یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

صبح عید قربان!

سلام

سلام به تو که خالق همه هستی.

گله دارم. بی احوال پرسی و تعارف های همیشگی، بزار برم سر اصل مطلب.

تا حالا یه بار به این فکر کردی که من تحمل این همه سنگینی رو دارم یا نه؟!

اصلا حواست هست؟

من رو هنوز تو لیستت داری یا کلا بیخیال من شدی و این شانس ه منه که اینقدر فشار رو داره برام جور میکنه!

بعید میدونم شانسم به تنهایی بتوته. احتمالاً هنوز تو لیستت هستم ولی تو قاطی کردی. شاید هم من قاطی کردم و من ده برابر اینی هستم که خودم خبر دارم!

یه نگاه بنداز فقط به همین چند ماهه گذشته. 

اصلا نمیخواد بری آرشیوت رو نگاه کنی، همین چند تا پست نوشته شده من رو بخون و اون چند تا پست نوشته شده رو هم که قطعا خودت میدونی.

اونهایی که ننوشتم رو بگم برات؟

خبر داری گلپسر داره اذیت میکنه؟

خبر داری شبهایی که تنهام چی بهم میگذره؟

خبر داری یک ترس همیشه باهامه؟

خبر داری بعد از اون گناه و تو این یک ماه محاکمه تو انفرادی چی بهم گذشته؟

خبر داری از شکنحه هام؟

حتما خبر داری.

پس خبر داشته باش که امروز حکمم قراره صادر بشه.

خبر داشته باش دارم میرم بیمارستان. 

خبر داشته باش که واقعا دیگه نمیکشم.

تو عید قربون، قربونیم نکن قربونت برم!


نظرات 1 + ارسال نظر
helen یکشنبه 13 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 04:54 ب.ظ http://persianblog-ir.uk.to

از ته دل،
*عیدت مبارک*
موفق باشی و سربلند
6468

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد