است.
کسی که دروغ می گوید و قسم هم می خورد بازاری است.
کسی که دروغ می گوید و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.
کسی که مردم سخنان دروغ او را راست می پندارند سیاستمدار است.
کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به او می خندند دیوانه است.

از کجا به کجا...!

وقتی که دلتنگ میشی و نمیدونی که چجوری از زیر این همه نگرانی ها چند دقیقه ای شونه خالی کنی، چیزی جز یک موسیقی آرام بخش میتونه آرومت کنه؟

بهتر بگم مگه چیزی هم هست؟!!

زندگی افسرده کننده ما انسانها روز به روز داره دشوارتر و پر فشار تر میشه. مخصوصاً ما ایرانی ها و مخصوصاً ماهایی که توی این دود داریم زندگی میکنیم!

هوای آلوده، جیبهای خالی، فکرهای آلوده و فرهنگ آلوده تر.

روز به روز هم داریم بیشتر به خودمون فشار میاریم تا شاید این هشتی که در گرو 9 داریم آزاد بشه و بتونیم تکونی به خودمون بدیم.

دغدغه همه شده اینکه امروز رو چطور رد کنند. اصلاً کسی نمیتونه به آینده اش فکر کنه و برای آینده ای که بود و نبودش هم حتی معلوم نیست برنامه ریزی کنه.

این شده زندگی خیلی از ماها.

……

این صدای دزدگیر ماشین هم که داره از این پایین میاد داره اعصابم رو خورد میکنه!

ده دقیقه است داره یک ریز میزنه و همه هم مثل من بی تفاوت فقط سعی میکنند صدا رو نشنوند و تو دلشون بد و بیراه میگن!

جالبه که این بی تفاوتی ما آدمها نسبت به صدای دزدگیر ماشینها بست داده شده به همه اتفاقات و حتی همه آدمها.

خود من تا همین چند سال پیش شاید اگر میدیدم کسی توی خیابون افتاده بهش کمک میکردم. شاید همین پارسال هم.

اما حالا!

بعید میدونم.

این بچه های دست فروش سر چهارراه ها همیشه از کنار شیشه ماشین من که رد میشدند کاسب رد میشدند. اما دیگه مدتهاست که اونها هم با دست خالی از کنار شیشه ماشین رد میشن.

فکر که میکنم میبینم که برنامه ریزی روان شناسانه خوبی پشت بعضی از اتفاقات بوده که نتیجه اش شده این که مردم جیکشون هم در نمیاد و همه مشغول زندگی خوب خودشون شدند!!!

چقدر هم خوب!

بعد بعضی از کشورهای دوست میخوان از این اقدامات بنیان شکن که تو ایران انجام میشه رو کپی کنند و میکنند اما میبینند نتیجه اونی که اینجا میشه نیست.

نمونه اش همین کشور دوست آمریکای جنوبی. که 10 روز بعد از ایران اومد و یارانه هاش رو هدفمند کرد، اما مملکتش رو آشوب برداشت و آخر هم عقب نشینی کرد.

یکی نیست به اون رییس جمهور اسگلشون بگه که مرد حسابی مگه الکیه؟! اینجا که میبینی 100 تا کار روانشناسی انجام شده تا نتیجه شده این! فکر کردی به همین راحتی میتونی بنزین رو گرون کنی؟!

خداییش این دولت تو هرچیزی اگه کم کار بوده باشه تو این قلم کارش درسته. خوب تونست همه رو ….

یه سری به خودتون بزنین. ببینین شما هم همینطور بی تفاوت بودین قبلاً؟!!

یاد یک داستانی افتادم.

البته معذرت که کمی بی ادبیه اما شنیدنش خالی از لطف نیست.

یه حاکمی یه روز دستور میده که 2 نفر بایستند در دروازه شهر و هر کسی که میخواد بره بیرون رو ترتیبش رو بدن!

تعدادی از مردم شهر شاکی میشن که آخه این چه حکمیه؟! اما اکثریت میگن که بابا حالا ما که نمیخوایم بیرون از شهر بریم که بیخیال!

حاکم هم به اون اقلیت گوش نمیکنه و اون دو نفر رو میزاره دم دروازه شهر.

اوایل روزی 4 یا 5 نفر بیشتر بیرون نمیرفتند. بقیه هم یا خجالت میکشیدند و یا یواشکی میرفتند که کسی نفهمه.

بعد از مدتی هر کسی حاجی میشد و میرفت کربلا و پارچه میزدند دم در خونش مردم میفهمیدند که آره دیگه!

یعد هم میدیدند که سرشناسهای شهر هم به این قانون احترام گذاشتند و به اون دونفر… و رفتند و کارشون رو انجام دادند و اومدند.

اونهایی هم که خجالت میکشیدند استناد میکردند به بقیه و خجالتشون میریخت و آره و اینا!

تا اینکه روز به روز صف اونهایی که میخواستند بدن و برن بیرون از شهر بیشتر میشد. دیگه مردم حسابی کفری شدند و رفتند پیش حاکم شهر.

تظاهرات و داد و بیداد. شعار میدادند که بابا بکنش رو زیاد کن!!

بجای اینکه بگن قانون رو بردار شعار میدادند که بکن رو زیاد کن!

………..

از کجا به کجا رسیدم!

میخواستم بگم که شجریان گوش کنین تا روحتون نوازش بشه رسیدم به…

خردادی بهتر از این نمیشه!

بدرود

هدیهء عاشق

در روزنامهء" اقدام" چاپ تهران مسابقه ای تحت عنوان "هدیهء عاشق"به مسابقه گذارده می شود که دربارهء" گل فراموشم مکن" که یکی از قصه های اروپایی است می باشد.
خلاصه قصه چنین است: عاشق ومعشوقی در کنار رود دانوب مشغول تفریح و دلدادگی بودند که ناگهان معشوق، گلی را در رودخانه می بیند و با نگاهش می فهماند که چقدر مشتاق آن دسته گل است. عاشق بدون ملاحظه، خود رابه آب می اندازد و گل را به سوی معشوقش می اندازد و می گوید "فراموشم نکن" وخود به دیار نیستی می رود، از آن پس، آن گل را "گل فراموشم مکن"می نامند.
در این مسابقه بزرگانی مثل" رشید یاسمی "و "وحید دستگردی"شرکت می کنند ولی برنده مسابقه ایرج میرزا می شود که شعر زیر را می سراید:


عاشقی محنت بسیار کشید/تا لب دجله به معشوقه رسید

نشده از گل رویش سیراب/که فلک دسته گلی داد باب
نازنین چشم بشط دوخته بود/فارغ از عاشق دل سوخته بود
گفت وه وه چه گل رعنا ئیست/ لایق دست چو من زیبائیست
زین سخن عاشق معشوقه پرست/جست در آب چو ماهی از شست
خوانده بود این مثل آنمایهء ناز/ که نکویی کن و در آب انداز
باری آن عاشق بیچاره چو بط/ دل بدریا زد و افتاد بشط
دید آبیست فراوان ودرست/ بنشاط آمد ودست از جان شست
دست وپایی زد و گل را بربود/سوی دلدارش پر تاب نمود
گفت کای آفت جان سنبل تو / ما که رفتیم بگیر این گل تو
بکنش زیب سر ای دلبر من / یاد آبی که گذشت از سر من
جز برای دل من بوش مکن/ عاشق خویش فراموش مکن
خود ندانست مگر عاشق ما / که ز خوبان نتوان جست وفا
عاشقان را همه گر آب برد/ خوبرویان همه را خواب برد

زیبایی رو باید در آغوش کشید.

روزها دارن تکراری میشن. این تکرار و ثابت بودن همه چیز برای یک خردادی مثل این میمونه که....

داشتم جمله بالا رو کامل میکردم که یه جرقه تو ذهنم منو به خودم آورد و دیدم که این خبرا هم نیست!

زندگی خوبه و ارزش ادامه رو داره، حتی اگه بهت خبرهای بد بدن. حتی اگه درکت نکنند. حتی اگه هوا روز به روز سمی تر بشه. حتی اگه همه چیز روز به روز گرونتر بشه. حتی اگه همه جا رو دروغ پر کنه.

زندگی زیباست. زیبایی رو باید با تمام وجودت بغلش کنی و حالش رو ببری.

...........

بدرود

متنفرم ازش!

دوست نداشتم پست اول زمستون رو با قر قر شروع کنم.

اما…..

از کمر درد و فکر درد دارم به خودم میپیچم!

تصور اینکه خونه مادرت 2 تا کوچه پایین تر باشه و مادر بزرگ و پدر بزرگ هم باشن و دعوت شده باشین برای مهمونی شب یلدا اما تو تک و تنها توی خونه خودت بشینی و تنهایی فال حافظت رو بخونی و تنهایی ….

متنفرم ازش.

همین!!!