یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

عیدتون مبارک

سلام سلام صدتا سلام

سلام به همه شماهایی که دارین این پست رو میخونین.

سلام به همه شماهایی که خودتون رو آماده کردین برای سال نو.

سلام به همه شماهایی که روحتون و ذهنتون رو آماده کردین برای استقبال از بهار و فصل نو.

آره، زمستون هم داره میره و بهار با هزار تا امید و آرزو داره لطف میکنه و مهمون لحظه های ما میشه.

چقدر زود گذشت. چقدر زود 89 هم رخت بر بست و به تاریخ پیوست و خاطرات خوب و بدش برای ما برای همیشه حک شد.

به امید اینکه سال 90 پر باش از لحظه های شیرین و شیرینی، به امید اینکه سال 90 پر باشه از خاطرات خوب و گل و بلبل و گلستانه، به امید شبهای مهتابی و روزهای پر از شادی، به امید جشن و می و ساغی و ساغر پر ز می و پیمانه، سالی زیبا برای همتون آرزو میکنم و بهترین ها رو براتون از خدای بزرگ میخوام.

.................

......................

خدایا، آرامش و زندگی زیبا رو برای همه ما رقم بزن.

بخصوص برای دوستان گل من که تو 89 خیلی اذیت شدند.

خدای مهربون، ما آدمها همه و همه دوستت داریم حتی اگه زبونم اینو نگه. تو هم ما رو دوست داری حتی اگه سرنوشتمون اینو نگه. پس بیا و لطفی کن و ما رو به آرزوهامون برسون و شادی رو به همه برگردون.

به همه..........

...................

بدرود

هستم٬ میجنگم!

28 ساله 30 سالش شده اما برای من هنوز همون 28 سالست.

تا زمانی که غریبه میاد و بی سر و صدا رد میشه من باید ادامه بدم.

تا زمانی که باد میاد و آلودگی ها رو از روی شهر خاکستری دور میکنه، تا زمانی که سه شنبه های هیجان انگیز ادامه دارند، تا زمانی که باید بود، من هستم!

تا زمانی که میشه توی ایستگاه مترو نشست و عاشق دخترکی که در مسیر روبرو نشسته شد، من هستم.

تا زمانی که قطار مسیر مخالف میاد و از توی پنجره قطار یک نگاه با نگاه تو گره میخوره و تصور میکنی که الان دیگه عاشق اون نگاه کننده میشه و میدونی دیگه هیچ وقت نمیبینیش، من هستم.

من هستم. تو هستی، ما هستیم تا زمانی که دیگه نیستیم.

اما میدونی اون زمان کی خواهد رسید؟

چون نمیدونی پس ادامه میدی به بهترین نحو ممکن.

مبارزه میکنی با بیشترین نیرو.

میجنگی چون 28 ساله هنوز زنده است و باید زندگی کنه.

میجنگی چون نمیدونی اون عشق روبرو که از پله های خروجی بالا رفته کجا رفته و تا کی خواهد بود.

هستی چون گلستان و گلستانه هست. هستی چون گلستانه باید باشه!

هستی چون از یاد گلستان نرفتی و می و ساغر و ساغی و عشق همه با هم هستند.

وعده ما، سه شنبه. چون من سه شنبه متولد شدم و سه شنبه باز متولد خواهم شد.

سبز باشید و سرافراز.

 

سه شنبه ها٬ خریدهای شب عید.

وقتی صفحات مختلف رو از توی چمدون در می آوردم و ورق میزدم، دیدم که چقدر صفحات ترس همه جا رو پر کرده. شبی که بابا با موتور از دستشون فرار کرد و رفت توی شهرک و به نگهبان شهرک با فریاد گفت نزار بیان دنبالم!

…….

کسی میدونه چرا من دارم این اسرار سر به مهر رو میریزم بیرون؟ شاید دارم مینویسم که دیگه تو چمدونم نباشند! هرچند بعید میدونم با گفتنشون و نوشتنشون از چمدون من پاک بشن!

……

ترسهای زیادی همیشه دنبال من بودند و تو ناخود آگاه من ریشه دووندند و بی اختیار نفرتی رو توی وجود من بووجود آوردند که شاید نشه به این راحتی ها پاکش کرد.

گاهی وقتها آنچنان ضربان قلبم رو بالا میبره که احساس میکنم قلبم میخواد از توی سینه ام بپره بیرون و …

اون روزهایی که توی مدرسه مسخره میشدم و تحقیر چون دهن لقی کرده بودم و گفته بودم که دایی من رو اعدام کردند چون منافق بوده!

بچه بودم. نمیدونستم منافق یعنی چی! نمیدونستم وقتی ما میگیم منافق یعنی داریم نفیشون میکنیم. نمیدونستم بهم میگن داییت از اونهایی بوده که گرا میداده تا صدام موشک بزنه تو سر مردم!

دایی من که همه رو دوست داشت نمیتونست همچین کارهایی بکنه!

من باور نکردم اما تو همون بچه گی جرم داییم رو عوض کردم و کردمش یک قاچاقچی!

………

دهه 60 تمام شد. دهه 70 هم تمام شد و من با بزرگتر شدن درگیر مسایل دیگه زندگی شدم تا سرم گرم بشه و دیگه به این چیزها فکر نکنم. دهه 80 هم به زندگی و مشکلات زندگی گذشت.

از ورقه های دهه 80 هم چیز چشم گیری ندارم تا توی مسیر آخرت دلم به اونها خوش باشه.

آخرین سالهای دهه 80 هم که همه رو برگردوند به همون دهه 60 و همون ترسهای و همون امیدهای بر باد رفته.

حالا در آستانه آغاز دهه 90 دارم به چمدونم نگاه میکنم میبینم که باید برای دهه 90 کاری کرد. باید برای بچه هامون کاری کنیم.

چرا باید جمدونهای اونها هم پر باشه از سیاهی؟

شاید باید با خریدهای شب عید امسال که سه شنبه هاست، کاری کرد!

………

حس خوبی ندارم چون خاطرات خوبی نداشتم.

همین.

بدرود

چمدون خاطرات!

یعضی وقتها یک تلنگر باعث میشه که کمی به خودمون بیاییم و فکر کنیم که داریم چکار میکنیم.

اگه همین الان روز آخر عمرمون برسه و مجبور بشیم که چمدانهای بسته شده رو باز کنیم چون سفری بی توشه باید داشته باشیم، آیا خاطراتی در چمدانهای ذهنمون انباشه داریم تا مسیر رو با مرور اونها سر کنیم؟

آیا پیش وجدان خودمون راحتیم که این سالها رو زندگی کردیم یا مردگی؟

تا چشممون باز شد شبهای بمب باران بود همه همسایه ها از ترس میرفتیم طبقه اول اون بلوک سازمانی ارتش و ما بچه ها به آتیش بازی ها نگاه میکردیم و مادرها هم از ترس میلرزیدند!

دختر بچه ها هم از ترس مادرها ارث میبردند و گریه!

بزرگ تر که شدیم بدبختی های بعد از جنگ. بی پولی و مریضی و هزارتا مشکل دیگه.

دل خوشی ما این بود که با بابا بریم دم دکه روزنامه فروشی و بابا یک روزنامه سلام برمیداشت و با بقیه که اونجا بودند بحث میکردند. ازشون میپرسید یونی یا یت؟ اونها هم معمولاً میگفتند یون!

یه روز از بابا پرسیدم بابا یون یعنی چی؟ بهم گفت بابا جون الان دیگه فقط دو تا حزب داریم. بقیه رو اعدام کردند! یکیشون مجمع روحانیون و اون یکی هم جامعه دوحانیت. آخر اون یون داره و اون یکی یت. ازش پرسیدم خوب اینها که همه روحانی هستند پس چه فرقی با هم دارند؟ گفت که یونی ها شبیه چپی ها هستند و یت ها راستی هستند!

گفتم که راست که بهتره. گفت نه بابا جون. چپی ها دارند تحریم میکنند انتخابات رو در اعتراض به بعضی از کارها.

……

خلاصه که اون روز کلی بابا برام حرف زد و من فقط فهمیدم که سلام خوبه، کیهان و رسالت بده، جهان اسلام خوبه، جمهوری اسلامی بده و اطلاعات هم وسط!

فهمیدم که کروبی رییس چپی هاست. رفسنجانی رییس راستی ها. خامنه ای بزرگه راستیه و برادر کوچیکه که جهان اسلام رو داره چپی.

از بابا پرسیدم این دو تا برادر با هم دعواشون نمیشه یکی چپیه و یکی راستی؟ گفت نه بابا جان. مگه بیانی ها نیستند که یکی تو پیروزی بازی میکنه و اون یکی تو استقلال؟

تازه خواهر همین دو تا برادر هم از اون چپی هاست که اگه بگیرنشون اعدامش میکنند.

گفتم مگه خامنه ای بعد از مردن امام رهبر نشده؟ نمیتونه پارتی بازی کنه خواهرش رو اعدام نکنند؟!

گفت چرا بابا جون. به موقعش.

اون سال دم انتخابات مجلس چهارم بود. چپی ها نیومدند. یادمه که چند روز مونده بود به انتخابات بابا اومد خونه و به مامان گفت برین خرید و تا پول دارین خورد و خوراک بخرین. بحاطر انتخابات همه چیز رو ارزون کردند که مردم رای بدن!

سال بعد هم یه روز همه خونه ما جمع شدند و گریه! دایی بزرگه که از سال قبل رفته بود ترکیه (به ما بچه ها گفته بودند ترکیه رفته) نشونیش رو دادند تا بریم بهش سر بزنیم. نشونی تو بهشت زهرا بود!

تا سالهای سال کسی نمیدونست که کی دایی رو اعدام کرده بودند. از 67 تو زندان بود و گفتند که 69 اعدام شده اما …

تا چند سال هنوز مامانم میگفت که دایی رو نکشتند و تو زندانه. بالاخره یه روز آزادش میکنند اما اون روز هیچ وقت نیومد!

ما هم مهاجرت و …

…….

نمیدونم چرا دارم این چیزها رو میگم. میدونم که با گفتن و مرور این خاطرات چیزی عوض نمیشه. اما هرچه فکر میکنم میبینم قسمت اعظم توشه راه من تو سفر به اون دنیا همین خاطراته. یادگاری های مردگی من!

……..

رفتیم اصفهان و بجای اون دکه روزنامه فروشی، محل بحثهای بابا شد مغازه روزنامه فروشی امیرکبیر. اونجا جمع میشندند و باز هم همون بحث ها. چند بار هم من که دیگه دبیرستانی شده بودم رو با خودش برد به جلسه های نهضت آزادی و در رفتنها و …

کله بابا بوی قرمه سبزی میداد! و این بو به کله من هم سرایت کرده بود! تا اینکه 76 شد و یونی ها تصمیم گرفته بودند بیان و دوباره قدرت رو به دست بگیرند.

اول همه منتظر مهندس موسوی بودند و موسوی هم میگفت که نه! میگفت قدرتی دیگه در کار نیست که من بیام. همه هم از رفسنجانی متنفر!

یادمه که عید اونسال رفته بودیم شیراز. پسر خاله بزرگه که زمانی کفش دزد آخوندها بود، (علاقه بسیاری به دزدیدن نعلین داشت!) شده بود روحانی! متحول شده بود و شده بود از شاگردهای دستغیب. به قول خودش دستغیب خوبه! اونی که چپی بود.

یادمه که اولین بار از زبون اون شنیدم که ناطق اکبر، اکبر رهبر، رهبر پرپر!

اما باز هم شور نوجوانی و سروش و شریعتی و چپ و راست باعث شد که من بشم یکی از اعضای بسیار فعال ستاد دانش آموزی خاتمی. 2 خرداد اومد و خاتمی هم با هزار امید شد سکان دار این کشتی و ما با هزار امید دل بستیم  تا شاید….

……….

باز هم نمیدونم چرا دارم توی چمدون فقط این چیزها رو پیدا میکنم!!

اصلاً چرا دارم صفحه های خاک خورده رو ورق میزنم!

…………..

بدرود