یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

میدونم، نمیدونم!

روزهای سختیه.

نمیدونم کی قراره این سختی ها تموم بشه. شاید هیچ وقت. نمیدونم کی میتونم فراموش کنم و بگذرم. شاید هیچ وقت. نمیدونم کی روزی میرسه که تعداد دفعاتی که بهش فکر کردم کمتر از ده بار باشه. شاید هیچ وقت.

وقتی به خودم نگاه میکنم، چیزی نمیبینم جز یک دیوانه! کسی رو نمیبینم جز یک روانپریش ه افسرده که خودش با دست خودش کمربند انتحاری رو بست به خودش و ضامن رو کشید.

شاید من مرده و ام فقط روحی روانپریش از من باقی مونده. گاهی وقتها با خودم فکر میکنم که مرده ام. فکر میکنم همون پارسال که کمربند رو بستم و ضامن رو کشیدم پودر شدم و الان فقط روح ه من که سرگردان تو این دنیا داره بال بال میزنه و تا وقتی که به آرامش نرسیده اجازه نداره از این دنیا بره.

روحی پر مدعا! هارت و پورتم دنیا رو برداشته، اما حقیقت اینه که من هیچی نیستم. هیچی. افاده ها طبق طبق، اما دستم خالیه!

تو این شلوغ پلوغی های این روزها کمی یادایام سال 88 کردم. چه خطرهایی که نمیکردم! چه صحنه هایی که ندیدم! اما این من، الان انگیزه ای ندارم برای اینکه پا توی خیابون بزارم. نمیدونم لحظه مرگ من کی بوده، پارسال 2 خرداد، قبلتر، بعدش، تیر، مرداد یا حتی امسال 31 شهریور. نمیدونم کی بود که من مردم. نمیدونم کی بود که طلسم روی من اثر کرد و من شدم مرده متحرک. نمیدونم کی قراره این روح سرگردان به آرامش برسه و از این دنیا برای همیشه بره، من هیچی نمیدونم.

تنها چیزی که میدونم اینه که حالم خوب نیست و غمگینم. تنها چیزی که میدونم اینه که صداش تو گوشمه. زنگ صداش. آهنگ صداش، تصویر صورتش جلوی چشممه. میدونم که از دستش به اندازه کل دنیا ناراحت و غمگینم. میدونم که باعث حال بد اینروزهای من اون ه . میدونم که هنوز هم دوستش دارم. میدونم که دلتنگشم. میدونم که احمقم. میدونم که قلبم الان داره بالای 120 میزنه. میدونم که اون به من بدی کرده. میدونم که دلم میخواست اون آدم خوبی میبود و اونطور که من فکر میکردم رفتار میکرد تا دنیا رو به پاش بریزم. میدونم که...

دروغ میگم.

من هیچی نمیدونم جز اینکه ... دلم میخواد همین الان همینجا پشت میزم بلند بلند گریه کنم!