یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

انتقام 10

به هر کلکی که بود، زن و بچه اش رو برداشت  و برد یک آزمایشگاه دیگه و همه آزمایش دادند. اصلاً هم به اونها نگفت که جریان چیه. فقط گفت که یک دوست دکتر داره و اون گفته که یک چک آپ کامل همه بدن تا یک پرونده پزشکی برای همه اعضای خانواده تشکیل بده.

چند روز بعد هم رفت و جوابهای آزمایشها رو گرفت. با دیدن جوابها شوکه شد. خودش منفی بود، همسر و دخترش هر دو ایدز داشتند. حسابی گیج و منگ بود. رفت پیش دکتر و بهش توضیح داد که داستان چیه و چرا اومده آزمایش داده. دکترهم بهش گفت شم که منفی هستی یکبار دیگه هم آزمایش بده، اما با توجه به اینکه خانم و دخترتون دو بار آزمایش دادند و هر دو مثبت بوده، بهتره براشون تشکیل پرونده بدین و درمان رو شروع کنند.

از مطب دکتر که اومده بیرون، کاملاً مستاسل شده بود و یک ساعت تمام نشست توی ماشین. کنار اتوبان. به حرکت ماشینها نگاه میکرد و هر از گاهی هم یک ماشین به سرعت از کنارش رد میشد و با باد حرکت ماشینها، و صدای بوقشون به خودش میومد. بدش نمیومد همین الان یک تصادف محکم داشته باشه. نمیدونست چیکار کنه. تنها راه فرار از این مساله رو مرگ میدونست. هزارتا سوال مبهم و بدون پاسخ تو ذهنش بود. همش با خودش فکر میکرد که چطور همچین چیزی ممکنه؟ 25 سال بود که با همسرش زندگی کرده و هیچ وقت کوچکترین رفتار مشکوکی از اون ندیده. چند باری زنش بهش شک کرده بوده اما اون هیچ وقت!

موبایلش رو برداشت و به نازی زنگ زد. نازی خونه بود. رفت خونه نازی تا باهاش مشورت کنه. بعد از اینکه وارد شد عصبانیتش اوج گرفت. جواب آزمایش رو پرت کرد جلوی نازی و داد زد: توضیح بده.

چی رو باید توضیح بدم؟

جواب من منفیه. چرا به من دروغ گفتی؟ فقط برای یک مسافرت؟ من و تو که قبلاً هم با هم مسافرت رفته بودیم. چرا این کار رو کردی؟ منو باش که چقدر عشقت رو تحصین کردم! چقدر به خودم لعنت فرستادم که عشقت رو تو این همه سال نادیده گرفتم! اما من احمق بازیچه دست تو بودم. میدونستی من هیچیم نیست این همه اذیتم کردی. چرا آخه؟!!!

اون موقع که رفته بودیم ترکیه هنوز من نمیدونستم که تو ایدز داری با نداری. هنوز جواب آزمایشت نیومده بود. خودم هم نمیدونستم. احتمالش هم زیاد بود که داشته باشی، اما با این وجود باهات اومدم! چرا میخوای عشق منو نادیده بگیری؟ هرچند، اصلاً دیگه برام مهم نیست. برو از خونه من بیرون که تو لیاقت دوستی منو نداری.

خیلی پر رویی. این همه مدت منو سر کار گذاشتی و منو تو عذاب وجدان نگه داشتی و خواستی از آب گل آلود ماهی بگیری. خواستی من از زن و بچه ام دور باشم و با تو باشم، تا اونها نگیرن و ... خیلی پستی نازی. خیلی.

من معذرت میخوام. حالا بشین بزار برات یه چایی بیارم بخوری. خدا رو شکر که سالمی و میتونی بری سر خونه زندگیت. حالا هم که طوری نشده. من هم خودم تصمیم داشتم یکی دو ماه که باهات بودم بهت بگم. منو ببخش لطفاً. خودم میدونم که اشتباه کردم و پشیمونم.

ای بابا. کاش به همین راحتی بود. قضیه پیچیده تر از این حرفهاست. تو این یکی آزمایش باز هم جواب مال زن و بچه ام مثبته. گیج شدم. نمیدونم کجای کار میلنگه!

متاسفانه دوست من هم گفته بود که جوابهای اونها مثبته و تقلبی نیست. حالا میخوای چیکار کنی؟

نمیدونم. باید بفهمم توی خونه ام چه خبره.

اصلاً شک نکردی که خبری باشه و با کسی باشه؟

زن منو که میشناسی. اون مذهبیه. چطور ممکنه آخه؟! اما...

اما چی؟

به نظرم این روزها خیلی راحت با مسافرتهای من کنار میاد!

خوب کاری نداره که. الان بهش زنگ بزن. بگو یه مسافرت فوری پیش اومده و باید بری چه میدونم فلان شهر. ببین چی میگه و بعد هم خونه رو بپا ببین چی میشه.

فکر بدی هم نیست. همین کارو میکنم.

.....

الو، سلام عزیزم.

سلام عزیزم.خوبی؟ کجایی پس؟ چرا نرسیدی خونه؟

من خوبم. یه مسافرت فوری پیش اومده برام. همین امشب باید برم زنجان. چند روزی هم اونجا کار دارم. لطفاً کیف منو ببند میام و میبرم.

باشه عزیزم. با چی میری؟ ماشین خودت؟

آره. تا نیم ساعت دیگه میرسم خونه.

باشه. بیا برات آماده میکنم.

........

استاد رفت و کیفش رو از خونه برداشت. نازی هم با ماشینش اومد دنبالش و رفتند ماشین استاد رو توی یک پارکینگ پارک کردند و پایین بلوک منزل استاد، مشغول کشیک دادن شدند....

 

مروری بر انتقام

خب تا اینجای داستان چیا داشتیم؟

1-      استاد. یک استاد دانشگاه حدوداً 50 ساله. کار آزاد هم انجام میده. نویسنده هم هست

2-      مریم. یک دختر زیبا و جذاب که کارمند یک انتشارات هستش.

3-      نازی. یک دختر 45 ساله که 20 ساله با استاد دوسته. هنوز ازدواج نکرده و کارمنده بخش خصوصیه.

4-      همسر استاد که هم سن خودشه. مومن و محجبه.

5-      دختر استاد که 17 سالشه و تنها فرزند این خانواده ات.

6-      میکاییل، کسی که الان دیگه مرده. کسی که اولین بار باعث میشه مریم ایدز بگیره.

7-      سعید. پرستار بیمارستان. پسری که از لحاظ ظاهر و مادیات در فقر به سر میبره!

8-      ....

خلاصه داستان هم تا اینجا اینه که استاد با مریم دوست میشن. یه مدت با هستند و رابطه دارند. تا اینکه مریم به استاد میگه که ایدز داره و خواسته اون رو هم مبتلا کنه، اما الان پشیمون شده. نازی با کمک دوستش یک جواب آزایش مثبت برای استاد درست میکنه و از آب گل آلود ماهی میگیره و با استاد میرن به مسافرت. سعید هم با مریم دوست میشن اما سعید حسابی حواسش جمعه تا اون مبتلا نشه. مریم از اینکه از استاد انتقام گرفته خیلی ناراحته عذاب وجدان داره. سعید به استاد میگه دوباره آزمایش بده شاید اشتباه شده باشه. استاد که دیده جواب آزمایش زنش و دخترش هم مثبت شده شک کرده به اینکه نازی این وسط داره موش میدوونه و ...


تا اینجای داستان رو مثل داستانهای قبلی، بر اساس حال و هوای هر روزم پیش بردم. از همون اول هیچ آینده و پایانی برای هیچ کدام از شخصیتها در نظر نگرفتم. همینطور که پیش میرفتم، تصمیم میگرفتم که حالا چی باید بشه. تغریباً مثل داستانهای قبلی!

چند تا از دوستان و همسایه ها نظرشون رو در مورد این داستان بهم گفتند. بعضی ها ایمیل زدند و بعضی ها هم نظر گذاشتند. خیلی ها دلشون میخواد بدون که آخر داستان چی میشه، که من به همه گفتم هنوز معلوم نیست!

جالبه که دیدم بعد از مدتها که کم نوشته بودم  حسابی آمار بازدیدهای وبلاگ پایین اومده بود، باز هم بعضی از دوستان علاقه دارند و هنوز میخونن اینجارو. از همه ممنونم.

ادامه داستان رو به زودی خواهم نوشت.

بدرود

 

انتقام 9

الو، سلام نازی. پاشو بیا بیمارستان، جواب آماده است.

چیه جواب؟ مثبته؟

نه بابا. عشقت چیزیش نیست!

وای خدای من. راست میگی؟

آره به خدا. خودت پاشو بیا ببین. البته بگما ممکنه باز هم لازم باشه آزمایش بده.

نه بابا. همین یه بار بسه. حالا میام میبینمت اونجا.

 

نازی رفت و جواب آزمایش رو گرفت و خوشحال و خندان برگشت سر کارش. چند روزی بود که از سفر رویایش با استاد برگشته بود. استاد هم به بهونه اینکه عیال رو بفرسته زیارت، کل خانواده رو فرستاده بود کربلا تا خودش فکر کنه ببینه چطوری میتونه گندی که فکر میکرد زده رو راست و ریس کنه! چطور میتونه یه دفعه به زنش بگه که بره آزمایش بده و اگه مثبت بود بهش بگه و اگه منفی بود چیکار کنه و خلاصه هزارتا مساله دیگه.

خانواده استاد از مسافرت برگشتند و استاد به بهانه اینکه کسایی که از عراق بر میگردند ممکنه مریض شده باشند، کل خانواده رو برد چکاپ کامل، تو همون بیمارستان آشنا! بعد هم دوست نازی هماهنگ کرد که تست های لازم از خون کلیه خانواده گرفته بشه.

چند روز بعد جواب آزمایشها آماده بود. استاد حسابی گیج بود از جواب آزمایشها! داستان داشت پیچیده تر از اونی میشد که فکر میکرده. غیر از زن استاد که جوابش مثبت بود، دخترش هم مبتلا شده بود! دختر 17 ساله استاد که دبیرستانی بود! چطور ممکن بود؟ استاد مطمئن بود که رابطه اش با زنش بعد از داستان مریم، کم و همه هم محافظت شده بوده! دختر استاد چرا مبتلا شده؟ اما این وسط نازی بود که خیلی بیشتر از استاد تعجب کرده بود. طبق حساب کتابهای نازی، نباید همسر و دختر استاد مبتلا میشدند!

اتاق فکر نازی و استاد تشکیل شد تا کمک استاد کنند برای تصمیم گیری. تماس نازی با دوستش اولین کاری بود که تو این اتاق انجام شد و دوست نازی تایید کرد که امکان اشتباه خیلی خیلی کمه و اون مطمئن بود که جواب اون دو نفر مثبته. نازی مونده بود سر دو راهی که به استاد بگه خودش سالمه یا نه؟!!

................

ببین سعید، من خیلی از بابت کاری که با استاد کردم ناراحتم. اون حقش نبود!

خوب تو کار درستی نکردی، اما شاید اون هم حقش بوده باشه! اما یه چیزی، تو چرا مطئنی که اون هم مبتلا شده؟ انتقال این ویروس به این راحتی ها که همه میگن نیست. مخصوصاً انتقال از زن به مرد. احتمالش هست که استاد اصلاً مبتلا نشده باشه.

راست میگی؟ اما من فکر میکردم که بی برو برگرد با کوچکترین تماس جنسی منتقل میشه!

نه، اینطور نیست. بستگی به شرایط و نوع رابطه و... اصلاً چرا بهش نمیگی بره آزمایش بده؟

الان دو سه هفته ای هست که دیگه بهم زنگ نزده. منم بهش زنگ نمیزنم. روی اینکه بهش زنگ بزنم رو ندارم.

خوب میخوای من بهش زنگ بزنم؟ یا اصلاً میرم پیشش. میخوای اینکارو بکنم؟

فکر خوبیه. تو اگه این کار رو بکنی که خیلی لطف بزرگی به من کردی.

تو برای من خیلی عزیزی. حتماً این کار رو برات میکنم.

............

چند روز بعد سعید و استاد توی دانشگاه همدیگر رو دیدند و سعید خودش رو معرفی کرد. استاد با شنیدن حرفهای سعید خیلی عصبانی شده بود.

خیر آقای عزیز! از طرف من به اون دختره بگو که اگه دستم بهت برسه میکشمت. هم من مبتلا شدم، هم زنم، هم دخترم. اون خیلی پسته. حق من نبود که این کار رو با من بکنه. الان چند روزه که زندگیم شده کابوس. نمیدونم چه غلطی بکنم!

ولی استاد این منتطقی نیست که دخترتون هم ...

شما کجا آزمایش دادین؟ نوع آزمایشی که باید بدین خواصه! من پیشنهاد میکنم که تشریف بیارین تا یه بار دیگه ازتون آزمایش به عمل بیاد. هیچ آزمایشگاهی با یکبار آزمایش نباید قطعاً بگه که یک مریض مبتلا شده یا نه!

چی میگی تو؟! یعنی میگی هم در مورد من اشتباه شده و هم زن و بچه ام؟ این غیر ممکنه. بهتره برین و بزارین ببینم خودم چه خاکی به سرم میریزم. از طرف من به مریم بگین خیلی پستی. همین.

سعید از پیش استاد رفت اما تصمیم گرفت به مریم نگه که چه خبرهایی از استاد شنیده. همین کار رو هم کرد. فقط به مریم گفت قرار شده استاد بره آزمایش بده. همین. اما استاد اون شب تمام فکرش شده بود اینکه شاید سعید درست بگه! استاد به نازی هم شک کرد. چطور ممکنه یه نفر با وجود اینکه میدونه طرفش مبتلاست باز هم باهاش بره مسافرت و ...؟ کلی سوال توی ذهن استاد بود تا باز هم نتونه بخوابه.....

 

انتقام 8

دو روز بود که نازی استانبول بود و قرار بود که استاد هم امروز صبح برسه. اما صبح زود وقتی نازی از خواب بیدار شد تا بره فرودگاه به استقبال استاد، یک اس ام اس دریافت کرد که: نازی جان متاسفم. من هرچی فکر میکنم میبینم که خیلی ریسک این کار بالاست و من تورو خیلی دوست دارم. دلم نمیخواد که تو هم مثل من مبتلا بشی.

نازی عصبانی شد و شماره استاد رو گرفت.

منو مسخره کردی؟ من الان استابولم. هتل رزرو کردم برات. ماشین کرایه کردم. کلی برنامه ریختم که برم با ماشین کل ترکیه رو بگردیم و خوش بگذرونیم، بعد تو میگی متاسفی؟! تو اهمقی! متاسف نیستی! اون موقع که باید به فکر میبودی، نبودی، بعد حالا برای من میری بالای منبر که ال و بل؟!!!

حالا چرا اینقدر عصبانی میشی؟ دیوونه به خاطر خودت میگم. تو نمیدونی داری چیکار میکنی!

تو میدونستی؟ الان میدونی؟ نه واقعاً تو چی؟ تو فکر میکنی عقل کلی؟ تو هیجی نمیدونی آقای عزیز. تو فقط و فقط خودت رو میبینی و خودت رو!

بی انصافی نکن نازی. من بخاطر تو...

برو بابا بخاطر تو بخاطر تو. من نمیخوام بخاطر من کاری بکنی. من خودم میدونم خاطرم چیه!

یعنی الان تو بخاطر من نیست که این سفر رو تدارک دیدی؟

خوب.....مممممم.... هم آره هم نه. اصلاً نه. بخاطر خودمه. خودم دلم میخواد یه نفر منو ببره بگردونه. بعد اومدم دست یه گریبون تو احمق خودخواه شدم!

باشه. حالا که به خاطر من نیست. بیا فرودگاه دنبالم. من الان توی فرودگاه آتاترک هستم.

جدی میگی؟ چطور ممکنه؟ تو که قرار بود 1 ساعت دیگه برسی!!!

ساعت پرواز رو بهت اشتباه گفتم. بیا من تا پشیمون نشدم که پرواز تهران یک ساعت دیگه است و یهو دیدی رفتم تهران.

باشه احمق جان. اومدم.

.....

چند روزی استاد و نازی با هم دیگه ترکیه رو گشتند. کلی خوش گذروندند و تفریح کردند و بد مستی! شبها که بعد کلی خوشگذرونی موقع خواب میشد، استاد نگران از اینکه چی سر آبروش میاد و نازی هم نگران از اینکه نکنه واقعاً استاد ایدز گرفته باشه و اون هم از استاد بگیره!

استاد بی خبر از اینکه اون جواب آزمایش مثبت که توی کیفش قایم کرده جعلیه، و نازی هم بی خبر از جواب واقعی آزمایش که قرار بود تا 5 روز دیگه آماده بشه.

خیلی وقتها هم استاد یاد مریم می افتاد. یادش می افتاد که چطور با اون همه تجربه اش، یه دختر جوون با زیبایی و عشوه گری، اونو مست خودش کرد و گولش زد. بهش بر میخورد وقتی یادش می افتاد چقدر احمقه!

این طرف هم توی تهران، سعید و مریم چند باری با هم شام رفته بودند بیرون. سعید که پرستار بود و پزشکی خونده بود، خوب بلد بود که از خودش محافظت کنه اما در عین حال از لذت هم صحبتی با یک دختر زیبا برخوردار باشه. وقتی نگاه مردم به سمت مریم بخاطر زیبایی هاش جلب میشد، سعید پر از لذت میشد و کلی خوشحال میشد. دست مریم رو توی دستش میگرفت و تو خیابونها راه میرفت و به همه فخر میفروخت که این دختر زیبا، دوست دختره منه!

مریم هم خیلی زیر پوستی و آروم داشت سعی میکرد تعمه بعدی رو به دام بندازه. اما هر از گاهی هم یاد استاد می افتاد و یاد اینکه چقدر پشیمون بود بخاطر اینکه اون رو مبتلا کرده. وقتی یاد استاد می افتاد، تصمیم میگرفت که سعید رو رها کنه و اون رو دیگه مبتلا نکنه، اما وقتی به این فکر میکرد که سعید میدونه اون ایدز داره و با وجود این داره به دوستی با اون ادامه میده، دوباره تصمیمش عوض میشد تا توی این نبرد هم پیروز بشه! لذت مبتلا کردن یک پرستار که میدونه و داره بازی میکنه، مثل پیروزی تو یک جنگ پیچیده است. مریم هم که عاشق این چالشهاست!! سلاح مریم زیباییش و زشت بودن سعیده، و سلاح سعید هم علم و آگاهیشه.

 

انتقام 7


چند روزی هست که اینجا بستری هستی. پرونده ات رو خوندم و بیماریت رو هم میدونم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که بیام سراغت یا نه، اما بزار رکبهت بگم، تصمیمم رو گرفتم و از چیزی هم نمیترسم. امروز قراره مرخص بشی. منم شیفتم تمامه و باید برم. واسه همین قبل از رفتم اومدم ببینمت و باهات حرف بزنم.

مرد جوان با صورت کمی زشت و پوست سیاه، این حرفها رو گفت. مریم بعد از شنیدن این حرفها سرش رو از زیر پتو بیرون آورد و نگاهی به سعید انداخت.

سلام. ببخشید اگه خواب بودی و بیدارت کردم

نه، خواب نبودم. امروز قراره مرخص بشم؟

آره. دکتر برگه ترخیصت رو امضا کرده.

چه زود یک هفته شد!

شنیدی چی بهت گفتم؟

آره. کر که نیستم! برو پی زندگیت. تو هیچی نمیدونی آقا جان.

چرا، من همه چیز رو میدونم. میدونم که مریضیت چیه و نباید بهت نزدیک بشم. اما الان یک هفته است که دارم فکر میکنم که چیکار کنم. من تصمیمم رو گرفتم.

تو دیوونه ای! فکر کنم بعد از من باید تو بستری بشی اینجا! تعجب میکنم که چطور دیوونه ای مثل تو اینجا استخدام شده! البته قبل از تو هم اینجا یه دیوونه دیگه بوده. میکائیل رو میشناسی؟

میکائیل؟ آره. یه چیزهایی شنیدم در موردش. اما نه خیلی. چطور مگه؟

اینجا بستری بودم. بعد از فوت پدرم افسردگی حاد گرفته بودم. دکتر 3 روز منو اینجا بستری کرد. میکاییل پرستار بود. چشمهاش و زبونش جادو میکرد. منو جادو کرد و باهاش دوست شدم. خیلی تنها بودم. همه رو از خودم رونده بودم. اون اومد و منو مست خودش کرد. نفهمیدم که چی شد و چی بهم گفت که دیدم توی بغلش دارم عشق بازی میکنم. بعد هم بهم گفت که ازم انتقام گرفته! میگفت از همه دخترها میخواد انتقام بگیره.

مریم زد زیر گریه و و گریه ادامه داد.... اون لعنتی منو بدبخت کرد. منو کشتو اما من هنوز هم دوستش داشتم. مبتلا به اون شده بودم بجای ایدز. مثل سگ دنبالش میرفتم. هر کار میگفت میکردم. هر کاری. هنوز هم میکنم. هنوز هم من بازیچه دست اونم! تو هم برو. برو به زندگیت برس.

بعدش چی شد؟ میکاییل که شنیدم فوت کرده. چطور میگی هنوز هم بازیچه دست اونی؟

آره. جسمش نیست. یه روز تو خونش یه پارتی گرفته بود تا باز هم زهرش رو به چند نفر دیگه هم بریزه. اما تو حالت توهم بعد از کشیدن شیشه، فکر کرد یه پرنده است. فکر کرد عقابه! همیشه فکر میکرد عقابه. از بالکن طبقه 12 پرید و پرواز کرد. جسمش افتاد وسط خیابون اما روحش پرواز کرد. حالا هم اینجاست. کنار تو ایستاده. همینجاست. داره بهم فوحش میده. هاهاها

چرا بهت فوحش میده؟

میگه اینطوری باهات حرف نزنم. میگه تورو از خودم دور نکنم و نرنجونم. میگه از تو هم انتقام بگیرم.

خوب چرا حرفش رو گوش نمیکنی؟

من کارم رو بهتر از اون بلدم!

منظورت چیه؟

برو دیگه. تنهام بزار.

من شماره ات رو از پرونده ات برداشتم. باهات تماس بگیرم عیبی نداره؟

بگیر. اما از من دور باش تا در امان باشی.

 

 

انتقام 6


 

سلام عزیزم. امروز خیلی بهتری.

نازی خیلی نگرانم. همش استرس دارم. نگران آبروم هستم.

اصلاً نگران نباش. چون نگرانی دردی رو درمان نمیکنه. تازه اگه هم گرفته باشی، من باهات هستم. تا آخرش باهاتم.

جدی میگی؟ همش میترسم تنها بمونم. راست میگی باهام هستی؟

آره که هستم عزیم. تو این 20 سال گذشته مگه نبودم؟

تو دوست خیلی خوبی برای من هستی. من خیلی وقتها شرمنده تو شدم.

عیبی نداره. حالا دیگه از این حرفها بگذر. سعی کن آروم باشی تا زودتر مرخص بشی. اگه استرس داشته باشی اینها مرخصت نمیکنند. بعد هم چند روزی مرخصی بگیر از دانشگاه من هم مرخصی میگیرم با هم میریم مسافرت. یه آب و هوایی عوض کنی کلی بهتر میشی. به مریضی هم فکر نکن.

نه. من دیگه نمیخوام یکی دیگه رو هم درگیر کنم. با تو مسافرت نمیام.

تنهایی میخوای بری؟ من هیچ ترسی از بودن با تو ندارم. هرچه از دوست رسد نیکوست.

نازی تو خیلی خوبی. اما نه.

حالا فکرهات رو بکن. من هستم اگه خواستی. فقط پاسپورتت رو باید بهم برسونی.

پاسپورتم سفارت اتریشه. دادم برای ویزا. فردا پس فردا میتونم برم بگیرمش.

اتریش؟ برنامه سفر داری؟

آره. الان که گفتی یادم اومد. فکر کنم بلیطم برای پس فردا باشه. یعنی تا پس فردا مرخص میشم؟

اگه آروم باشی حتماً مرخص میشی. فقط سعی کن آروم باشی.

باشه. پس تو یه زحمتی بکش. برو سفارت و پاسپورت منو بگیر. توی کیفم مدارک و رسیدها هست. بگیر و بهم برسون. کارهای مرخصیم رو انجام دادم. به زنم هم میگم چمدونم رو ببنده.

منم باهات بیام؟

مگه ویزا داری؟ نمیتونی یه روزه ویزا بگیری که!

یه هفته بریم استانبول. تو برو به کارت برس و تو مسیر برگشت یه هفته استانبول توقف کن. باشه؟

دیوونه میفهمی چیکار داری میکنی؟

آره میفهمم. من میخوام که باهات باشم.

باشه. خودت خواستیا. فردا جایی برای پشیمونی نیستا! بیشتر فکر کن. ضمناً اگه قراره سفرم طولانی تر بشه باید با داشنگاه هماهنگ کنم. یه درخواست مینویسم با پیک بفرست بره دانشگاه خودم هم تلفنی درستش میکنم.

باشه. پس من فعلاً برم سفارت.....

 

حالا دیگه موقع اینه که از این موقعیت استفاده کنم و بعد از سالها که منو دنبال خودش کشونده، کاری کنم که دیگه مال خودم بشه. این تنها و آخرین موقعیته که من میتونم ازش استفاده کنم. باید یه نقشه حسابی بکشم. اما اکه واقعاً گرفته بود چی؟! اگه گرفته باشه خوب منم میگیرم. اما من که دیگه الان 45 سال از عمرم گذشته. الان هم بگیرم 10 سال دیگه زندگی میکنم. 10 سال زندگیه با اون بیشتر می ارزه تا فوقش 30 سال زندگیه تنهایی!

نازی کل شب رو با این افکار به صبح رسوند و سعی کرد یه نقشه درست و حسابی بکشه. صبح رفت بیمارستان و با یکی از دوستهاش که سرپرستار همون بیمارستان بود صحبت کرد. قرار شد که یه جواب آزمایش ایدز مثبت برای استاد درست کنند و البته یک آزمایش دیگه که دقیقتر نشون میده هم ازش بگیرن. اما باید برای گرفت آزمایش دو هفته صبر میکردند. تازه اگه گفته های استاد درست باشه و هزار تا اگه دیگه.

اما نازی تصمیمش رو گرفته بود. میخواست که ریسک کنه. حتی اگه احتمالش خیلی بالا باشه و اون هم مبتلا بشه.