یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

عاشقان عیدتان مبارک باد!!

صبحتان را با دعوایتان آغاز کنید تا از عدم سلامت زندگیتان آگاه شوید!! 

  

بیخیال... 

 

عاشقان عیدتان مبارکباد. 

جواب سوالها!


خیلی از دوستان قدیم و جدید که همه برام عزیزند میپرسند که اوضاع و احوال چطوره؟ کار رو چه میکنی؟ عیال چطوره؟ کلاً زندگی روبراه هست یا نه؟!

 

راستش دیگه نمیخواستم زیاد از اوضاع و احوال خونه بگم. اما ...

در جواب همه شما عزیزان  باید همینقدر بگم که:

۱-اوضاع و احوال خوبه! عادت کردم که همینه که هست! عادت کردم که قبول کنم اوس کریم برام اینطور خواسته و نوشته و چرخ هم داره بد میچرخه!

۲-کار جدید رو توی دفتر با شراکت یک دوست شروع کردم و شکر خدا بد نیست. شرکت قبلی و روئسای قبلی حق و حقوقم رو ندادن که احتمالاً کار به شکایت میکشه و بکش بکش. اما همینقدر که زنگ میزنم و حالشون رو میگیرم و تحدیدشون میکنم جیگرم حال میاد! هر تماسی که میگیرم و اعصاب مدیریت محترم رو میریزم به هم و تلافی به رخ کشیدن قدرتشون رو میکنم حال میکنم. نمیدونید چه لذتی داره! سرشون داد بزنی و بگی برام مهم نیست که دیر به پولم برسم برام مهمه که از شماها و کارهای غیر قانونیتون شکایت کنم. اصلاً حال میکنم شکایت کنم از دستتون!

۳-رابطه بین و من و عیال هم مثل قبل!!! بدون هیچ تفاوتی! همینقدر بگم که روزی چند بار به خودم و حماقتم فوحش میدم! شبها یا من روی تخت میخوابم و اون توی حال، یا اون روی تخت و من توی اتاق بچه و روی فرش! سعی میکنیم جلوی گلپسر داد و بیداد نکنیم اما این تلاش معمولاً فقط از طرفه منه و متاسفانه گلپسر دعوا کردن رو خوب یاد گرفته!!

۴-کلاً زندگی روبراهه!

 

 

بدرود دوستان.

 

همینطوری!!!!

  

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست  

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

راستی روزگار هم همینطوری داره میره و روزها هم همینطوری داره میگذره و میره... 

من و همه هم بدک نیستیم! 

کار جدیدم رو هم توی دفتر خودم و برای خودم و به ریاست خودم شروع کردم. 

 

بدرود

سالگرد مرگ امیر

انالله و انا الیه راجعون.



امروز سالگرد مرگ امیر٬ شوهر خواهرم بود.

خدایش بیامرزد.

چقدر زود گذشت!

توی این یک سال چقدر اتفاقات جور وا جور افتاد!

این چرخ کماکان با پررویی تمام داره میچرخه و بد هم میچرخه!



یاران یادایام٬ ایام به کام.

بدرود

بازیگر

بازیگر

 

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟ جواب می

داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای

آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم. یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار

اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید.

 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد

ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود. یک روز از پچ پچ های همکارانش

فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود.

 

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می

خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست. یک روز فهمید مشتریان

ش بسیار کمتر شده اند.

 

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر

فرو رفت. باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد. ناگهان فکری به ذهنش

رسید. او می توانست بازیگر باشد:

 

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل

می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد.

 

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد. وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه

می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها

درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم. سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان

تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار

مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری

رفته بود.

 

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد

کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند.

 

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست. او الان یک بازیگر است.

 

این مطلب رو قبلاً هم گذاشته بودم. فرک میکنم خرداد ماه بود. اسم پست هم اسی بود. حالا چرا دوباره گذاشتم؟ چون من هم بازیگر شدم!

البته نه توی محل کار! اونجا هیچ وقت نتونستم و هیچ وقت بازی نکردم. اما توی خونه بازیگر شدم!

هم من و هم عیال سعی میکنیم خوب نقشمون رو بازی کنیم. هر دو هم میدونیم که داریم بازی میکنیم!

نتیجه هم اینه که گلپسر میخنده و شاده! بازی میکنه و کمتر با شیرین و زبونی و البته ترس از باباش میپرسه: دعوا کردین؟!

باباش هم جواب میده نه بابایی! دعوا نکردیم! داریم بازی میکنیم!

اون هم جواب میده: نه! دعوا کردین. دعوا نکنین!

دقیقاً نمیدونم چند وقته که دوباره بازیگر شدم. اما تو این مدت دو یا سه بار بیشتر دعوا نکردیم.

البته بخاطر نبودن من توی خونه هم هست.

جونم براتون بگه که از صبح بیرونم تا ده، یازده و بعضی وقتها هم دوازده شب! همش کار و کار و کار!

به قول معروف دارم خودم رو خفه میکنم از کار!

از وقتی اخراج شدم کارم بیشتر شده! ولی خوب خیالی نیست. کار باشه زیاد هم باشه مهم نیست!

البته نه اینقدر که از دوستانم و وبلاگم غافل بمونم!

اگه این چند وقته نبودم بزارین به حساب مشغله زیاد و نبودن پای کامپیوتر و نبودن اینترنت و البته کمی هم بی حوصلگی!

از همه معذرت میخوام.

برام دعا کنید دوستان بهتر از آب روانم.