| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
امروز هم مثل همه روزهای گذشته، نه، مثل روزهای قبل، نبود!
....
از یه جایی شروع میکنی، یه جایی تو گذشته، احساس میکنی وقتشه و شروع میکنی
عشق اول
انتخاب و بعد میگی خوب دیگه من عاشق شدم و این عشق منه
اما تو که عشق اون نیستی، چی میشه؟! اذیت میشی. آسیب میبینی و خسته و درمونده سر و کله دومی پیدا میشه.
چیکار میکنی؟ چون از اولی زخم خوردی دیگه دل نمیدی و پس میزنی. هر چی تو بیشتر پس میزنی این دومی بیشتر جری میشه و عاشقتر میشه. تو زخم میزنی و اون زخم میخوره و آخرش تو از زخم زدن هم خسته میشی و تمام!
سومی، از معشوق بودن خسته شدی و یاد گذشته های عاشقی میفتی و اینبار تو عاشق میشی و باز، زخم میخوری
تکرار و تکرار و تکرار
پیر میشی
خسته و کلافه از آخرین معشوق بودن، دوباره عاشق میشی.
اما اینبار دیگه بنیه و قوت زخم خوردن رو نداری. نگرانی. سعی میکنی داستان رو عوض کنی. نتیجه میشه اینکه بزنی تو سر خودت و با خودت تکرار کنی:
دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره، نداره
دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره نداره
وقتی ای دل، به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دار
.....
سرشار از عطر نگاه توست،
عزیز محمدعلی بهمنیساده بگویم
نگاه زادهی علاقه
است
وقتی دو چشم روشن عشق
به تو نگاه میکند
تو دیگر از آن خود
نیستی
کودک میشوی، جوان هستی و جوانی نمیکنی
رد میشوی، پیر هستی،
میمانی
همیشه در پی آن گمشدهای هستی که با تو هست و
نیست
باز در پی آن علاقهی پنهان،
آن نگاه همیشه تازه
هستی
باز آن دو چشم روشن عشق را
در غبار بیامان زمان، جستجو
میکنی
غافل از اینکه
او دیگر تکهای از تو شده
است
سایهای خوش بر دل تو
گوشه گوشه این خراب