یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مهدی بزرگه.


گلپسر یه دوست داره که باهاش بازی میکنه به اسم مهدی که بهش میگه مهدی کوچیکه. البته نوه صاحب خونه ماست و اونها اصرار دارند که همه به این شازده 5 ساله بگن آقا مَهدی! (با فتحه خوانده شود)

اما خداییش من خیلی لجم میگیره که به پسر فسقلی بگن آقا مهدی اون هم با فتحه!

من که همیشه میگم مٍهدی!

یه دوست دیگه هم داره که فکر کنم 7 یا 8 سالشه. چون بزرگتره به اون میگه مهدی بزرگه که با این مهدی کوچیکه قاطی نشه.

اما از اخلافیات این مهدی بزرگه هرچی بگم کم گفتم! یه پسر بچه بی تربیت بی ادب که همش در حال آموزش لجاجت و بد بودن به این دو تا دیگه است. گلپسر هم که ساده و بی ریا. میاد خونه میگخ بابایی مهدی بزرگه گفته به مامانت بگو شام نمیخورم، اما خوب من گشنمه، میخوام بخورم!

بابایی مهدی بزرگه میگه تو تختت جیش کن!

بابایی مهدی بزرگه میگه بریم پشت درخت جیش کنیم!!!

بابایی مهدی بزرگه میگه بیا رو ماشین بابات خط بکشیم!

بابایی مهدی بزرگه میگه بیا با دوچرخه ات بزنیم تو دیوار بشکنیمش!

بابایی مهدی بزرگه میگه اسباب بازی هات رو بیار بشکونیم!

بابایی مهدی بزرگه میگه فولکست رو بیار باهاش تصادف کنیم!

....

خلاصه که من همش دعوا میکنم که با این پسره بازی نکن و گلپسر قول میده و بعد روز از نو روزی از نو!

دو سه روز هم تنبیه شد گلپسر که تو کوچه حق نداری بری و بازی کنی چون با مهدی بزرگه بازی کردی. مهدی بزرگه هم همیشه وقت و بی وقت زنگ خونه رو میزنه که به گلپسر بگین بیاد بازی و دعواهای ما هم افاده نمیکنه.

هفت هشت تا از اسباب بازی های گرون قیمت و ارزون قیمت گلپسر رو به بدترین شکل ممکن تیکه پاره کرده و الکی هم به گلپسر یاد داده که بگو مهدی کوچیکه کرده. گلپسر هم به اون میگه باشه و میاد خونه میگه مهدی بزرگه گفته یگو مهدی کوچیکه شکونده!

داستان مهدی بزرگه به گوش مامان من رسید و اون هم گفت خوب ببینین پسره چشه؟! چرا این رفتار ها رو داره؟ حالا از روی حس فضولی (که ماشالله تو خانمها هم به وفور دیده میشه) بوده یا چیز دیگه من نمیدونم! عیال هم مهدی بزرگه رو میاره تو خونه تا از زیر زبون بچه حرف بکشه که ببینه جریان از چه قراره. حالا مکالمه عیال با مهدی بزرگه به روایت عیال:

عیال: مهدی جان تو اسباب بازی داری؟

مهدی بزرگه: آره که دارم. کلی هم اسباب بازی دارم.

عیال: بعد تو مثل گلپسر کمد اسباب بازی هم داری؟

مهدی: آره که دارم. یه کمد گنده دارم که اسباب بازی هام توشه و همشون اونجا نو میمونند.

عیال: پس چرا با اسباب بازی هات بازی نمیکنی؟

مهدی: خوب آخه مامانم نمیزاره. میگه خراب میشن!

عیال: خوب بابات چی میگه؟ اون هم میگه نه؟

مهدی: اون دعوام میکنه اگه به چیزی دست بزنم. اما اون یکی بابام خوبه.

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

صحبت به اینجا که رسید شاخکهای من که با بی اعتنایی گوش میکردم تیز شد! گفتم اون یکی بابا؟!!!!!

عیال گفت حالا گوش کن بقیه اش رو!

عیال: مگه تو چند تا بابا داری؟

مهدی : دو تا بابا دارم.

عیال: خوب بابا اصلیه چی کاره است؟

مهدی: اون همیشه خونه است. کار نمیکنه. هرچی هم مامان بهش میگه نکش باز هم میکشه!!

شاخکها من تیز تر شد!!

عیال: خوب پول از کجا میارین؟

مهدی: بابا بزرگم میده بهمون. اون همیشه بهمون پول میده هو اون هم به بابام میگه نکش اما بابام میگه به تو چه!

عیال: آهان، پس اون یکی بابا که میگه بابا بزرگتهو من فکر کردم دو تا بابا داری.

مهدی بزرگه: نه! بابا بزرگ که بابا بزرگه. اون یکی بابا هم باباست. خوب میگه چیه! من دو تا بابا دارم و دلتون هم بسوزه!

...............

تعریفهای عیال به اینجا که رسید غم بزرگی دلم رو گرفت و بد جوری حالم گرفته شد. به عیال گفتم بسه دیگه. چیزی تعریف نکن. فردا یکی از اسباب بازی های گلپسر رو بده به مهدی بزرگه یا یه چیزی براش بخر و بهش بدهو بهش هم بگو که تا یک ماه دیگه سالم نگه داشتی و نشکستی یکی دیگه بهش جایزه میدی.

با وجود اینکه چند روزی از اون شب گذشته و مهدی بزرگه هم هنوز اسباب بازی جدیدش رو نشکسته، اما باز هم همون غمه گوشه دلم رو گرفت!

کاش این مخدر لعنتی هیچ وقت بوجود نمیومد. کاش بعضی ها از درد میمردند اما بعضی های دیگه به درد بی درمون اعتیاد دچار نمیشدند.

..............

بدرود

نظرات 4 + ارسال نظر
ش چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 08:19 ب.ظ http://psezar.mihanblog.com

سلام دوست عزیز
خوشحال میشم به من هم سر بزنی
لطفا من رو با نام ( امروز نخستین روز اینده توست ) لینک کن و بعد بهم خبر بده تا من هم شما رو لینک کنم...

بهار پنج‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 08:50 ق.ظ

واااااااااااااااااااای کلی قربون صدقه ات گل پسر رفتم. عزیزم چقدر بامزه است
ولی آخرشبیچاره مهدی بزرگه!!!
ولی راه حلت برای مهدی بزرگه جواب داد ولی برای....

ولی برای؟؟!!!!!!

الهه شنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 01:00 ب.ظ http://eli1985.blogfa.com

واقعا که این مواد خونه خراب کنه. طفلی بچه چه قدر دلم براش سوخت. باید قدر داشته هامو نو بدونیم. الان بچه است اینقدر ساده می گذره ۲ سال دیگه که عقل رس شه تازه مصبیت ماجراست

دقیقاْ!
واسه همینه که من هم دلم میسوزه!

... سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1389 ساعت 11:08 ق.ظ http://khodajonami.blogfa.com/

سلام
واقعا متاسفم که این ماجراها اطرافمون بیداد میکنه
واقعا متاسفم که بچه های ۴-۵ ساله ای رو میشناسم که همه موادا رو مثل پدر مادراشون میشناسن
واقعا متاسفم که...
چقدر تاسف زیاده
یه همسایه داشتیم که اونم ۲ تا باب داشت جفتشونم اسمش اکبر بودن هر وقت می پرسیدیم اسم بابات چیه میگفت : اکر اکر اون روزا میخندیدیم اما الان متاسفم

دنیای ویرونه وارونه که میگن همینه دیگه

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد