یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

غمش ...

هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
زانسان شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
ای مرغ خیال سوی او کن گذری
وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس

ستون که لرزید

ستون که لرزید من در خواب بودم.

صبح جمعه بود

ساعت دقیق رو کسی نمیدونه.

حتی کسی نمیدونه ستون، در آخرین لحظات پایداری به چه فکر میکرده و چرا و چگونه لرزه بر اندامش افتاد!

پدر، ستون خانواده است. پدر تا هست، اطمینان هست، وقتی بلرزد، دیگر تو آن پشتوانه را نخواهی داشت.

ساعت 8:30 صبح بود، معمولاً صبح های جمعه را تا 11 خوابم. اما نمیدونم چی شد که اون روز شوم بیدار شدم. نگران بودم. نگران چی، تا اون موقع نمیدونستم. به این حال روزهای تنهایی عادت کرده ام. بلند شدم که سری به توالت بزنم و چشمم به چراغ چشمک زن موبایل افتاد، رنگش عادی نبود. با تعجب گوشی رو برداشتم و دیدم از منزل پدری، تماس ناموفق دارم!!

این موقع صبح؟!!! بی درنگ زنگ زدم. مادر بود. گفت سریع بیا. بابات حالش خوب نیست بیا ببریمش بیمارستان!

نفهمیدم چطور این مسیر رو رفتم که بیست دقیقه بعد منزل پدری بودم. خواهر کوچک ساکت بود ولی صورتش پر از اشک! مادر پر از غم بود. پدر اما ساکت و بی حواس تکیه داده بود به مبل.

زنگ زده بودند به اورژانس. من هم مجدداً زنگ زدم. گفتم سکته مغزیه، سریع بیایید. کارشناس اما سوال و جواب میکرد و آخر هم کارشناس اورژانس با موتور سیکلت آمد برای تشخیص!!!

عصبانی بودم. خیلی زیاد. هر چقدر سعی میکنم کمتر بروز بدم که این مملکت همه جای کارش مشکل داره، اما بعضی وقتها واقعاًً نمیتونم. میگم آخه آقا شما با موتور اومدی؟!!!

گفت اول من باید تشخیص بدم که آمبولانس لازمه بعد بفرستیم! اگر لازم نباشه خودم حلش میکنم.

میگم سکته مغزی رو خودت حلش میکنی؟!!! پس زمان طلایی چی؟!!!

گفت ای آقا این حرفها مال تلگرامه!!! بعد هم شما اگر عجله داشتی خودت میبردی!!

میگم اگر میتونستم که میبردم، مشکل اینه من نمیتونم تکونش بدم.

گفت پس حالا که نمیتونی چیزی نگو بزار من تشخیصم رو بدم.

خفه خون گرفتم. معاینه کرد. سوال و جواب و آخر گفت تلفن خونه کجاست! زنگ زد آمبولانس بیاد! کد سما! یعنی سکته مغزی که زمان طلایی از دست نرفته هنوز و باید سریع بود....

بگذریم، از نوشتن اینکه چطور اون صبح جمعه اونها با فس فس کردن و طلف کردن وقت تو بیمارستان دولتی، زمان طلایی رو از دست دادن،نه دیگه پدر خوب میشه و نه حال من!

هدف از نوشتن این پست این بود که بگم پدر ستون خانواده است. در انتها هم خواستم بگم به پدرم برای داشتن چنین همسری که تو این شرایط پروانه وار پرستاریش رو میکنه حسودیم شد! پدر شاید تا 6 ماه و شاید هم بیشتر، نتونه حرف بزنه، نتونه حرکت کنه و کاملاً همه انرژی همه رو میگیره که بلکه بتونه روی پای خودش بایسته. ما دریغ نمیکنیم این انرژی رو امیدواریم که باز هم بتونه ستون روی پای خودش بایسته! تنها چیزی که داریم، امید ه و بس.

----

پ ن: این پست رو قبل از زلزله کرمانشاهت چرکنویس ذخیره کرده بودم تا بعداً تکمیلش کنم. کاملاً اتفاقی بعد از چند روز کرمانشاه لرزید و بقیه اتفاقات رو هم که حتماً میدونید.



حرف آخر با زن

روزی روزگاری، تو همین سرزمین بزرگ، تو همین شهر کثیف، من بودم و تو. تویی که الان دیگه برای من تو نیستی. تویی که بد کردی با من. تویی که بد کردم با تو.

اولش اینجوری نبود. اولش نه من خر تو بودم و نه تو سوار بر خر مراد! ولی کمی که گذشت، از بد روزگار، من خر شدم و تو سوار!

سوار شدی و پایین نیومدی. تاختی و ظلم کردی. هویج رو بسته بودی به چوب و جلوی من گرفته بودی و افسار هم به دست، میبردی منو به هرجایی که میخواستی.

منم البته لذت سواری دادن به تو رو داشتم! فکر میکردم خوشبخت ترین مرد دنیام و نمیدونستم در خوشبینانه ترین حالت، خوشبخت ترین خر دنیام!

ولی خب همه میدونن که در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه. به خودت هم گفته بودم، من آرومم و آرومم و آرومم، اما عصبانیت آدمهای آروم، غیر قابل کنترل ه! خودت دیده بودی مواقعی که برای بقیه عصبانی میشم چجوری میشم. تو هم تا تونستی افسار رو محکمتر کشیدی و تا تونستی بیشتر منو با چوب زدی و تو سرم زدی. اصلاً به این فکر نکردی که این خر، ممکنه یهو رم کنه و پرتت کنه پایین!

که کردم، میدونم که اون موقع که پرتت کردم پایین دردت اومد. خودمم از دردت ، دردم اومد. خودمم دلم شکست که چرا دلت رو شکستم. که چرا پرتت کردم پایین و سرت شکست. اما من نمیخواستم سرت بشکنه. حتی نمیخواستم بعد از اینکه پرتت کردم پایین لگد هم بهت بزنم. من انداختمت پایین تا بجای اینکه تو از اون بالا با من حرف بزنی، من زل بزنم تو چشمهای زیبات و چشم تو چشم با هم حرف بزنیم. بجای اینکه تو فقط بگی این کار و بکن و این کار رو نکن، و من فقط فرمانبر باشم، من هم حرف بزنم و با هم تعامل دشته باشیم. من هدفم این بود. ولی تو، وقتی پرت شدی پایین، بجای اینکه بیای با هم حرف بزنیم، داغ رو برداشتی و خواستی به خر خودت، داغ بزنی! خواستی بهم حالی کنی که هی الاغ، تو خری و من خر سوار!

آره، اینجوری بود. خرداد پارسال من پرتت کردم پایین، و تو تیر ماه داغ رو برداشتی و زدی به من، و آخرهای تیر یا شاید هم مرداد، نمیدونم دقیقاً کی، من لگد آخر رو زدم بهت و اونجا بود که آنچنان ضربه ای خوردی که رفتی!

بعد از رفتن تو، من تا چند وقت دنبالت اومدم و باز عر عر کردم که بیا با هم حرف بزنیم، ولی خب تو آنچنان مغرور بودی که من خر سوار رو چه به حرف زدن با خر، گوش نکردی و با خودت گفتی بالاخره این خر دوباره به من سواری میده!

غیر از این بود؟

نه. شک ندارم که همینطور بود. به همین دلیل اون بدهیت به من رو گرو کشیدی که به هوای اون دوباره بیای و سوار من بشی. به این فکر نکردی که با گرو کشیدن اون بدهی، خر رو نه تنها به زیر نکشوندی و باز سواری نگرفتی، بلکه کار کردی که برای همیشه فکر تو رو از کله پوکش بیرون کرد و شد خری که کینه گرفته از تو!

خدا هست و بوده. کائنات، قانون سوم نیوتن یا هرچی تو دوست داری صداش کن. اون هست.

یادته بهت میگفتم عیب ما آدما اینه که اون موقعی که تاوان پس میدیم نمیدونیم تاوان کدوم گناهمون رو داریم پس میدیم؟ یادته بهت میگفتم کاش من و تو اینطوری نباشیم، کاش بدونیم که الان که داره این اتفاقی که میفته بخاطر بلایی ه که فلان موقع سر یکی دیگه آرودیم. کاش هیچ وقت بدی نکنیم و ...

همون موقع که من این حرفها رو میزدم، تو سوار بر من بودی و میتازوندی، تو دلت چقدر به من میخندیدی! میگفتی این خر رو باش!

من این روزها تاوان اون پرت کردن و لگدی که بهت زدم رو دارم پس میدم. اتفاقی که توی زندگیم افتاده و نه تنها من و کل خانواده رو درگیر کرده، تاوان لگدی که من به تو ه ظالم زدم.

بترس از روزی که نوبت تو بشه. برای لگد زدن ه من، این بلای وحشتناک نازل شده و دیگه هیچ وقت پدر من مثل قبل نمیشه، هیچ وقت.ببین تو برای سالها سواری گرفتن و داغی که به من زدی و پولی که از من خوردی، چه تاوانی قراره پس بدی!

همون خدایی که اون بالا هست، مامور شده برای ادب کردن تو و تمام شماهایی که بد کردین به من.

اگر تا الان اتفاقی نیفتاده، منتظرش باش. و اون روز یادت نره که داری از کجا میخوری....