| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
یعنی خودتی؟
باورم نمیشد!
چند ماهی بود ندیدمش و یهو بعد از چند ماه خارج نشینی، از در اناق وارد شد و با همون انرژی همیشگی سلام کرد و من و در آغوش کشید.
کلی شاخم د اومده بود. نمیدونستم خودشه یا توهم زدم. وقتی مطمئن شدم خودشه، یه جورایی خوشحال شدم. فکر نمیکردم دیگه تو این آخرهای عمرم باز هم ببینمش. توی ذهنم برای همیشه باهاش خدا حافظی کرده بودم.
بعد از کمی گپ زدن، رفتم سراغ کارم و همه چیز روال همیشگی خودش رو داشت. من هم با کلی کار سر خودم رو گرم کرده بودم. یا شاید بهتر بگم که کار من رو به خودش مشغول کرده بود تا چیزی از دور و برم نفهمم.
عصر شد. کمی از ترافیک کارم کم شد. وقت کردم فکر کنم. به این فکر کنم که اون برگشته، اما تنها!! تازه دو زاریم افتاد که اون تنها برگشته!!!
آخرش حدسم درست از آب در اومد بود و باز هم پیشگوییم درست بود ولی خودم هم حواسم نبود!!
عصر شد
یک مهمونی کوچیک
یک جشن کوچیک
یک اتفاق کوچیک که شاید برای خیلی ها کوچیک بود اما برای من همچین کوچیک هم نبود!
باز هم فهمیدم
باز هم خوندم
خوندم که پرسیده بود کی منو م..نی؟!! از کسی که حدسش رو زده بودم اما ....
دنیا همینه.
خیلی پیچیده تر و نامرد تر از اونی که فکرش رو میکنی!!
پس، زندگیت رو بکن، فکرهیچی رو نکن، همه نامردند. همه. حتی نزدیکترین افراد به تو. حتی زادگان روحانیون! که فکر میکردی از همه پاکترند!!
دنیا خیلی خرابتر از اونیه که فکرش رو میکنی!!
..............
سال 76 بهم ثابت شده بود که این قماش، قابل اعتماد نیستند. اما به مرور زمان این امر ساییده شده بود و کم کم باز من به این قوم اعتماد پیدا کرده بودم. اما باز هم فهمیدم که کسی که با مارد خود زنا کند، با دگران چه ها کند!!!!
.......
بدرود

خوب بخوام یا نخوام، دوست داشته باشم یا دوست نداشته باشم، یکسال دیگه هم از عمر من گذشت.
همین دیروز بود که وارد سی و یکمین سال از زندگیم شدم و احساس کردم که یک قدم دیگه به آخر خط نزدیک شدم.
بالاخره یه آخر خطی وجود داره دیگه؟ مگه نه؟ هیچ کدوم از ما ها عمر ابدی نداریم و یه روزی هممون میمیریم.
مثل....
بگذریم. از مرگ که بگذریم، صحبت زندگی رو خوش است! اون هم چه زندگیی!! سال به سال به تعداد کیکهای تولدم داره اضافه میشه. تا پارسال دو کیکی بودم و امسال شدم سه کیکی!!! البته بزن و برقصی در کار نبود اما 3 تا جشن کوچولو (3 تا مراسم کیک خورون) با سه تا کیک مختلف! جای همتون خالی بود.
خردادیه دیگه!!! با یکی کارش راه نمی افته!!!
راستی، کسی فکر بد نکنه. یک کیک تو شرکت بود، یک کیک تو خونه، و یکی کیک هم منزل پدری. همین و بس.
سرم این روزها شلوغه. واسه همین کمتر مینویسم. باور کنید کم لطف نشدم و سر فرصت به همه همسایه ها هم سر خواهم زد. همینقدر بگم که شرمنده همه شما هستم.
..............
دوستان گلم، دوستان بهتر از آب روانم، گاهی وقتها حوصله خودم رو هم ندارم. پس از من خورده نگیرید. ضمناً حوصله یک سری حرفهای خاله زنکی رو هم ندارم. و وقتی که از این نوع حرفها میشنوم، بیشتر میریزم به هم. میفهمی که؟!
..............
دلم برای بعضی از روزها تنگ شده. روزهایی که مثل یک سریال که دیگه قرار نیست سری جدیدش ساخته بشه و فقط بعضی از لحظات به یاد موندنیش رو توی ذهنت مرور میکنی. با این کنار اومدم که دیگه قرار نیست سری جدیدش ساخته بشه. دوستش داشتم. همین.
.................
روز روزگار خوش است و همه چیز بر وفق مراد، اما تو هم باور کن که همه چی آرومه!!!
بدرود
این ذهن خسته، این فاحشه هرجایی، آبستن افکار درهم و برهمی شده که بعید میدونم به این زودی ها بتونه این جنین رو به بار بیاره و تبدیل کنه به یک فکر بکر درست درمون.
شاید همه این خستگی بخاطر کار زیاد باشه، اما بعید میدونم! سیستم بدن من تا حالا تو این جور شرایط کم نمی آورد.
البته خوب مستحلک شدم. خودم هم خوب میدونم که هر سیستمی بعد از مدتی که از شرایط آرمانیش بگذره، شروع میکنه به افول. شروع میکنه به استحلاک و از بین رفتن. بدن انسان هم مثل بقیه سیستمهاست. بدن من هم مثل بقیه. هرچند سخته باورش، خیلی هم سخته، اما دیر شد! خیلی دیر این درخت دیر بازده، شروع کرد به میوه دادن!
صبرم زیاد بود. خیلی هم زیاد بود. اما حساب ایجا رو نکرده بودم که عمر داره میگذره و شاید عمر زیادی نمونده باشه.
حالا موندم سر این دوراهی. که این قسمت بعدی رو به ساخت آخرت بگذرونم، یا باز هم انکار کنم وجود آخرت و گردانده رو!
کاش میشد میفهمدم که اونطرف چیزی هست یا نیست! همیشه مطمئن بودم که نیست. حالا 100% که نه اما 90% مطمئن بودم که همه چیز همینجاست. اما حالا که به این مرحله رسیدم، شک وجودم رو پر کرده! شک اینکه نکنه چیزی باشه و غافلگیر بشم.
واقعاً خودم هم خودم رو درک نمیکنم. چرا طوری کار میکنم که قراره سالهای سال کار کنم، یا طوری زندگی میکنم که قراره سالهای سال زندگی کنم، اما خودم هم میدونم که قرار نیست اینطور باشه!
گیج شدم. گیج گیج. این فکر هرجایی نمیدونه که کی، و از کجا این یادگاری رو تو دل خودش جا داده.
خرداد ماه 91 هم آمد. باز هم خرداد و باز هم این صدای دنگ بزرگ که به من میگه یک سال دیگه هم گذشت. یک صدای بزرگ که بهم اخطار میده شاید این آخرین باری باشه که صدا رو شنیدی و پرواز نزدیکه. پرواز به سوی فنا!