یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

هر چند میدونستم، اما باورم نمیشد!

یعنی خودتی؟

باورم نمیشد!

چند ماهی بود ندیدمش و یهو بعد از چند ماه خارج نشینی، از در اناق وارد شد و با همون انرژی همیشگی سلام کرد و من و در آغوش کشید.

کلی شاخم د اومده بود. نمیدونستم خودشه یا توهم زدم. وقتی مطمئن شدم خودشه، یه جورایی خوشحال شدم. فکر نمیکردم دیگه تو این آخرهای عمرم باز هم ببینمش. توی ذهنم برای همیشه باهاش خدا حافظی کرده بودم.

بعد از کمی گپ زدن، رفتم سراغ کارم و همه چیز روال همیشگی خودش رو داشت. من هم با کلی کار سر خودم رو گرم کرده بودم. یا شاید بهتر بگم که کار من رو به خودش مشغول کرده بود تا چیزی از دور و برم نفهمم.

عصر شد. کمی از ترافیک کارم کم شد. وقت کردم فکر کنم. به این فکر کنم که اون برگشته، اما تنها!! تازه دو زاریم افتاد که اون تنها برگشته!!!

آخرش حدسم درست از آب در اومد بود و باز هم پیشگوییم درست بود ولی خودم هم حواسم نبود!!

عصر شد

یک مهمونی کوچیک

یک جشن کوچیک

یک اتفاق کوچیک که شاید برای خیلی ها کوچیک بود اما برای من همچین کوچیک هم نبود!

باز هم فهمیدم

باز هم خوندم

خوندم که پرسیده بود کی منو م..نی؟!! از کسی که حدسش رو زده بودم اما ....

دنیا همینه.

خیلی پیچیده تر و نامرد تر از اونی که فکرش رو میکنی!!

پس، زندگیت رو بکن، فکرهیچی رو نکن، همه نامردند. همه. حتی نزدیکترین افراد به تو. حتی زادگان روحانیون! که فکر میکردی از همه پاکترند!!

دنیا خیلی خرابتر از اونیه که فکرش رو میکنی!!

 

..............

سال 76 بهم ثابت شده بود که این قماش، قابل اعتماد نیستند. اما به مرور زمان این امر ساییده شده بود و کم کم باز من به این قوم اعتماد پیدا کرده بودم. اما باز هم فهمیدم که کسی که با مارد خود زنا کند، با دگران چه ها کند!!!!

.......

بدرود

کتلت و نون سنگک

 
ته پیاز  و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو  شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم  توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ،  برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.  پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این  البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما  خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم  و  از همه مهم تر  سرزده و بدون دعوت جایی  نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛  خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و  اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا  هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما ... در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو  روی مبل کز کرده بودند .وقتی  شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که  فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها  ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟  حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:" من آدم زمختی هستم". زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم.  آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط... فقط اگر الان  پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه..  میوه داشتیم یا نه ...همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم  و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما  کسی زنگ این در را نخواهد زد،  کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش....

31 ساله شدم

خوب بخوام یا نخوام، دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم، یکسال دیگه هم از عمر من گذشت.

همین دیروز بود که وارد سی و یکمین سال از زندگیم شدم و احساس کردم که یک قدم دیگه به آخر خط نزدیک شدم.

بالاخره یه آخر خطی وجود داره دیگه؟ مگه نه؟ هیچ کدوم از ما ها عمر ابدی نداریم و یه روزی هممون میمیریم.

مثل....

بگذریم. از مرگ که بگذریم، صحبت زندگی رو خوش است! اون هم چه زندگیی!! سال به سال به تعداد کیکهای تولدم داره اضافه میشه. تا پارسال دو کیکی بودم و امسال شدم سه کیکی!!! البته بزن و برقصی در کار نبود اما 3 تا جشن کوچولو (3 تا مراسم کیک خورون) با سه تا کیک مختلف! جای همتون خالی بود.

خردادیه دیگه!!! با یکی کارش راه نمی افته!!!

راستی، کسی فکر بد نکنه. یک کیک تو شرکت بود، یک کیک تو خونه، و یکی کیک هم منزل پدری. همین و بس.

سرم این روزها شلوغه. واسه همین کمتر مینویسم. باور کنید کم لطف نشدم و سر فرصت به همه همسایه ها هم سر خواهم زد. همینقدر بگم که شرمنده همه شما هستم.

..............

دوستان گلم، دوستان بهتر از آب روانم، گاهی وقتها حوصله خودم رو هم ندارم. پس از من خورده نگیرید. ضمناً حوصله یک سری حرفهای خاله زنکی رو هم ندارم. و وقتی که از این نوع حرفها میشنوم، بیشتر میریزم به هم. میفهمی که؟!

..............

دلم برای بعضی از روزها تنگ شده. روزهایی که مثل یک سریال که دیگه قرار نیست سری جدیدش ساخته بشه و فقط بعضی از لحظات به یاد موندنیش رو توی ذهنت مرور میکنی. با این کنار اومدم که دیگه قرار نیست سری جدیدش ساخته بشه. دوستش داشتم. همین.

.................

روز روزگار خوش است و همه چیز بر وفق مراد، اما تو هم باور کن که همه چی آرومه!!!

بدرود

ذهن فاحشه.....

این ذهن خسته، این فاحشه هرجایی، آبستن افکار درهم و برهمی شده که بعید میدونم به این زودی ها بتونه این جنین رو به بار بیاره و تبدیل کنه به یک فکر بکر درست درمون.

شاید همه این خستگی بخاطر کار زیاد باشه، اما بعید میدونم! سیستم بدن من تا حالا تو این جور شرایط کم نمی آورد.

البته خوب مستحلک شدم. خودم هم خوب میدونم که هر سیستمی بعد از مدتی که از شرایط آرمانیش بگذره، شروع میکنه به افول. شروع میکنه به استحلاک و از بین رفتن. بدن انسان هم مثل بقیه سیستمهاست. بدن من هم مثل بقیه. هرچند سخته باورش، خیلی هم سخته، اما دیر شد! خیلی دیر این درخت دیر بازده، شروع کرد به میوه دادن!

صبرم زیاد بود. خیلی هم زیاد بود. اما حساب ایجا رو نکرده بودم که عمر داره میگذره و شاید عمر زیادی نمونده باشه.

حالا موندم سر این دوراهی. که این قسمت بعدی رو به ساخت آخرت بگذرونم، یا باز هم انکار کنم وجود آخرت و گردانده رو!

کاش میشد میفهمدم که اونطرف چیزی هست یا نیست! همیشه مطمئن بودم که نیست. حالا 100% که نه اما 90% مطمئن بودم که همه چیز همینجاست. اما حالا که به این مرحله رسیدم، شک وجودم رو پر کرده! شک اینکه نکنه چیزی باشه و غافلگیر بشم.

واقعاً خودم هم خودم رو درک نمیکنم. چرا طوری کار میکنم که قراره سالهای سال کار کنم، یا طوری زندگی میکنم که قراره سالهای سال زندگی کنم، اما خودم هم میدونم که قرار نیست اینطور باشه!

گیج شدم. گیج گیج. این فکر هرجایی نمیدونه که کی، و از کجا این یادگاری رو تو دل خودش جا داده.

خرداد ماه 91 هم آمد. باز هم خرداد و باز هم این صدای دنگ بزرگ که به من میگه یک سال دیگه هم گذشت. یک صدای بزرگ که بهم اخطار میده شاید این آخرین باری باشه که صدا رو شنیدی و پرواز نزدیکه. پرواز به سوی فنا!