یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

نوزده مهر و خستگی!

نوزدهم مهر بود. 

یک سالگرد دیگه از شروع بدبختی.

نمیدونم ابلهانه دارم تلاش میکنم که خوشبختی رو بر گردونم و فایده ای نداره یا از صبر و تلاش بالاخره نتیجه میگیرم!

بعضی وقتها مثل امشب احساس خستگی وحشتناک تمام وجودم رو پر میکنه و غم بیخ گلوم رو فشار میده و نا امید میشم.

خسته ام.

فاصله بین احساس خوشبختی و احساس در موندگی فقط و فقط چند ساعته!

کمتر از یک روز!

خدایا بهم قدرت بده تا بتونم ادامه بدم. یا بهم قدرت بده که تحمیل نکنم خودم را!

احساس میکنم دارم خودم رو تحمیل میکنم.

اگه اینطور باشه وای بر من!!!

وای بر من که 19 مهر سال 81 کسی خودش رو به من تحمیل کرد و الان من دارم همون کار رو میکنم.

وای بر من.


صبح عید قربان!

سلام

سلام به تو که خالق همه هستی.

گله دارم. بی احوال پرسی و تعارف های همیشگی، بزار برم سر اصل مطلب.

تا حالا یه بار به این فکر کردی که من تحمل این همه سنگینی رو دارم یا نه؟!

اصلا حواست هست؟

من رو هنوز تو لیستت داری یا کلا بیخیال من شدی و این شانس ه منه که اینقدر فشار رو داره برام جور میکنه!

بعید میدونم شانسم به تنهایی بتوته. احتمالاً هنوز تو لیستت هستم ولی تو قاطی کردی. شاید هم من قاطی کردم و من ده برابر اینی هستم که خودم خبر دارم!

یه نگاه بنداز فقط به همین چند ماهه گذشته. 

اصلا نمیخواد بری آرشیوت رو نگاه کنی، همین چند تا پست نوشته شده من رو بخون و اون چند تا پست نوشته شده رو هم که قطعا خودت میدونی.

اونهایی که ننوشتم رو بگم برات؟

خبر داری گلپسر داره اذیت میکنه؟

خبر داری شبهایی که تنهام چی بهم میگذره؟

خبر داری یک ترس همیشه باهامه؟

خبر داری بعد از اون گناه و تو این یک ماه محاکمه تو انفرادی چی بهم گذشته؟

خبر داری از شکنحه هام؟

حتما خبر داری.

پس خبر داشته باش که امروز حکمم قراره صادر بشه.

خبر داشته باش دارم میرم بیمارستان. 

خبر داشته باش که واقعا دیگه نمیکشم.

تو عید قربون، قربونیم نکن قربونت برم!


جمعه

جمعهٔ ساکت/ جمعهٔ متروک/ جمعهٔ اندیشه های تنبل بیمار/ جمعهٔ خمیازه های موزی کشدار/ جمعهٔ بی انتظار/ جمعهٔ تسلیم /خانهٔ خالی / خانهٔ دلگیر / خانهٔ در بسته بر هجوم جوانی/ خانهٔ تاریکی و تصور خورشید / خانهٔ تنهائی و تفأل و تردید / خانهٔ پرده، کتاب، گنجه، تصاویر/ آه، چه آرام و پرغرور گذرداشت/ زندگی من چو جویبار غریبی/ در دل این جمعه های ساکت متروک/ در دل این خانه های خالی دلگیر/ آه، چه آرام و پر غرور گذر داشت /

( فروغ فرخزاد )
-----------------
حالم هیچ خوب نیست.
فشار از همه طرف. 
هنوز بعد از گذشت چند ماه سکان زندگی جدید رو نتونستم به خوبی کنترل کنم.
اشتباه میکنم.
خوب فهمیده نمیشم.
یا من خوب حرف نمیزنم و یا خوب شنیده نمیشم.
غرورم رو از دست دادم.
قدرتم رو. 
نمیتونم خوب فکر کنم.
از جدایی خوشحالم، اما 11 سال زندگی سگی هنوز داره باهام میاد. با حرفهام دوستم رو میرنجونم. گلپسر شده سرباز نفوذی دشمن و از درون داره باهام میجنگه.
از گلپسر دلخورم . اونی نیست که من میخوام و آرزوش رو داشتم. از جمعه ها بدم میاد . از تنهایی بدم میاد ولی تقریباً همه جمعه ها رو تنهام.
خانواده پدری فکر میکنند تنها نیستم و دوست دارند راحت باشم اما حقیقت اینه که تنهام.
افکار احمقانه و اشتباه سلطه رو بر نفس تنگ کرده و کمبود اکسیژن من رو بی حال و خوابابوده کرده.
افکاری که اگر درست باشند بی شک قلبم هم به نفس خواهد پیوست.
سردرد های گاه و بیگاه اینروزها نتیجه حماقت خودمه.
ضعیف.  مرد ضعیف. مردی که دوستش فکر میکنه یک هرزه است و خودش یک دلشکسته.  مردی که همه کسش شده است او و او با شک و تردیدی که حق دارد به همه چیز مینگرد.
بعد از ظهر جمعه دلگیر
بی حس و حال
با توهمات احمقانه و غم انگیز در سر.