یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

عرفان و حالا امید

از فرودگاه میومدم

به سمت خونه

چند روزی گلپسر پیش من بود و مثل تمام دفعات قبل تو فرودگاه هر دو ما بغضمون رو تو گلو خفه کرده بودیم و با چشمانی سرخ ولی بدون ریزش حتی یک قطره اشک همدیگر رو در آغوش گرفته بودیم و خداحافظی....

تو مسیر اما داستان حداقل برای من عوض شد.

پر از غم و فکر اینکه اگر ال شده بود و بل شده بود الان زندگیمون چجوری بود و اگر واقعا همدیگر رو دوست میداشتند و اگر فلان و ....

رسیدم به خروجی ه دریاچه تو همت. شب بود. ساعت حدود ۹:۳۰. یک پسربچه تو پیچ ایستاده بود و برای من دست بلند کرد. نزدیک که شدم و ماشین رو دید دستش رو انداخت و من وارد پیچ شدم. دیدم کمی جلوتر چندتا سگ ولگرد وایسادن و دارن پارس میکنند. زدم روی ترمز و توی آینه رو نگاه کردم و دیدم پسرک از ترس سگها جلو نمیاد. همونجا تو پیچ زدم دنده عقب و دستم رو گذاشتم روی بوق و اشاره کردم به پسرک که بدو بیا. چندتا ماشین هم به سرعت از کنارم رد شدند و با بوق فوحش میدادن که اینحا جای دنده عقب رفتن نیست

حق داشتند. ولی من فقط به پسرک فکر میکردم و میگفتم گور بابای ماشین. پسرک اومد جلو و شیشه رو دادم پایین و گفتم بدو بیا بالا بدجاست.

گفت پول کرایه ندارما، گفتم بیا بالا زود باش.

دیدم داره دنبال دستگیره در عقب میگرد. در جلو رو باز کردم و گفتم بیا بالا.

سریع سوار ماشین شد و راه افتادم. صدای بوق اخطار نبستن کمربند ایمنی بلند شده بود و پسرک با ترس اشاره کرد به سگها. گفت اینها هر شب اینحا میان و نمیزارن من رد بشم. گفتم فهمیدم ترسیده بودی. با سنگی چیزی بزن از خودت دورشون کن. گفت دیشب پرت کردم و تازه بدتر شد و دهتایی دنبالم کردند. 

از پیچ که خارج شدم دیدم چهارتا سگ دیگه هم وایسادن و منتظر پسرک بیجاره بودن!

گفتم خب چرا از جای دیگه نمیری؟ کجا میخوای بری؟ 

همینجور به چراغهای جذاب روی داشبورد ماشین خیره شده بود و صدای ترشیده بازی آلارم کمربند تبدیل به آژیر شده بود و پسرک نمیدونست از ماشین سواری لذت ببره یا سوالهای بی سر و ته منو جواب بده. هنوز نفس نفس میزد و بوی خوبی هم نمیداد. گفت میرم دریاچه، راهی غیر از این نداره که از اتوبان رد بشم.

گفتم چند سالته؟ ده سال. 

یاد  گلپسر افتادم که نیم ساعت پیش به مامور کنترل کارت پرواز در ورودی سالن ترانزیت گفت ده سالمه!

اسمت چیه؟

امید

امید مدرسه هم میری؟

بله

 کلاس پنجمی؟

نه کلاس اولم

دیر رفتی مدرسه پس. خونتون دریاچه است؟

نه اونجا میرم سرکار

نگاهی بهش انداختم و تازه متوجه بسته جورابی که دستش بود افتادم. یاد عرفان افتادم. تو پارک خودمون دیده بودیمش. تو یکی از اون شبهای هزار و یک شبی که با زن داشتم، قبل از تعطیل شدن پارکمون!

به عرفان گفته بودم دوست داری از تو سقف ماشین بری بیرون و من رانندگی کنم؟ اون هم که حوراب فروشی بود مثل امید، با لذت گفت آره و کل مسیر سعادت آباد تا فرحزاد رو عشق کرد، به یاد پسر خودم

امید خونتون کحاست؟

کن

چجوری برمیگردی؟

وقتی جورابها رو بفروشم بالاخره یکی پیدا میشه که برسونتم تا قسمتی از مسیر رو. میشه من دم یو (اسم بازیی که کنار دریاچه است) پیاده کنین؟

بله که میشه. شام خوردی عمو جون؟

بله. خوردم. ممنون.

مسیرم رو کج کردم و دقیقا جلوی یو پیاده اش کردم. موقع خداحافظی باهاش دست دادم و رفت. رفت و بغض من ترکید.

از دریاچه تا خونه رو تقریبا بدون اینکه ببینم اومدم.

ماهان، عرفان و امید. همه ده ساله، با سرنوشتهای مختلف. همه هم قد و هم اندازه، هر کدوم با غم مخصوص خودشون. 

کاش میتونستم کاری کنم.

کاش.








من این یک تکه جا را دوست دارم

خب احتمالاً همتون از روی کار اومدن رییس جمهور جدید آمریکا و فرمانهای جنجالی و دیوانه وارش خبر دارید

با فرمانش برنامه رفتن من رو ابتدا تحت تاثیر قرارداد و بعد از معلق شدن فرمان توسط دادگاه فدرال، ایمیل و تلفنی از مدیر HR شرکت جدید گرفتم که آقا تا میتونی سریع خودتو برسون.

بهش گفتم خبرت میکنم.

فرداش بهش ایمیل زدم که تو شرایط فعلی، کشور من بیش از هر موقعی به من و امثال من احتیاج داره!

خیلی ها میگن تحت تاثیر جو اینجوری میگی، اما اونهایی که منو میشناسن میدونند که من واقعا دوست دارم بتونم کشورم رو بهتر بکنم، حتی به اندازه نوک سوزن!



اگر ایران بجز ویران سرا نیست
من این ویران سرا را دوست دارم
اگر آب و هوایش نیست دلکش
من این آب و هوا را دوست دارم
تمام عالم از آن شما باد
من این یک تکه جا را دوست دارم
من این یک تکه جا را دوست دارم

...

سرم روی تن من نباشه گر که بیگانه بشه هموطن من
اگه خاک من از دست بره جایی ندارم
دلم میمیره از غصه دیگه نایی ندارم
بجزء نام تو ای مام وطن ای موطن من
دگر بر روی لبهای خود آوایی ندارم
ایران ایران، ایران ایران

جمعه

امروز اگر کسی از من میپرسید که نظرت در مورد طلاق چیه؟ آیا طلاق رو به کسانی که زندگی ه بدی دارند توصیه میکنی؟ قطعا میگفتم بمیرید ولی تنها نکنید خودتون رو!

حالم اونقدر از این جمعه لعنتی به هم میخوره که گفتن نداره.

جمعه ها فقط غروبش نیست که دلگیره، کل جمعه دلگیره!

چون با صدای بلند و شفاف بهت میگه تنهایی!

تنها

تنها و بی کس

جمعه پیش غم آتشنشانها بغضم رو ترکوند و این جمعه تنهایی خودم!

تنهایی ه عدو!!

عجب زمونه ای شده ...

فشار قبر

رفیقی میگفت میدونی مشکل تو چیه؟ مشکل تو اینه که نمیدونی از دنیا چی میخوای. نمیدونی دنبال چی هستی.

با اعصاب داغون و روحی بین زمین و آسمون، حدود ساعت ۵ عصر اومدم تو تخت و خوابیدم.

خب البته واضحه که با کمک قرص

چندباری خواستم بلند شم و ماشین رو راه بندازم به سمت اصفهان و برم دست گلپسر رو بگیرم و بیارمش تهران، بعد از تو گوشی ه محکمی که به مادرش خواهم زد، ولی دیدم تا اینجای کار راحته، بعدش چکار کنم؟!!

همش صحنه کتک خوردن گلپسر از اون افریطه جلوی چشمم بود و از تو داشت منو میسوزوند و تک تک سلولهام بغض داشتند و میلرزیدن

مدتهاست که دیگه نفرین کردن رو بد میدونم و اصلا به زبون نمیارم اما هر بار که جای دستهاش رو روی رون پای بچه میدیدم، ناخودآگاه این جمله میومد تو ذهنم که بشکنه دستش. تو مثلا مادری؟!!!

ساعت ۳ صبح از فشار قبر بیدار شدم!

بهش میگم فشار قبر چون آنچنان فشاری روی تک تک استخوانهام احساس میکردم که انگار یک کوه روی بدنم گذاشتن.

مثل تمام دیروز و امروز اخبار ساختمان پلاسکو رو پیگیری کردم تا شاید معجزه ای که برای من هیچ گاه رخ نداده برای اونها رخ داده باشه، که خب اونجا هم خبر خوبی نبود.

آرزوی این رو کردم که کاش من جای اونها بودم. کاش تو اون لحظه من بعد از اینکه جون کسی رو نجات داده بودم زیر خروارها آهن و سیمان و آتش مدفون میشدم و فقط یادی از من باقی میموند.

بعد تجسم کردم که اگر من واقعا اونجا بودم آیا جرات این فداکاری رو داشتم؟!!

فکر میکنم داشتم ولی خب مطمئن نیستم.

با اینکه بیدارم و گرسنه، ولی از همون فشار قبری که گفتم توان بلند شدن از جام رو ندارم.

تصور کردم که اگر این برج الان مثل پلاسکو بیاد پایین، من که الان طبقه دوم هستم، ۱۵ طبقه بالاتر از من روی من آوار خواهد شد. یعنی اون فشار از این فشاری که الان روی من هست بیشتره؟!!

دلم برای خودم میسوزه

چه غریبانه ننگ خیانت به پیشونی من زد و دلم رو شکست و من رو به این نقطه کشوند.

به جایی که هم دلتنگشم و هم ... هم ... نمیدونم بگم تنفر یا بگم دلخوری یا بگم عصبانیت... فقط ازش بغض دارم.

الان یک هفته است که برگشتم. دقیقا هفته پیش همین ساعت پام رو گذاشتم خونه.

ولی خب، رفیقم  راست میگه. زن هم راست میگه. من نمیدونم چی میخوام. تکلیفم با خودم روشن نیست.

حالا که مطمئنم زن همراه خوبی برای ادامه مسیر زندگی ه پر تلاطم من نیست، نباید به اون فکر کنم و عشقم رو باید به اون تمام کنم، اما لعنت به این دل. تنها نفرینی که میتونم و میکنم نفرین به دل خودمه.