| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
همه چی آرومه
من چقدررررررر خوشحـــــــــــــــــــــالم!!!
آنقدر آرومه و خوبه که امروز چهلم پدر بزرگ بود و من اینجام!
اینجام یعنی اونجا نیستم!
یعنی نرفتم.
یعنی کار داشتم.
یعنی حالم از خودم به هم میخوره.
یعنی شرمنده پیرمرد شدم.
یعنی پیر مرد که دیگه رفت، شاید شرمنده روحش شدم!
یعنی.....
نمیدونم.
اصلاً معنیش رو نمیدوم.
یعنی اینکه یک فلوچارت باید درست کنم که توش راه رو نشون بدم.
یعنی اینکه یکی از همسایه ها گفته آه و ناله نکنم.
پس من هم نمیکنم.
اما خداییش این دنیا غر زدن نداره؟!!!
نداره؟!!!!
جون من نداره؟!!!
باشه. اگه میگی نداره من هم لال میشم.
............
بدرود
چون خسته ام، در اوج آرامش مصنوعی لورازپامــــــی!!!
زندگی بالا و پایین خیلی داره
خیلی زیاد
یه روز میری به اوج
یس روز هم با کله سقوط آزاد!
بعضی وقتها یه اتفاق به ظاهر بد، تو رو بالا میکشه. و بعضی وقتها هم یه اتفاق به نظر خوب، تو رو میکوبه زمین.
مثل اخراج از اون شرکت کوفتی که کلاً مسیر زندگی منو عوض کرد و اون اتفاق به ظاهر بد، از من یک آدم موفقتر ساخت.
یا مثل یک عشق ممنوعه که ظاهرش عشقه و زیبا، اما همچین به موقعش میکوبتت زمین که برق سه فاز از کله ات میپره و یهو میبینی که وسط صحرای نا کجا آباد زندگی داری دست و پا میزنی.
یا مثل یک مریضی که به هوای درمانش یک مریضی بدتر رو کشف میکنند و خوبش میکنند و یا از اون طرف یک پول قلمبه که به دست میاری و توی مسیری خرجش میکنی که 4 برابر اون پول رو از جیبت میبره!
خلاصه که این بالا و پایین ها کلی به زندگی هیجانهای خوب و بد میده اما اگه عقلت کار کنه میتونی از همین ها استفاده کنی و به خودت بگی با تجربه.
البته پدر این تجربه هم بسوزه که آدم رو میسوزونه تا یه چیزی بهت یاد بده.
.............
راستی، اگه بگم نفرین نکن چون نفرین به خودت بر میگرده حرف بدی زدم؟
یا اگه به یه مریض بگم که شاید اینها برگشت اون نفرینها به خودت باشه و لطفاً از این به بعد نفرین نکن حرف بدیه؟!
نمیدونم چرا من بخاطر گفتن این حرف مجبور شدم که بگم بابا بیخیال! با خودم بودم. ببخشید. گُه خردم!
...................

عشق هر قدر هم که بزرگ باشه، جلوی رود خروشان زندگی رو نمیتونه بگیر و نمیتونه سدی بسازه سر راهش.
پس زندگی رو عشق است که پویاست!
بدرود
میشینی جلوی تلویزیون، ساعت 9 شبه. یک سریال کمدی بعد از مدتها تو رو به خودش جذب کرده و تقریباً هر شب تماشا میکنی.
ساختمان پزشکان.
خل بازی های منشی سریال برات خنده داره و خنده رو به لبهای تو و بقیه میاره.
اما امشب حواست نیست!
همه میخندند، تو هم همراه با اونها میخندی، اما اگه یکی ازت بپرسه چی گفت که خندیدی، نمیدونی!
چون الکی خندیدی. چون فیزیکی اونجا بودی اما ذهن و روحت، نچ!
کجا بود؟
چرا؟
مگه....؟
ای بابا. تکرار و تکرار و تکرار.
روزها میان و میرن. تفاوت تو با فرهاد 2 سال پیش چیه؟
هیچ.
جز اینکه کارت گرفته.
سرت شلوغ شده.
اما هنوز روحت اینجا نیست!
بقیه هم میخندند به نبودنت.
میخندند به حرفهات.
میخندند به کمبودهات.
میخندند به زندگیت.
میخندند به تو و همه زندگی لعنتیت.
مهم نیست.
بزار بخندند.
بزار تو هم دلغکی باشی برای خنده اونها.
چاره دردت هم توی جیبته!
از توی جیبت درش میاری.
یک لیوان آب، قرص رو میندازی بالا
زندگی دوباره رنگی میشه.
تو دوباره بیخیال میشی.
میخندی به منشی، که خل بازی در میاره!
اینبار نه به حرفهای اون منشی، نه به بدبختیه خودت و نه به هیچ چیز دیگه ای، فکر نمیکنی.
بیخیال همه میشی و با جماعتی که شاید اونها هم مثل تو درد دارند و الکی میخندند، میخندی.
ببین دیازپام 10 خورانده ان خلق را!
..............................
.................
.....................
خرداد هم رد شد.
خرداد پر حادثه!
همیشه خردادها برای من جذاب بوده و البته چند سالی هست که خاطرات تلخ هم راهشون رو به خردادها باز کردند.
همیشه 2 خرداد رو میگم یادش بخیر.
یاد اون همدلی و اون شادی ملی.
5 خرداد هم که تولدمه و تولدم هم همیشه مبارکه 
تازه این سالها هم همش دو جشنه و دو کیکه و ... (خردادیه دیگه! باید هم دوتایی باشه!)
اما امسال یه غم بزرگ به خاطرات تلخ خردادهای دیگه اضافه شد.
اون هم غم از دست دادن پدربزرگ.
خوب زندگیه دیگه. همه رفتنی هستند.
نوبت من و تو و حتی جان وین هم میشه!
مگه نه؟
22 خرداد هم که یه غم دیگه است.
در رابطه با اون خیلی گفتند و گفتم و میگویند. پس دیگه من چیزی نمیگم.
خرداد دو سال پیش هم یه خاطره بده دیگه داشت که ...
.......
بیخیال.
بخندین به روی دنیا تا دنیا بهتون بخنده.
بدرود