یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

بعضی روزهای لعنتی

با شوق و ذوق از خواب بیدار میشی.

چون مطمئنی امروز یک روز دیگه است.

چون فکر میکنی قراره خوشحال باشی.

اما...

هنوز یک ساعت نگذشته که ...

همه چیز عوض میشه.

باز تو سعی میکنی درستش کنی.

نمیشه.

سعی میکنی به خوبی فکر کنی و الکی جنایی ش نکنی و به چیز دیگه ای وصلش نکنی تا حداقل از طرف ت تلاشی باشه برای برگشتن ورق.

نمیشه.

اوضاع بدتر میشه.

معذرت خواهی میکنی تا بد فهمیدن ها (سوتفاهم سابق!) برطرف بشه و از یک کاه، که واقعاً هیچ چیز نیست، کوهی سرت خراب نشه.

نمیشه.

وقتی معذرت خواهی رو تایپ کردی با خودت میگی الان همه چیز برمیگرده به قبل، ولی یک حس بهت میگه که نه! پس با خودت عهد میبندی که اگر درست نشد دیگه اصراری بر معذرت خواهی دوباره نمیکنی.

جمله ای رو میخونی که شک میکنی به بیدار بودنت. چند بار چشمهات رو میمالی و با خودت میگی حتماً خوابم!! ولی باز همون جمله جلوی چشمته. یادت میفته به خوابی که داشتی توش میمردی و تو خواب داد میزدی که من رو از خواب بیدار کنید!! آرزوی میکنی که از خواب بیدار بشی، اما نه.... جمله جلوی چشمت ه داره بهت پوزخند میزنه.

سرت گیج میره. اتاق میچرخه. داد میزنی"دهقانپوووررر" سریع میاد تو اتاق و میگه بله آقا؟

برای من یک لیوان آب بیار

چشم آقا

5 ثانیه بعد لیوان آب جلوته و با نگرانی نگاهت میکنند و میپرسند" چیزی شده آقا؟"

میگی برید بیرون و در رو ببندید.

چشم آقا و نگاه نگران...

یادت میفته که قبلاً هم این جمله رو شنیده بودی.

یادت میفته که قبلاً حتی اینجا هم ازش نوشته بودی.

یادت میفته که تو یک پست هستی تو دادگاه خودت برای خودت.

هزارتا چیز دیگه هم یادت میفته.

هزارتا

بعضی روزهای لعنتی، آتیشت میزنند.

یک پارچ آب و باز کردن پنجره هم خنکت نمیکنه.

دیروز پدر یک دوست دور فوت کرد، دیشب دایی منشی، امروز شاید تو.

از گرما!!

از فشار

عصبانیت

غم


شمال 2

یه زمانی، خیلی دور هم نه، همین چند سال پیش، نمیدونم تو این یادایام یا تو یادایام قبلی آثارش هست، پستهایی داشتم به نام شمال1، شمال 2،... شمال 10 !!!

یعنی در سال پیش میومد که ده بار میرفتم شمال!

یه اصطلاحی هم بین من و دوستان باب شده بود که "نورث خونمون افتاده!" نورث هم که همون فارسی نوشته شده کلمه North ه و معنیش هم که همه میدونید یعنی شمال.

خلاصه تا میگفتم یا میگفتیم نورث خونمون افتاده، سر از جاده چالوس در می آوردیم و شمال.

چند شب پیش پسرخاله ام اومده بود به خاله اش سر بزنه و خاله رو هم با خودش آورده بود. به من هم زنگ زدند که بیا خاله دکتر لازمه! بیا بخون ببین تو اسکنش چی نوشته. منم رفتم اونجا و یهو پسرخاله گفت: "میگم بدجوری نورث خونمون افتاده ها!"

گفتم آخ گفتی. ایشالا جور بشه بریم.

البته جور شده بود و من دارم میرم، ولی به اون نگفتم که!! یعنی بهتر بگم پیچوندمش.

یادمه همون زمانها که خیلی هم دور نیست، تنها کسی از اشنایان که میدونست ما میریم شمال، مادر همین پسر خاله، یا بهتر بگم خاله کوچیک ه بود.

خب اون موقع ها که مثل الان نبود که. ماموریتی من و آقا میتی دوستم و این پسرخاله 3 تایی میرفتیم شمال و فقط به خاله میگفتم که خاله ما رفتیم، اما شما در جریان باش که ما شمال نیستیما!!!

یادش به شرررر!!!!! (با عصبانیت خوانده شود!!)

اینها رو گفتم که بگم شمال 2 رو خدا بخواد تا چند ساعت دیگه کلید میزنم و میرم چند روزی بعد کلی کار، استراحت و تفریح.

البته میدونم که کار دنبالم خواهد آمد!!!

بدرود