از در ورودی که وارد میشد همه بهش احترام میزاشتن. شیک پوش و خوش تیپ بود. محکم و استوار قدم بر میداشت. اون روز هم یک شلوار کرم با کت اسپزت قهوه ای به تن داشت. یک کیف قهوه ای که همیشه توش پرونده ها رو نگه میداشت هم دستش بود. مثل همیشه رفت سراغ اتاق رییس!
منشی رییس بلند شد و بهش خوش آمد گفت. اجازه خواست که وارد بشه. منشی گفت که رییس منتظرته. در زد و وارد اتاق رییس شد. رییس پیر مردی بود با موهای تمام سفید. صورتی سفید و همیشه خنده بر لب. رییس به گرمی ازش استقبال کرد و ازش خواست که بشینه. اونو خیلی دوست داشت. خودش هم از پشت صندلیش بلند شد و آمد و روبروی مرد نشست تا احساس سمیمیت بیشتری بینشون برقرار بشه.
رییس: چه خبر؟
مرد: شما که از همه چیز با خبرین. چرا میپرسین؟!
رییس آهی کشید و گفت: تو راست میگی. همه چیز رو میدونم. اما شاید دوست داشته باشی یاد آوری کنی! دوشت نداری؟!
مرد نفس حبس شده تو سینه اش رو بیرون فرستاد و گفت: مواقعی که موفقیتی فوق العاده داشتم میومدم و خوشحال همه اونهایی رو که میدونستید رو براتون میگفتن. شما عزیز ترین هستین برای من. سالهاست که دارم براتون کار میکنم. اون اوایل بلد نبودم و حالا به گفته خودتون یکی از بهترینهاتون هستم. اما الان چیز زیادی بدست نیاوردم که بگم.
رییس: میدونم. اما اینو بدون که تو هنوز هم از بهترین ها هستی. میدونی چرا خواستم بیای اینجا؟!
مرد: راستش چیزهایی شنیدم و میدونم که میخوای اون پرونده رو ازم بگیری اما میخوام که بهم اجازه بدی باز هم ادامه بدم. دارم به جاهایی میرسم. ممکنه که به خوبی تمامش کنم.
رییس: ببین فرهاد جان، تو پشتکارت خیلی خوبه. خستگی هم حالیت نیست. اما داری با پا فشاری روی این پرونده کاری میکنی که خودت هم تبدیل میشی به پرونده!! میفهمی چی میگم؟!
مرد به فکر فرو رفت و داشت به خودش سر میزد!
رییس: تو که دیگه روی این پرونده کار خواصی انجام نمیدی. قرار نیست هم کاری انجام بدی. پس ببندش و تحویل بایگانی بده. همه پرونده ها قرار نیستند نتیجه ای مشخص داشته باشند. قراره زمان همه چیز رو حل کنه. داری به خودت لطمه میزنی. میفهمی چی میگم؟!
مرد: ولی رییس من دیگه فولاد شدم. با این پرونده ها پخته شدم. دیگه کسی یا موضوعی نمیتونه منو آزارم بده تا دچار بحران بشم و کسی ازم پرونده بسازه!
این جملات رو مرد به زبان آورد اما خودش هم میدونست که اشتباهه!
رییس لبخندی زد و از روس صندلی بلند شد و رفت پشت میزش. در کشو رو باز کرد. یک پوشه قرمز رنگ در آورد و برگشت پیش مرد. پوشه رو جلوی فرهاد گذاشت و گفت: ببین! اینو میشناسی؟!!
فرهاد پوشه رو باز کرد. عکس خودش روی صفحه اول منگنه شده بود. چند برگی از پوشه رو سرسری مرور کرد. با خوندن چند خط از پرونده عرقی سرد به تنش نشست. پوشه رو بست و نگاهش رو دوخت به جلد قرمز رنگ پوشه!
رییس: میدونی کی قراره روی این پرونده کار کنه؟! من! خود من پرونده ات رو گرفتم دستم. میدونی چند سال که دیگه رو هیچ پرونده ای کار نمیکنم؛ اما تو برام عزیزی و باید خودم به پرونده ات رسیدگی کنم. اگه هم الان بهت میگم که اون پرونده رو ببند و دیگه روش کار نکن برای اینه که کمی به خودت و بقیه پرونده هات برسی. اون پرونده دیگه احتیاجی به تو نداره. تو همه کارهای لازم رو انجام دادی و حالا دیگه باید صبر کنی. اون پرونده رو تحویل بایگانی بده.
فرهاد: ببین رییس من چیزی ندارم که بهت بگم. تو خودت همه چیز رو میدونی و میدونی هم که دیگه اینروزها من هیچ کاری روی این پرونده انجام نمیدم. امروز هم که دیدی ناراحت شدم بابت اون قضیه و احساسی برخورد کردم یک اشتباه بود که هر کسی ممکنه انجام بده. خود تو هیچ وقت اشتباه نکردی؟! خوب من هم اشتباه کردم و حالا هم دارم اعتراف میکنم. من روی این پرونده کار خواصی انجام نمیدم و فقط نظاره گرم. لطفاً بزار که ادامه بدم و الان تحویلش ندم. این یک خواهشه.
رییس آهی کشید و توی ذهنش جوونی های خودش رو مرور میکرد. بلند شد و شروع کرد به قدم زدن.
مرد ادامه داد: رییس دارم به جاهای خوبی میرسم. بزار تمامش کنم.
رییس: ببین فرهاد. باشه. ادامه بده. اما هیچ کاری نکن. هیچی. اگه کاری بکنی پرونده رو ازت میگیرم. اینو هم بهت میگم که ممکنه به این زودی ها خبر خوبی بهت نرسه. اگه ببینم با شکست تو این پرونده پرونده خودت رو داری بدتر میکنی به زور ازت میگیرمش! فهمیدی؟!!!
فرهاد خوشحال از جاش بلند شد و گفت بله قربان. فهمیدم.
مرد راه افتاد به سمت در خروجی. رییس بلند بهش گفت: به جمله آخر من توجه کردی؟!!
فرهاد سرسری گفت بله رییس و خارج شد. رییس به خودش گفت باز هم نفهمید که من چی گفتم!
مرد همینطور که قدم میزد آخرین جمله رییس توی ذهنش میپیچید و تکرار میشد. اما نمیخواست که بشنوه! میدونست وقتی رییس بگه به این زودی ها خبر خوبی بهت نمیرسه یعنی اینکه باز هم قراره.....
اگر تمامی ابرها ببارند گلهای قالی نخواهند شکفت و این قانون زیر پا ماندن است!
امروز روز والنتیان یا روز عشقه! روز عشق و دوست داشتن و محبت و مهربونی و چه میدونم! همه چیز. اما برای گل قالی اگه هزار تا والنتاین بارونی هم بیاد و بره فرقی نداره! همه بی تفاوت پامون رو میزاریم روش و رد میشیم! قثط همون روز اول که نو بوده و تازه خریدیمش بهش نگاه میکنیم و روزهای بعد بی اعتنا فقط رد میشیم!!
امروز نمیدونم چرا احساس کردم که این جمله اول پست رو که دیروز دوستی برام فرستاده بود مصداقه منه!!!
تا بهت احتیاج دارند و تازه هستی گل زیبایی هستی اما اگه هزار بار هم کف پاشون رو غرق بوسه کنی باز اون پایین هستی و سرها داره بالا رو نگاه میکنه! سردشون که بشه یاد تو می افتند که هستی و گرمشون میکنی. اما وقتی گرمشون شد دیگه چه احتیاجی هست به تو؟!!!
دلت میخواد دعا کنی که همیشه و همیشه همه جا سرد باشه تا این نامردمان لال پرست یاد تو باشند و بفهمند که گرمای پاهاشون رو مدیون توهستند! اما دلت نمیاد که همچین دعایی بکنی!!
یادت میاد که، یادم باشد که تنها دل ما دل نیست....
روز روزگار خوش است و همه چیز روبراه و بر وفق مراد! اما تو، باور نکن.
……………….
باور کن تا حالا 3 بار ، یک صفحه کامل تایپ کردم و بعد پاک کردم همه رو! چرا؟! بیخیال!
…………………..
فردا روز بزرگیه. اینو میدونم و مطمئنم. بارها و بارها برنامه هایی پیش اومد که یه جورایی منو از حماسه فردا دور کنه، باور کنید که چند بار خود هم شل شدم و تصمیم گرفتم بیخیال فردا بشم. من که همه رو رفتم این فردا رو بیخیال بشم. اما تمام برنامه ها کنسل شدند و من موندم و 22 بهمنی که باید باشم!
نمیدونم که قراره چه اتفاقی بیفته. نمیدونم. خیلی وقتها خیلی چیزها رو میدونستم، اما در رابطه با فردا هیچ حسی هیچی بهم نمیگه و قراره در تاریکی مطلق بی خبری برم وسط گلادیاتورها!!
خوب جو حاکم بر شهر میگه که خیلی هم امنیتی در کار نخواهد بود. اما همه مصمم هستند برای حضور!
…………….
تنها چیزی که ناگهان باعث نگرانیم شده یاد آوری ترانه معروف و دوست داشتنیه مرا ببوسه! نمیدونم چرا یک دفعه این ترانه اومد تو ذهنم و بعضی از قسمتهاش مو به بدنم سیخ کرد! راستی چرا؟! یعنی قراره فردا اتفاقی برام بیفته؟! با قراره ….
نمیدونم. پیش بینی نمیکنم. اما اگه دیگه فرهادی در کار نبود حلالم کنید.
به امید سر دادن سرود آزادی در آزادی بجای نعره تفنگ دژخیم پیروز مست.
……………………
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
برای گوش کردن ترانه اینجا کلیک کنید.
Every morning you greet me
Small and white
Clean and bright
You look
happy to meet me
Blossom of snow may you bloom and grow
Bloom and grow
forever
Edelweiss, Edelweiss
Bless my homeland forever
Blossom
of snow may you bloom and grow
Bloom and grow forever
Edelweiss,
Edelweiss
Bless my homeland forever
گل یخ گل یخ
هر صبح تو
میخندی
کوچک و پاکیزه
برمن تو دل میبندی
ای گل یخ شکوفا شو شکوفان
همیشه
گل یخ گل یخ پایدار وطن همیشه
ای گل یخ شکوفا شو شکوفان
همیشه
گل یخ گل یخ پایدار وطن همیشه
..........
اگه دوست داشتین گوش کنین اینجا کلیک کنید.
امروز حالش اصلاً خوب نبود. فکر هم نمیکنم تا بعد از روز حادثه و شاید هم چند روز بعد از اون دیگه حالش جا بیاد. همچین شیرش رو محکم بسته اند که باید محکم مک بزنی تا شاید یک قطره ازش در بیاد!
چیو میگم؟ خوب معلومه دیگه! اینترنت! امروز دیگه آخرش بود. البته هنوز هم که هنوزه هستند کسانی مثل من که از همین قطره قطره ها هم به دریای اطلاعات دسترسی پیدا میکنند. جنگ وارد مرحله جدید سایبر شده و یکی میبنده و یکی از دیوار رد میشه!
شاید امروز رکورد بد و بیراه گفتن به مسبب این کش مکش رو شکستم و از همیشه بیشتر نفرین کردم. ولی خوب این هم برای خودش شده سرگرمی دیگه! ما که کاسب نیستیم و بازار تو کمای قبل از روز بزرگ فرو رفته و احتمالاً همه مثل من دل و دماغ کار کردن ندارند و منتظرند ببینند که بیست و دوم چه میکنیممممم!!!!! به م آخر دقت کردین؟! وظیفه اتون رو یادتون نره!!
............................................
دیشب خیلی خنده دار بود. اتفاقهایی افتاد که کلی تو دلم خندیدم اما بعد دلم برای عیال سوخت و بهش گفتم که من بودم. آخه ساعت 10 از شدت خسته گی خوابم برد. روی کاناپه توی حال. اما یهو با صدای تلویزیون بیدار شدم. خلاصه نزدیکهای ساعت 11:30 شد که رفتم، معذرت رفتیم که بخوابیم. من که حسابی خواب از سرم پریده بود هی این دنده و اون دنده میشدم تا شاید دنده خواب پیدا بشه و بخوابم. اما یهو حس کردم که اومدند سراغم. البته منتظرشون بودم. چند شبی بود که منتظر بودم. ولی خوب چون چند شب گذشته رو خواب بودم توی خواب ....
خلاصه کنم. دیشب صدای تق تق میومد. من که برام عادی بود یک نگاهی به دور و بر کردم و بی اعتنا دنده رو عوض کردم و سعی کردم بخوابم. تو دلم هم بهشون گفتم که ببینید دوستان من از شماها نمیترسم! تاثیری هم روی من ندارین. پس خودتون رو خسته نکنین و برین بگیرین بخوابین!
چند دقیقه ای گذشت و تق تق ها ادامه داشت. من هم بی تفاوت کماکان در حال دنده عوض کردن بودم که عیال گفت تویی ناخونت رو به هم میزنی؟!!!
گفتم نه! حتماً گلپسره!
برگشت و یک نگاهی به اون انداخت گفت اینکه خوابه خوابه! اذیت نکن. چرا ناخونهاتو به هم میزنی؟!
گفتم باشه. دیگه نمیزنم!!!
دیدم اگه بگم من نیستم و اونها هستند یک جنجال حسابی بر پا میشه! حالا باید توضیح بدی که اونها کی هستند و جنسیتشون چیه و ...
خلاصه گفتم منم و اون هم گفت نکن خوابم نمیبره.
چند دقیقه ای سکوت حکمفرما شد و من هم افتادم به دست و پاشون که بابا بیخیال! من که قرار شد وارد فوکوله نشم دیگه! حالا دست از سر اون برداشتین اومدین سراغ من؟! من چیکاره بیدم؟!
دوباره صدا شروع شد و یهو دیدم که عیال بلند شد نشست! گفت جون من تویی؟! آخه صدا از اون طرف اتاق میاد!
گفتم آره بابا منم. بک چیزی زیر ناخونم رفته میخوام درش بیارم!!
باز دراز کشید و من هم شروع کردم به حرف زدن در مورد مسایل الکی تا دیگه صدای اونها رو نشنوه!
ولی خداییش اگه نمیخواستم حواس عیال رو پرت کنم کلی میخندیدما!!!
...................................
روزگارتون پر خاطره و خاطراتتون پر خنده باد
بدرود
این نظر منه. بی دلیل نیست. یعنی هیچ کسی بی هدف و الکی سر راه یکی دیگه قرار نمیگیره. حتماً یک چیزی پشتش هست. حتماً هر کدوم از ما ها در زمانی خاص وظیفه ای خاص داریم که باید انجام بدیم. بعضی ها کمتر و بعضی ها هم بیشتر. من هم بارها و بارها در بازه های مختلف زمانی دیدم و احساس کردم باید کارهایی رو انجام بدم و انجام دادم. وقتی که احساس وظیفه کردم و ندایی بهم گفت که کاری کن، کردم. و زمانی هم که حسم گفت نکن و برو، رفتم. بیشتر از این هم نیمشه بازش کرد چون میگین که من دیوونه ام و توهم میزنم و از این حرفها!
اصلاً من دیوونه ام و با دیوونه بازی هم خیلی حال میکنم و نمیخوام هم عاقل باشم!
کسی هم بهم نگه که اینکار رو بکن یا این کار رو نکن.
..........................
امروز قرار بود بنده دبی باشم. الان هم باید تو دفتر یک شرکت ایتالیایی جلسه داشته باشم و در مورد تجارت و آینده زندگیم بحث کنم و فردا رو هم برای خودم خوش باشم و پس فردا هم نمایشگاه و باز جلسه و ...
اما نیستم!!
اینجا تو دفترم هستم! تا دیروز هم فکر میکردم که خواهم بود اما....
از تمامی دوستان عربی که اینجا رو میخونن معذرت میخوام اما مرده شور هرچی عرب سوسمار خور رو ببرند. مخصوصاً این امارات متحده عربی!
آقایون الاغ معلوم نیست چه غلطی دارند توی اون سفارتخونه لعنتیشون میکنند که ویزای ما آماده نشد و موندگار شدیم!
دیرور حسابی حالم گرفته شد.
..............................
روزهای خوبی رو دارم سپری میکنم. روزهای نو! احساس میکنم که اتفاقهای جالب و جدیدی رو دارم تجربه میکنم. احساسات نو. هوای نو. فضای دوست داشتی و سرد. بوی آزادی رو هم که دارم حس میکنم. بوی خوش بهمن. بوی خوش دوستی های زیبا. بوی خوش همدلی و سبزی.
یعنی پنجشنبه چی میشه؟!
.............................
بدرود
یکی بود یکی نبود.
زیر گنبد کبود غیر از خدا خیلی چیزهای دیگه هم بود.
یک ماشین کوچولوی ظریف بود، یک راننده دیوانه و یک تعمیرکار ماهر و ...
ماشین خوب راه میرفت. خوش دست بود و فرز و تیز. خوش رکاب و خوش رنگ و راحت. هر کسی دوست داشت یک ماشین مثل این رو داشته باشه.

راننده دیوانه هم خوب با این ماشین میتازوند. تند میرفت و تند میرفت و تند. همیشه پاش تا ته روی پدال گاز بود. دست اندازها رو بی دقت میرفت. توی کوچه و خیابون و اتوبان و همه جا همیشه با نهایت سرعت و بی توجه به همه چیز میرفت. تصادف میکرد و پیاده میشد و یک لگد میزد به ماشین و فوحش میداد که لعنتی چرا تصادف کردی!! لعنتی چرا خراب شدی! لعنتی چرا و چرا و چرا....
بعد هم ماشین رو همونجا رها میکرد و میرفت! ماشین هم خودش رو کشون کشون میرسوند تا تعمیرکار. تعمیرکار هم با جون و دل ماشین رو تعمیر میکرد. هیچ وقت هم پولی نمیگرفت و همیشه هم سعی مبکرد که به بهترین نهو ماشین رو درست کنه. ماشین هم همیشه میگفت دیگه غیر ممکنه که بزارم اون راننده دیوونه بشینه پشت فرمونم!
اما باز ماشین که خوب میشد دلش برای راننده یا شاید هم رانندگی دیوونه وار اون تنگ میشد و روز از و روزی از نو!
هر تصادف مخوف تر از تصادف قبلی بود. لطمه ها سنگینتر و سنگینتر میشد. راننده بجای درس گرفتن از تصادفهای قبلی بی کله تر میشد و فکر میکرد که این ماشین ظریف ماشین مسابفه دربیه! (مسابقات دربی مسابقاتیه که ماشینها با هم تصادف میکنند و آخرین ماشینی که سالم بیاد بیرون برنده است)

تعمیرکار هم همیشه مجانی کار میکرد و نصیحت میکرد. تا اینکه یک شب ماشین آش و لاش و داغون اومد پیش تعمیرکار. تعمیرکار هم عصبانی گفت که من دیگه نیستم! من دیگه درستت نمیکنم. خودت میدونی و خودت! اما بعد از رفتن ماشین حسابی ناراحت بود. از خودش و از ماشین و از راننده دیوانه!
تعمیرکار چیزی حس کرده. حس کرده تصادف بعدی برای ماشین چیزی نخواهد داشت جز آتش سوزی! چون اون ماشین هنوز درست نشده و نشت بنزین داره. اگه ماشین باز بخواد بیفته زیر پاهای راننده دیوونه آتش سوزی برای همیشه این چرخه رو پایان خواهد داد.
.................
هی ماشین، اخطارهای تعمیرکار رو جدی بگیر! این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست!!!
پاهایم سست است. کفشهایم لیز است و جاده لغزنده. اراده ام از پاهایم سست تر! فکرم مشوش و دلم متلاطم.
راه طولانی و زمان اندک. آتش نیستی بر خرمن دلم شعله کشیده. حجم انبوه نفس که در گلویم چون سرطان جمع شده. آری سرطان! سرطان نفس! آهی که با فشارهای ماهیچه های سینه بیرون نمیرود!
من کجا هستم؟! زندان! اینجا لایق هیچ نامی نیست جز زندان!
دست به دامان گمگشته ام و آزادی را فریاد میکنم. مرد قوی احساس میکند که دیگر قوی نیست! خدایی مه در این نزدیکیست اورا فرا میخواند! میخواندش و میگوید که چه میخواهی؟!
و زبانم در دهان قفل شده بود! چقدر زمینی بود خواسته ام! خواسته ای که در ورای زمینی بودنش انبوهی از عرفان را به همراه داشت!
تصور به آغوش کشیدن خدای را کرده ای؟!

من جرات آنرا داشتم تا بگویم خدا! میخواهم در آغوشت بگیرم! میخواهم ببوسمت! میخواهم بگویم خواسته ام را در گوشت!
و خدای مهربان من گوش کرد! صدای مرد خسته را که در گوشش نجوا میکرد و میگفت رهایم کن!
ناگهان خدا شکست! در آغوش مرد قوی شکست و بیهوش شد. آن هنگام بود که مرد فهمید خدا چقدر بزرگ است و پر چگالی! سنگینی خدا دستهای مرد قوی را داشت میکند. اما مرد قوی محکم خدا را در آغوش گرفته بود و در سیاهی هیچ شروع کرد به دویدن. پاهای سست و کفشهای لغزنده قوی شده بودند. در جایی که هیچ نبود مرد خدا را در آغوش گرفته بود و میدوید. با هر قدم جهان میلرزید. همه ترسیده بودند. ترسیده بودند که مرد خدا را رها کند و خدا در تاریکی هیچ سقوط کند.
مرد رسید به پل. پل چوبی معلق. نگاهی به پل کرد و نگاهی به صورت مهربان خدا. لختی اندیشید و دید که گذر از این پل با خدا ممکن نیست. اندیشه را خاموش کرد و قدم برداشت. در دهانه پل ایستاد. پاها باز هم شل شدند و کفشها باز هم لیز! باد وزیدن گرفت. پل شروع کرد به رقص! چقدر ترسناک بود رقص پل در باد. مرد به لبهای خدا نگاه کرد. ندایی در دل خود احساس کرد. بوسیدن خدا گناهی بود نا بخشودنی! بوسیدن برای همه چیزی تعبیر نمیشد جز شهوت. مرد هم یکی از آن همه بود. ندا باز تکرار کرد ببوس!!
مرد ترسیده بود.
باد تندتر شد.
مرد میلرزید. مرد سست شده بود. زانو ها تاب فشار وزن خدا را نداشتند. عرق سرد همه بدن مرد را پر کرد.
ندا آمد. ببوس!
مرد نگاهی به بالا کرد. فکر میکرد خدایی که اون بالاست شاید کمکی کند قافل از اینکه خدا در آغوش مرد بود. بالا هیچ نبود جز سیاهی. در یک سیاهی که هیچ نبود مرد بود باد بود و پل و خدایی که در آغوش مرد بود.
ندا آمد. ببوس!
مرد لبهایش را بر لبان خدا گذاشت و بوسید. برقی زد و صدای غرش رعد همه جا رو روشن کرد. باران باریدن گرفت. باد شدیدتر شد. رعد پشت رعد. باران شدید. فضا میچرخید. اما هنوز لبهای مرد بر لبهای خدا بود. شیرینی بوسه عرفانی مرد از لبهای خدا وصف ناپذیر بود. مرد در برابر همه انرژی های مخالف مقاومت کرد و ایستاد و به بوسه ادامه داد. خدا چشمانش را باز کرد. بهوش آمد. ایستاد. مرد را در آغوش گرفت و بوسید.
باد ایستاد. باران قطع شد. نور آمد. همه جا روشن شد. خدا به مرد گفت آزادیت مبارک. از پل بگذر.

مرد نگاهی به پل کرد. نگاهی به خدا کرد. مرد پیش خدا ماندو دیگر آزادی نمیخواست. من خدارا میخواستم!
وقتی که آدم میبینه چطور ملیکا اینقدر غرور آفرین در سحنه حضور داره از خودش خجالت میکشه و شرمش میشه که بگه من یک ایرانی مسلمونم که ....

تا حالا شده تصمیم بگیری که یک شب خاص داشته باشی و نزارن؟!
تصمیم بگیری که با خودت و خدای خودت خلوت کنی و نزارن؟!
بخوای یک تلسم رو بشکنی و نزارن؟!
بخوای چیزی بخوای و از خدای خودت و خواسته رو براورده کنی و نزارن؟!
اون هم بخاطر اینکه به همکارت پشت تلفن خیلی گرم گفتی سلامن الیکم و رحمت الله!!!!!
همین و همین و همین!!!!!
بعد برسوننت به اوج عصبانیت و مجبور بشی بری توی یک اتاق سرد و در رو روی خودت ببندی و تا صبح از سرما بلرزی!!!
صبح هم یک جلسه مهم داشته باشی و شب هم خوب نخوابیده باشی!
اینجور مواقع چیکار میکنی؟!!!!!!!
........................................
میگی لعنت به هرچی آدم زبون نفهمه!!! میدونم!
اینروزها کمتر مینویسم. خوب فکر میکنم که بهترم که کمتر مینویسم. یا شاید هم ربطی نداره! شاید هم اصلاً بهتر نیستم و باز با یک قرض الکی کمی خودم رو آروم کردم و وقتی که بخوام بدون استفاده قرض رو با بهره اش پس بدم حالم بدتر میشه!!
نگفتم؟ نه. فکر میکنم نگفتم. یعنی بهتر بگم که مطمئنم نگفتم! اما حالا میگم.
تصور کن که تو یک آدم بدهکاری. بی پول هم هستی و اصلاً وضعت خوب نیست و از خوشه و پوشه و این حرفها هم خبری نیست! راستی خانواده من که شد خوشه 3! شما چطور؟!
خلاصه آه در بساط نداری و هی میری وام میگیری و با آب باریکه درآمدت هم زندگی و سر میکنی و هم قسط وامها رو میدی. چند ماه یر میکنی و با قرض و قوله روزها سر میشه و باز از فشار قرض و بدهی به مردم میری و یک وام دیگه میگیری و بدهی ها رو میدی و اینبار با دو تا قسط در ماه روبرویی! دوباره چند ماه دیگه سر میکنی و قرض و از فشار قرض باز یک وام دیگه و ...
اما این وامها که قرض الحسنه نیست! اصل پول رو باید پس بدی و بهره اش رو هم روش باید بدی! تو اشتباه گرفتی! اصلاٌ نمیدونی وام گرفتن برای چیه! وام با بهره های زیاد مال کیه! وام رو کسی میگیره که میدونه با پولی که از وام بدست میاره میخواد کاری بکنه که هم اصل پول برمیگرده و هم سودی که باید به بانک بده رو در میاره و هم یک چیزی هم روش! حالا اگه چیزی هم روش نشد حداقل اصل و فرع پول رو بدست میاره! درسته؟!
حالا تو که دخل و خرجت با هم جور در نمیاد هی وام بگیر و هی غوز بالا غوز!
تا اینجا رو داشته باش.
..........................

احساس خوبی تو زندگیت نداری. حس میکنی که خیلی افسرده ای. دلت میخواسته یک اتفاقی بیافته اما نیافتاده! دلت میخواسته یکی یک جوری باشه اما نشده و نیست! حالا تو هی امید میدوزی به سرابی که برای خودت از آینده ساختی و فکر میکنی که بالاخره یک روز درست میشه و همه چیز همونی میشه که میخوای! امیدوار بودن رو هستم. بد رقم حال میکنم با کسایی که امیدشون رو از دست نمیدن. اما امید بستن به سراب رو نه!! چون این امید هم مثل همون وام میمونه. اگه به اون آرزو نرسی ضرر کردی! باید اصل و با فرعش پس بدی! بعضی وقتها هم بهره این وام از اصلش خیلی بیشتره! یعنی این سرابی که بهش دل بسته بودی همچین میکوبتت زمین که دیگه بلند شدنت به این راحتی ها نیست! حالا وای به حال اونهایی که میرن و چند تا وام پشت سر هم میگیرن! وای به حال اونهایی که همیشه تو به دنبال سراب میدوند و میدوند و میدوند و نمیرسند!!!!
یه موقع به خودت میای و میبینی که چه بدهی میلیاردی بالا آوردی!!!
یک ورشکسته روحی!
..........................
دوستتون دارم
بدرود
توی یک جلسه کاری نشستی و همه اعضای هیت مدیره برای یک موضوع پیش پا افتاده که از وضوحاته جلسه گرفتن و آخر هم به حداکثر رای نمیرسین! خوب کی باید حرف آخر رو بزنه؟! مدیر عامل. مدیر عامل هم که بنده باشم دیدم که حرف خودم درسته و تصمیم نهایی گرفته شد.
اعضا رفتند و بنده هم نیم ساعت یعد رو موبایل یکی از اعضا تماس گرفتم تا سوالی بپرسم که...
موبایل اون بنده خدا وصل شد و دیدم که صدای دعوا میاد! داد و بیداد دو تا از اعضای هیت مدیره! یکی داره به مدیرعامل که بنده باشم ناسزا و دری وری میگه اون یکی هم داره دفاع میکنه و داد و بیداد!!
چند دقیقه ای گوش کردم و حسابی عصبانی شدم. بعد قطع کردم و با خودم مشغول فکر و جلسه هیت کنترل مغز و این حرفها!!!
با خودم فکر میکردم که چرا باید من همه چیز رو بفهمم؟!!! خداییش چه کاسه ای زیر نمی کاسه است؟!
چرا من باید بفهمم؟!!!!!!!!!
یک روز تمام دندون رو جیگر گذاشتم و بروز ندادم. آخرش از کوره در رفتم و به اونی که دفاع میکرد از من گفتم و بهش گفتم که از اون دفاع نکن و من نمیفهمم تو چرا میخوای بین ما دو تا رو بگیری همیشه؟!
خلاصه به اونجا رسید که اون هم به اون گفت و امروز بنده خدا اومد و معذرت خواهی که من به این دلیل به این دلیل عصبانی بودم و ببخشید!
شماها که منو میشناسین بگین من چیکار کردم؟!!
.................
کمی انرژی احتیاج دارم.
باز با عیال دعوام شده.
کمی عصبی هستم و افسرده.
کمی هم نگرانم.
...................
التماس دعا
تا حالا فکر کردین اگه لباس اختراع نشده بود و ما آدمها هم مثل بقیه جانداران بدون لباس بودیم دنیا چه جوری میشد؟! لباسی نبود و آرایشی نبود و همه چیز همونطور که هست دیده میشد.
همونطور که هست و واقعی. فکر بد نکنین! دنبال این نیستم که بگم اگه همه لخت بودیم خوب بود! نه. بر عکس. دنیا دیگه اینقدرها هم قشنگ نبود. درسته خیلی ها هستند که از دیدن بدن لخت یکی دیگه لذت میبرن اما اگه این روند تکرار بشه دیگه لذتی در کار نیست!
زیبایی خیلی ها آریه ایه. یعنی برگرفته شده از لباسی که میپوشند و آرایشی که میکنند و ...
اونهایی که مسافرتهای خارجی به شهرهای ساحلی کردن خوب میفهمند که من چی میگم. توی هتل همه زیبا و شیک و با کلاس، میری کنار ساحل تازه میفهمی این زیباهایی که میدیدی چی هستند!
مردهای شکم گنده که شکمشون از خودشون یک متر جلوتره تا دلت بخواد!
زنهای چروکیده با پوستهای پر از لک و کک مک تا دلت بخواد! حالا دیگه عیبهای بقیه رو رو نمیکنم. خودتون بهتر میدونین.
اما هدف من از این پست این نیست که بگم لخت باشیم خوبه یا بد. میخوام اینو بگم که حقیقت هم این روزها لباس تنش کرده و همه دارند با لباسهای قشنگ حقیقتهای زشت و پر عیب رو به بقیه قالب میکنن!
خود من، بارها و بارها حقیقت زشت رو بخاطر لباس زیباش پذیرفتم و زمانی متوجه شدم که حقیقت چیز دیگه ای بوده نه این لباس زیبا که خیلی دیر شده بوده!
هیچ وقت اون لحظه ای که برای اولین بار به عیال گفتم که طلاق رو یادم نمیره! اون شب برای اولین بار بود که عیال لباس زیبای حقیقت رو از تنش در آورد و من فهمیدم که این چیزی که تاحالا به من میگفت عشق فقط لباس عشق بوده بر تن سودجویی! اون شب پشت موبایل برای اولین بار بهش گفتم همونجا که هستی بمون و دیگه نمیخوام ببینمت! اما موقعی من حقیقت رو عریان دیده بودم که کار از کار گذشته بود و ...
به نظر من حیقیت هر قدر هم که زشت و کریه باشه نباید لباس دیگه ای تنش کرد و برای آروم کردن خودمون ازش چیز دیگه ای بسازیم. نه برای آروم کردن خودمون و نه برای رنگ کردن بقیه! میفهمین که؟!
روبرو شدن با بدن لخت و قناص یک حقیقت بهتر از اینه که یک لباس زیبای گل گلی تنش کنیم و باهاش بسازیم. اگه هم میخواهیم باهاش بسازیم باید با لختش بسازیم نه با آرایش شدش!
این نظر منه. اگه اشتباه میگم بگین تا بدونم.
بدرود
سفره دیماه هم با رکورد جدید بسته شد و بهمن خونین جاویدان!!!
این هم که بدون شرحه! نمودار معروف یادایام!!
تو خود حدیث چی؟؟؟؟!!!
