یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

درسی از زندگی

داشتم جمع میکردم راه بیفتم به سمت خونه، دیدم یکی از همسایه ها یک ایمیل زده که با اجازش میزارم اینجا. من که درس گرفتم! شما چطور؟!

-------
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیر و کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و چیزهایی را ببیند که انسان نمی دید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا، برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یک مار سمی مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان، شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند : یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

و بر بال دیگرش نوشتند: هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است

نشانه ها!

دیشب با دوستی در مورد حق طلاق برای خانمها صحبت میکردم. من میگفتم حق طلاق برای زن چیزه خوبیه. طبق قانون حق طلاق مال مرده اما خداییش رو بخوای حساب کنی خانمها هم باید حق طلاق داشته باشند. الان هم که مد شده و از 100 تا دختر بالای 90 تاشون حق طلاق میخوان و میگیرن. (البته تو شهرهای بزرگ و مخصوصاً تحصیلکرده ها)

بعد هم گفتم که این حق طلاق میتونه به بزل مهریه باشه یا به اخذ مهریه. این دقیقاً جمله ایه که تو سند ازدواج میارن. این دوست ما میگفت که اگه به بذل مهریه باشه یه جور کلاهبرداریه!! من چندبار ازش پرسیدم که به بزل کلاهبرداریه یا به اخذ؟!

همش میگفت به بزل! میگفتم یعنی اگه مهریه رو زن ببخشه کلاهبرداریه؟!

میگفت آره!

من که آخرش هم نفهمیدم این چی میگه و چرا اگه کسی مهریه رو ببخشه کلاهبرداریه! البته کلاً با مهریه هم مشکل دارم اما با حق طلاق به هیچ وجه مشکل ندارم و میگم اگه کسی مهریه رو ببخشه و حق طلاق بگیره کار درستی کرده.

البته از بعضی از آقایون محترم باید هم مهریه رو گرفت و هم حق طلاق!

بعضی از موارد هم مهریه خیلی چیز خوبیه! دور از جون انشالله که برای هیچ کدومتون پیش نیاد اما بعد از مرگ شوهر خواهرم و مشکلات بعدش با خانواده خاله محترم (درست خوندین خاله ام!) فهمیدم که با قوانین فعلی مملکت ما هیچ اهرمی بهتر از مهریه و حق طلاق به درد خانمهای خوب نمیخوره!! ولی خداییش این صلاح رو بگیرید از دست این خانمهای...

شب رسیدم خونه. مثل همیشه عیال مشغول تماشای سریالهای آبگوشتی فارسی 1 بود! زدم صدای آمریکا ببینم دنیا چه خبره. برنامه روی خط شروع شد. این برنامه یک هفته در مورد یک موضوع خاص صحبت میکنه و مردم میان روی خط و حرف میزنن. تا حالا هم بحث همیشه سیاسی بوده. از تحریمها علیه ایران و سپاه گرفته تا دارایی های سپاه و انتخابات و هزار چیز دیگه. اما برنامه دیشب...!!!!

طلاق!! اولین گزارشی هم که پخش شد در مورد حق طلاق بود!!

مثل خیلی وقتهای دیگه بنده هنگ کردم از این نشانه!!!

 

بدرود

باز هم سوال!

بعنی الان از اون لحظاته که من احساس میکنم که ...

اصلا بزار یه سوال بپرسم!

موفقیت به بالا بودن مدرک تحصیلیه؟!!

چه ربطی داشت؟!

آهان، یادم رفت بگم!

صبح داشتم یه سری به در و همسایه میزدم که دیدم گل آبی یک پست نوشته از دوران دبستان و تو صف وایسادن و ...

یاد یکی از همکلاسی های دوران راهنمایی افتادم. اسمش رو تو گوگل سرچ کردم ببینم میتونم پیداش کنم یا نه!

پیداش کردم! تو صفحه شخصیش که مال یکی از دانشگاهها بود نوشته شده بود :

 مقطع : دکترای تخصصی (Ph.D)

آقا ما رو میگی! بسی از چندین نقطه وجودمان دود بلند شد و سوزش آن رو هنوز دارم احساس میکنم!!

هرچند رشته اش چنگی به دل نمیزنه اما بالاخره بهش میگن دکتر!!!

نمیگن؟!!!

ولی خداییش جواب سوالم رو بدین تا بفهمم دچار اعتماد بنفس کاذب میشم بعضی وقتها یا الان دچار یاس کاذب شدم!!!

 

بدرود

مغز نیست یک مخابرات متروکه!!

دلم میخواست چیزی بنویسم. بهتر بگم، باید مینوشتم. اما نمیدونستم که چطور و از کجا شروع کنم. همینطور به صورت تصادفی سری به چند ماه گذشته زدم. از خرداد تا فروردین رو به سما عقب مروری کردم. چیزهایی یادم آمد و حسهایی که اون روزها داشتم. حسهایی که هنوز هم گاهی دارم و منو انگولکم میکنه! از اون روزها گذشتم و به حال فکر کردم. به اینکه اینروزها چقدر حال و هوای عجیبی دارم! به اینکه الان رو شبه که از اصفهان به اتفاق عیال برگشتم و هر دو شب هم دعوا داشتیم ولی من چیزی از اون دعواها ننوشتم! به اینکه گلپسر مریضه و من باز هم از مریضیش و از اینکه عیال حتی نتونسته به گلپسر وقتی من نیستم غذا بده، چیزی ننوشتم! به اینکه دکتر فقط دماغ رو عمل کرده و خیلی ها فکر میکنند که با زیبا شدن اون مشکلات حل میشه و فکر میکنند که دکتر عقلش رو هم عمل کرده، و من باز هم چیزی ننوشتم!

ننوشتم از اینکه بهم میگن تو روحیه ات تاثیر میزاره، ولی من هیچی حس نمیکنم! از اینکه خیلی ها مشکل مارو فقط تو تفاوتهای ظاهرمون میبینند هم چیزی ننوشتم!

ننوشتم از اینکه دنیا هنوز همونطور از مشرق به مغرب داره میچرخه و تا زمانی که خورشید از شرق در میاد و از غرب میره پایین همه چیز همینطور خواهد موند! همه چیز! همه همه همه همه چیز!!!!!! میفهمی؟!!

 

-----

آه که این‌طور

سررسید دفتر روز است نه شب
عشق سوادی شبانه‌ست که دراز است و قلندر پیدا
جان به جان‌آفرین تسلیم نمی‌شود!
بازگشت همه به سوی او نیست!

آه که این‌طور
آه پس که این‌طور

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود!!!
روز به شب نمی‌نشیند
روز به شب نمی‌نشیند


آه که این‌طور
آه پس که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود
آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست
غزل در کوچه روانه نیست
غزل در کوچه روانه نیست


آه که این‌طور

معشوق همیشه پابرجاست
تکرار نمی‌شود همه چیز

شب وصل قبل از تولد نیست

عقل یک لاستیک فرسوده نیست، گیر کرده در گل و لای

مغز نیست یک مخابرات متروکه

مغز نیست یک مخابرات متروکه

مغز نیست یک مخابرات متروکه


آه که این‌طور
آه که این‌طور...

سفر اصفهان!

از سفر اصفهان چیز زیادی ندارم که بگم جز اینکه:

۱- موقع رفتن پدر گرامی گفتند که من هم باهاتون میام. آمدند و با هم رفتیم

۲- به وزیر جنگ گفتم میرم خونه داییم و بعد از چند سال میخوام ببینمشون. با استقبال ایشون فهمیدم که بابا همش تعارفه!! جالب اینجاست که بابا میگفت اگه خونشون شلوغ نبود میموندیم!!! پیر زن خیلی تعارف کرد!! گفتم بابا جان اینها همش تعارفه و توی آن اتاق کسانی بودند که میخوان سر به تن هیچ کدممون نباشه و حتی برای سلام به خودشون زحمت بیرون آمدن از اتاق رو ندادند و از صدای خنده هاشون و بچه اشون فهمیدم که آنها هم هستند!!

۳- به دایی جان هم گفتم میرم خونه مادرزن و پیش عیال و رفتم خونه یکی از دوستهام!

۴- از صبح شنبه و اولین ساعات روز این موبایل بنده شروع کردند به زنگ خوردن و کار و کار و کار!! یعنی اینطوری بگم که دیروز فهمیدم که حتی یک روز هم نمیتونم شرکا گرامی رو به حال خودشون رها کنم و خیالم راحت باشه که مشکلی پیش نمیاد و کارها انجام میشه! امروز هم مطمئن شدم که درست فهمیدم چون یک ضرر 4 میلیون تومانی داشت بهمون وارد میشد! از این عصبانی بودم امروز که دیروز گفته بودم که چکاری باید انجام بدهند و ...

۵- رفتم سری به خانه دوران جوانی زدم. کوچه هنوز مثل سابق بود. هنوز شماره پلاکی که با رنگ قرمز نوشته بودم روی دیوار سرجاش بود. خونه هم خالی از سکنه بود. یاد اون روزها بخیر.

۶- زاینده رود پر آب و زیبا! خیلی از خیابونها هنوز هم همان بو رو میدادند. اما در کل شهر توسط تعداد زیادی پل هوایی و زیر گذر و رو گذر مورد حمله قرار گرفته بود و بوی مدرنیته میومد!

۷- موقع برگشتن هم یک پیرمرد با یک پژو آردی زد تو در ماشین و .... پلیس آمد و گفت مهندس (نمیدونم کجای پیشونی من نوشته مهندس!) این بدبخته گناه داره و ... من هم مثل همیشه، بیخیخیل!! هر وفت میرم اصفهان این در تصادف میکنه! یا عیال میزنه تو ستون پارکینگ خونه خواهرش یا...

۸- برگشتنی هم با اجازه بزرگترها بعد از چند سال سرعت ماشین رو از 200 رد کردم. فکر کنین توی اون موقع شب تو اون اتوبان خلوت و تاریک یک خودرو ملی با سرعت بالای 200 از کنار یک ب ام و پلاک توریستی که داره 120 تا میره رد بشه! پلاکش هم اروپایی بود! سرعت آنقدر بالا بود که نتونستم ببینم مال کجا! ولی یارو با خودش میگه این ایرانی ها عجب ماشینهایی دارند!! یا عجب مخهایی ندارند! یا عجب جراتی دارند! یا ...

 

 

بدرود.

جای همه خالی (2)


سلام سلام صدتا سلام به همه شماهایی که هنوز هم یادایام رو میخونین.

دیشب جای همتون حسابی خالی بود. خوب گفته بودم که تولد یکی از همسایه ها بود و فرهاد هم از فرصت سوءاستفاده کرد و میتینگ دوم یادایام رو راه انداخت. توی میتینگ اول دو تا از خواننده ها رو که تاحالا ندیده بودم و اونها هم همدیگه رو نیدیده بودند دیدیم. تو این یکی هم باز همونطور شد. اما اتفاق جالب میتینگ دوم این بود که یه سری آدم رفتند به تولد یکی که تاحالا ندیده بودندش و صاحب مجلس هم مهمونهاش رو ندیده بود! اصولاً با اتفاقهای عجیب و غریب حال میکنم. این تولد (میتینگ) هم خیلی جالب و نو بود و البته به خوبی و خوشی هم برگذار شد و فکر میکنم که به همه خوش گذشت.

خوب البته نشان دهنده اینه که اکثر آدمهایی که کاملاً اتفاقی مسیرشون به یادایام خورده و خوندنش و موندگار شدند شخصیتهایی شبیه به هم دارند و حتی اگه همدیگر رو ندیده باشند میشه فهمید که به هم شبیه هستند و واقعاً جمع کوچک اما دوست داشتنی هستند.

اون سولماز نامرد هم یکی طلبش!! مگه دستم بهش نرسه!

گلپر عزیز و شوهرش هم حسابی زحمت کشیدند که باز تشکر.

راستی داشت یادم میرفت، همسایه هی با فرهاد کل انداخت که نتیجه هم آخرش توی مهمونی مشخص نشد اما از اونجایی که خدا یار بی پناهانه، بعد از مهمونی طی یک تماس تلفنی بازنده خودش اقرار کرد!!

راستی یک اتفاق جدید دیگه هم افتاد اون هم این بود که آقای شوهر همسایه رو مجبور کردم که...

امروز صبح هم قرار بود ببرمش کوه که یک ضرب المثل معروف میگه که : آن مرد حال نداشت و نیامد!

جریان آن مرد حال نداشت و نیامد رو میدونی چیه؟ برای اونهایی که نشنیدن میگم. کتابها فارسی دبستان رو میخواستم بومی کنند. یعنی بر اساس فرهنگ بومی هر منطقه کتاب مخصوص چاپ کنند. نتیجه هم شد این:

جراید: کتاب فارسی مدارس بومی می‌شود...

مشهد: آن مرد با شمع آمد،

اصفهان: آن مرد پول دارد،

آبادان: آن مرد آن شب با عینک ریبن آمد،

شیراز: آن مرد حال نداشت و نیامد،

سنندج: آن مرد سبیل دارد،

زاهدان: آن مرد را کشتند،

اردبیل: آن مرد بار بُرد،

قزوین: آن مرد با یک بچه آمد،

رشت: آن مرد رفت، بابا آمد

 

من هم دیگه یواش یواش جمع کنم برم اصفهان. اومدم گزارش میتنینگ دوم رو بنویسم و برم. خدا رو چه دیدی! شاید دیگه فرهادی نبود که بیاد و گزارش بده! جاده است و هزار پیچ و خم و ...

اگه عمری بود باز اومدم باز هم میام و براتون چرت و پرت مینویسم.

یاران یادایام، ایام به کامتون و براتون آرزوی بهترین ها رو دارم.

بدرود

کارم درسته!

خیلی وقته که از خودم نگفتم و خودم رو تحویل نگرفتم. فردا هم که میتینگ دوم یادایامی هاست. همچین میگم میتینگ انگار 200 نفر دارن جمع میشن! فوقش سه چهار نفر میخواهیم بخاطر همسایه دور هم جمع بشیم و ...

راستش حالم گرفته بود اما دیدم که باید نشان بدم که من آدم خاصی هستم. من از اونها نیستم که با یک شکست بخوام کم بیارم و خودم رو ببازم و غمباد بگیرم. البته اشتباه نکنین، از اونهایی هم نیستم که بازی باخته رو الکی بخوام کش بدم و توس درجا بزنم به امید اینکه شاید ببرم! نه، بازی که تمام شد دیگه تمام شده و وقتی گفتند برگه ها بالا دیگه وقت تمامه، برگه رو مثل بچه آدم تحویل میدم و میرم پی کارم.

پاس شد که چه بهتر، نشد التماس! باز هم نشد به درک!!

یاد دوران دانشجویی و نمره گرفتنها هم بخیر! اون موقع هم آدم عجیب و غریبی بودم. یادمه که 5.25 بهم داده بود استاد احمق آن هم بخاطر اینکه بهش گفته بودند که عشقش با من ریخته رو هم! یعنی دانشجویی که استاد عزیز عاشقش بود و میخواست بگیرتش اونو نمیخواست و فکر میکرد که اون دانشجو دوست دختر منه!!

بعد از همین استاد بعد از 10 دقیقه حرف زدن 10 گرفتم! چه حالی کردم اونروز! احمق یادش رفته بود چرا به من نمره نداده و فکر میکرد تو برگه ام چیزی ننوشتم و خلاصه من هم سریع تا تنور داغ بود گفتم استاد نمیخواد برگه ام رو دوباره صحیح کنی من میدونم توش هیچی ننوشتم همینطوری .... 10 رو گرفتم!

ایول به خودم برای اون روز!

یه بار دیگه هم به یکی از دوستام یک استاد دیگه داده بود 7. بنده خدا دوست من هم هرکار کرد نتونست استاد رو پیدا کنه تا باهاش صحبت کنه. یک روز مونده بود به انتخاب واحد ترم بعد راه افتادم تو دانشگاههای مختلف و بالاخره استاد رو تو یک دانشگاه دیگه خفت کردم و 7 یکی دیگه رو کردم 10!!

چقدر اون روز خوشحال بودم! فردای اون روز با چه حس خوبی رفتم دانشگاه. به اون دوست گفتم که برات نمره گرفتم و استاد فلانی میاد که نمره ها رو نهایی کنه. باورش نمیشد. حتی تا لحظه ای که نمره ها رو تو برد زدند هم باورش نمیشد. بعد هم اون جریان مثل توپ همه حا صدا کرد که فلانی برای فلانی رفته 7 رو کرده 10!!

یادش بخیر. چه شوری داشتم اون روزها!

الان هم دارم! هنوزم جوونم و هنوز هم شادم و شاداب و سر زنده! الان هم میرم ونک خرید درمانی!!

چه حالی بده!!

عیال میاد و باز جیغ میزنه که چرا تنها رفتی خرید!!!

بیخیخیل!

 

بدرود.

جون ما به لب رسید.

قصه اینجا که رسید، جون ما به لب رسید!

چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را           برای این همه ناباور خیال پرست!

تصور کن برای گناه نکرده مجازات بشی و بدون هیچ محاکمه ای برات حکم ببرن و بدون هیچ اعلامی و حق اعتراضی به اجرا بزارن و تقققققق!!! بهت شلیک کنند و ...

اینجاست که میگی اشتباه میکردی! تو اصلاً آدم شناس خوبی نیستی و  اگه هم بودی باید بک تجدید نظر کنی. میدونی خوب شناختی اما یادت رفته که میگن وقتی کبوتر با کلاغ همنشین می شود ، بالهایش همچنان سفید میمانند اما دلش سیاه میشود!! بالاخره بز گر گله رو هم گر کرد و دیگه جون ما هم به لب رسید!

آمار یادایام هم وضعیت این ماه رو حتی با وجود بعضی اتفاقات خوب وحشتناک نشون میده!! دی ماه داره رکورد کل تاریخ یادایام رو میشکنه!

صبح داشتم به این فکر میکردم که زمانی بدبینی ها دوستی رو اذیت میکرد و شکی که بهش داشتند حسابی کلافه اش میکرد و بارها و بارها باعث تنش شده بود! اما حالا همون آدم خودش شده بود مثل...

بیخیخیل!

من اینجا رسماً اعلام میکنم که جونم به لب رسیده و از خدا میخوام که مسئولیت رو از دوشم برداره. اصلاً من میخوام که استعفا بدم! چند ماهه که دارم میگم این سیمها اتصالی کرده و اشتباهی دارم چیزهایی رو میفهمم که به من مزبوط نیست، اما ظاهراً گوش شنوایی نیست!

از طرفی میگم حیفه! این همه تلاش کردی، اذیت شدی، تمامش کن و شر کار رو بکن، از طرفی هم میبینم که بابا نرود میخ آهنین بر سنگ!!

چند ماه پیش گفتم که خلایق هر چه لایق، حالا هم تکرار میکنم حرفم رو!

------

هی تو، تویی که باز میخوای وبلاگ رو باز کنی و دری وری بگی، یادت نره که قبلاً هم این کار رو کردی و بعد پشیمون شدی و گفتی منو ببخش! پس چیزی نگو و کاری نکن که باز هم بیای و بگی منو ببخش!! همونطور که من ماشین دزد نبودم و یک تهمت بود٬ ...

من بخشیدم. همه چیز رو. هر بدی که بهم شد. هر تهمتی که زده شد. هر ناسزایی، هر فشار عصبی، همه و همه رو بخشیدم. اما دیگه نمیزارم تکرار بشه!!

میفهمی؟؟؟!!!!!!

 

ترجمه آن پست دوست داشتنی توسط مبصر (پریسا)

  1. زندگی عادلانه نیست ، با این حال زیباست.
  2. وقتی شک دارید فقط یک قدم کوچک بردارید.
  3. زندگی کوتاه تر از آن است که وقتمان را صرف تنفر از دیگران کنیم.
  4. خودتان را خیلی جدی نگیرید ، دیگران هم اینکار را در مورد شما نمی کنند..
  5. هر ماه کارت اعتباری خودرا پرداخت کنید.
  6. مجبور نیستید همه بحث و جدلها را به نفع خود تمام کنید ،نظر مخالف خودتان را هم بپذیرید.
  7. وقتی با کسی گریه کنید بهبودی و سلامتی شما بیشتر ازموقعی است که تنها گریه کنید.
  8. هیچ اشکالی ندارد که از دست خدا عصبانی بشوید ،او می پذیرد.
  9. برای زمان بازنشستگی پول ذخیره کنید و اینکار را با اولین چک دریافتی خود شروع کنید.
  10. وقتی چیزی به شکلات تبدیل شود، مقاومت آن از بین میرود.
  11. با گذشته خود صلح کنید ، تا زمان حال شما خراب نشود.
  12. بگذارید فرزندانتان فریاد زدن شما را ببینند.
  13. زندگی خود را با زندگی دیگران مقایسه نکنید، شما از هدف و یا زندگی آنها چیزی نمی دانید.
  14. اگر رابطه ای به عنوان  یک راز باید نگه داشته شود خودتان را وارد آن نکنید.
  15. ممکن است همه چیز با یک چشم به هم زدن تغییر کندولی نگران نباشید ،خدا هیچوقت چشم به هم نمیزند.
  16. زندگی خیلی کوتاهه واسه افسوس خوردن . یا مشغول زندگی شو یا بمیر  (م.ز)
  17.  تو از عهده ی هر کاری ( مشکلی ) برمیای اگه امروز ثابت قدم باشی (پیشی)
  18. نویسنده می نویسد پس اگر میخواهید نویسنده شوید بنویسید.
  19. هنوز هم دیر نشده است که دوران بچگی شادی داشته باشید ، اما برای دومین بار بستگی به خودتان دارد.
  20. اگر موقع این رسیده که به دنبال چیزی که تو زندگی عاشقش هستید برین، نه نگویید.
  21. شمع روشن کنید ، زیباترین ملافه را استفاده کنید و برای روز مبادا و یا روز خاص نگه ندارید، امروز همان روز خاص است.
  22. آماده بشوید و به گردش بروید..
  23.  در حال حاظر غیر عادی باش ، منتظر  زمان پیری و پوشیدن رنگ بنفش  نباشید.
  24. مهمترین عضو بدن مغز است.
  25. هیچکس به جز شما مسئول شادی شما نخواهد بود.
  26. همه مشکلات را با این جمله بسنجید ( آیا تا 5 سال آینده این مسئله اهمیتی خواهد داشت؟)
  27. همیشه زندگی را انتخاب کنید.
  28. همه را برای همه چیز ببخش.
  29. اینکه مردم در مورد شما چه فکری می کنند ، ارتباطی به شما ندارد.
  30. زمان همه چیز راحل میکند ..به زمان وقت بدهید.
  31. شرایط هر چه قدر خوب یا بد باشد بالاخره تغییر میکند.
  32. شغل شما در زمان بیماری به دادتان نمی رسد، این دوستان شما هستند ، با آنها در تماس باشید.
  33. معجزه را باور کن.
  34. خدا شما را دوست دارد چون او خداست ،نه به خاطر اینکه کاری انجام داده اید یا نداده اید.
  35. چیزی که تو را به کشتن ندهد تو را قوی میکند.
  36. پیر شدن بهتر از گزینه ی دیگه است: جوون مردن. (پیشی)      
  37. بچه های شما فقط یک بار دوران بچگی را طی می کنند ، آن را خاطره انگیز کنید
  38. واسه ما مسلمونا این میشه: قرآن (سوره) بخونین ، اونا همه ی احساسات آدم رو نشون می دن. (پیشی)
  39. هر روز بیرون بروید معجزه هرجایی ممکن است در انتظار شما باشد.
  40. ما اگه مشکلاتمون رو پرت می کردیم تو تپه ی مشکلات و با مال بقیه مفایسه می کردیم، باز همون مشکلات خودمون رو بر میداشتیم. ( چون دیگران با مشکلات بزرگتری دست و پنجه نرم می کنن) (پیشی)       
  41. زندگی رو حسابرسی نکن (نقد نکن) . بلند شو و بهترین استفاده رو ازش ببر. (پیشی)        
  42. خود را از هر چیزی که سودمند ، زیبا و شادی بخش نیست خلاص کنید.
  43. چیزی که درپایان اهمیت دارد این است که شما عاشق بودید.
  44. حسادت هدر دادن وقت است ،تو الان به همه آنچه که نیاز داری رسیده ای.
  45. بهترینها هنوز در راهند.
  46. مهم نیست که چه حسی داری ،بلند شو لباس شیک بپوش وبیرون برو.
  47. نفس عمیق بکشید ذهن شما آرام می شود.
  48. تا چیزی را نخواهید ، آن را به دست نمی آورید.
  49. انفاق کنید. ( ببخشید از داشته هاتون) (پیشی)       
  50.  زندگی با یک روبان بسته نشده اما زندگی یک هدیه است.

 

خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به حال کلاغان قیل وقال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را

برای این همه ناباور خیال پرست

به شب نشینی خرچنگ های مردابی

چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب ورنجیده می افتند

به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست

کمال دار برای من کمال پرست

هنوز زنده ام وزنده بودنم خاری است

به تنگ چشمی مردم زوال پرست


داستان نیمه تمام (قسمت آخر!!)

(دیگه نقطه چین نمیزارم! هر وقت من احمق نقطه چین گذاشتم به من کوساله بگین نذار!!!)

------

بینایی: ماشین سوژه تو کوچه داره دیده میشه. گوشه سمت راست کوچه پارک شده و یک پزو 206 هم اون جلو پارک شده. قربان متاسفم اما…

میشه گفت که همه اعضای هیئت کنترل با هم آه کشیدند و جو بدی بر کل سیستم بدن حاکم شد.

گزارشهای بد از همه سیستمها به مرکز کنترل ارسال میشد و رییس هم دیگه میکروفن رو گذاشته بود زمشن و سرش رو توی دستش گرفته بود.

احساسات هم از اتاق خارج شد. حتی عقل هم قاطی کرده بود.

مثل همین الان من!!

عقل که دیگه حالا رییس بود میکروفن رو برداشت و کنترل سیستم رو بدست گرفت. یک سی دی دیگه توی پخش ماشین رفت تا شاید انرژی از دست رفته برگرده.

اما ….

عقل سعی کرد ماشین رو برسونه به محل کار. سعی میکرد که نشون بده که هیچ اتفاقی نیفتاده. اما هیچ کدوم از اعضا اون طور که باید رفتار نمیکردند و بدن اون بدن قبل نبود. ماشین رسید به جلوی در پارکینگ محل کار.

بدن از ماشین پیاده شد تا در رو باز کنه. وقتی برگشت تو ماشین دید که داره موبایل زنگ میخوره. زنگی که از لحظه ترک اون کوچه منتظرش بود. گوشی از کیف موبایل خارج شد اما شماره ناشناس بود. عقل به دستها دستور داد که جواب بدن. دستور کار این بود که اگه سوژه بود تماس قطع بشه. این دستوری بود که از عقل که التن رییس کل بدن بود صادر شده بود!

شنوایی: قربان سوژه است! کمی دستپاچه به نظر میرسه و با صدایی لرزان تقاضای انجام کاری رو داره!

رییس پرید و میکروفن رو گرفت و گفت جریان چیه؟! انجام بدین براش!

کل اعضای مرکز کنترل شروع کردند به هم هممه. عقل هم تسلیم شد و اجازه داد که ببینه جریان چیه.

شنوایی» قربان سوژه کتک خورده. اوضاع هیچ خوب نیبست!

رییس کوشی رو برداشت تا صدای سوژه رو بشنوه.

سوژه: تا حد مرگ کتک خوردم. یه زحمتی برات دارم لطفاً ….

رییس گوش داد و به درخواستهای سوژه عمل کرد. با وجود اینکه همه سوژه از خط قرمز گذشته بود ولی همه اعضا ساکت بودند و گذاشتند که باز هم به سوژه کمک بشه.

..-----

کنترل بدن باز به دست رییس افتاده بود. اون روز باز هم سوژه ملاقات شد و کل بدن سعی کردند که حتی با خریدن خطر به سوژه آرامش بدن و اوضاع رو درست کنند. با وجود اینکه همه از دست سوژه ناراحت بودند اما کمکش کردند و روی خطای سوژه چشم پوشی کردند. حتی آقای مخالف و عقل و همه و همه دست به دست هم دادند تا سوژه رو از اون حال در بیارند و کمکش کنند.

سوژه در حد مرگ کتک خورده بود.گ

به بدترین وجه تحقیر شده بود.

بدترین وجه!!! از این بدتر نمیشد!!

بدن حتی تصور این رو هم نمیکرد که روزی کسی که عاشقش بوده به این روز بیفته و اینقدر تحقیر بشه و اینقدر کتم بخوره و اینقدر از اصل خودش دور بشه!!

این غیر ممکن بود! اما اتفاق افتاده بود. مدتها بود که مرکز کنترل از این غیر ممکن ها زیاد دیده بود!

مثل همین امشب!
-----

اون روز بدن از جون مایه گذاشت تا همه چیز روبراه بشه و به سوژه کمک کنه. چندین هفته همه تلاشش رو کرد تا سوژه بتونه از این منجلاب بیرون بیاد. وقتی میگم همه تلاش یعنی چیزی ماورای توانش. چیزی بالاتر از اون که هر کسی ممکنه بکنه. نتیجه هم آن شد که سوژه از مسیر انحراف نجات پیدا کرد!

شما باور میکنید؟

درست حدس زدید!

سوژه دیگه از دست رفته.

سوژه باز هم اونجا دیده شده.

سوژه دیگه به درد نمیخوره!

آن موقع که مرکز کنترل به زمین و زمان چنگ مینداخت تا کاری بکنند و جلوی سوژه رو بگیرند همه مثل کبک سرشون رو کردند زیر برف تا هیچی نبینند. بدن رو تک و تنها گذاشتند و حتی بهش تهمت زدند و گفتند تو برای خودت میخوای!!

چشمشون رو بستند و نخواستند ببینند که سوژه با یک معتاد عوضی ریختخ رو هم و اون داره زندگیش رو تباه میکنه!

به بدن تهمت زدند و گفتند تو داری مزاهم سوژه و خانوادش میشی! مثل آدمهای بی مسئولیت خودشون رو کشیدند کنار و سوژه بدبخت رو با مشکل بزرگش تنها گذاشتند غافل از اینکه اون نمیتونه! به اخطار ها هم بی توجه بودند! نتیجه شد اینکه این داستان نیمه تمام هیچ وقت تمام نشد و سوژه برای همیشه در دام افتاد!!

حالا تویی که ادعای تحصیلات و فهم و شعور و فرهنگ داری، بیا و دریاب! بیا و ببین مرکز کنترل براس سوژه چه کرد و چه کمکی کرد و تو احمق چیکار کردی جز بدتر کردن اوضاع و بستن چشمت روی سرنوشت سوژه بیچاره که هیچ کس رو جز تو نداشت!

--------

سخن آخر: خدا سوژه رو بیامرزه چون مرگش نزدیکه! چون همه اون پیشبینی های مرکز کنترل مو به مو اتفاق افتادند و چیزی جز مرگ در انتظار اون نیست.

تو غربت نشین هم باز چشمت رو ببند و مثل احمقها نفهم که چی به چیه!!

با عذاب وجدانت چیکار میکنی؟؟؟!!!!!! تو مسئولی. میفهمی؟!! شک دارم!

--------------

پ ن:

چند تا توضیح این داستان احتیاج داره

اول که بالا رفتیم دوغ بود٬ پایین آمدیم ماست بود٬ قصه ما راست بود!

دوم اینکه تمام اون اعضای محترم هیئت کنترل نشان دهنده شخصیتهای مختلف فرهاد هستند. بالاخره خردادی باید چند شخصیت داشته باشه!

سوم اینکه تمام این گفتگو ها و جلساتی که توی مرکز کنترل گرفته میشد دقیقاْ توی ذهن من در جریان بودند.

سوژه یک دوسته. خودش اینجا رو میخونه و دیدید که کامنت هم گذاشته. هیچ دروغی در کار نیست و متاسفانه راسته راسته!!

و آخر هم اینکه طی یک انقلاب درونی و کودتا مانند دیشب رییس سابق از مقامش خلع شد و حالا دیگه همه چیز دست عقله!

عقل نمیتونه احساساتی بنویسه و ممکنه که از جزابیت وبلاگ و زندگی فرهاد کم بشه!

تولد همسایه.

برای اونهایی که کامنتها رو نمیخونند و برای جلوگیری از هر گونه تهمت بی معرفتی و نامردی و این حرفها از حالا یک پست اختصاصی جدا میزارم برای میتینگ بعدی!

بله. درست خوندید. میتینگ بعدی یادایامی ها که همانا جشن تولد همسایه خوبمون گلپر خانم گل گلاب میباشد.

تولد ایشون سه شنبه 22 دی ماه هست. به این ترتیب از همه دوستان رسماً دعوت میشه که توی یک جشن کوچولو شرکت کنند.

روز پیشنهادی سه شنبه یا پنجشنبه.

گلپر جان میگن که بهتره 5 شنبه باشه اما من به شخصه ترجیح میدم که همون 3 شنبه باشه.

ساعت هم بهتره که بعد از ساعت کاری باشه که بیشتر دوستان بتونن بیان.

محل میتینگ هم به نظر من همون آینه ونک خوبه. کافی شاپ آینه ونک واقع در خیابان ونک نرسیده به کردستان مجتمع تجاری آینه ونک. هر کسی بلد نیست از سولماز بپرسه!!

اما اگه کسی پیشنهاد دیگه ای داره بگه.

اونهایی که میان تو همین پست اسمشون رو بگن و آدرس ایمیلشون رو بزارن. میتونین هم از تماس با فرهاد استفاده کنین و پیام خصوصی بزارین و شماره تلفنتون رو بدید تا تلفنی هماهنگ کنیم.

ضمناً گلپر خانم هم اگه دوست داشتن آدرس وبلاگشون رو برای بقیه بزارن که بیشتر بشناسنشون!

دوستان شهرستانی هم اگه بیان که هزار برابر ازشون ممنون میشیم. تهران آمدن خیلی هم سخت نیستا!!

دوستان خارج از کشور هم کادوهاشون رو با پست بفرستند به آدرس من!!!

شوخی کردم. آرزو میکنم که دوستان خارج نشین قابل بدونند و هر وقت آمدند اطلاع بدند تا یک میتینگ مخصوص آنها هم بزاریم. نه اینکه بیان و برن و صداش رو هم در نیارن!

اونهایی هم که نمیتونند بیان ایران (مشکلات سیاسی و ...) برای ایران نشین ها دعا کنند تا ......

 ...........................

به امید دیدار همه

-----------

پ ن:

پنجشنبه قطعی شد

تا این لحظه این دوستان اعلام کردند که تشریف میارند:

۱- فرهاد

۲- سولماز

۳- پریسا

۴- پیشی (شیرین)


محل هم منزل گلپر جان هست که باهم هماهنگ میکنیم. اگه کسی میهواد بیاد سریعاْ اعلام کنه تا هماهنگ بشیم برای رفتن.

این پست تا فردا ظهر هست و هر کس میخواد بیاد سریع کامنت بزاره که بعد برش میدارم و دلخوری پیش نیاد که چرا خبر نکردی!!

ساعت ۶:۳۰ تصویب شد.

داستان نیمه کاره(قسمت ششم)

..........

صبح بود و اول صبح آقای مخالف با چند تا از اعضای هیئت کنترل وارد اتاق مرکز کنترل شدند و برگه ای رو روی میز رییس گذاشتند. روی برگه نوشته شده بود که تا اطلاع ثانوی کنترل بدن رو تحویل عقل بده. احساسات هم که مثل همیشه کنار رییس بود با دیدن برگه جا خورد و گفت که همچین حکمی صادر کرده؟ آقای مخالف گفت اعضای بدون حضور شما دو تا هم دارای حداکثر رای هستند و میتونن با هم جلسه بگیرن و اکثریت آرا این بوده که رییس باید عوض بشه.

رییس گفت باشه. یواش یواش کارها رو تحویل میدم. الان باید بدن رو ببرم محل کارش و میخوام که ماشین رو هدایت کنم.

مخالف خواست حرف بزنه که عقل پرید وسط و گفت باشه. من هم همینجا میشینم.

رییس مخالفتی نکرد و مشغول کنترل ماشین شد. ماشین وارد یک میدون بزرگ شد.

نگران گفت من احساس خوبی ندارم. برو خیابون پایین ببین چه خبره!!

رییس توجه نکرد. حس میکرد که اگه بره چیز خوبی تو اون خیابون نخواهد دید و دیگه نمیتونه به هیچ وجه توجیح کنه که باید به سوژه کمک کرد! اعتنا نکرد. عقل میکروفن رو گرفت و گفت از مرکز کنترل به پاها، از روی گاز برداشته بشین و برین روی ترمز!

رییس میکروفن رو کشید و گفت که هنوز من رییس هستم! شما حق ندارید...

عقل پرید وسط و گفت که این برگه میگه مکه از همین الان من رییس هستم! اگه مقاومت کنی به زور کار رو ازت میگیرم! تو که خودت هر روز همین مسیر رو میرفتی! چرا الان نمیخوای بری؟!

احساسات به رییس گفت که غیر ممکنه که چیز بدی ببینیم! بزار برن خیابون پایین! از چی میترسی؟ دیروز رو مگه یادت رفته؟! غیر ممکنه که باز سوژه رو اونجا ببینی!

رییس گفت نه! لزومی نداره که بریم اونجا!

رییس میترسید و ترسش رو هم به خوبی همه فهمیده بودند. عقل میکروفن رو گرفت و گفت: از مرکز کنترل به کلیه اعضا، از این به بعد کنترل بدن به دست منه. تا زمانی که طی یک جلسه رییس جدید اننخاب نشه من بدن رو کنترل میکنم و خواهش میکنم که همه همکاری کنین. ما باید بریم توی خیابون پایین تا ببینیم چه خبره. دستها لطفاً فرمان رو بچرخونید.

هیچ گزارشی مبنی بر اینکه فرمان چرخیده شد به مرکز داده نشد. دستها محکم فرمان رو گرفته بودند. پاها هم محکم ترمز رو فشار داده بودند. ماشین محکم سر جاش چسبیده بود و تکان نمیخورد. عقل به رییس رو کرد و گفت بهشون بگو که به فرامین عمل کنند. رییس هم بی تفاوت روش رو کرد آنطرف. عقل داد میزد و میگفت به فرمان گوش کنید! من رییس هستم!

جو اتاق کنترل به هم ریخته بود. یواش یواش همه اعضای توی اتاق جمع شدند تا ببینند که بالاخره این مشاجره به کجا میرسه! عقل رو به رییس کرد و داد زد که تا کی میخوای گمراه باشی؟ تو چون میدونی که اگه بریم تو خیابون پایین دیگه برای همیشه از ریاست میفتی نمیخوای بری!

رییس دید چاره ای نیست و تسلیم شد. میکروفن رو گرفت و به همه اعضا گفت که به فرامین عقل عمل کنند.

اعضا هم عمل کردند و ماشین افتاد توی سرازیری خیابون پایینی. از سر کوچه که داشت رد میشد عقل به سر فرمان داد که به سمت کوچه سمت راست بچرخه.

از بینایی به مرکز کنترل، مرکز کنترل ماشین سوژه دیده نشد.

کاملاً واضح بود که چشمها درست نگاه نکردند و اونها هم نمیخواستند حقیقت رو ببینند!

رییس نفسی کشید و کمی خوشحال شد! احساسات گفت دیدید گفتم غیر ممکنه!

عقل به بینایی: درست نگاه کنید! این گزارش به درد عمتون میخوره. با جزئیات بگین چی دیدین!

بعد هم کنترل ماشین رو به دست گرفت و ماشین رو برد به داخل کوچه.

ماشین که وارد کوچه شد بینایی گزارش داد که.............

....................

ادامه دارد

جای همه خالی....

خوب اولین جلسه یادایامی ها برگزار شد. جای همتون خالی. درسته که جمعمون کم بود و فهمیدم که هیشکی منو دوشت نداله، اما باز برای دلداری دادن به خودم میگم که برای بار اول اون هم با این برنامه ریزی عجله ای خوب بود.

3 نفر بودیم! :دی

فرهاد، م. ز. و سولماز

جای همتون خالی بود. از خیلی ها یادشد و جاشون رو خالی کردیم. اونهایی که ازشون اسم برده شد به ترتیب الفبا اینها هستند:

 

الهه

بهار

پریسا

پیشی

دختر 24 دی

روناک

زندگی

سحر

سمیرا

گل آبی

گلپر

مارمولک

ماه روشن

مریم

مونیکا

نیلوفر 62 (ساغر)

هیوا2

یک زن

 

و البته گلپسر و عیال!

از اونهایی که اسمشون نیومد و یادمون نبود هم معذرت. به خاطر حضور کمرنگ خودشونه!

آخر جلسه هم فال قهوه بود و تمام!

میتینگ بعدی اواخر بهمن ماهه.

................................

بدرود

..........................

پ ن:

یادم افتاد که از افسانه (شبی که فروخته شدم) و فاخته (فاحشه باکره) هم یاد شد.

قیمت معجزه!

از صبح بی حوصله و کسلم. از همکارای محترم هم که خبری نیست و تنها نشستم اینجا و اگه کسی رو پیدا کنم باهاش چت کنم پاچه اش رو میگیرم!!! اگه هم نه که ....

چند تا ایمیل جدید. با بی حوصلگی و کسالت بازش میکنم. این رو میخونم و بی اختیار اشکم سرازیر میشه!!!

خودم هم نمیدونم چرا!!!

.................................................................... 

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند. فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند. پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت، قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست، سکه ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.                                               
بعد آهسته از در عقبی خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود. دخترک پاهایش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شیشه پیشخوان ریخت.                                
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: چه می خواهی؟
دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریض است، می خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسید: ببخشید؟!! دختـرک توضیح داد: برادر کوچک من، داخل سـرش چیزی رفته و بابایم می گویـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است؟                                                      
داروساز گفت: متاسفم دخترجان، ولی ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما را به خدا، او خیلی مریض است، بابایم پول ندارد تا معجزه بخرد این هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟ مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، از دخترک پرسید: چقدر پول داری؟
دخترک پول ها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخنـدی زد و گفت: آه چه جالب، فکـر می کنم این پول برای خرید معجزه برادرت کافی باشد!                                             
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: من می خواهم برادر و والدینت را ببینم، فکر می کنم معجزه برادرت پیش من باشد.
آن مرد ، دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت                                        

 پس از جراحی، پدر نزد دکتـر رفت و گفت: از شما متشکـرم، نجات پسرم یک معجـزه واقعـی بود، می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟
دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار

..........................................................

دلم یک معجزه میخواد! کجا میفروشند؟؟

Regina Brett's 45 life lessons and 5 to grow on

داشتم همه فایل ها رو میبستم که برم خونه یه دفعه یک فایل که از صبح توسط ایمیل برام رسیده بود و نخونده بدوم توجه ام رو به خودش جلب کرد. با بی میلی بازش کردم تا ببینم چیه و ببندم و فردا ببینم که.....

منو جلب کرد و تا آخرش رو خوندم. بعضی چیزهاش رو قبول ندارم اما خیلی چیزهاش آرامبخش بود.

دوباره مرورگر رو باز کردم تا بزارمش اینجا برای اونهایی که الان حالشون خوب نیست!

الان دیره و نمیشه ترجمه اش کنم. برای اونهایی که انگلیسی بلدند خوبه. سر فرصت شاید فارسیش رو هم گذاشتم.البته تماشای اون فایل پاورپوینت با عکسهای زیبا و موزیکش چیز دیگه ایه!

......................................................................

1. Life isn't fair, but it's still good.

2. When in doubt, just take the next small step.

3. Life is too short to waste time hating anyone.

4. Don't take yourself so seriously. No one else does.

5. Pay off your credit cards every month.

6. You don't have to win every argument. Agree to disagree.

7. Cry with someone. It's more healing than crying alone.

8. It's OK to get angry with God. He can take it.

9. Save for retirement starting with your first paycheck.

10. When it comes to chocolate, resistance is futile.

11. Make peace with your past so it won't screw up the present.

12. It's OK to let your children see you cry.

13. Don't compare your life to others'. You have no idea what their journey is all about.

14. If a relationship has to be a secret, you shouldn't be in it.

15. Everything can change in the blink of an eye. But don't worry; God never blinks.

16. Life is too short for long pity parties. Get busy living, or get busy dying.

17. You can get through anything if you stay put in today.

18. A writer writes. If you want to be a writer, write.

19. It's never too late to have a happy childhood. But the second one is up to you and no one else.

20. When it comes to going after what you love in life, don't take no for an answer.

21. Burn the candles, use the nice sheets, wear the fancy lingerie. Don't save it for a special occasion. Today is special.

22. Overprepare, then go with the flow.

23. Be eccentric now. Don't wait for old age to wear purple.

24. The most important sex organ is the brain.

25. No one is in charge of your happiness except you.

26. Frame every so-called disaster with these words: "In five years, will this matter?"

27. Always choose life.

28. Forgive everyone everything.

29. What other people think of you is none of your business.

30. Time heals almost everything. Give time time.

31. However good or bad a situation is, it will change.

32. Your job won't take care of you when you are sick. Your friends will. Stay in touch.

33. Believe in miracles.

34. God loves you because of who God is, not because of anything you did or didn't do.

35. Whatever doesn't kill you really does make you stronger.

36. Growing old beats the alternative - dying young.

37. Your children get only one childhood. Make it memorable.

38. Read the Psalms. They cover every human emotion.

39. Get outside every day. Miracles are waiting everywhere.

40. If we all threw our problems in a pile and saw everyone else's, we'd grab ours back.

41. Don't audit life. Show up and make the most of it now.

42. Get rid of anything that isn't useful, beautiful or joyful.

43. All that truly matters in the end is that you loved.

44. Envy is a waste of time. You already have all you need.

45. The best is yet to come.

46. No matter how you feel, get up, dress up and show up.

47. Take a deep breath. It calms the mind.

48. If you don't ask, you don't get.

49. Yield.

50. Life isn't tied with a bow, but it's still a gift.

اولین میتینگ یادایامی ها!

میدونم که دیره دارم خبر میدم اما اونهایی که کامنتها رو خوندن میدونند که فردا قراره نویسنده و خواننده های یادایام همدیگه رو برای اولین بار ببینند.

محل قرار کافی شاپ آینه ونک تو خیابان ونک.

زمان ساعت ۱ بعد از ظهر.

اونهایی که دوست دارند و میتون تشریف بیارن خوشحال میشم زیارتشون کنم.

..................................

پ ن:

راستش الان کمی عصبی هستم و حالم خوب نیست. کاش زودتر این داستان نیمه کاره تمام بشه و مرکز کنترل تنشهای کمتری رو بخواد تحمل کنه!!

.............................

بدرود

مجادله در ادبیات بر سر یک خال

حافظ

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را


صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را 
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
 نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را


شهریار

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
 نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند
 نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را


فاطمه دریایی

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
 خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
 مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ 
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را 
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....

 

داستان نیمه کاره (قسمت پنجم)

آن شب هر طور بود رییس ماشین رو تا خونه برد و رفت بدن رو رسوند به تخت خواب تا بخوابه و خودش هم کمی استراحت کنه.

بدن با بدبختی به خواب رفت و کلیه اعضا بعد از مقاومت در برابر دستور خاموشی رییس، به خاموشی تن دادند. اما رییس خودش خوابش نمیبرد و با احساسات نشستند به تماشای فیلمهایی از گذشته! نتیجه این کار رییس و خانم احساسات هم شد خوابهایی که بدن تا صبح دید. نزدیکهای ساعت 8 صبح بود که رییس بیدار باش داد و بدن بیدار شد. همه اعضا هم بیدار شدند اما خسته! خیلی از اونها هم تا صبح نخوابیده بودند و مشغول مرور خاطرات بودند.

چند روزی از دیدار با سوژه گذشت. سوژه آنطور که باید محکم روی مواضع آن شب ایستادگی نکرد و باز هم برگشت به مسیر قبلش. بارها و بارها جلساتی توی مرکز کنترل گرفته شد تا روند برخورد با سوژه رو تغییر بدهند و هم بدن و مغز رو از این آشفتگی نجات بدند و هم سوژه رو رها کنند تا خودش ببینه که نتیجه تصمیماتش چی میشه. هیچ گاه هم این جلسات به جایی نرسید و همیشه جای دعواهای احساسات و فکر و خط قرمز و و و و بود. هر کسی حرفی میزد و راه حلی ارائه میداد ولی هیچ راه حلی قادر به دریافت اکثریت آرا نمیشد و جلسه تمام میشد! رییس هم ترجیه میداد که این قضیه کشدار بشه تا اینکه کلاً بخواد سیاست رو تغییر بده. روال قبلی رو که ادامه راه بود رو ادامه میداد و تا زمانی هم که سیاستی مخالف این روند تصویب نشه کسی نمیتونست جلوش رو بگیره. رییس خیلی تحت تاثیر خانم احساسات قرار گرفته بود و یواش یواش شایعاتی بین بقیه اعضای هیئت کنترل رد و بدل میشد که حتماً سر و سری بین این دوتا هست! شاید هم بود!!!

...........................

مرکز کنترل یاد گرفته بود که همه چیز دست سوژه است! تا زمانی که سوژه نخواد کاری نمیشه براش کرد. سوژه هم گاهی چپ میرفت و گاهی هم راست! یک روز میرفت تو فاز خوب قضیه و یک روز هم تو فاز بد قضیه.  خداییش هم کار سختی بود. توی اون راه خیلی هزینه کرده بود و براش خیلی سخت بود که از اون راه برگرده! گاهی هم میگفت که من نمیخوام مسیرم رو عوض کنم و حتی با دری وری گفتن همه رو از خودش دور میکرد و گاهی هم میگفت کمکم کنید و حتی اگه از خودم روندمتون نگذارین تصمیم اشتباه بگیرم و نجاتم بدین!

این جاذبه و دافعه که از طرف سوژه به هر دو طرف ماجرا بود خیلی عذاب آور شده بود. وقتی که رییس میدید که چقدر سوژه داره اشتباه میکنه و چه مسیر خطرناکی رو داره میره حسابی به هم میریخت و کل بدن هم مختل میشد. تاثیرات تصمیم های سوژه کاملاً روی حال و هوای رییس و پیرو اون روی کل بدن تاثیر میزاشت و دیگه یه جواریی تابلو بود که امروز سوژه کجاست و داره چیکار میکنه! بعضی وقتها هم کار به جایی میکشید که رییس هم میبرید و وارد عمل میشد!

..........................

سخنوری به سوژه طی یک تماس تلفنی: بهت گفته بودم که اینبار دیگه خودم وارد عمل میشم! نگفته بودم؟ چرا میخوای با زندگی خودت و خانوادت و حتی من بازی کنی؟! حالا دیگه تصمیم تو فقط و فقط به خودت مربوط نمیشه! ندیدی اون روز با بابات چیکار کرد؟ چه چیزهایی بهش گفته بود؟

سوژه: بابا زندگی خودمه دلم میخواد بسوزونمش! به تو چه؟ اصلاً غلط کردم که کمک خواستم.

سخنوری: نه دیگه! حالا دیگه این منم که تصمیم میگیرم برات. تو نشون دادی که نمیتونی تصمیم بگیری. من بخاطر خودت و خانوادت برات تصمیم میگیرم!

......

آژیرهای خطر مرکز کنترل به صدا در آمده بودند و رییس و آقای عصبانیت کنترل رو در دست گرفته بودند و سخنوری هم با لحن عصبانیت فقط کار رو خرابتر میکرد. شنوایی همینطور پشت بیسیم داد میزد که صدای سوژه خوب نیست! قلب گزارش میداد که تپش خیلی بالاست! تنفس هم همینطور. دمای بدن حسابی آمده بود پایین اما نشانگرها آمار غلط نشون میدادند. کل سیستم بدن به هم ریخته بود تا اینکه رییس کنترل رو از دست عصبانی گرفت و به سخنوری گفت کوتاه بیا! ولش کن. خودش باز میفهمه!

عصبانی هم با عصبانیت از اتاق رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم. خط قرمز روی صندلش نشسته بود. رییس نگاهی بهش کرد و گفت کاریش نمیشه کرد! میبینی که! حالش خوب نیست! یادته....

خط قرمز هم بلند شد و نگذاشت که رییس حرفش رو تمام کنه و رفت بیرون.

احساسات آمد کنار رییس و بهش گفت عزیزم من مطمئنم که اشتباه نمیکنی. گناه داره! این سوژه حق به کردن ما داره!

رییس حولش داد عقب و گفت همش تقصیر توئه! ببین آبرو برام نزاشتی! همه دارند مسخره ام میکنند! اینطوری هیچ وقت تمام نمیشه این مشکل! اونها راست میگن! خیلی داریم کوتاه میاییم!

...................................

ادامه دارد....

حس خوبی دارم چون ........

با یک حس خوب میخوام برم سمت خونه.

هرچند از اس ام اس های عیال بوی جنگ و خون میاد که چرا گفتم "عزیز خوبه که وقت عملت افتاد یکشنبه و شنبه هم قرار بری دکتر؛ اینطوری میتونی پنجشنبه شب بری و جمعه رو هم پیش مامانت باشی"

بیخیخیل!

با یک حس خوب و شاداب میخوام برم خونه. شاد از اینکه به دوستی کمک کردم و شادش کردم! وقتی از آدم تشکر میکنن خیلی به آدم انرژی مثبت میدن. وقتی برای دوستی هرچند بی معرفت وقت میزاری و یک ساعت بهش میگی که چیکار کن و چیکار کن و این کار رو بکن و اون کار رو نکن تا کامپیوترش درست بشه و آخر کار بلند بلند میخنده و میگه ایول! بابا خیلی مهندسی، آدم پر از انرژی مثبت میشه!

آخ که چقدر شارژم الان!

امیدوارم که عیال هم بزاره شارژ بمونم. احتمالش زیاده! بابا داره پول میگیره بره خوشگل کمه خودشو!!

.............

بدرود