یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

آتش نشان (2)

یه پک به سیگارش زد و استکان جلوش رو پر کرد از عرق سگی و شروع کرد به تعریف کردن.

بعد از روناک دیگه هیچ دختری به چشمم نمیومد. ننه و بابام به روناک بد کردند. نفرین اون دنبالمه. واسه همینه که هیچ وقت زندگیم جون نمیگیره. واسه همینه که همه خواهرهام هم بدبخت شدند. کلاً ما بچه ها هممون بدبخت شدیم چون اون بابای نامردم نامردی کرد و روناک رو بدبخت کرد.

ولی آخه ننه جون روناک دختر پاکی نبود. عموت دیده بودش که رفته بود توی باغ و ...

نه مامان، شما خبر ندارین. خود همون عموی نامردم و اون خواهر حرومزادش به دستور اون بابای ولدزنام اون بخت رو کشوندند تو باغ. بهش گفته بودند من تو باغم.

استکان رو سر کشید و پشت سرش هم یک قاشق ماست و خیار خورد.

پیر زن گفت: آخه ننه جون اینقدر این حرومی ها رو نخور. آخر مریض میشی و خودت رو میکشیا! به ان بچه رحم کن. حالا تو دیگه خودت زن و بچه داری. فکر بچه ات باش.

مرد بچه اش رو بقل کرد و بوسیدش. همینطور که میبوسیدش میگفت پرنیان، اهی بابا قربونت بره. بخند برای بابا. بخند...

اما پرنیان دوباره شروع کرد به نق نق که یعنی منو بزار زمین.

مرد بچه رو گذاشت زمین و دوباره استکان رو پر کرد.

پیر زن گفت تو رو جون بچه ات یه کم دل بده به زندگیت. آخه روناک چیکار به زهرا داره؟ این زن بدبخت رو چرا بخاطر اینکه ده سال پیش یکی دیگه رو میخواستی اذیت میکنی؟

ننه بحث زهرا جداست.

پیر زن عصبانی شد و گفت خوب بگو ببینم چه مرگته؟

پسر استکان رو سر کشید و دوباره یک قاشق ماست و خیار و دوباره پکی محکم به سیگارش...

 

آتش نشان (1)

الو؟ بفرمایین. سلام پسرم، تشریف بیارین. قدمتون روی چشم. حتماً بیایین من هم خوشحال میشم.

پیر زن گوشی رو گذاشت و رو کرد به نوه اش، دختر جون پاشو اون اتاق آخری رو مرتب کن و اساسهاتون رو ببر توی اتاق اولیه، اسباب بازی های دخترت رو هم جمع کن قرار شده داداشت هم با زن و بچه اش بیان توی اتاق آخری. ظاهراً باز هم با صاحب خونه دعواش شده و انداختتشون بیرون

دختر بلند شد و یک ساعت بعد وانت در خونه مادر بزرگ نگه داشت و اساسها منتقل شدند گوشه حیاط و توی اتاق آخری و ...

............

میدونی مامان، زهرا اصلاً من رو درک نمیکنه. نمیتونه بفهمه من یک مامور آتشنشانی ام و برنامه کاریم اینجوریه. من باید 24 ساعت کار کنم، 24 ساعت بخوابم. حقوقم هم که معلومه. با پاداش و این حرفها به زور میشه 700 تومن. آخه من چطوری با ماهی 700 تومن برای خانوم خونه آنچنانی و زندگی آنچنانی درست کنم؟ تازه فشار کاریم هم هست. بارها و بارها جنازه جزغاله شده رو در آورم از تو آتیش، خوب من هم آدمم، این چیزها بهم فشار میاره.

ولی مادر جون اینها دلیل نمیشه برای زنت چاغو بکشی که.

آخه تونمیونی این زن چجوری داره منو میچزونه که!

خوب بگو تا بدونم. اون میگه تو چاغو کشیدی. نمیگه چرا که. تو بگو

پسر سیگاری روشن کرد و ....

 

معامله

زنگ تفریح بود.

خیلی از بچه ها توی صف بوفه مدرسه همدیگر رو هل میدادند تا توی این فرصت نیم ساعته ، شاید بتونند دلی از عزا در بیارند و شاید با خوردن تنقلات تفریح واقعی رو تجربه کنند.

من هم اون روزها مثل اون بچه هایی که توی صف به عشق یک پاستیل یا یک ساندویچ کالباس همدیگه رو هل میدادند، ذوق زنگ تفریح رو داشتم.

حیاط مدرسه پر بود از بچه های قد و نیم قد. دویدن ممنوع بود! چرا؟ چون جمعیت آنقدر زیاد بود که اگه یکی میخواست بدوه، قطعاً میخورد به به یکی دیگه و خر بیار و ...

ناظم هم توی زمان زنگ تفریح میکرفن به دست در حال داد زدن بود که ندوید! آهای، فلانی، با تو ام، ندووو...

یک روز که با تلاش زیاد موفق به خریدن یک ساندویچ کالباس که با کالباسهای آشغالی اون روزها و نان ساندویچی های صفید رنگ درست میشد، شده بودم، دیدم که یکی از همکلاسی ها بدجوری به خوردن من زل میزنه.

خوب میشناختمش. از اولین روز مدرسه باهاش آشنا شده بودم. توی یک کلاس بودیم.

روز اول مدرسه من تنها رفته بودم مدرسه. تازه وقتی پام رو به حیاط مدرسه گذاشتم فهمیدم که بعضی از بچه های کلاس اولی از مدرسه میترسند! اما من نمیدونستم که چرا باید بترسم! خوب کسی چیزی بهم نگفته بود. حتی کله مبارک رو هم کچل نکرده بودم. خلاصه روز اول بعضی ها با مادرانشون و بعضی ها هم مثل من تنها و البته بعضی ها هم گریه کنان، توی حیاط منتظر میموندند تا اسمشون خونده بشه و بفهمند که توی کدوم کلاس هستند.

اسمها که خونده شد، فهمیدم که کلاس اول 10 هستم. ناظمی که اسمها رو میخوند گفت که هر کسی روی خط مربوط به کلاس خودش توی صف بایسته.

البته نمیدونم که بچه هایی که کلاس اول بوند چطور میتونستند کف حیاط مدرسه رو بخونند تا صف کلاسشون رو گم نکنند؟!

خوب من این مشکل رو نداشتم. رفتم که سر صف مربوط به کلاسم بایستم، که دیدم اول صف دو نفر ایستادند. دو برادر. یکی بزرگتر از دیگری. یکی اول صف و دیگری هم کنارش، تا شاید ترسش کمتر بشه. رفتم و به برادر کوچکتر که بعد فهمیدم همکلاسیه منه، گفتم میزاری من اول صف وایسم؟

نگاهی به من کرد و به برادرش چشم دوخت. برادرش جواب من رو داد. نه!

دست کردم توی جیبم تا شاید حلال مشکلات رو پیدا کنم! همونجا بود، ته جیبم، یه دو تومانی. درش آوردم. نگاهی به دو تومانی کردم و بعد به نفر اول صف گفتم، اگه بزاری وایسم اول صف، اینو بهت میدم.

دوباره نگاهی به برادرش انداخت و ایندفعه برادرش پول رو از کف دست من برداشت و برادرش رو کشید کنار. من هم خوشحال، فاتحانه اول صف رو برای خودم تصاحب کردم.

این اولین روزی بود که با این همکلاسی برخورد داشتم. بعد از اینکه چند گاز از ساندویچ رو خوردم، رفتم طرفش، بهش گفتم میخوای؟

گفت آره! خیلی دوست دارم.

گفتم پول داری؟

سرش رو پایین انداخت.

گفتم بیا. بقیه اش مال تو، اما بعد از اینکه خوردی شیشه نوشابه رو تو باید ببری بزاری توی صندوق، قبوله؟

ساندویچ رو قاپید و با ولع تمام مشغول به خوردن شد. این معامله ما تا سال پنجم دبستان پا برجا بود.

بعد از سالها که از اون روزها میگذره، هنوز که هنوزه من به این فکر میکنم که آیا روزی 5 تا 10 تومن پول تو جیبی، فشاری بر آن خانواده ها می آورده؟ یعنی واقعاً نداشتند؟

خدایا، فقر رو از دامن این جامعه پاک کن.

..............

بدرود

 ............

پ ن:

 خداییش این جان وین خیلی کارش درسته! کلی حال میکنم میاد و غلطهای املاییم رو میگیره. اما خوب شد معلم نشده و شده بازیگر!! مگر نه وقتی شاگردها غلط مینوشتند، عقده های جنسیش رو سر اون بیچاره ها خالی میکرد!!

زندگی به قلم وودی آلن

 در زندگی بعدی من می‌خواهم در جهت معکوس زندگی کنم !!

  با مردن شروع میکنی و می‌بینی که همه چیز خیلی عجیب است...

سپس بیدار میشوی و می‌بینی که در خانه سالمندان هستی!

و هر روز که می‌گذرد حالت بهتر می‌شود!!!!

بعد از مدتی چون خیلی سالم و سرحال میشوی از آنجا اخراجت میکنند!!

بعد از آن میروی و حقوق بازنشستگی‌ات را میگیری و وقتی کارت را شروع میکنی در همان

روز اول یک ساعت مچی طلا میگیری و یک میهمانی برایت ترتیب داده میشود!!!

40 سال آزگار کار میکنی تا جوان شوی و از بازنشستگی‌ات لذت ببری...!!

سپس حال میکنی و الکل مینوشی و تعداد زیادی دوست دختر خواهی داشت و کمی بعد باید

خودت را برای دبیرستان آماده کنی!!!

سپس دبستان و بعد از آن تبدیل به یک بچه میشوی و بازی میکنی و هیچ مسوولیتی نداری...

سپس نوزاد میشوی و آنگاه به دنیا می‌آیی !!!

در این مرحله 9 ماه را باید به حالت معلق در یک آب گرم مجلل صفا کنی که دارای حرارت مرکزی است و سرویس اتاق هم همیشه مهیا است، و فضا هر روز بزرگتر میشود، واااای!!!

و در پایان شما با یک ارضاء به پایان میرسید....!!!!!

می‌بینید که حق با بنده است!!!!

  ...

گوش کنید

آقا، ببخشید آقا...

اه. این هم رفت

آقا، آقا با شما ام.

بغض بیخ گلوش رو فشار داد و باز هم رفتن آن مرد رو نگاه کرد.

دست پدر پیرش رو رفت و از گوشه پیاده رو گاه گاه مملو از جمعیت خیابان امیر آباد رو گرفت و سعی کرد سربالایی رو کمکی باشه برای پدر پیر.

چادر رنگ و رو رفته سیاهی که سرش بود دیگه آثار سیاهیش رو از دست داده بود و گرد سالها نور گرم آفتاب روش نشسته بود.

پیر مرد هم یک عینک ته استکانی به چشمانش بود و به سختی راه میرفت.

آفتاب هم که بس ناجوانمردانه پدر و دختر که شاید 30 سال بیش نداشت رو تازیانه میزد.

دخترک دست پیر مرد رو فشار داد و گفت این یکی یک خانومه، شاید بلد باشه و ...خانم، خانم ببخشید میشه صبر کنید.

خانم صبر کرد و روش رو برگردوند گفت بفرمایید.

دخترک گفت ببخشید من پدرم مریضه و از شهرستان اومدیم و ...

خانم بدون اینکه گوش کنه روش رو برگردوند و رفت.

دخترک بغضش ترکید.

دست پدرش رو گرفت و نشست روی بلوک کنار پیاده رو که حریمی بود بین جوی آب و پیاده رو.

کمی گریه کرد و پدر پیر هم هیچ نمیگفت. شاید اون هم از ته دل ولی بی صدا و در درون خودش گریه میکرد.

........

دست پسر 6 ساله اش رو گرفته بود و توی پیاده رو راه میرفت و برای پسرش سخنرانی میکرد.

گوش میکنی پسر جان؟

بله بابا. گوش میکنم

آدمها وقتی که میبینند کسی به کمک احتیاج داره باید بهش کمک کنند. ما توی یک جامعه زندگی میکنیم.

بابا

بله پسرم؟

جامعه چیه؟

ممممم جامعه یعنی آدمهایی که کنار هم زندگی میکنند.

آهان فهمیدم.

پسرک عادتش بود که سوال کنه. جواب هم هرچی باشه میگه فهمیدم!

خوب پسرم وقتی داری توی پیاده رو راه میری باید حواست به مردم و موتور سوارها هم باشه.

بابا

بله؟

موتور سوارا چرا میان تو پیاده رو؟

خوب کار بدی میکنند که میان تو پیاده رو. اما خوب وقتی میخوان برن توی یک ساختمون، موتورشون رو توی پیاده رو پارک میکنند.

چرا؟

خوب اگه بزارند کنار خیابون که ماشینها میخورند به موتورشون.

آهان فهمیدم!

بابا

بله پسرم؟

چرا اون خانومه نشسته اونجا گریه میکنه؟

کدوم خانومه؟!

همون خانومه که کنار اون آقا پیره نشسته.

مرد ندیده بود و شاید هم دیده بود و بی تفاوت رد شده بود.

نمیدونم پسرم. شاید....

خوب برو ازش بپرس. بگو گریه کار خوبی نیست. مگه همیشه به من نمیگه گریه کار خوبی نیست؟!

آخه پسرم شاید دوست نداره بگه چرا گریه میکنه؟

مگه نگفتی آدمها باید به هم کمک کنند؟

خب آره. باشه. بیا بریم بپرسیم.

خانوم، اتفاقی افتاده؟

دخترک سرش رو بالا گرفت و اشکهاش رو پاک کرد و گفت، پدرم مریضه و ...

مرد خواست دست پسرش رو بکشه و بره که دید سر دو راهی کمک کردن و نکردن گیر کرده.

با بی میلی دستش رو برد توی جیبش و به ادامه حرفهای زن جوان گوش داد.

پدرم مریضه و باید ببرمش بیمارستان قلب اما از هرکسی میپرسم که بیمارستان کجاست، بدون اینکه گوش کنند و سرشون رو میندازند پایین و میرن!

شما مردم این شهر چرا اینطوری هستین؟ شماها ما رو نمیبینین؟!! ما هستیم. ما آدمیم.

مرد بهش گفت آخه... ببین خانم عزیز، بیمارستان 500 متر بالاتره، اما اگه از این به بعد خواستی آدرس بپرسی، سریع برو سر اصل مطلب و آدرس رو بپرس. اگه بگی بابام مریضه و بخوای آدرس بپرسی، نتیجه میشه این!

دختر بلند شد و خوشحال دست پدرش رو گرفت و راه افتاد. آنقدر عجله داشت و خوشحال بود که نتونست بپرسه چرا نباید بگه پدرش مریضه و ...

بابا

بله پسرم؟

دوستت دارم.

مرد کنار پسرش زانو زد و بغلش کرد و بوسیدش و گفت، منم دوستت دارم پسرم.

غم نشسته روی دلش رو با آغوش محبت پسرش پاک کرد و سعی کرد به این فکر نکنه که چرا ما آدمها حتی گوش نمیکنیم که ببینیم درد اطرافیانمون چیه؟

 

بدرود

تلنگر

جراتم رو ازم گرفته بود.

من، یک آدم پر رو که در همه شرایطی مثل آب خوردن فقط و فقط به خودم فکر میکردم  و بی پروا حرفم رو میزدم، با یک ترس عجیب، زیر چشمی هر از گاهی دید میزدم و تمام مدت خاطرات گذشته رو مرور میکردم.

یک اتفاق نادر. از من که گاهی وقتها بی شرمانه ترین افکارم رو کاملاً لخت و عریان مطرح میکردم و مثل یک شیر قوی و کاملاً حق به جانبانه افکارم رو مطرح میکردم، این بار مثل یک موش ساکت و به دام افتاده، سرم رو انداخته بودم پایین و تمام اون مدت رو تمام قدرتی که دیگه زیاد هم نبود، با هر دو پای لرزانم رو روی پدال ترمز دلم فشار داده بودم و هر از گاهی من و من کنان، حرفی نه چندان واضح، اما کاملاً پخته و گاه گاهی هم سوخته، از زبان به لکنت افتاده ام به فضای بیرونی پرتاب میکردم و هر لحظه هم منتظر عکس العمل شاید نه چندان دلچسبش بودم.

توی اون دو ساعت آنقدر احساس پیری و از کار افتادگی کردم، که شاید اگه تعداد موهای سفیدم رو قبل از دیدار و بعد از دیدار میشمردم، با یک تفاوت چشمگیر روبرو میشدم.

ولی کی اهمیت میده؟

اصلاً مگه مهمه؟ قبلاً هم مهم نبوده.

بعد از اون دو ساعت به خودم فکر کردم. به اینکه این یک حقیقته که گهی زین به پشت و گهی پشت به زین.

................

مرد این جملات رو مثل همیشه تایپ کرد و باز هم افکارش گم شد. باز هم یادش رفت که چی، به کی میخواست بگه.

چون بنان بود که میخوند. میخوند: نه مجنونم که دل بردارم از دوست، مده گر عاقلی بیهوده پندم.

یادش افتاد که چقدر احمقانه روزها و ساعتهایی رو صرف پند دادن کرده بوده و ساعتهایی رو که باید صرف پند دادن خودش میکرده رو، به حسرت و افسوس گذرونده بوده.

مرد فرو رفت. فرو رفت در لحظاتی که پر بود از خاطرات مختلفت. دریای بس عمیق پر از آدمهایی بس زیبا فکر که اون مثل یک شیر مغرور خودش رو سلطان آنها دونسته بوده و به جای اونها تصمیم گرفته بوده.

یاد دوران دانشجویی افتاده بود. روزی که یکی از دخترهای کلاس بهش گفت مگه ما گوسفندیم که به جای ما و برای ما و سرنوشت ما تصمیم میگیری؟!

اون روز مرد غرق در غرور و شادی بود که فلان دختر زیبای کلاس عاشق اون شده و چون اون، دست رد بهش زده برگشته این حرف رو زده. اما هیچ وقت تا این لحظه امروز، به این فکر نکرده بود که آدمهای دور و بر اون گوسفندهای اون نیستند که اون سلطان وار برای سرنوشت اونها تصمیم میگیره.

شرمنده بود. خیلی هم زیاد.

شرمنده از همه تصمیم هایی که سالهای سال برای این و اون گرفته بود و مطمئن بود که سرنوشتهای اونها رو تحت شعاع قرار داده بود.

.........................

اینجا بود که مثل خیلی از وقتها، تمام نوشته ها رو انتخاب کرد و خواست پاک کنه، اما با یک تصمیم شجاعانه خواست بیاد بگه که منو ببخشید.

آهای دوستانی که من براتون تصمیم گرفتم، آهای دوستان خوب من که همه شماها مثل من هستید و نه من سلطانم و نه شما فرمانبر من، من شرمنده ام. من رو ببخشید. هر طور دلتون میخواد زندگی کنید.

راستش من فقط از دید خودم نصیحت کردم، شما از دید خودتون زندگی کنید.

من از دید خودم زندگی میکنم.

بدرود

مقصر

گرمای آفتاب آنقدر زیاد بود که تک تک موهای سرش مثل یک سیخ سرخ شده دست نوازش گر رو میسوزوند.

نوازش گر مردی بود با دستهای نه چندان قوی که جنازه بی جان زن رو در گرمای سوزان تابستانهای کویر نوازش میکرد و در دلش اندوه نا توانی رخنه کرده بود.

زن دیگر تاب و توان تحمل این همه فشار رو نداشت و در یک تصمیم نه چندان ناگهانی، به زندگی نه چندان قابل تحمل اما پر غم، ناگهانی پایان داده بود.

اما مرد دیر رسیده بود. نه چندان خیلی دیر اما دیر.

نوازشگر به نوازشش ادامه میداد و مردم با بهت نگاه میکردند. زیر لب از هم میپرسیدند مرده؟ و بعضی ها با آب و تاب جواب میدادند که آره بابا! نیم ساعتی هست که اینجا افتاده. بعضی ها هم با حسرت سری تکان میدادند و تایید میکردند مرگ نه چندان دلخراش زن را.

همه با افسوس میگفتند بیچاره دختر جوان! اما هیچ کس نگفت که دخترک راحت شد و بیچاره نوازشگر که آخرین نوازشهای عاشقانه اش را تقدیم به موهای مثل سیخ سرخ، داغ شده دخترک کرده.

هیچ کس سیلاب اشکهای پنهانش را ندید.

زن مرده بود و مرد اول راه دراز غم

نوازشگر با هر دستی که روی موهای زن میکشید، خاطره ای را مرور میکرد. خاطره ای نه چندان خوب.

و افسوس میخورد. افسوسی که  ...

شاید باید کاری میکرد.

نمیدونست اشتباه اون بود؟

مطمئن نبود.

اما مثل خیلی از ما ها که همیشه خودمون رو مقصر میدونیم، اون هم خودش رو مقصر میدونست.

و مقصر واقعی هم بی خبر، و شاید هم مثل خیلی از ماها که خودمون رو هیچ وقت مقصر نمیدونیم، خودش رو مقصر نمیدونست!

اینها دیگه مهم نبود.

مهم این بود که زن مرده بود. و شاید این هم مهم نبود!!

 

ببند درو که ....

بعضی وقتها باید گفت که:

لطفاً در مستراح دهانت رو ببند تا بوی گند فضولات افکار احمقانت فضای دوستی هایی که فکر میکردیم هست رو متعفن نکنه.

خیلی ها لیاقت دوستی و دوست داشته شدن رو ندارند.

البته باید مثل یک استاد بزرگ، همه رو بخشید.

............

بدرود

بی رنگ....

والا چی بگم!

موندم تو حمکتش. یکی باید درد بکشه و یکی دیگه از بی دردی ندونه که چیکار باید بکنه.

یکی لنگ دو زار پول و اون یکی نمیدونه با اون همه پول چیکار کنه.

یکی در یخچالش رو باز میکنه و از تنوع انواع خوردنی ها گیج میشه و آخر هم نخورده بر میگرده، یکی دیگه نون خشک هم گیر نمیاره بخوره و از گشنگی میمیره!

حکمت این همه تضاد رو نمیفهمم. یعنی با وجود تو قابل درک نیست برام.

اگه هستی و عادلی، چرا این همه نا عادلی؟!

اگه هم نیستی که...

...........

دلم گرفته.

دلم از نسلی که مهمترین حرفهای دلشون رو تایپ کردند و نگفتند، گرفته.

خسته و دلگرفته، به این فکر میکنم که، شاید، باید بودنت رو ببرم زیر اون علامت همیشگی!

............

تقصیر تو نیست.

تقصیر من هم نیست.

نمیدونم کی، کجا، کِی، چجوری، چرا و با چه وسیله ای، آنچنان ضربه ای به دلم زده که که همه چیز رو سیاه و سفید میبینم. دلم لک زده برای رنگ زندگی. شاید اون ضربه بود که سلولهاش تشخیص رنگ زندگی رو برای همیشه کور کرد و من زندگیم بی رنگ شده.

نمیدونم.

...........

بدرود

آتش در ...

فردا تولد گلپسره

رفت توی 6 سالگی و ...

مثل باد گذشت.

عمر ما هم داره مثل باد میگذره و احتمالاً از زندگیمون اون طور که باید لذتی نبردیم و نمی بریم و ...

بیخیال.

نیومدم که بعد از چند وقتی که نبودم از این حرفها بنویسم.

اومدم بگم که دارم به این نتیجه میرسم که بودن ما در مکانهای مختلف و زمان های مختلف همچین بی حکمت هم نیست. گاهی وقتها گلگی میکنیم از اینکه چرا اینطوری شده و چرا اون طوری شده و ... ولی اگه کمی دقت کنیم و موضوع رو با دقت بررسی کنیم اون حکمت رو پیداش میکنیم.

نمونه اش همین هقته گذشته. تقریبا کل هقته رو سر یک پروژه خارج از تهران بودم. یک روز که خسته شده بودم گفتم که من دیگه سر این پروژه نمیرم و قرار شد همکارم فرداش رو بره تا من بیام شرکت و هم استزاحتی داشته باشم و هم کمی از کارهای تلنبار شده شرکت رو انجام بدم. آخر شب بود که اون همکار عزیز اومد و گفت که من مطمئنم که اگه فردا تو نیای، کار انجام نخواهد شد. لطفاً تو هم بیا.

من هم آخرش با اکراه قبول کردم و قرار شد صبح زود بریم دوباره سر اون پروژه و بعد هم بکوب برگردیم یک جلسه دیگه تو میدان ولیعصر.

توی انبار اون کارخانه بودیم که یهو یک صدایی اومد و دیدیم که اون طرف انبار آتش سوزی شد و یک نفر هم آتش گرفته و داره میدوه! همه هم فقط داد میزدند و خودش هم جیغ میزد و میدویید. این همکار من هم هی داد میزد میگفت بشین و ندو!

تو یک آن تصمیم گرفتم و بلند شدم و دویدم به سمت اون بنده خدا. حولش دادم و انداختمش روی زمین. بعد هم با دستم سعی کردم آتش رو که تمام پاش رو گرفته بود رو خاموش کنم و موفق هم شدم. بعد از خاموش شدن این بنده خدا بقیه هم جرات پیدا کردند و اومدند و آتش رو خاموش کردند.

اون روز کلی با خودم فکر کردم و تنها چیزی که ذهن خسته من از این ماجرا استباط کرد این بود حکمت بودن من اونجا این بوده که شاید سوختگی این بنده خدا کمتر بشه.

اما اگه من نمیتونستم اون رو نجات بدم و اون مرد میسوخت، آیا من باید عذاب وجدان میگرفتم که چرا نتونستم؟

یا حتی اگه اون بنده خدا هم یکی از کارگرهای من بود، آیا من باید عذاب وجدان میگرفتم؟

جواب این رو نمیدونم.

.............

بدرود