شاید مدتها بود اسب سیاه و سرکش، آنقدر رام سوارش نشده بود.
سالها بود که سوار میخواست این اسب سرکش وحشی رو رام کنه. این اسب سیاه که یالهای زیباش هنگام وحشی بازیهاش در درخشش نور خورشید آنچنان برقی داشت که هیچ انسانی نبوده که آرزوی سواری گرفتن از این اسب رو در دل خودش احساس نکرده باشه.
بارها و بارها اسب سیاه سوار رو به زمین زده بود و بارها و بارها به کسانی سواری داده بود که سوار اصلی نمیخواست. اسب وحشی دوست داشت آزاد باشه و آزادانه به هرکسی که دلش میخواد، هر طور که دلش میخواد سواری بده و هر وقت هم میخواد تنهای تنها صحرا و جنگل رو بشکافه و آزادانه دویدن رو با تمام وجودش لمس کنه.
این اسب نر وحشی، بعد از مدتها دیشب احساس کرد که عاشق سواری شده که تا دیشب، و یا حتی فردا باز هم ازش متنفر خواهد بود.
اما سوار با صبرش، بالاخره تونست برای یک شب هم که شده، دل اسب سیاه رو به دست بیاره و اسب سیاه بعد از یک همخوابی نه چندان بلند با سوارش، احساس کنه که عشق رو برای چند لحظه در عشق بازیهاش با سوارش تجربه کرده و چند لحظه این سوار معشوقه اسب سیاه شده.

کی میدونه این اسب هرزه، فردا به کی و چجوری دلش میخواد سواری بده؟!
وقتی دلت میخود لبهات رو روی لبهای بارون بزاری و با هر بوسه غرق در آرامش و خواهش بشی،
وقتی خواهش و آرامش که همیشه با هم در کشمکش برای تسخیر لحظه های تو بودند، با هم به توافق برسند و تو به هر دو برسی،
وقتی بوسه های باران در شبهای مهتابی، لحظه هایی جاودانی و فراموش نشدنی برات میسازه،
وقتی پرواز میکنی تا ابدیت،
شک نکن، حال مستی نیست.
اثر الکل نیست.
درست فهمیدی.
مُردی
مرگ
خود مرگه که اینقدر تو رو به وجد آورده.
به سلولهای همیشه خسته ات بگو بدرود و تو خستگی های مفرط و پی در پی رهاشون کن. پرواز کن تا شاید، شاید، شاید دنیایی دیگه باشه و تو خواهش و آرامش رو با هم بتونی زیر یک سقف نگه داری.
سرش گیج میرفت.
دنیا دور سرش میچرخید و اون شده بود مرکز چرخش هستی!
هم همه مردم هم نمیتونست اون رو از حالی که هست در بیاره. اما یک صدا تونست.
صدای آزیر ماشین آتشنشانی بود. بچه های ایستگاه 12 بودند. اومده بودند که یک خودرو آتش گرفته رو خاموش کنند که دیدند قبلاً یکی خاموشش کرده!
دوست صمیمی امین وقتی که امین رو تو اون حال دید شوکه شد! اومد کنارش نشست و گفت داداش باز زیاده روی کردی؟
آتش نشان سرش رو بالا گرفت و از میان تصاویر قرمز رنگ، صورت دوستش رو تشخیص داد.
زیر لب گفت سوختم و بیهوش شد.
دوستش بلندش کرد و بردش سمت ماشین آتشنشانی. امین رو انداخت توی ماشین و به یکی از بچه ها گفت ماشین امین رو بیار ایستگاه.
آخه چجوری بیارم؟
من نمیدونم!!! با عصبانیت داد زد و گفت بزار تو جیبت! من چمیدونم. اگه تونستی روشنش کن، اگه نتونستی بکسل، نشد جرثقبل، فقط بیارش. زود هم بیار.
ماشین آتشنشانی راه افتاد. تو مسیر راننده گفت میخوای ببریمش بیمارستان؟
نه، براش بد میشه. براش پرونده میسازن و از سازمان میندازنش بیرون. ببرش ایستگاه خودم درستش میکنم.
....................
داداش جیگرم داره میسوزه. نمیدونم چیکار کنم. پرنیان، زهرا، روناک، اون بابای نامرد، اون ننه بی عرضه!
توش موندم داداش.
علی گفت مگه چی شده؟ بگو ببینم چی داره اینقدر میسوزونتت؟
بهم دروغ میگن. همش بهم دروغ گفتن. همه دروغگو اند. خسته شدم. خسته.
میتونی به من بگی؟ دوست داری بگی چی شده؟
آتش نشان زار زار گریه کرد و هیچ نگفت.
......................
روناک روناک روناک روناک
همش همه چیز بر میگرده به اون.
دیدی گفتم، دیدی گفتم نفرین اونه که دنبالمه!!
داییم هم نفرین زن اولش هنوز دنبالشه. همه هم میدونند.
این حرفها رو آتش نشان با عصبانیت به مادربزگش گفت و از در خونه زد بیرون. نشست پشت فرمون ماشینش و به سرعت توی اتوبانها رانندگی میکرد و میگریست.
دوست نداشت گریه هاش رو کسی ببینه. گریه ها جلوی چشمهاش رو تار کردند. کنترل ماشین از دستش خارج شد و محکم خورد به گارد ریلهای کنار اتوبان.
سرش رو از روی فرمون برداشت. هنوز همه جا تار بود.
تاری تصویری که میدید کم کم قرمز شد و فهمید که خون همه جای صورتش رو گرفته.
سرش محکم خورده بود توی شیشه و پیشونیش شکافته بود.
لنگ توی ماشین رو برداشت و صورتش رو پاک کرد. دید که جلوش ماشینش آتش گرفته.
از ماشین پیاده شد و از صندوق عقب کپسول آتشنشانی رو برداشت و در کمترین زمان آتش رو خاموش کرد.
مردم دورش جمع شدند. نشست کنار جدول و سرش رو گرفت توی دستش. مردم فکر میکردند که سر دردش بخاطر ضربه است. کسی نمیدونست درد از جای دیگه است!
............................
صبح از در خونه آمده بیرون. شب پیش یک ماشین جلوی خونه پارک کرده بود و تا ته اون کوچه بن بست هیچ جای پارک دیگه ای نبوده و حالا باید تا ته اون کوچه بن بست رو میرفت تا به ماشین برسه.
سوار ماشین شد و مثل همه روزها گوشی رو روشن کرد.
خبری نبود. هیچی. توی مسیر به اخبار ترافیک رادیو گوش میکرد و البته به برنامه رادیویی خانه ما، که تشکیل شده از دعواهای روزمره یک خانواده 3 نفره.
خانواده او هم 3 نفره بود.
دعوا ها خیلی شبیه به دعوا های اون بود.
یاد دعوای دیشب افتاده بود.
به دعوا و حرفهایی که شنیده بود فکر کرد و نفهمید که کی رسید شرکت.
از در دفتر که وارد شد منشی بهش سلام کرد و بعد از جواب سلام رفت توی اتاقش و کامپیوترش رو روشن کرد.
3 تا کار عقب افتاده که چند هفته است الکی با فشار دادن دکمه Snooze به زمان بعد منتقل میشه، باز خودنمایی کرد که باز هم با همون سرنوشت همیشگی روبرو شد.
Snooze
Snooze
Snooze
چند تا ایمیل جدید که باز هم بی تفاوت از کنارشون رد شد.
یکی از همکارها اومد و گفت فلانی زنگ زده که امروز میخوام چکتون رو ببرم بانک.
بهش گفت مگه باهاش صحبت نکردی؟
جواب شنید که چرا ولی نمیدونم چرا باز....
عصبانی شد و گفت عرضه نداری چرا من رو مجبور کردی چک بدم؟ حالا هم برو بهش زنگ بزن بگو یا بیاد جنسهای آشغالش رو ببره یا صبر کنه. من نمیتونم پول پروژه دیگه رو برای این آشغالها بدم به این مفت خور.

با خودش تصمیم گرفت که این خواب آلودگی که از صبح همراهش بوده رو با کمی کارهای متفرقه از سرش دور کنه.
تلفن داخلیش زنگ خورد.
منشی بود. گفت آقای مهندس، آقای دکتر فلانی از فلان پروژه زنگ زدند و میخوان با مهندس فلانی (همکارش) صحبت کنند. ایشون هم که مریض هستند و نمیان، میخوان با شما صحبت کنند.
گفتی هستم؟
بله آقای مهندس.
اه
باشه. صحبت میکنم.
دکتر فلانی رو دست به سر کرد.
به منشی زنگ زد که از کجا میدونی فلانی (همکار) مریضه؟ گفت هسرشون تماس گرفتند گفتند نمیان و مریض هستند.
با خودش فکر میکرد که چرا اون مریض نمیشه؟ چرا اون کارهای شخصیش اینقدر نیست که بقیه!!
ورد رو باز کرد تا ادامه آتش نشان رو بنویسه.
جمله اول نوشته شد. تلفن داخلی بود.
قیمت ما برای پروژه یزد چقدر بوده؟
عزیزم برای پروژه ها فلدر جداگانه توی سرور هست که همه اسنادشون من جمله نامه ها و قیمتها توی اون فلدر ها بایگانی میشن. برو نگاه کن.
جمله دوم و سوم نوشته شد.
تلفن داخلی بود که دوباره ذهنش رو درگیر کرد.
یک نفس عمیق و بعد گوشی رو برداشت. جانم؟
آقای فلانی قبول کرد که چک رو نبره بانک. اینها همشون یه مشت ... کش هستند. صبح اول صبح فقط میخوان اعصاب آدم رو خورد کنند.
ممنون که پیگیری کردی.
جمله سوم رو پاک کرد تا اصلاحش کنه. موبایلش زنگ خورد.
بله؟
سلام آقای مهندس، فلانی هستم از شرکت فلان. ببخشید که من خیلی مزاحمتون میشم.
خواهش میکنم خانم فلانی. امرتون رو بفرمایین.
اون کارتهایی که براتون فرستادم تا چک کنید رو اگه ممکنه برای در آوردند رمزشون برام بفرستین.
چشم خانم فلانی. میگم براتون بفرستند.
موبایل توی گوشش بوق زد. یکی پشت خط بود. یک دوست. با خانم فلانی خداحافظی کرد و جواب دوست رو داد. میخواست درد و دل کنه. نیم ساعت به درد و دلهای دوست گوش کرد و کلاً یادش رفت آتنشان قرار بود چه بلایی سرش بیاد!
چسبید به کارش و بیخیال آتش نشان شد.
یک ساعت کار و چند دقیقه چت با دوستی و چند تا ایمیل با یک دوست دیگه که هر کدام هزارتا مشکل جور و واجور داشتند و میخواستند با اون درد و دل کنند و راهنمایی بشنوند.
شاید هم راهنمایی نمیخواستند. فقط میخواستند گوشی باشه که بشنوه. و کی از فرهاد شنونده تر؟!!!
دو جمله دیگه به آتش نشان اضافه شد و آتش نشان رو از در خونه و پای بساط عرق خوری کشوند بیرون.
یک ایمیل جدید. یک طلبکار بی صبر که چپ و راست از اون کله دنیا ایمیل میزنه که چی شد این Payment و با هر ایمیلش کل سیستم عصبی اون رو به هم میریزه.
آتش نشان رها شد.
اگه از ایمیل به بقیه شرکا بگه، دعا میشه و اونها نمیتونند فشار عصبی رو کنترل کنند و جو متشنج میشه. با خودش میگه که فعلاً که پولی در کار نیست. پس ول کن. بزار برای بعد.
ساعت 1 شد.
احساس کرد گرسنه است.
رفت و غذاش رو از توی یخچال در آورد و گذاشت رو گاز تا گرم بشه.
نشست پای آتش نشان.
آتش نشان رو کوبوند به گارد ریل و قدرت آتش خاموش کردنش رو به رخ نظاره گران کشید که خانوم منشی گفت، آقای مهندس ســـــــــوخـــــــــت!!!
وقتی رفتم بگیرمش، بهش گفتم من یه آتش نشانم. ج.نم رو میزارم کف دستم تا جون بقیه رو نجات بدم، در ماه هم جونم هزار بار بالا میاد و آخرش هم چندر قاز میزارن کف دستم. هستی؟ گفت هستم. گفتم نیگا به بر و روم ننداز، یه روز میبینی اومدن در خونه و بردنت بیمارستان و دیدی که دیگه بر رو رو ندارم، هستی؟ گفت هستم. گفتم نصف ماه رد نشده دیگه چیزی ته جیبم نمیمونه، نیگا به جیب بابام هم نکن. اون ننه و بابا نصف شهر مالشونه، اما ما بچه هاش محتاج این و اونیم. من هم خودمم و خودم و بی پولی. نیای بگی خواهرم شوهرش فلان کرده و بیسار کرده. نبینم بشینی غصه بخوری و به جون من نق نق کنی. هستی؟ گفت هستم آقا امین. هستم. هستم هستم. اما ننه. 2 ماه بود! بعد از دو ماه، دیگه نبود!
خوب د آخه ننه جون، تو این زمونه دیگهکی میاد اینجوری برا طرفش مایه بزاره؟ خوب خودت هم اگه یکی میومد اینجوری بهت میگفت جا میزدی. تازه باز خوبه اون اولش قبول کرده!
نه ننه. اگه قبول کرده غلط میکنه زیرش بزنه. حرف زده، حالا هم باید پاش وایسه. ننه هر شب میاد و میشینه من و ننه بابام رو نفرین میکنه. شب و روز اون خواهرش و اون مرتیکه شوهر خواهرش رو میکنه تو چشای من. د آخه ننه مگه من باهاش طی نکرده بودم؟! به پیر، به پیغمبر همه اینها رو گفته بودم. البته حق داره اون ننه بابام رو نفرین کنه، اما من چه گناهی کردم که باید جور اونها رو بکشم؟ بابا من کارم اینه. عرضه هیچ کار دیگه ای رو هم ندارم. من آدم نیستم؟ بابا اگه نیستم بگین نیستم که تکلیف خودم رو بدونم.
![]()
در باز شد و الهام خواهر بزرگه اومد تو. گفت مامان راست میگه داداشم. هزار بار امین بد بخت گفت به این زهرا. خودش قبول کرد. البته میدونم چرا قبول کرده ها! بگم؟
پیرزن ابرو بالا انداخت که هیچی نگو. یهو امین گفت تو چی میدونی؟ بگو ببینم!
الهام هم گفت مامان بزار بدونه این هم. خوب حق داره بدونه تو زندگیش چه خبره.
پیر زن داد زد سرش که پاشو برو بیرون شر نریز.
الهام یهو گفت بابا یهش گفت بله بگو. بابا گفت تو بله بگو من خودم درستش میکنم همه چیو.
امین استکان رو پرت کرد سمت دیوار و داد زد هر چی میکشم از دست این درویش علیه! د آخه مگه من بچه حرومیم که اینجوری با من میکنه؟! من که غیافم عین خود پدر نامردشه! چرا با من اینجوری میکنه؟
الهام گفت داداشی آروم باش. میخواست روناک رو فراموش کنی.
پاییز
فصل رنگارنگ
فصل زیبا
فصل زیبایی ها
فصل باد بادبادک بازی
فصل مدرسه و درس و مشق
فصل چهره های جدید و دوستهای جدید
اما فصل مرگ و افسردگی و پژمردگی برگها و طبیعت
بر همگان شادی آفرین باد
