| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
قدم زنان در بهشت، به دور دستهای سبز می نگریستم، به تپه های پوشیده از علف های سبز و خوش بو، به آسمان ابری و درختان زیبای سر به فلک کشیده در انتهای دره روبرو، به آبشاری که از کوه روبرو سرازیر بود و به رنگینکمان.
در این بهشت وسوسه انگیز با پس زمینه صدای پرنده های خوش صدا و موسیقی دلنشین گیتار و صدای بی نظیر خواننده محبوب و البته تازه از این دنیا رفته، فرامرز اصلانی، پرواز میکردم و لذت میبردم.
اگه یه روز بری سفر، بری زپیشم بیخبر ، اسیر رویاها میشم، دوباره باز تنها میشم...
در دنیای واقعی، شب بود، ترافیک بود، از اون ترافیک های اعصاب خورد کن.
اما در دنیای خیالی من هوا روشن بود، من در بهشت خود ساخته خودم پرواز میکردم و روی سیال آسمان بدون بال زدن مثل عقاب تنهای عاشق، میچرخیدم و میرقصیدم و مستانه بوی خوش نم بارون رو میبلعیدم!
ناگهان ابرها در هم پیچیدند و آسمان ترسناک و سیاه شد! من از بلندای آسمان به پایین آمدم و فرود آمدم در ماشین و خودم رو در ترافیک یافتم!
شب بود، باران شدید شد، ناگهان آسمان برقی زد و صدایی بلند....
باران تند شد، خیابان ها قفل، در یکی از اتوبانهای جنوب به شمال شهر بودم، فلش های رعد و برق در منطقه ای در شمال شهر به شدت زیاد بود و من از دور میدیدم که ابرها چمبره زدند بر آسمان اون قسمت شهر.
فلش پشت فلش، برق پشت برق، مثل فرش قرمز اسکار که زیباترین بازیگر هالیوودی اومده و تمام خبرنگارها دارن تند تند عکس میگیرن، نور پشت نور.
اگه یه روزی نوم تو، تو گوش من صدا کنه....
اومده بودم وسط فرش قرمز، صدای برخورد قطره های درشت باران روی سقف شیشه ای ماشین اونقدر زیاد شده بود که فرامرز به سختی میتونست صدای خودش رو به من برسونه و بگه، اگه بازم دلت میخواد، یار یکدیگر باشیم، مثال ایوم قدیم، بشینیم و سحر پاشیم....
من اینجا چه میکردم؟! اومده بودم زیباترین بازیگر هالیوود رو توی میدون صنعت ببینم؟! یا اومده بودم عکاس های پاپاراتزی رو از دور اون دخترک ترسیده فراری بدم و بگم برید گم شید ای ابرهای پلید!
باید دلت رنگی بگیره، دوباره آهنگی بگیره، بگیره رنگ اون دیاری، که توش منو تنها نزاری......
گوشی رو برداشتم، بعد از ۸ سال،تکست دادم که :
سلام. نترس، تو رعد و برق حواسم بهت هست. بقیه ش با خودت
دستم میلرزید... عکسی که ازش گرفته بودم، هنوز هم روی کانتکتش هست و هنوز بعد از ده سال داره به من نگاه میکنه.
.....
فردا، دوباره رعد و برق خواهد بود، و من حواسم بهش هست!