| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
هیچ چیز این دنیا و زندگی ارزش اینو نداره که بخوای ادامه اش بدی.
واقعا چرا آدما زندگی و زنده بودن رو دوست دارن؟
این همه تلاش برای چیه؟
کار کنی یا کلاه برداری و دزدی و نمیدونم هر طور شده پول دربیاری که بخوری و بخوابی با یکی و بخوابی و دوباره روز از نو.
که چی؟
بعدش؟
الکی زنده بمونی و هوا و زمین و شهر و اعصاب بقیه و روح و روان بقیه رو کثیف کنی که چی؟
میگن هر آدمی اومدنش تو قصه و زندگی یکی دیگه، هدفی پشتشه.
منم موافقم با این حرف.
تاثیر بعضی از آدمها خیلی پر رنگه و تا ابد جای پای اونها تو زندگی و روحت میمونه.
بعضی از آدمها کاری میکنن که برای همیشه عشق و عاشقی و احساس رو بزاری کنار. سردت میکنن. در قلبت رو میبندن. یا شایدم قلبی دیگه برات نمیزارن که کس دیگه ای یا حتی خودشون دوباره توش بخواد نفوذ کنه.
کاری میکنن که تو بهترین حالتش با دیدن اسمشون رو گوشیت، حتی اگه محبتی پشتش باشه، فقط ۳۰ ثانیه دلت کمی بلرزه و ضربان قلب نداشته ات کمی بره بالاتر و بعدش به اندازه صد سال کینه و نفرت و خشم تمام وجودت رو پر کنه و این حس بهت دست بده که میخواد ببینه برده سابقش به اندازه کافی زجر میکشه یا نه!
چند شب پیش تو یکی از بی خوابی های همیشگی، سری زدم به تلگرام و گروه همکلاسی های دوران دانشجوئی ، فهمیدم شب قبل پدر یکی از همکلاسی ها فوت کرده.
یادم افتاد که زمانی که بابا رفت، اون هم تو همون گروه تسلیت گفته بود. همونجا تو گروه تسلیت گفتم و بعد برای تسلی خاطر بیشتر، تو خصوصی هم براش نوشتم که متاسفانه حالت رو خوب درک میکنم.
براش نوشتم تازه حالا اولشه، بزار مراسمها تموم بشه، یواش یواش میفهمی که چی شده!
براش نوشتم بابا که رفت، خواب هم رفت....
از اون دخترهای پر افاده بود که همون روزها هم رابطه خوبی باهاش نداشتم.
از اونهایی که فکر میکنه چون پولداره، پس از همه سرتره!
هنوز هم همونطور پر افاده است...
فرداش برام نوشته بود که خیلی ناراحته، نوشته بود که پدرش خیلی خوب بوده، از بس خوب بود جاش اینجاست..... !
دو تا عکس فرستاد از یه امام زاده که پدرش رو اونجا به خاک سپرده بودن.
تو اوج ناراحتی و غصه ای که براش میخوردم، دیدم چقدر دنیای آدمها با هم فرق داره!
این بنده خدا تو مردن پدرش هم دنبال پز دادنه!
.....
بابا چند روز پیش باز هم اومد به خوابم، پدربزرگم هم بود، گفت خیلی این ور و اون ور زدم که برگردم پیشتون، اما نمیشه! راهی دیگه نیست.
خواب عجیبی بود، خوابی که حرفهایی پشتش داشت!
دنیا، اونی نیست که ما میبینیم، حقیقت اینه که ما از دنیا هیچی نمیدونیم! هیچی.
پشیمونم از خیلی از کارهایی که کردم.
کاش دیگه بتونم کسی باشم که بعد از مردنم، مردم همونطور که بابا یاد میکنن از منم یاد کنن.
با رفتنت خیلی چیزها عوض شد.
از وقتی رفتی، من دیگه اون من نیستم، من باز هم جدید شدم، من جدید شاید دیگه برای همیشه سرد و بی روح باشه.
من جدید، کمی هم سنگدل شده.
من جدید اما نگرانه، نگران روزهای بی پشت و پناهی که در پیش رو داره.
من جدید از هیچی نمیترسه اما، چون چیزی برای از دست دادن نداره شاید.
چطور بعضی از آدمها فکر میکنند تا ابد زنده اند؟
یعنی احتمال اینو نمیدن که هر لحظه ممکنه برای همیشه و مدیون از این دنیا برن؟!
وای بر ما
وای بر مدیونین!
به درک واصل میشین و تا ابد در عذاب خواهید بود.