یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

خونه تکونی

هی آه میکشی تا شاید گرفتگی دلت همراه نفسی که از سینه ات اخراج میکنی، بیرون بره. اما خودت هم خوب میدونی که این راهش نیست!

چه میشه کرد، عواقبش رو باید طی کرد. باید این روزها بگذره. باید روزهای کهنگی های هرچند زیبا و دوست داشتنی رو از دلت بیرون کنی تا شاید، رنگی نو با همون کهنگی ها بسازی!

چقدر پیچیده گفتم!! مثل یک خونه تکونی میمونه. باید وسایل رو بریزی بیرون، همه جا رو تمیز کنی، وسایل رو دوباره مرتب و درست بچینی تو. حتماً نباید وسایل نو خرید. با چیدن دوباره همون خاطره ها، همون آدمها، میشه رنگی نو گرفت.

شاید هم من اشتباه میکنم. شاید باید برای همیشه از شر این آه مشیدنها راحت شد. مرگ یکبار و شیون یکبار!

با فکر کردن به این حقیقت، یک آه بزرگتر بیخ گلوم رو میگیره و ...

قرار نبوده....

تا جایی که فهمیده‌ام قرار نبوده این‌قدر وقتمان را در آخور‌های سرپوشیده‌ی تاریک بگذرانیم به جای چریدنِ زندگی و چهار نعل تاختن در دشت‌های بی‌مرز.

 

قرار نبوده تا نم باران زد دست‌پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.

قرار نبوده اینقدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی،دغدغه‌های مصنوعی.

 حتما‌ً قرار نبوده بزهایی باشیم که سنگ‌نوردی مصنوعی در سالن می‌کنند به جای فتح صخره‌های بکر زمین.

هر چه فکر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این‌چنین با بغل دستی‌های‌مان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم جانور بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟

 قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید بدانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود… باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند، دراز بکشد نیلبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.

یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند

قرار نبوده این‌همه در محاصره‌ی سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،

 قرار نبوده این تعداد میز و صندلی‌ِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد،بی‌شک این همه کامپیوتر و پشت‌های غوزکرده‌‌ی آدمهای ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده؛

 تا به حال بیل زده‌اید؟ باغچه هرس کرده‌اید؟ آلبالو و انار  چیده‌اید؟ کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفته‌اید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست… این چشم‌ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر،‌ برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید، اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیر ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشده‌اند.

 قرار نبوده خروسها دیگر به هیچ‌کار نیایند و ساعت‌های دیجیتال به‌جایشان صبح‌خوانی کنند. آواز جیرجیرک‌های شب‌نشین حکمتی داشته حتماً، که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن‌ما تا قرص خواب‌لازم نشویم و اینطور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.

 من فکر می‌کنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه‌‌ی دار و ندار زندگی‌مان، همه‌ی دغدغه‌ی زنده بودن‌مان.

 قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.

قرار نبوده اینطور از آسمان دور باشیم و سی‌سال بگذرد از عمر‌مان و یک شب هم زیر طاق ستاره‌ها نخوابیده باشیم. 

 قرارنبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پای‌مان یک‌بار هم بی‌واسطه‌ی کفش لاستیکی / چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.

 قرار نبوده من از اینجا و شما ازآنجا، صورتک زرد به نشانه‌ی سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم.

چیز زیادی از زندگی نمی‌دانم، اما همین‌قدر می‌دانم که این‌همه "قرارنبوده"‌ای که برخلافشان اتفاق افتاده، همگی‌مان را آشفته‌ و سردرگم کرده… آنقدر که فقط می‌دانیم خوب نیستیم از هیچ چیز راضی نیستیم اما سردر نمی‌آوریم چرا؟

پایان

عصر یک روز گرم  تابستانی، ماه رمضان، اکثریت مردم آبادی روزه بودند و یواش یواش خودشون رو برای افطار آماده میکردند.

یک روز بسیار گرم رو پشت سر گذاشته بودند.

بعضی ها هم جلوی تلویزیون نشسته بودند تا مسابقه های کشتی رو ببینند.

ناگهان صدایی بلند و لرزشی بزرگ، و دیگر هیچ!

قسم میخورم که هیچ کدام از آنها نمیدانستند آخرین لحظات آرامش را طی میکنند. مرده ها،  نمیدانستند آخرین نفسها را دارند میکشند و عزادارها نمیدانستند، آخرین لحظات با هم بودن را طی میکنند.

اسمش را نمیدانم، قهر خدا، سرنوشت شوم، عذاب الهی، نمیدانم شما چه مینامیدش، من میگویم پایان!

یاد پست دیروزم افتادم، دیروز نمیدانستم که عصر زلزله در راه است و فقط برای اخطار دادن به خودم، و دوستانم آن پست را نوشتم. اما دیشب، وقتی شنیدم که چه شده، فهمیدم حقیقت را باید باور کرد.

هر لحظه، ممکن اس آخرین لحظه باشد.

لحظه را دریابید.

لحظه را در خواهم یافت!

بدرود

قسمتی از کتاب کاش حقیقت داشتِ مارک لوی

تصور کن برنده یک مسابقه شدی و جایزه ات اینه که بانک هرروز صبح یک حساب

برات باز می کنه و توش هشتاد و شش هزار و چهارصد دلار پول می گذاره ولی

دوتا شرط داره. یکی اینکه همه پول را باید تا شب خرج کنی، وگرنه هرچی

اضافه بیاد ازت پس می گیرند. نمی تونی تقلب کنی و یا اضافهٔ پول را به

حساب دیگه ای منتقل کنی. هرروز صبح بانک برات یک حساب جدید با همون

موجودی باز می کنه. شرط بعدی اینه که بانک می تونه هروقت بخواد بدون

اطلاع قبلی حسابو ببنده و بگه جایزه تموم شد. حالا بگو چه طوری عمل میکنی؟

 او زمان زیادی برای پاسخ به این سوال نیاز نداشت و سریعا  .....

" همه ما این حساب جادویی را در اختیار داریم : زمان.

این حساب با ثانیه ها پر میشه. هرروزکه از خواب بیدار میشیم هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما

جایزه میدن و شب که می خوابیم مقداری را که مصرف نکردیم نمیتونیم به روز

بعد منتقل کنیم . لحظه هایی که زندگی نکردیم از دستمون رفته. دیروز ناپدید شده،

 هرروز صبح جادو می شه و هشتاد و شش هزار و چهارصد ثانیه به ما میدن.

یادت باشه که من و تو فعلا ً ازاین نعمت  برخورداریم  ولی بانک می تونه

هروقت بخواد حسابو بدون اطلاع قبلی ببنده ، ما به جای استفاده از

موجودیمون نشستیم بحث و جدل می کنیم و غصه می خوریم، بیا اززمانی که

 برامون باقی مونده لذت ببریم

خدایا شکرت

خدایا شکرت

شکرت که تغییر دادی.

تغییر دادی اون چیزی رو که خواستیم تغییر بدی.

شکرت که خوابها و سرنوشتی که برایمون آشکار کرده بودی، تغییر دادی و شد اون چیزی که لیاقتش رو داشتند!!

خوشحالم، از ته دلم خوشحالم که اشتباه میکردم.

باز هم شکرت.

 


دلم میگیره....

دلم میگیره،

دلم میگیره وقتی میبینم تفاهمی نیست،

دلم میگیره وقتی میبینم تفاهمی نیست و توافقی هم نمیتونیم بوجود بیاریم.

حرفش رو میزنیم، اما باز هم مثل قبل رفتار میکنیم. هممون همینطوریم! من، تو، همه، همه!

یکبار بیشتر نمیشه توی یک رودخونه شنا کرد، اگه دوباره سعی کنی، اون رودخونه دیه اون رودخونه نیست. قطره های آب رفتند و قطره های دیگهای هستند که تو داری توشون شنا میکنه. این دیگه اون نیست.

فرصتهامون رو داریم از دست میدیم، دست روی دست گذاشتیم و داریم لحظه ها رو از دست میدیم.

کاش به خود میومدیم و میفهمیدیم، لحظه ای که رفت، دیگه رفته، حتی اگه هزاران هزار لحظه دیگه رو فداش کنی، اون دیگه رفته و نمیاد.


دل دیوونه

یه موقعهایی در به در دنبالش میگردی، تو هر سوراخی سرک میکشی تا شاید یه اثر ازش پیداکنی.

بعد فراموش میکنی و بیخیال میشی.

خوب طبیعیه، تا آخر عمر که نمیشه دنبالش گشت! بالاخره دنبا داره میچرخه و زندگی رو باید ادامه داد. با گفتن اینجور حرفها زندگیت رو به روال عادی بر میگردونی.

اما...

اما باز چند قت که بگذره، دوباره ذهنت درگیر میشه و سعی میکنی پیداش کنی. باز هم شروع میکنی به جستجو تا شاید بتونی پیداش کنی. اما باز هم پیداش نمیکنی و ...

خوب مثل همیشه به خودت میگی زندگی ادامه داره و ... ولی یک چیزی ته دلت هنوز داره دنبالش میگرده!

روزها میگذره

ماهها میگذره

سالها هم میان و میرن.

یک سال

سه سال

هفت سال

ده سال

فرقی نداره. با خودت فکر میکردی که ده سال که بگذره، دیگه ته دلت هم چیزی نمیمونه! اما خوب خودت هم خوب میدونی که اشتباه داری فکر میکنی. صد سال هم بگذره، ته دلت هنوز پیش اونه!

نیست؟

دروغ میگی بابا

جالب اینجاست که ممکنه پیداش کنی. اصلاً ممکن که نه، حتماً یه روزی یهو پیداش میشه. بعد میخوای چیکار کنی؟

تو میمونی و سالهای طی شده و غبار کهنگی که روی همه چیز گرفته، جز دل دیوونه تو که هنوز هم مثل همون روزهای اول، تند تند میزنه، وقتی بهش فکر میکنی!!