| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
یکی خوشحال و هیجان زده و در حال جشن، مست و بالا! شاید هم ناراحت.
یکی هم خسته و کرخت! سرد و ساکت .
یکی تو درد و بیحال از مریضی، گرسنه و ساید کمی هم مست، بالاخره تعطیلیه دیگه!
یکی هم سرش تو گوشی و فضولی تو پروفایل های بقیه!
منم یکی دو تا از اون بالایی ها! البته غرق در فکر و اندیشه! عزادار، چهل ساله بحران زده، و یواش یواش پیر....!
تو فضولی های امشبم، چند تا عکس از ۵ سال پیش خودم دیدم، ۵ سال و ۶ سال پیش و کمی هم عقبتر. میدونید چه فرقی کردم؟ من دیگه اون نیستم.
موها خیلی سفیدتر. کمی هم کم شده. شکم بزرگتر. تیک عصبی پیدا کردم. چروک صورت کمی، افتادگی پلک کمی، قوای بدنی، کمتر، خب پسرم هم که بزرگتر و الان در آستانه ورود به ۱۶ سالگی!
گفتنش برام سخته، ولی بی پدر! و جدیدا هم بی مادربزرگ!
خواهرم هم که رفت دوقلو ها رو هم با خودش برده به دیار غربت.
وضع مالی، بهتر و کار و بار هم بهتر.
به خودم که نگاه میکنم، میبینم دیگه دوست داشتنی نیستم! البته شاید قبلا هم نبودم و توهمی بیش نبوده.
بگذریم...
.........
حرف دل رو نباید گفت. باید رفت و گذشت...
بدرود.
«با رفتن آدمها از زندگیت هر بار چیزی رو از دست میدی.
بار اول احساس میکنی که دیگه عاشق نمیشی؛ یعنی حس عاشق شدن رو از دست میدی. اگرچه بعدها دوباره تجربهش میکنی اما شدتش دیگه مثل دفعهٔ اول نیست.
بار دوم چون سختتر اعتماد کردی، وقتی میره، اعتمادت رو به آدمها از دست میدی. تا جایی که حتی به انتخابهای خودت هم اعتمادی نداری.
بار سوم وقتی کسی میاد تو زندگیت، راحت پذیرای رابطهٔ عاطفی جدید نیستی، مقاومت میکنی. فکر میکنی بیفایدهست و روابط و اشتباهات گذشته رو نباید تکرار کنی، سخت احساساتی میشی، و چون قبلا کنار گذاشته شدی دلتنگیهای کسی رو باور نمیکنی. بعد از رفتن چندین آدم از زندگیت و اینکه هربار کسی تکهای از تو رو برای همیشه برده، کمی دیر و برای چندمین بار کسی میاد تو زندگیت که شاید خیلی شبیه اون آدمی بوده که همیشه میخواستی، اما بعد یک مدت که پای دلخوریهاش میشینی، میگه: «تو بیتفاوتی، بیاعتمادی، احساساتی نیستی. هیچوقت احساس نکردم که عاشقمی.»
میخوای بهش بگی داشتی همه رو ولی دزدیدن اونها رو، اما ترجیح میدی به ناراحتیهاش دامن نزنی و سکوت کنی.
آخرین آدم با رفتنش از زندگیت این بار چیزی رو از تو میگیره که شاید دیگه نتونی به کسی بدی، و اون توانایی فرصت دادن به آدمهاست. اینطور میشه که بعضیها زیبان اما تنهان. تحصیلات عالیه دارن اما تنهان. پولدارن اما تنهان. مینویسن تنهان. میسازن تنهان.
ما شصتی ها، متولدین سال ۶۰، یه جورایی عجیبترین زندگی رو تو این دوره زمونه داشتیم و داریم.
خیلی هامون، نطفه مون تو اولین روزهای جنگ بسته شده. تصور کنید، بابامون به مامانمون گفته لعنتی صدام حمله کرده، زن بیا سرباز درست کنیم!
دوران جنینی ما تو اوج جنگ و درگیری های اول انقلاب بوده. تو قحطی شیر خشک و پوشک دوران نوزادیمون سر شده و تولدمون تو دوران بمب گذاری ها رفتن بنی صدر و هزارتا تحول دیگه.
میگن تو هفت سال اول هر کسی، شالوده زندگیش تشکیل میشه. کل هفت سال زندگی ما متولدین ۶۰ تو جنگ بوده!
کلاس اول، وسط موشک بارون شهرها. شروع مدرسه با آموزش فرار و رفتن به پناهگاه مدرسه. ثلث سوم کلاس اول، تعطیل! چرا؟ مدرسه ها رو صدام با موشک میزد و تعطیل کردن مدرسه ها رو. بجاش تابستون رو گفتن بیاین مدرسه!
تصور کنید، استرس کلاس اول ما متولدین شصت، بجای اینکه ترس از مدرسه باشه، ترس از بمب و موشک بوده!
بازی های ما هم همش تفنگ بازی و جنگ. برنامه تلویزیونی مورد علاقه ماها، علی کوچولو بود که باباش رفته بود جنگ و شهید شده بود!
ما متولدین شصت، نه دهه پنجاهی بودیم و نه دهه شصتی درست و حسابی. سال تولدمون رند بود و الان هم چهل سالگیمون که قطعا مهم ترین سال زندگیمونه، افتاده تو سال ۱۴۰۰!
و اما چهل سالگی. چهل سالت که بشه، دیگه جوونیت تموم شده. اینو امروز پسرم بهم گفت!
گفت تو دیگه جوون نیستی. گفتم یعنی پیرم؟ گفت جوون نیستی، حالا پیر هم شاید نباشی ولی قطعا جوون نیستی دیگه! اینها رو با خنده و شوخی میگفت، اما حقیقت تلخی رو داشت به زبون میاورد.
درسته دارم سعی میکنم بگم جوونم، اما خب نیستم. یک ساعت که تو ترافیک میمونم، دیگه واقعا خسته میشم. این یعنی جوون نیستم. نیم ساعت که با موتور میرم، کمرم درد میگیره و این یعنی جوون نیستم!
هزارتا نشونه دیگه هم هست. مثلا یادم نمیاد آخرین باری که کوه رفتم، آخرین باری که استخر رفتم، آخرین پارک رو حتی.
آخرین سینما؟ اونم یادم نیست.
ولی این گذشتن جوونی، یه حسنی هم داره. امروز واقعا درک کردم که خیلی چیزها برام مهم نیست. راحت تر می گذرم. کمتر حرص میخورم و احتمالا دیگه عاشق و مجنون نخواهم شد.
امروز چهل سالگی رو هم رد کردم و وارد دهه پنجم زندگیم شدم. موهای سفیدم حسابی زیاد شده و شکمم خیلی بعیده دیگه مثل قبل بشه.
ولی..... با وجود همه اینها، امروز چند بار توی ترافیک، تو تنهایی و تفکر، تفکر به چهل سالگیم، چشمم کمی تر شد!
توی دهه پنجم زندگیم، قراره سکته کنم!
چه سالی؟
نمیدونم.
یعنی دهه پنجم رو هم رد میکنم؟!!
......
تولد چهل سالگی شما هم پیشاپیش، مبارک.
سخت نگیرید، دنیا واقعا ارزشش رو نداره.