Farhad kojayi?
cheghadr jaye khalie to dare azyatam mikone!
che ghadr naboodaneto daram ehsas mikonam
cheghdar be doosti mesle to ehtiaj daram
hich vaght fekr nemikardam to ye hamchin shabi be vojoode to ehtiaj dashte basham
be vojoode doosti mesle to!
..........
koohsar
maghbare shohada
sedaye abdolbaset
mobile
weblog
hatta ina ham natoonestan oonghadr ke to energy midi be doostat o aroomeshoon mikoni aroomet konan!
nevisande: farhad
makan: koohsar
zaman: shab
vazeiat: daghoon!
امروز یک پرونده برای همیشه بسته شد.
برای همیشه.
این پرونده رو با موفقیت بستمش.
خوشحالم از اینکه بالاخره بسته شد.
اما ناراحتم چون....
.........
بدرود
وقتی که ظهر یک روز تعطیل از شدت عصبانیت از خونه میزنی بیرون و بین خونه خودت و خونه پدری یک جایی توی چمنهای پارک دراز میکشی٬ یادت میاد که بغضی وقتها چقدر تنهایی!
البته یعضی وقتها!
توی چمنها و زیر نور آفتاب دو ساعت دراز کشیدن و خوبیدن با بوی چمن٬ بد هم نیستا!!!!
.................
بدرود
دوستی کامنت گذاشته بود که با من مشکل شخصی داره و میخواد حلش کنه، همین باعث شد که امروز عصر بشینم و یا خودم فکر کنم و کمی از این مشکلات مردونه رو مرور کنم و ببینم چه جوری میشه این مشکلات رو مردونه حل کرد.
بعد از مدتها یک پروژه جدید رو استارت زدیم و به قول یکی از شرکای گرامی بنده به عنوان یک شاه بی عرضه قاجاریه قرارداد ترکمنچای رو امضا کردم و فقط و فقط بر اساس حرفهای یک مدیر معمولی یک شرکت متوسط 30 میلیون پول بی زبون رو ریختم توی یک پروژه که معلوم نیست آخرش چه چیزی از توش در بیاد.
هر چی میشینم برای این دوست شاکرد اولمون هم میارم روی کاغذ که فلانی این قرارداد هر قدر هم که ترکمنچای باشه اما برای ما بد نیست و به این دلیل و اون دلیل بهتر بود بگیریمش حرف تو گوشش نمیره و همش میگه که حالا که تو تاخیر افتاده پرداختهای اونها چک رو چطوری پاس کنیم!
از ظرفی هم راست میگه اما بالاخره این ریسکی بود که باید میکردیم. پس اولین مشکل مردونه میشه این که باید برای آخر هفته دیگه 9 میلیون دیگه جور کنم. چک 28 تومان بوده و بقیه اش رو جور کردم.
حالا به این دوست گرامی میگم که اون پروژه که شما پیگیرش بودی و ما مهرماه تمام کردیم پول کی میدن؟ میگه پیگیری میکنم اما میگن فعلاً پول جایی خبری نیست. پروژه هم که مال جاییه که اگه بخوای فشار بیاری و شکایت و میندازنت تو گونی و ...
دومین مشکل مردونه هم پیگیری طلب از د و ل ت محترمه!
عیال از پنجشنبه باز شمشیر رو از رو بسته و توپهای جنگی رو آورده لب مرزهای من و جو بسیار متشنجه! هر لحظه امکان جنگ خونین بیشتر میشه و من اصلاً نیروی لازم برای دفاع رو ندارم و یه جورایی همش دارم با بازی های سیاسی برای خودم زمان میخرم تا شاید از خر شیطون بیاد پایین.
پس سومین مشکل مردونه هم شد جنگ خانگی!
یه بنده خدایی هم که از جای دیگه رونده شده و ریشه همه مشکلاتش رو من میبینه! (خداییش این توهم چه نمیکنه!) احتمالاً چند روز دیگه شروع جنگ جهانی اول هم میندازه گردن من! ابته بحث اون بنده خدا غیر از دردسرهایی که برای یه دوست قدیمی راه انداخته همش جوکه! برای اونهایی که درگیر هستند شده مایه عذاب و برای بقیه مطمئناً چیزی جز جوک نخواهد بود. یه چیزی تو مایه های این دوستمون که بعد از مدتها باز موتور فحاشیش روشن شده. یکی نیست بگه د آخه عزیز من اگه دوست نداری و اینجا آزارت میده چه دردیه که بیای و بخونی؟!
جالب اینجاست که به من میگه ترسو. (البته همراه با چندتا فوحش دیگه) عزیز جان اگه شما نمیترسی خوب قربون شکل ماهت یک ایمیل بزار تا این عشق یک طرفه نباشه! یعنی بعد از دو سال که میای و میخونی و فوحش میدی موقع این نیست که بیشتر بشناسیم همدیگر رو؟!!! راستی هوای اصفهان چطوره؟!! باز هم بگم؟!؟!؟! راستش تو رو جزو مشکلات نمیشمرم! شرمنده کوچکتر از مشکلی.
این جان وین عزیز هم که میخواد با من تسویه حساب کنه و من نمیدونم چه هیزم تری بهش فروختم. به هر حال جان وین جان شما هم هر طور که صلاح میدونید بنده در خدمتم. به قول قدیما گردن ما از مو باریکتره.
عزیز جان ما از رو بازی میکنیم. اگه شما هم قایم شدن رو دوست نداری موقع کامنت گذاشتن ایمیلت رو هم بزار.
...........................
فعلاً این پست رو با 3 تا مشکل مردونه میبندم.
بدرود
وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما
در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان
تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ
بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او
نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:
((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را
تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم
و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را
خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.
.................................
نتیجه اخلاقی داستان:
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید. پارسائی شما می تواند خانواده و قوم تان را بطور کلی نجات بخشد.
سلام به همه
خیلی حرفها هست که دلم میخواد بزنم اما نمیتونم بگم.
الان هم که حسابی خوابم میاد.
چند روز بی خوابی و کم خوابی تو اون هفنه عجیب و البته تو این هفته هم داشتم که هنوز که هنوزه جبران نشده.
اتفاقهای عجیب و غریب هم که تا دلتون بخواد فراوونه.
آدمهایی که همشون رو با هم جمع بکنیم به اندازه یک گربه هم معرقت ندارند.
جداً حال میکنم با این قسمت از ترانه چهار دیواری که میگه: گاهی وقتها صدتا آدم نصف آدم هم نمیشه!
یا اونجاش که میگه زندگیمون خاله بازی با یه شیوه جدیده، هی آقا، خانوم، هی، از من و شما بعیده!!
خلاصه که روزگار عجیب و غریب و بیخودی داریم و تو بد زمونه ای زندگی میکنیم.
............................
دوستتون دارم.
زیاد.
خوابم میاد.
زیاد.
.....
شب چارخونه یه خونست
که تو چشمات چار تا میشه
چهل هزار برجم که باشه
چار خونه بیشتر نمیشه
زندگیمون خاله بازی
با یه شیوه ی جدیده
ای شما آقا ، خانم هی
از من و شما بعیده
زندگیمون خاله بازی
با یه شیوه ی جدیده
ای شما آقا ، خانم هی
از من و شما بعیده
خواستنی هامون که کم نیست
کمترم دیگه نمیشه
گاهی وقتا صد تا آدم
نصف آدمم نمیشه
ای همه از راه عادت
جعبه ی ذهنای روتین
آدمای چارخونه
دلای چارخونه آذین
ای همه از راه عادت
جعبه ی ذهنای روتین
آدمای چارخونه
دلای چارخونه آذین
شهر نورو شورو شادی
توی چاردیواریه تن
چیدنه میوه ی آشتی
از درختای ستربند
................
بدرود
واقعاْ هفته عجیبی بود. البته این روزها همهچیزش عجیبه اما این هفته گذشته دیگه نوبر بود!
هر روز با ایک اتفاق برای یک دوست. دوستان اگه دوست دارین از اتقافات عجیب و متاسفانه بد در امان باشین دور و بر من نباشین که ...
البته فکر میکنم که تلسم شکسته شد و دیگه این هفته هفته خوبی خواهد بود.
البته اتفاقات خوب هم بود که بماند.
......................
خفنگ مشغولم و کمرنگ بودنم بخواطر درگیری های زیاد کاری و فکری و همه چیز با همه٬ مگرنه دوستتون دارم و دوست دارم بیشتر باشم.
بدرود.
گلپسر یه دوست داره که باهاش بازی میکنه به اسم مهدی که بهش میگه مهدی کوچیکه. البته نوه صاحب خونه ماست و اونها اصرار دارند که همه به این شازده 5 ساله بگن آقا مَهدی! (با فتحه خوانده شود)
اما خداییش من خیلی لجم میگیره که به پسر فسقلی بگن آقا مهدی اون هم با فتحه!
من که همیشه میگم مٍهدی!
یه دوست دیگه هم داره که فکر کنم 7 یا 8 سالشه. چون بزرگتره به اون میگه مهدی بزرگه که با این مهدی کوچیکه قاطی نشه.
اما از اخلافیات این مهدی بزرگه هرچی بگم کم گفتم! یه پسر بچه بی تربیت بی ادب که همش در حال آموزش لجاجت و بد بودن به این دو تا دیگه است. گلپسر هم که ساده و بی ریا. میاد خونه میگخ بابایی مهدی بزرگه گفته به مامانت بگو شام نمیخورم، اما خوب من گشنمه، میخوام بخورم!
بابایی مهدی بزرگه میگه تو تختت جیش کن!
بابایی مهدی بزرگه میگه بریم پشت درخت جیش کنیم!!!
بابایی مهدی بزرگه میگه بیا رو ماشین بابات خط بکشیم!
بابایی مهدی بزرگه میگه بیا با دوچرخه ات بزنیم تو دیوار بشکنیمش!
بابایی مهدی بزرگه میگه اسباب بازی هات رو بیار بشکونیم!
بابایی مهدی بزرگه میگه فولکست رو بیار باهاش تصادف کنیم!
....
خلاصه که من همش دعوا میکنم که با این پسره بازی نکن و گلپسر قول میده و بعد روز از نو روزی از نو!
دو سه روز هم تنبیه شد گلپسر که تو کوچه حق نداری بری و بازی کنی چون با مهدی بزرگه بازی کردی. مهدی بزرگه هم همیشه وقت و بی وقت زنگ خونه رو میزنه که به گلپسر بگین بیاد بازی و دعواهای ما هم افاده نمیکنه.
هفت هشت تا از اسباب بازی های گرون قیمت و ارزون قیمت گلپسر رو به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کرده و الکی هم به گلپسر یاد داده که بگو مهدی کوچیکه کرده. گلپسر هم به اون میگه باشه و میاد خونه میگه مهدی بزرگه گفته یگو مهدی کوچیکه شکونده!
داستان مهدی بزرگه به گوش مامان من رسید و اون هم گفت خوب ببینین پسره چشه؟! چرا این رفتار ها رو داره؟ حالا از روی حس فضولی (که ماشالله تو خانمها هم به وفور دیده میشه) بوده یا چیز دیگه من نمیدونم! عیال هم مهدی بزرگه رو میاره تو خونه تا از زیر زبون بچه حرف بکشه که ببینه جریان از چه قراره. حالا مکالمه عیال با مهدی بزرگه به روایت عیال:
عیال: مهدی جان تو اسباب بازی داری؟
مهدی بزرگه: آره که دارم. کلی هم اسباب بازی دارم.
عیال: بعد تو مثل گلپسر کمد اسباب بازی هم داری؟
مهدی: آره که دارم. یه کمد گنده دارم که اسباب بازی هام توشه و همشون اونجا نو میمونند.
عیال: پس چرا با اسباب بازی هات بازی نمیکنی؟
مهدی: خوب آخه مامانم نمیزاره. میگه خراب میشن!
عیال: خوب بابات چی میگه؟ اون هم میگه نه؟
مهدی: اون دعوام میکنه اگه به چیزی دست بزنم. اما اون یکی بابام خوبه.
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
صحبت به اینجا که رسید شاخکهای من که با بی اعتنایی گوش میکردم تیز شد! گفتم اون یکی بابا؟!!!!!
عیال گفت حالا گوش کن بقیه اش رو!
عیال: مگه تو چند تا بابا داری؟
مهدی : دو تا بابا دارم.
عیال: خوب بابا اصلیه چی کاره است؟
مهدی: اون همیشه خونه است. کار نمیکنه. هرچی هم مامان بهش میگه نکش باز هم میکشه!!
شاخکها من تیز تر شد!!
عیال: خوب پول از کجا میارین؟
مهدی: بابا بزرگم میده بهمون. اون همیشه بهمون پول میده هو اون هم به بابام میگه نکش اما بابام میگه به تو چه!
عیال: آهان، پس اون یکی بابا که میگه بابا بزرگتهو من فکر کردم دو تا بابا داری.
مهدی بزرگه: نه! بابا بزرگ که بابا بزرگه. اون یکی بابا هم باباست. خوب میگه چیه! من دو تا بابا دارم و دلتون هم بسوزه!
...............
تعریفهای عیال به اینجا که رسید غم بزرگی دلم رو گرفت و بد جوری حالم گرفته شد. به عیال گفتم بسه دیگه. چیزی تعریف نکن. فردا یکی از اسباب بازی های گلپسر رو بده به مهدی بزرگه یا یه چیزی براش بخر و بهش بدهو بهش هم بگو که تا یک ماه دیگه سالم نگه داشتی و نشکستی یکی دیگه بهش جایزه میدی.
با وجود اینکه چند روزی از اون شب گذشته و مهدی بزرگه هم هنوز اسباب بازی جدیدش رو نشکسته، اما باز هم همون غمه گوشه دلم رو گرفت!
کاش این مخدر لعنتی هیچ وقت بوجود نمیومد. کاش بعضی ها از درد میمردند اما بعضی های دیگه به درد بی درمون اعتیاد دچار نمیشدند.
..............
بدرود
وقتی به چیزی گیر داده بشه دیگه گیر داده شده و اگه تا آخر عمرت هم جون بکنی تا یه جوری از اون گیر درش بیاری نتیجه ای نمیگیری.
جمله بالا رو برای خودم گفتم و ربطی هم به چیزی یا کسی نداره. بعضی ها وفتی دیدشون نسبت به یک موضوع بدبینانه باشه و جوری ببینند قضیه رو هرکاری کنی دیگه نمیتونی عوضش کنی.
وقتی یکی توی ذهنش بدون محاکمه و پرسش محکومت کنه و برات حکم ببره دیگه خودت رو جر بدی بگی بابا دچار سوءتفاهم شدی اینطور که فکر میکنی نیست، هیچ سودی عایدت نمیشه.
کلاً جملات بالا رو بیخیال بشین!
...................
روز روزگار خوش است و روبراه. همه
چیز بر وفق مراد. اما ......
اصلاً اما هم نداره.
دیروز عصر بعد از ماهها رفتم کوهسار. اما دیدم بیشه شیر پیر توسط پلیس ها اشغال شده و دیگه اونجا دوست داشتنی نبود! هر چند کاری به من نداشتند اما دیگه آرامش بخش نبود. هوا پاک بود آسمون زیبا و شهر زیبا، اما.....
اصلا اما هم نداره.
دوستتون دارم هوارتا.
بدرود.