یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

معلق

خیلی عصبانی ام

خیلی

کلاْ داره حالم به هم میخوره از هرچی آدم پست فطرت و نفهم که کاری جز دروغ و دروغ و دروغ بلد نیستند.

...

یه مشت آدم عوضی و دروغگو.

یه مشت آشغال به تمام معنا.

یه مشت حیوون رزل.

مرده شور همشون رو ببرند.

واقعاْ موندم که ...

بهم میگن عصبانی هستی و وقتی عصبانی هستی حرف نزن و تصمیم نگیر.

پس تا اطلاع ثانوی تصمیمهام رو معلق نگه میدارم.

التماس دعا

بدرود

ظهیر الدوله (آرامش خاکستری)

برای دیدن کامل فلاش٬ روی تصویر کلید راست ماوس رو فشار داده و سپس show all  را تیک بزنید


برخوردهای چندگانه

 

یادمه که اون اوایل همیشه بهش میگفتم که توی خواهرهات ص کسیه که بیشتر از بقیه حالیشه و  اگه یه روزی به مشکل برخوردیم باید با اون مشورت کنیم.

هنوز یکسال نگذشته بود که اولین مشکل جدی بوجود اومد. یه روز عصر بود که مامانم گفت بیا خونه که قراره زنت و چندتا از فامیلاش بیان خونه تا مشکلات رو حل کنند.

اومدم خونه و عیال و ص و یکی دیگه از خواهراش و مادرش اومدند.

از در که وارد شدند شروع کردند به توپ و تشر رفتن و حمله به سمت من و خانوادم. بنده خدا مامانم که تاحالا همچین صحنه ای رو ندیده بود آچمز شده بود و فقط تند تند میوه پوست میکند. بعد هم میگفت وقتی من عصبانی میشم میوه پوست میکنم!

از همه طرف سمت من حمله شروع شد و من فقط و فقط گوش کردم. حتی یک کلمه هم حرف نزدم. نیم ساعتی به این منوال گذشت که ص پرسید چیزی نمیخوای بگی؟! حرفی نداری؟!

گفتم من اشتباه کردم. من همیشه به عیال میگفتم که ص زن با فهم و شعوریه و اگه به مشکل بر بخوریم میتونیم بریم با اون که خواهرت هم هست صحبت کنیم. اما حالا متاسفم. اشتباه فکر میکردم. من حرفی ندارم. میشونم حرفهاتون رو.

یک دفعه ص بلند شد از جاش و شروع کرد به داد زدن! من این خونه رو روی سر تو خراب میکنم. تو فکر کردی کی هستی که ...

خلاصه من باز هم نشستم روی مبل و گوش کردم به داد و فریادهاش. چند دقیقه ای داد زن و خواهراش نشوندنش سر جاش. بعد من شروع کردم به حواب دادن. همه حرفهایی رو که زدند رو جواب دادم اما خطاب به مادرزن. همش هم میگفتم که من کاری به ص ندارم چون اون ارزش اینکه من بخوام بهش جواب بدم رو نداره اما شما که بزرگتری بدون که قضیه از این قراره و ...

یک ساعتی گذشت و مامان من هم وقتی دید من خوب دارم جواب تهمتهاشون رو میدم ساکت موند و نشست تا پسرش به تنهایی با اون 4 نفر بجنگه. خوب اون نبرد من پیروز بودم اونها بعد از معذرت خواهی از من و مادرم رفتند. ص گفت که منو ببخش و من اشتباه فکر میکردم و معذرت میخوام. نیم ساعت بعد از اینکه رفتند هم زنگ زد که منو ببخش. من هم گفتم متاسفم. همون موقع هم گفتم من اشتباه کردم تو شناختم از تو. حالا هم باید بگم که آب رفته دیگه رفته و بهتره که هیچ وقت تو زندگی هیچ کس هیچ دخالتی نکنی.

از اون اتقاف چند سال گذشت. من دیگه هیچ وقت پام رو خونه ص نذاشتم و ترجیه میدادم که زمانی هم که اون میخواد بیاد و به خواهرش سر بزنه نباشم و همونطور رفتار میکردم. فکر کنم 3 سال بعد بود که زنگ زد به به موبایلم و اسرار که کدورتها رو بزار کنار و ناهار بیایین خونه ما. اسرار های عیال باعث شد که قبول کنم. رفتیم خونه ص و بعد از ناهار 2 تا از دوستهاشون هم به ما ملحق شدند و تازه دوزاری ما افتاد که جلسه پرزنتیشن گلد کوئیست بوده و ...

نزدیک 2 ساعت اینها رو مخ من راه رفتند. جالب اینجاست که اینها میدونستند که من سال 81 برای دوستهام ثبت نام اینترنتی گلد .. میکردم و از همون موقع هم مخالف این جریانات بودم و هیچ وقت هم با وجود اینکه ثبت نام میکردم برای بقیه دم به تله نداده بودم. اما باز هم اسرار و اسرار و اسرار. بعد از اون جریان تا چند ماه هم جلسات فالوآپ بود ...

سرتون رو درد نیارم. یه روز عیال گیر سه پیچ که باید به من 1.5 میلیون بدی که برم تو گلد کوئیست. همه خواهرهام رفتند و اینها خوشبخت میشن و من بدبخت!

گفتم به ص زنگ بزن و بگو با اون گردن کلفتهاشون بیان خونه ما. چند تا سوال دارم. اگه جواب داشتند و منو قانع کردند هم تو برو و هم خود من میام!

فردا عصر بود که 4 نفر از اعضای بالای حرم تشریف آوردند و سوالهای من شروع شد. من هم کلی مطلب از تو اینترنت در آورده بودم و حسابی گوز پیچشون کردم! (ببخشید بی ادبیه اما خیلی باحاله!) هیچ کدوم از سوالها جواب داده نشد و رفتند. جالب اینجاست که من جزوه آموزشی پرزنت کردن رو هم حونده بودم و چند تا از نکته هاش رو برای اونها گفتم. وقتی هم که داشتند میرفتند رو به ص کردم و گفتم لطفاً این بحث فالوآپ احمقانه رو برای من و خانوادم تمام کن. خودت هم چون فامیلمی بهت پیشنهاد میکنم که جلوی ضرر رو همین الان بگیری مگرنه مشکلات بدی در انتظارته. درسته که همه زیر دستهات رو داری سعی میکنی از دوست فامیل نزدیکت جمع کنی اما من فامیل تورو بهتر از خودت میشناسم!

رفتند. اما فالوآپ برای عیال ادامه پیدا کرد. من هم یه روز زنگ زدم به ص و با تمام وجودم سرش داد زدم. وقتی داد های من تمام شد گفت خوشحالم که حساب بی حساب شدیم. با این دادهات اون کار زشت منو جبران کردی. من هم گفتم بی حساب نشدیم چون اون روز من مقصر نبودم و الان تو مقصری!

اما اون اصرار داشت که نه. بی حسابیم. گفتم باشه و بی حسابیم به شرطی که دیگه فالوآپی در کار نباشه.

قبول کرد و قضیه تمام شد. حالا از بقیه ماجرا که 3 تا از خواهرها و برادرش رفتند زیر مجموعه اونها و بینشون چه دعواها شد و هنوز که هنوزه با هم قهرند، بگذریم. بریم سراغ یک مورد دیگه.

چند ماهی از اون جریانات گذشته بود که یک جریان دیگه بوجوود اومد. نصف شب ص از اون کله شهر بلند شد اومد این کله شهر و از پله های خونه من اومد و بالا و داد و بیداد که من این خونه رو روی سرت خراب میکنم!!

خداییش باید اسمش رو میزاشتن بولدوزر!

اون شب هم ص و عیال و یک خواهر دیگه و باجناق بزرگه اومدند و حمله آنچنانی به من. همون دعوا شد جرقه رفتن ما از اون شهر. (خدا خیرشون بده)

خوب من یه جورایی مقصر بودم و دهنم بسته بود. اونها هم تا تونستند نامردی کردند و برای یک جرم کوچک داشتن حکم اعدام منو صادر میکردند. اون شب گذشت و الان باز هم 4 سال از اون روزها میگذره.

چند روز پیش قانون سوم نیوتن کار خودش رو کرد. (میگم این نیوتن اصلاً نگفته بود که بین عمل و عکس العمل ممکنه 4 سال فاصله بیفته!)

این بار همون کسی که باعث اون پاره شدن پرده ها بود و همه چیز رو صد برابر بدتر کرده بود، دقیقاً تو همون موقعیت قرار گرفته. جداً دمت گرم نیوتن!

یعنی مو نمیزنه. وقتی داشت خواهد عیال جریان رو برام تعریف میکرد فکم اومده بود پایین. بعضی جاهاش رو میگفتم تو نگو. بزار من بگم ببین درست حدس میزنم! و دقیقاً درست میگفتم!

حالا خانوم ص دیگه تو یه جبهه دیگه قرار گرفته. اما رفتار دوگانه اون و بقیه اشون بدجوری داره منو آزار میده. یادم میفته که با من و یکی دیگه چه رفتاری داشتن و حالا با خواهر خودشون چه رفتاری دارند، بدجور بهمم میریزه. البته نمیخوام بگم که رفتار الان اشتباهه! نه. الان رفتار درسته. اما الان رفتارشون بخاطر جانب داری درسته نه بخاطر اصل ماجرا.

متاسفانه نمیتونم ماجرا رو باز کنم، اما اولاً دم نیوتن با قانون سومش گرم و دوم هم اینکه دارم تمام سعیم رو میکنم که من منصفانه رفتار کنم.

 

پ ن:

یاد گرفتم که همیشه تو همه شرایطی تنها کسی که میتونه کاری برام انجام بده و آرومم کنه خودم هستم. هیچ کس هیچ کاری برای من نمیکنه و ...

یادگرفتم که توقعی هم نداشته باشم. من تنهام و تنهایی باید همه چیز رو پیش ببرم.

موبایل نوشت!

1- razhaye sar be mohr hamishe bayad sar be mohr bemunan, pas khafe....
2- baezi hesha enghadr bad hastand ke ba 10 ta kuhsar raftan ham halet ja nemiad.
3- kuhsar raftan tu injur mavaghe behtar az naraftane.
4- taghsire khodame nabayad konjkavi mikardam
5- sokut amma sedaye hamhameye shahr az in bala zibast.
6...............

الاغ و جایگاه رفیع


یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد
.
که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد. بعد ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و
پست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد

دری وری

قصه اینجا که رسید، قسمتهای جالب داستان رو شد. از دوستی که حدود 5 سالی خبری ازش نداشتم خبرهایی رسید بس خوشحال کننده!

جداً دم این روزگار گرم که اگه برای بعضی ها بد میچرخه، برای بعضی های دیگه خوب میچرخه!

اگه بخوام از اون دوست بگم با یک پست و دو پست راه به جایی نمیبرم. پس این جریان بمونه برای خودم تو دل خودم.

حله؟!

…………….

منشی گرامی از امروز دیگه تشریف نیاوردند سر کار و بهتره بگم که دیگه نمیان. ظاهراً مادرشون مریض حال هستند و میخوان پیش مادرشون بمونند. چند روزی بود خودش هم خیلی حالش بد بود. هر چی هم سعی کردم ببینم جریان چیزه دیگه ایه یا نه، راه بجایی نبردم. به هر حال تصمیمش این شد که دیگه نیاد سر کار و پیرو اون مصاحبه ها با متقاضیان جدید و البته افراد عجیب و غریب!!!

…………….

پنجشنبه شب بین من وعیال آتش بس اعلام شد. بهش گفتم ببین ما الان حکم سربازهای خط مقدم رو داریم. جونش رو ما میدیم و بقیه پشت خطی ها حالش رو میبرند. بیا و کمی سر پیچی رو بزاریم توی دستور کارمون!

اینو که گفتم انگار اعلام آتش کردم! تازه اوضاع بدتر شد! گفت من خودم رییسم! حالا تو میخوای بگی من از جای دیگه دستور میگیرم؟!!!

گفتم آخه کاملاً اتفاقی بعد از هر سفر تو جنگ میشه! اینه که آدم فکر بد میکنه!

گفت کاملاً اتفاقیه. تازه ما اینقدر جنگ داریم که حالا چند ماهی یکبار به دیدار ما تاثیری نداره.

گفتم خوب حق با توئه. اصلاً تو رییس و من هم سرباز صفر تو سری خور. بیا و از خر شیطون بیا پایین!

گفت نه! من باید تکلیفم…

حرفش رو قطع کردم و گفتم ببین اگه بحث جنگ باشه من کم نمیارم. به نفع هر دومونه که کوتاه بیاییم.

اینو که گفتم گفت باشه.

خلاصه چپق سلح کشیده شد!

………………..

دلم یه چیزی میخواد. یه…..

نمیدونم. راستش یه جوری شدم! کم دارم نه؟!

…………

بدرود

…………….

پ ن:

دیروز جاتون خالی با عیال و پسر خاله و یک دوست رفتیم کوه. درکه. گلپسر هم بود. پدر سگ مثل جبپ میرفت بالا! تا ایستگاه یک رو یک کله رفت بالا. به قول دوستی سوختش اورانیوم خالصه!!

 

اعتراف

اعتراف میکنم که اشتباه کردم.

خودم میدونم که کجای کار رو اشتباه رفتم.

منه زیر زمینی با آدمهای روی زمینی مثل آدمهای آسمونی رفتار کردم. این اشتباه من بود.

بهتره که خفه بشم!

اما هنوز هم ...........

کاش من هم روی زمینی بودم.

هر چی نگاه میکنم به دوشم نه تنها بالی نمیبینم بلکه سرم که پایین میفته میبینم که سم دارم!

من اصلاً یک آدم اشتباهی هستم. نه اشتباهی خیلی مودبانه است! همون عوضی بهتره. من کلاً عوضی ام!

اما از همون اول عوضی نبودم. یادم هم نمیاد که کی عوض شدم! شاید هم یادم میاد و ...

اصلا خفه شدم!

.........

بدرود

مرد عوضی!

امروز یکی گفت که از 5 سال پیش تا حالا از دست یکی ناراحته و از اون چندین بار به عنوان عوضی نام برد!

کلی منو به فکر فرو برد که چرا چه بدیی کرده اون یارو؟!

5 ساله که از دستش دلخوره و میگفت که هیچ وقت هم نمیبخشه اونو حتی اگه تو صورتش تف کنه!

البته نگفت که چرا!!

یعنی اون چیکار کردم با یک دختر 16 ساله که الان 5 ساله که تو ذهنش یک عوضیه؟؟!!

.........................

کجای کار رو اشتباه کردم؟!

کجای راه رو اشتباه رفتم؟!

قرار نبود اینجایی که الان هستم باشم!!

........

تنهام و غمگین و ....

بدرود

......................

پ ن:

میدونم کی هستی. خوب هم میدونم. باشه. تن دادم!

با یا بی ...

نمیدونم تا این موقع نشستم اینجا که چیو ثابت کنم؟!

یا اصلاً دنبال چی هستم؟!

چرا مثل همه آدمها بلند نمیشم برم خونمون و دنبال زندگیم؟!

خوب شاید من آدم نیست!!!!

نمیدونم باید زبون که گلایه باز کنم یا نه؟!

بگم که شاکی ام بد جور یا نه؟!

بگم که حقم این نبود یا نه؟!

بگم که حالم داره از آدمهای بی معرفت و بی مرام بهم میخوره یا نه؟!

بگم که بابا د آخه .....

فکر کنم باز هم نباید بگم. آخه من مثل اون بی مرام ها و بی معرفتها که اهل زود قضاوت کردن نیستم که!

پس شاید اصلاً بی معرفتیی در کار نباشه و ...

ولی خداییش این حقم نبود!

آره عزیزم. من قضاوت نمیکنم حتی اگه حالم گرفته شده باشه و ...

پس کماکان چاکرتیم با مرام!

 

باز دوباره صبح شد...

باز دوباره صبح شد

من هنوز بیدارم

کاش میخوابیدم

تو رو خواب میدیدم....

.......

بعید میدونم از شماها کسی باشه که جملات بالا نبردش به عمق عاطفه و احساس.

و بعد اصلی اون کشش بخاطر چیزی نیست جز صدای زیبا و گیرای خواننده اون ترانه که به حق تمام ترانه هاش دلنشین بودند و هستند و خواهند بود.

محمد نوری، با اینکه مال نسل یا بهتر بگم نسلهای قبل از ما بود، اما جایگاه خواصی تو دل من داشت. واقعاً صداش رو دوست داشتم. واقعاً ترانه هاش رو دوست داشتم.

هنوز هم دوست دارم.

استاد، روحت شاد.

...............

آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی

بنفشه برگ بیدم کی می آیی

تو گفتی گل درآید من می آیم

وای گل عالم تموم شد کی می آیی

 

جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

شد هوا سپید ، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

آی نازنین مریم

 

جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

بشیم روونه ، بریم از خونه ، شونه به شونه ، به یاد اون روزها

آی نازنین مریم

 

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

آی نازنین مریم

 

بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو

بیا بیا نازنین مریم ، نازنین مریم

آی مریم مریم ، ای نازنین مریم

 

دانلود ترانه جان مریم با صدای استاد محمد نوری

اصلاْ همه....

ایال رفته مرخصی. یا بهتر بگم تشریف بردند تا در جلسات کابینه شرکت کنند.

اصلاً بزار خوشبینانه بگم.

همسر جان رفتند اصفهان تا دیدارها را تازه کنند.

چی؟

دیدارها تازه بود؟

خوب راست میگین. اما... اما خوب دور هم جمع شدن یه چیز دیگه است. مگه نه؟

نمیدونم والا.

اگه بهش بگم برو دعوا راه میفته. اگه بگم نرو دعوا راه میفته. اگه بگم فرقی نداره دعوا راه میفته. اگه بگم هر جور تو دوست داری دعوا راه میفته. پاک قاطی میکنم تو این جور مواقع!

حالا ایشون رفتند و من هم چند روزی مرخصی دارم. اما...... L

اما خوب نمیدونم چیکار کنم!

کجا برم؟

با کی برم؟

کی برم؟

کر برگردم؟

جداً چرا من نمیتونم برنامه ریزی کنم تا از این فرصت استفاده کنم؟!

همش بخاطره اینه که پایه ندارم!

خودم میدونم. L

..........

اومدم بنویسم تا بگم که هنوزم زنده ام و شاید هم هنوز هم تنهام!

نه.

کی میگه من تنهام؟!

من که نیستم.

قاطی کردم.

همه چیز یه جور دیگه است.

اصلاً همه نگینها مینا هستند!

این جمله رو از گلپسر یاد گرفتم.

هر وقت یکی اذیتش میکنه و قاطی میکنه یک جمع بندی کلی میکنه.

مثلاً چند شب پیش میگفت اصلاً همه مامانا بدن و همه باباها بعضی هاشون بدن!

بعد یه بار دیگه میگفت اصلاً همه بابا هم بدن!

دیشب هم گفت اصلاً همه کوچیکا بزرگ هستن!!!!

کل جمع ترکیدن از خنده!

بزرگ خواهر بزرگست و کوچیک هم کوچیکه.

بزرگه چون خیلی ماچش میکنه (گلپسر رو) و کمتر بازی میکنه آدم بده است همیشه.

کوچیکه هم چون کوچیکه و همیشه باهاش بازی میکنه آدم خوبیه ماجراست. حالا دیشب از دست کوچیکه شاکی شده بود و فرمود اصلاً همه کوچیکها بزرگ هستند!

من هم میگم که همه شماها بدین!!

نه

بعضی هاتون بدین.

پاک قاطی کردم.

بدرود.