یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

همینطوری!!!!

  

 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست  

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

راستی روزگار هم همینطوری داره میره و روزها هم همینطوری داره میگذره و میره... 

من و همه هم بدک نیستیم! 

کار جدیدم رو هم توی دفتر خودم و برای خودم و به ریاست خودم شروع کردم. 

 

بدرود

نظرات 7 + ارسال نظر
گلی چهارشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 07:02 ب.ظ

سلام خوبی بیشتر توضیح بده؟زندگی چطوره؟زنت چطوره مشکلی ندارین؟

الهه پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 12:15 ب.ظ http://eli1985.blogfa.com

سلام فرهاد جون. خوبی ؟ دلمون برات تنگ شد. خوب خدا رو شکر که رفتی محل کار جدید. من مطمئنم موفق می شی. هم تو کار هم تو زندگی. شاد باشی

مارمول پنج‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 08:05 ب.ظ

این غروبم گذشت....غروب روزای آخر زمستون......دلش تنگه...

فاخته(فاحشه باکره) جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 01:24 ق.ظ http://faheshey-bakere.blogfa.com/

با قسمت هشتم خاطرات فاحشه به روزم....
ایشالاه تو کار جدید موفق باشی

یک زن جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 01:40 ب.ظ

مبارک باشه

شیرینی کو ؟

فاخته(فاحشه باکره) جمعه 23 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 11:48 ب.ظ

مطمعنا اون انقدر مرد بود که حتی اگر هم میفهمید باز براش فرقی نداشت
چیزی که دیگه تو این زمونه پیدا نمیشه ... اون مرد بود نه مرد نما

گل آبی شنبه 24 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 09:20 ق.ظ

موفق باشی...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد