یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مهری و چند دلبر (پایان)

خب بالاخره رسیدیم.‌لامصب این ترافیک تهران رو حتی معجزه هم نمیتونه درست کنه! انواع و اقسام آدمهای مختلف، دولتهای مختلف، شهردارهای مختلف اومدن و رفتن، ولی ترافیک هیچ جا نرفت! پیاده شو دختر همینجاست...

وای خدا خسته شدم، دیگه دلم میخواست بخوابم بابا بزرگ. آخه این همه پارک نزدیکتر چرا باید میومدیم اینجا آخه بابایی؟

حالا پیاده شو تا بهت بگم عزیزدلم. این پارک یه قصه داره، میخوام قصه اش رو برات بگم.

آخ جون قصه! آخ جون، من عاشق قصه هاتم بابایی.

از روی صندلی عقب اون پتو رو هم با خودت بردار و پیاده شو دختر گلم.

.....

خب همین نیمکت خوبه برای نشستن. بزار اول من تمیزش کنم لباسهاش خوشگل دخترم کثیف نشه و بعد میشینیم و منم قصه این پارک رو برات میگم.

یکی بود یکی نبود، اون قدیم قدیما، نه خیلی قدیما، اما دقیقا سی سال پیش، توی همچین روزی من اومدم توی این پارک سر یه قرار. اول از هر چیزی بگم، این قصه، واقعیه، یکی از قصه های زندگی خود منه. تا الان کسی نمیدونست، اما همون سی سال پیش که اومدم توی این پارک، با خودم عهد کردم اگر روزی روزگاری تویی به دنیا اومدی، و پانزده سالت شد، بیارمت توی این پارک و این قصه رو برات تعریف کنم. 

وای خدای من! یعنی اینی که میخوای الان بگی قصه خود خودته؟!

بله عزیزم، قصه خودمه. شروع قصه مال سی سال پیش هم نیست، شروعش مال ۳۸ سال پیشه، اون موقع ها من ۳۲ سالم بود و با یه دختر خانومی دوست شده بودم که اسمش الاهه بود. اون ساختمون رو میبینی اونجا؟ همون ساختمونه که خیلی بلنده؟ اونجا قبلا یه ساختمون فکر کنم نهایتا ده طبقه بود. الاهه توی اون ساختمون کار میکرد. کارمند بخش ممممم راستش بخشش رو یادم نمیاد. دیگه منم حسابی پیر شدم دخترم. آره میگفتم، توی اون اداره کار میکرد، بعد یه روزی من و الاهه قرار گذاشتیم که همدیگر رو ببینیم. الاهه هم از یه پیتزا فروشی پایین همون ساختمون، یه پیتزا خرید و اومدیم نشستیم توی باغچه، روی چمنها، فکر کنم زیر اون درخت پیر که اونجا خشک شده، پیتزا رو خوردیم. چند ماه بعدش داشتیم در مورد یه خاطره دوران کودکی من حرف میزدیم و تصمیم گرفتیم یه قرار با هم بزاریم برای ده سال بعدش. ولی چون ده سال بعدش رو شاید یادمون میرفت، گفتیم یه سال رند رو انتخاب کنیم که شد سال ۱۴۰۰.

اوووه! ۱۴۰۰! یعنی اون موقع بابای من چند سالش بوده؟

اون موقع بابات ۱۵ سالش بود، دقیقا هم سن الان تو. واسه همین تصمیم گرفتم وقتی یه نوه داشتم که ۱۵ سالش بود بیارمش اینجا و براش تعریف کنم.

یعنی پس این قصه رو برای خود بابام تعریف نکردی بابابزرگ؟! 

نه دخترم. برای اون تعریف نکردم.

آخه چرا بابایی؟

دورت بگردم که وقتی میگی بهم بابایی دلم پر میزنه برات. نگفتم براش چون بالاخره ممکن بود توی اون سن و غیرتی که روی مامانش داشت، هر وقت میدید من به دختر دیگع ای علاقه دارم با باهاش دوستم، هرچند که جدا شده بودم از مادربزرگت، ولی اون خوشش نمیومد. منم دیدم بهتره این قصه ها و خاطرات رو برای تو تعریف کنم. خلاصه من و الاهه قرار گذاشتیم روز ۴ دی سال ۱۴۰۰ بیایم اینجا. حتی اگر دیگه با هم دوست نبودیم و خبری هم از همدیگه نداشتیم. من و الاهه اوایل سال ۹۵ دوستیمون تموم شد، یه سری دلخوری های زیاد هم بوجوداومد و کارهایی کرد که من خیلی عصبانی شدم ازش و ... تا اینکه سال ۱۴۰۰، نزدیک یک ماه مونده بود به قرار، با یه خانم دیگه دوست شدم به اسم؟ فکر میکنی اسمش چی بود؟!

ممممم بزار یه کم فکر کنم،.... نمیدونم بابایی. یه راهنمایی کن خب دیگه. 

هفته پیش یه قصه دادم بهت بخونی، خوندیش؟

آهان، فهمیدم، مهری، با مهری دوست شدی. آره راست میگی، تو اون قصه هم یه جاش مهری اون صادق که نویسنده بود رو آورده بود پارک سر یه قرار! یعنی، اون صادق هم خودتی بابابزرگ؟!!!

آره دیگه، اونم منم.

یعنی شما مردی و زنده شدی؟!!

بله، منم مردم و زنده شدم.

آخه تو که نویسنده نبودی بابایی!

نویسنده ای که شغلش نویسندگی باشه، بله نبودم، اما یه چیزهایی نوشتم دیگه. یکیش همین قصه مهری و چند دلبر. 

وای، چه عالی. پس همه کاره بودی بابایی. خب پس چرا اون قصه رو تهش رو ننوشتی؟ چرا آخر اون قصه بالاخره نگفتی مهری چیکار کرد؟ مهدی چی شد؟ بقیه؟ اصلا دوستیت با مهری چی شد؟ مهری الان کجاست؟

صادق آهی کشید و به مریم، نوه اش گفت: عجله نکن دخترم. آوردمت اینجا تا همون قصه رو بقیه ش رو بگم. مگرنه قصه این پارک و الاهه شاید جذاب باشه اما فقط، برای من. ولی ادامه قصه مهری، خیلی تلخه و ...

مریم جون، قسمت آخر اون قصه چی شد، یادته؟

تو قسمت آخری که نوشتی، صادق یا بهتر بگم شما، به مهری گفتی که مهدی بوده اسید پاشیده، بعد هم گفتی تو بودی که پرویز رو زدی. آخرش هم مهری قهر کرد و رفت.

صادق: آفرین، خوب یادته، اون شب مهری رفت و چند روزی تنهایی رفت آبعلی ویلا خانوادگیشون. تو اون چند روز هرچی بهش زنگ زدم تلفن رو جواب نداد. نه گوشیش رو و نه تکست و نه وویس و هیچی. میدیدم که آنلاین میشه ولی خب قهر کرده بود و جواب نمیداد. منم بهش حق میدادم و با خودم فکر کردم که تنها باشه بهتره. تا اینکه یه روز مامانم، مادربزرگم بابات، زنگ زد بهم که بابات نیومده خونه. منم بدو بدو راه افتادم این ور اون ور و هرچی گشتم پیداش نکردم. همون موقع بود که شک کردم نکنه کار مهدی باشه. یه وویس فرستادم برای مهری و اونم وقتی دید شرایط چجوریه و امرجنسی ه، زنگ زد و با هم حرف زدیم. آدرس مهدی رو میخواستم و بهم داد. منم چند نفر رو اجیر کردم و فرستادم برن مهدی رو بگیرن ببرن جایی تا از زیر زبونش حرف بکشیم. خب همیشه بدون مریم جونم که دست بالای دست بسیاره.

مریم: این یعنی چی؟ یعنی دست شما بلنده؟ 

صادق خندید و گفت: نه عزیزم، این یعنی هر کسی که فکر کنه قویترینه، اشتباه میکنه، و قطعا یکی دیگه پیدا میشه که از اون قوی تره. مهدی هم فکر میکرد با پول دادن به اون چند نفر میتونه هر کاری بکنه و گیر نیفته. منم ۵ نفر رو فرستادم سراغش، اون پنج نفر رفتن و آوردنش، بردنش توی یک انباری، بستنش به صندلی، و اونقدر زدنش تا بالاخره لو داد که چی شده و زنگ زد به اونهایی که بابات رو گرفته بودن و آدرس داد که بابات رو بیارن.  

قرار شد اونها بابات رو ببرن آبعلی، ما هم مهدی رو ببریم اونجا، و اونجا مهدی رو بدیم و بابات رو بگیریم. ما راه افتادیم سمت آبعلی، حدود دو ساعتی تو راه بودیم، اونها هم حدود یک ساعت بعدش بابات رو آوردن. وقتی دیدمش بابات رو، از خوشحالی داشتم اشک میریختم. محکم بقلش کردم و مهدی رو هم که کمی صورتش زخمی شده بود دستهاش رو باز کردیم. یه دفعه مهری عصبانی شد و حمله کرد سمت مهدی، دم پله های خروجی، مهدی که شوکه شده بود، یه دفعه مهری رو هل داد و .... مهری از بالای پله ها پرت شد پایبن. پله ها زیاد نبود، ۵ یا ۶ تا پله بود، ولی سر مهری خورد لبه سنگ و ....

مریم دست بابابزرگش رو گرفت و گفت: خب، بعدش چی شد؟

صادق آهی کشید و گفت: مهری خیلی زود، توی اوج زیبایی و جوانی، در نهایت جذابیت، رفت و ما رو تنها گذاشت !

مریم: یعنی مرد؟!!

صادق: بله عزیزدلم. مرد. 

مریم: مهدی چی شد؟

میخواست فرار کنه، اما گرفتیمش، بعد هم دادگاه و محکوم شد به قتل عمد. چند سال دادگاهش طول کشید و بعد هم قصاص شد. مریم عزیزم، من هم عملا بعد از اون روز، زنده نیستم و لحظه شماری میکنم برای دیدن دوباره مهری. از همون موقع بود که دیگه تنهایی رو انتخاب کردم عزیزم.

قصه مهری اینطوری تموم شد. مهری رفت و تمام عاشقهای خودش رو داغدار کرد. 


قصه گوی پیر شهرم بگذر آرام از کنارم
در برم منشین برایت قصه ای دیگر ندارم
قصه هایم مرده در من دیگر از افسانه سیرم
بر مزار قصه هایم مینشینم تا بمیرم
روزگاری آمدی تا در کنار من بمانی

کز دل من میگریزد عشق و رویای جوانی
رفتی و لب های من شد گور سرد قصه هایم
آمدی تا بار دیگر جان بگیرد غصه هایم
این زمان افسرده جانی بی پناهم
ای گنه کرده برو من بی گناهم


تمام.


مهری و چند دلبر (۳۳)

خیلی عجیبه.‌اصلا باورکردنی نیست!!! تو چطوری این چیزها رو میفهمی؟

خودمم نمیدونم چطوری، فقط میدونم، همین.

خب اگه میدونی، چرا ثابت نمیکنی حرفهات رو؟

گفتم که، فقط میدونم، حتی دلیلش رو هم نمیدونم و نمیدونم چرا میدونم!

مادرت گفته بود که حرفهای عجیب میزنی، ولی خب تو این چند وقت فرصت نشده بود در موردش حرف بزنیم. خودت هم چیزی نگفتی.

صادق کمی مکث کرد و گفت: آخه مهری جان، کسی باور نمیکنه. حتی خود تو هم مطمئن هستم که باور نمیکنی. هر کسی که شنیده فکر کرده خواب نما شدم و دارم چرت و پرت میگم. ولی واقعا یه چیزهایی یه موقع هایی میاد به ذهنم که خودمم نمیفهمم چرا و از کجا میاد. گاهی وقتها خودم به یه چیزی فکر میکنم تا بفهمم، گاهی وقتها اصلا فکر هم نمیکنم به چیزی و یه چیزهایی به ذهنم میرسه، یا تو خواب میبینم.

مهری گفت: خب مثلا به چه چیزهایی فکر کردی؟

صادق گفت: ببین من مهندس کامپیوترم، الکترونیک هم خیلی جزئی یه چیزهایی تو بچگیم از بابام یاد گرفتم. خیلی جزئی. ولی الان مدار طراحی میکنم بدون هیچ پروتوتایپی و تستی، میفرستم برای ساخت و درست درمیاد!

مهری گفت: من که سر در نمیارم چی میگی ولی یه کم تواضع هم بد نیستا! دیگه زیادی داری خودتو بالا میبینی!

صادق خندید و گفت: راست میگی، ولی خب آخه چند بار این کار رو کردم! دروغ که نمیگم که. حالا تو اگه ازم بپرسی چرا این مدار رو اینطوری طراحی کردی، میگم نمیدونم فقط میدونم اینطوریه!

مهری: یعنی کلا بدون اشتباه؟!

صادق گفت: بدون اشتباه که نه، اما خودم اشتباهش رو میفهمم و سریع خودم اصلاحش میکنم! 

مهری: با کمک کی؟

صادق: نمیدونم! یعنی میدونم، اما میخندی بهم و میگی دیوونه شدی!

مهری: آهان، پدرت حتما!

صادق: قطعا. ولی باورت نمیشه اگه بگم احتمالا خود پدرم هم اگر زنده بود بعضی از این مشکلات و سوالات رو جوابی نداشت براش. بهتر بگم احتمالا خودش هم بلد نبود!

مهری: میگم که تواضع و فروتنی هم خوبه!

صادق گفت: بیا، دیدی خودت هم باورت نمیشه. حالا این در مورد کارم ه. تو بعضی چیزهای دیگه هم هست. مثلا تو الان یه جایی رو بگو، که من تا حالا نرفتم، من میبرمت.

مهری گفت: خب این که نشد دلیل. تو تهران رو خوب بلدی.

صادق گفت: نه عزیزم، مگه میشه کسی تهران رو کلا بلد باشه. یه جایی از پایین شهر بگو، یا شرق، یا هرجا. من بدون کمک از موبایل و جی پی اس، میبرمت.

.......

مهری و صادق چند تا مسیر رو همینطوری امتحان کردند. صادق شروع میکرد به رانندگی و گاهی وقتها از کوچه پس کوچه های باریک میرفت، و وقتی مهری میپرسید از کجا میدونی این راه درسته؟ میگفت نمیدونم، فقط میدونم!

این گفتگو و تست کردنها، دو ساعتی ادامه داشت. تا اینکه صادق خسته شد و ماشین رو نگه داشت. رو کرد به مهری و دستهای مهری رو گرفت توی دستش و بهش گفت: در کنار تمام این دونستن های بی دلیل، چندتا چیز دیگه رو هم میدونم. گفتنش برام سخته، اما الان دیگه باید بگم، فکر میکنی بتونی بدون هیچ عکس العملی بدی، فقط بشنوی؟

مهری با تعجب چشمهاش رو دوخته بود به چشمهای صادق و گفت: خیره ایشالا! چی شده؟

صادق گفت: نمیدونم از کجا، نمیدونم چرا، نمیدونم چرا میدونم، اما میدونم که متاسفانه اسید پاشی کار مهدی، یعنی به خواسته مهدی بوده تا بترسونتت!

مهری دستهاش رو از توی دستهای صادق کشید و با صدای بلند گفت: نههههه! غیر ممکنه!

صادق دوباره دستهای مهری رو گرفت و گفت آروم باش، این حقیقته. بعد هم هنوز چیزهایی که میخوام بگم تموم نشده، مهدی خواسته که منو از تو دور کنن، با آسیب زدن به من یا خانواده ام!

مهری اینبار سکوت کرد و توی ذهنش قیافه مهدی رو مرور میکرد زمانی که صحبت صادق رو میکرد. به نظر مهری این دور از تصور نبود.

صادق گفت: یه خبر بد دیگه هم دارم، امیدوارم که منو ببخشی، قضیه پرویز کار من بود!

مهری دوباره خودش رو کشید عقب و اینبار با صدای بلندتر و شبیه به جیغ گفت: تو؟!!!! چرا؟!!! چطور تونستی؟!!!

صادق گفت: لطفا خودت رو کنترل کن، من خودم مثل سگ پشیمونم. فکر میکردم اسید پاشی کار پرویز بوده و خواستم انتقام بگیرم. 

مهری دستهاش رو گرفت روی گوشش و سرش رو گذاشت روی داشبود ماشین و گفت: لطفا دیگه چیزی نگو. منو برسون دم ماشین خودم. باید برم دیگه.

صادق گفت: آخرین حقیقت رو هم میخواستم بگم. نگم؟

مهری گفت: نه دیگه، بسه. تو صادق قبل نیستی. اون صادق جونش میرفت ولی صداقتش نمیرفت. تو اون نیستی.

صادق چیزی نگفت. ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. نزدیک های ماشین مهری که رسید، زد کنار. گفت: شاید فرصت نشه دیگه این حقیقت آخر رو بهت بگم. البته شاید خودت این یکی رو قبلا فهمیده باشی، اما خودم تا الان به زبون نیاوردم. حقیقت آخر اینه که من عاشقتم مهری....

گوشهای مهری صوت میکشید. بدترین افکار ممکن توی ذهنش بود. صادق راه افتاد و دم ماشین مهری توقف کرد. مهری پیاده شد و بدون خداحافظی در ماشین صادق رو بست و سوار ماشین خودش شد و راه افتاد. تو کل مسیر گریه میکرد و با خودش فکر میکرد که صادق در مورد اسید پاشی و پشت پرده بودن مهدی دروغ گفته. اسید پاشی هم کار خودش بوده. و چه احمقانه تمام این مدت مهری نگران حال صادق بوده. چطور مهری دل داده بود به صادقی که اینقدر ناصادقانه بوده باهاش! چطور تمام این مدت عشقش به صادق رو پنهان کرده بوده تا اونو از دست نده اما عشقی پوشالی و بر اساس دروغ توی دلش ریشه داده بود.

........

گلی که دست تو چیده پیش رومه

هنوزم بادبادکامون لبِ بومه

صدای پات میاد از اون سرِ دالون

میگی خوبی چی چیه، وفا کدومه؟

بین ما هر چی بوده، تموم شده

عشقِ این دوره چه بی دووم شده

دستِ سردت میگه اون روزها گذشته

دیگه عشق و عاشقی از ما گذشته

میگم آروم بشه دل، تنها بمونه

میدونم دورهء این حرفا گذشته

بینِ ما هرچی بوده تموم شده

عشقِ این دوره چه بی دووم شده

دلم اندازهء این ابرا گرفته

عشقِ تو خنده از این لبها گرفته

چی بگم، هر چی بگم فایده نداره

غمِ عالم توی قلبم جا گرفته

بین ما هر چی بوده تموم شده

عشقِ این دوره چه بی دووم شده

کسی که زندگشو باخته تو نیستی

اون که با رنگ و ریا ساخته تو نیستی

اون منم، تنهاترین تنهای دنیا

اون که خوب و بد نشناخته تو نیستی

بین ما هر چی بوده تموم شده

عشقِ این دوره چه بی دووم شده

..........

برای یک نویسنده، کشتن خودش اما توی اوج عشق و دوست داشته شدن، خیلی خیلی راحت تر از کشتن عشقی ه که بهش ورزیده میشده. اما چه میشه کرد؟ بازی های سرنوشت تو قصه ها هم تلخن!


ادامه؟!!!

مهری و چند دلبر (۳۲)

سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه.

فکرم اما درگیر بود. درگیر اینکه اینجای قصه رو به کجا برسونم. مسیر زندگی مهری کدوم طرفی میره و من مهری توی قصه رو به کجا ببرم. بقیه عشاق چی میشن؟ سهم خودم از این قصه چیه؟

چند وقتی هست که میخوام ته قصه رو ببندم، اما صاحب قصه، میگه نه! شاید چون خودش تو دنیای واقعی نمیدونه چیکار کنه، دوست داره مهری قصه و حتی نویسنده هم ندونه چیکار کنه.

امروز صبح،توی ترافیک مسیر خونه تا شرکت، مجالی بود برای صحبت کردن با صاحب قصه. خب تصویری صحبت کردن موقع رانندگی، شاید کار سختی باشه و برای بعضی ها غیر ممکن، اما برای کسی که از شوق دیدن یار، یا بهتر بگم دوست، از شنبه که روز بدی بوده، له له میزنه، همین هم غنیمت ه. گفتگوی نه چندان طولانی اما بسیار بسیار دوست داشتنی و البته گاها دوست نداشتنی!

جایی که صاحب قصه، از نویسنده بخواد که اونو توی قصه بکشه، چطور میتونه دوست داشتنی باشه؟ خواسته ای که تصورش هم تلخ و نا دوست داشتنیه!

اما امروز عصر، یا باز بهتر بگم ابتدای شب، تمام مسیر فکر و ذهن من مهری و قصه مهری و چند دلبر بود. گاهی اینروزها، ترانه ای رو انتخاب میکنم و بر اساس اون، قسمتی از قصه رو مینویسم. برعکس شرایط عادی و روال معمول قصه گه اول قصه رو مینویسم و بعد ترانه مرتبط با قصه رو انتخاب میکنم. ترانه این قسمت رو انتخاب کردم. 

توی ماشین، تو مسیر، همت، حدفاصل باکری تا دریاچه. چند جمله ای هم براش توی ذهنم نوشتم.

اما.... اما پاک کردم. 

این قسمت، ترانه دارد، قصه ندارد! قصه رو خود صاحب قصه، یا تویی که میخونی به این ترانه وصل کن.

داریوش، سهم من

توی این دنیای بی‌ حاصله بودن
با همه شکستگی‌ های دل من
با همه تلخی قصه تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن
ارزش گلایه من بیش از اینهاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست
کسی که لحظه به لحظه رنگ دنیاست
من ساده به خیالم از خود ماست

سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
من تو رو به چشم یاری دیده بودم
تو من رو اما به چشم یه خریــــدار

ارزش گلایه من بیش از اینهاست
نه برای اون کسی که اهل سوداست

تو رو باید می‌شناختم که هزار تا چهره داشتی
روی احساس و دل من داشتی قیمت می‌گذاشتی
تو نتونستی بفهمی که وفا خریدنی نیست
چینی شکسته دل دیگه پیوند شدنی نیست

سهم من از تو چه بوده غیر آزار
تویی که دنیا برات شده یه بازار
من تو رو به چشم یاری دیده بودم
تو من رو اما به چشم یه خریــــدار

توی این دنیای بی‌حاصله بودن
با همه شکستگی‌های دل من
با همه تلخی قصه تو و من
من که حیفم میاد از گلایه کردن


......‌

ادامه دارد...

مهری و چند دلبر(31)

 حالش خوب نبود. خیلی سعی کرد صداش معمولی باشه و بغضی توی صداش نباشه، اما خب، نتیجه ای نداشت.توی تک تک کلمات اون جمله کوتاه، انبوهی از غم نهفته بود و تن صدا داد میزد که کوهی از غصه روی دل گوینده اون کلمات ه.

"ممنونم، ببخشید تلفنی صحبت میکردم. حوصله نداشتم بخوابم"

گیرنده این پیام صوتی، چند بار وویس رو گوش کرد. هر بار که گوش کرد، بیشتر و بیشتر دلش آتیش گرفت! با خودش فکر کرد که الان زنگ بزنه؟ الان بره پیشش؟ الان....!

نتونست تصمیم گیری کنه که کار درست چیه.

"میشه بگی چی شده؟ میتونی صحبت کنی؟ دلت میخواد بگی اصلا؟"

صادق این وییس رو برای مهری فرستاد و منتظر شد ببینه مجال حرف زدن خواهد بود یا نه.

حرف زدند، مهری از غمی که روی دلش افتاده بود گفت. غمی کهنه که هر از گاهی با تلنگری سر باز میکرد. اون شب هم حرفهای دوباره مادرش، و حرفهای مهدی بعد از اون، حسابی به هم ریخته بودش.

همینطور که مهری تعریف میکرد که چی شده و چه حرفهایی رد و بدل شده، صادق رو حسی عجیب که مخلوطی از عصبانیت و عذاب وجدان بود فرا گرفته بود. عصبانیت بابت اینکه چرا حالا که یکی صادقانه و بدون بسته بندی شیک و رک خواسته اش رو میگه، بقیه اینطوری به قضاوت میشینن و بهش انگ میزنن که تو زیاده خواهی! ولی اگه یکی دیگه همین خواسته ها رو با سیاست و دروغ گویی بگیره از طرفش، بهش میگن به به و چه چه!

عذاب وجدان هم بابت اینکه برگشتن توی مسیر برگشتن مهدی به زندگی مهری، ناخواسته کمک کرده بوده. و حالا اگه باز اون مهدی آسیب بزنه، صادق هم شاید بی تغصیر نباشه!

مهری جان، به نظر من حق با تو ه. ولی بهتره که پله پله پیش بری و کمی سیاست چاشنی حرفهات کنی. واقعا نمیشه با بعضی ها، بهتر بگم با خیلی ها اینقدر رک و صادق بود. البته مادرت از نقطه نظر خودش حق داره، ولی به نظرم تو این مورد حق بیشتر با تو ه. بعد هم چند روز پیش بهت گفتم، زندگی اونقدر ها هم که فکر میکنیم جدی و طولانی نیست! بجای جنگیدن و وقت گذاشتن برای اینکه به بقیه ثابت کنی که حق با تو ه، بگذر از کنارشون و از تک تک ثانیه های زندگیت لذت ببر.

توی این چند سال گذشته، و مخصوصا این اتفاقات اخیر، چیزهایی دیدم که فهمیدم که الکی داریم عمرمون رو بدون اینکه ازش لذت ببریم سپری میکنیم. هر ثانیه ای که بدون لذت رد بشه، واقعا هدر داده شده. البته بگم لذت منظورم فقط شادی کردن و حال کردن نیستا، هر چیزی که باعث بشه توی اون لحظه حس خوب بهت دست بده. گاهی وقتها غم به آدم حس خوب میده!

بزار اول در رابطه با اینکه چقدر زود ممکنه دیر بشه یه چیزی بگم. یک دوستی دارم من که شیراز زندگی میکنه. دور از جون تو فکر کنم یک سال از تو بزرگتر باشه. کارمند یکی از اقوام ما بود و سالهاست که من میشناسمش. چند سالی هم دوست دختر پسر عمه من بود که خب الان نیست. چند روز پیش، تازه دستم خوب شده بود، توی اینستاگرام داشتم برای خودم چرخ میزدم. دیدم که یک عکسی استوری کرده. زدم روی عکسش، دیدم که موهاش رو از ته زده، و زیرش اون جمله معروف از موراکامی رو نوشته. حتما شنیدیش. از کتاب کافکا در کرانه.میگه که طوفان که فرو نشست ، یادت نمی آید چی به سرت آمد و چطور زنده مانده ای. اما یک چیز مشخص است ، از طوفان که درآمدی ، دیگر همان آدمی نخواهی بود که به طوفان پا نهاده بودی...

ببین مهری، لحظه ای که این عکس رو دیدم، ناخودآکاه، هنگ کردم و یک قطره اشک گوشه چشمم جمع شد. تو نمیدونی این دختر چقدر شاداب و پر انرژی بود. یک شیطون به تمام معنا. با وجود اینکه موهاش رو زده بود و آثار شیمی درمانی روی چهره اش بود، اما هنوز کمی از اون زیبایی های قبلش رو داشت. همون لحظه یک اسکرین شات از اون استوری گرفتم تا هر وقت که فکر کردم زندگی حالا حالاها هست، نگاهش کنم و یادم بیفته که نه، کسی نمیدونه فردا چه بازیی در انتظارته! عکسهای قبل از شروع شیمی درمانیش و عکسهای بعدش رو برات میفرستم، ببین خودت تا بفهمی که دنیا و زندگی به هیچ بنده! واقعا به هیچ!

عزیزدلم، چهارچوبهات اگه باعث میشه از زندگی در حال قافل بشی، چهارچوب اشتباهیه. یکیش همین صداقت غیر قابل درک برای بقیه است. نجنگ. همرنگ جماعت شو. همون آدم قبل با خواسته های قبلت باش، اما مثل بقیه جور دیگه بخواه...

مهری گفت: راست میگی صادق. آدمها خودشون کاری میکنن که بهشون دروغ بگی.

صادق گفت: یه مثل معروفی هست که میگه، نباید گفت جز راست، نباید گفت هر راست! دروغ نگو، ولی اینطوری هم خواسته هات و معیار هات رو مطرح نکن. مثل بقیه رفتار کن. رک بودن رو بزار برای اونهایی که میفهمن و قدرش رو میدونن.

مهری گفت: چشم. تلاشم رو میکنم. مرسی که هستی و حرفهام رو گوش میکنی.

صادق گفت: اولا که چشمهای قشنگت بی بلا، دوم هم اینکه منم از تو خیلی خیلی ممنونم. در ضمن یه چیز دیگه هم میخوام بگم. تو اگه دور از جونت همین الان بمیری، آماده ای؟ آیا هر کاری که میخواستی کردی؟ همه چیز های ممکن رو تجربه کردی؟ بزار خودم جواب بدم، نه! تو یک چیزی رو تجربه نکردی. اونم عاشق شدنه. میدونم که الان میگی عاشق شدن چیز مزخرفیه. میخوای بگی تو خودت زخم خورده از عشقی. بله، درست میگی، اما اگه الان از من بپرسی باز هم میخوای عاشق بشی و عشق بهت صدمه بزنه؟ میگم قطعا! باز هم دلم میخواد که عاشق بشم و باز هم عشق بهم صدمه بزنه. عشق همه جوره زیبا و جذاب و لذت بخشه. غم عشق هم لذت بخشه. مردن از عشق هم لذت بخشه. تا عاشق نشی، نمیفهمی من چی میگم.

بیشتر از این سرت رو درد نمیارم. من قطع میکنم و ازت میخوام ترانه فریاد زیر آب داریوش رو قبل از خوابیدن گوش کنی...

.......

مهری و صادق خداحافظی کردند. صادق هم ترانه فریاد زیر آب رو گذاشت و لذت برد و اشک ریخت....

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش،خوشا ایثار 

خوشا پیدا شدن در عشق،برایِ گُم شدن در یار... 

 

چه دریایی میان ماست خوشا دیدار ما در خواب 

چه امیدی به این ساحل؟خوشا فریاد زیر آب 

 

خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن 

خوشا مردن،خوشا از عاشقی مردن... 

 

اگر خابم اگر بیدار،اگر مستم اگر هشیار 

مرا یارای بودن نیست،تو یاری کن مرا،ای یار 

تو ای خاتون خاب من،منِ تن خسته را دریاب 

مرا همخانه کن تا صبح،نوازش کن مرا تا خواب 

 

همیشه خوابِ تو دیدن دلیلِ بودنِ من بود!! 

چِراغِ راهِ بیداری اگر بود از تو روشن بود...  

 

ضیافت های عاشق را خوشا بخشش،خوشا ایثار 

خوشا پیدا شدن در عشق،برایِ گُم شدن در یار... 

 

نه از دور و نه از نزدیک تو از خواب،آمدی،ای عشق!! 

خوشا خودسوزی عاشق،مرا آتش زدی،ای عشق

......

ادامه دارد...



مهری و چند دلبر (۳۰)

نمیخوام زیاده روی کنین. فقط مثل دفعه قبل، بترسونینش. حالا مهری رو که میدونستم چجوری، ولی اینو واقعا نمیدونم. خودتون یه فکری بکنین. بالاخره کارتونه و حتما بلدین.

خیالتون تخت. این چیزهایی که شما ازش تعریف کردین، به نظر میاد بچه پر رو باشه. خودش رو بعید میدونم با یه کم خط خطی کردن هم بشه کنار گذاشت، ولی اینطور آدمها روی کسی که دوستش دارن، حساسن. حالا یا باید سراغ خواهر مادرش بریم، یا بچه ش. ولی شما اصلا نگران نباش. ما کارمون رو خوب بلدیم. دیدین که دفعه قبل چقدر تمیز کار کردیم. عمرا بتونن ردی ازمون بزنن.

خب آره، ولی چه فایده؟ نتیجه ای که میخواستم رو نگرفتم که. من فکر میکردم وقتی مهری بترسه، میدوه میاد بقل خودم تا ازش محافطت کنم، اما اون بدتر کرد و رفت جهت مخالف!

والا قربان ما مرده شوریم، هر کسی رو بدن بهمون، میشوریم، حالا راستیاتش خودمونم نمیدونیم چرا این ضرب المثل رو میگن، ما هم از اوستامون یاد گرفتیم، اون خدابیامرز همینو میگفت، منظورم رو که ملتفتین که؟ یعنی ما بلد نیستیم که این کارایی که انجام میدیم چرا باید انجام بدیم و بعدش چی میشه، فقط انجام میدیم و پولمون رو میگیریم. حالا بعدش اون مهری خانم شما کدوم وری بیاد یا نیاد، اینش رو ما سر در چی؟ نمیاریم. حالا هم‌ شما میگی این صادق رو بشونیم سر جاش، ما در همین حد عقلمون میرسید که خودش کله اش بو قرمه سبزی میده، باید دور و بریاش رو ترسوند.

خیلی خب، شما همین کار رو انجام بدین. فکر کنم همون مادرش کافی باشه. ولی نرین بزنین بکشینا، یه زهر چشم کوچولو.

نه استاد، خیالت تخت. ما کارمون رو تمیز انجام میدیم. این حسین آقا خوب ما رو میشناسه. مگه نه حسین آقا؟

حسین رو کرد به مهدی و گفت؛ نگران نباش. کارشون درسته. فقط اینکه نتیجه بگیری یا نه رو، مطمئن نیستم. 

مهدی گفت: حالا بعد در موردش حرف میزنیم. آقایون رو مرخص کن برن فعلا.

حسین پاکت پولی که مهدی داده بود بهش رو داد به سردسته شر خر ها و بعد اون دو نفر رفتند. بعد رو کردبه مهدی و گفت: مهدی بعید میدونم اینکار جواب بده.  بایدکلا حذفش کنی تا راحت شی از شرش.

مهدی: یعنی چجوری حذفش کنم؟ خب الان هم همینکار رو میخوایم بکنیم دیگه. میخوایم بترسه و بکشه کنار.

حسین: نه. منظورم اینه که باید مرده باشه! اینطوری تازه بیشتر مهری رو میفرستی اونطرفی.

مهدی: نه بابا، من آدمش نیستم. مهری دیگه اونقدرها هم ارزشش رو نداره که بخوام عذاب وجدان قتل رو با خودم بکشم تا آخر عمرم.

حسین: من نمیگم داره یا نه، میگم این کار فایده نداره. تازه ممکنه اینطوری انگشت اتهام سر قضیه اسید پاشی هم دوباره بیاد سمتت. 

مهدی آهی کشید و پکی زد به سیگارش و گفت: نمیدونم واقعا. گیر افتادم. هیچ راه دیگه ای به ذهنم نمیرسه. حالا بزار اینا اینکار رو هم انجام بدن، فوقش اگه نشد دفعه بعد شرش رو میکنیم. من فقط میدونم که این مهری و عشقش داره دق میده منو.

حسین: بابا تو هم الکی این مهری رو گنده کردی. از همون اول هم گفتم بکش بیرون از این. خودت کلید کردی روش. حالا که خودمون دو نفریم و کسی هم اینجا نیست، اما خداییش تو به چیزهایی که میخواستی رسیدی، باید بکشی بیرون. تو که معلوم بود آخرش دستت رو میشه، میخواستی یه مدت با دروغ گولش بزنی و باهاش باشی ، که بودی، دیگه چه اصراری ه که ادامه بدی حالا که دستت رو شده؟

مهدی: آخه تا حالا کسی به من نه نگفته بود، این خیلی داره بهم فشار میاره. این منم که باید تموم کنم، نه مهری! گفتم که داره دق م میده!

حسین: همش میگی دقم میده دقم میده، یاد ترانه نامجو افتادم. 

مهدی: کدوم ترانه؟

حسین گفت: بزار الان برات میزارم. و بعد از توی گوشیش ترانه خانم ایران زیبا رو پخش کرد و گوش کردند، به خیال اینکه فقط خودشون دو تا توی اتاق بودند، اما نفر سومی هم توی اتاق بود که هم بود و هم نبود! بود اما اونها نمیدیدن. نفر سوم پدر صادق بود که الان بالاخره فهمیده بود اسید پاشی زیر سر کی بوده و خطری هم خانواده اش رو تهدید میکنه!

حالا اون چطوری میتونه خطر رو رفع کنه؟ اصلا میتونه؟ راهی هست؟


دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
حال تمامَم از آن تو بادا گر چه ندارم خانه در این جا خانه در آن جا
سَر که ندارم که طشت بیاری که سر دَهَمَت سر
با توام ایرانه خانم زیبا!
شانه کنی یا نکنی آن همه مو را فرق سرت باز منم باز کنی یا نکنی باز
آینه بنگر به پشت سر آینه بنگر به زیرزمین با تو منم خانم زیبا
چهره اگر صد هزار سال بماند آن پشت با تو که من پشت پرده‌ام آن‌جا
کاکل از آن سوی قاره‌ها بپرانی یا نپرانی با تو خدایی برهنه‌ام آن‌جا
بی‌تو گدایم ببین گدای کوچه‌ی دنیا
با توام ایرانه خانم زیبا
...
خاطره‌ای از تو هیچ نیاید خویش بیایی عور بیایی
فکری هیچم کنی هم تو کنارم با توام ای ایرانه خانم زیبا
...
دق که ندانی که چیست گرفتم دق که ندانی تو خانم زیبا
با توام ایرانه خانم زیبا
جا نگدازی مرا که می‌دوم از خود زیرزمین! آی وطن! زن!


.........

ادامه دارد...

مهری و چند دلبر(29)

من واقعا نمیفهمم این صادق دیگه از کجا پیداش شد؟ چرا تو اینقدر سنگ اینو به سینه میزنی؟

آقا مهدی، چند بار این سوال رو میپرسی؟ چند بار باید من جواب بدم؟ تو بگو مشکلت چیه این وسط؟

مهری جان، شما اینقدر که به صادق داری اهمیت میدی به من که دوست پسرتم اهمیت نمیدی!

مهری با چشمان متعجب نگاه مهدی کرد و گفت: چی؟ کی گفته من دوست دختر شما هستم و شما دوست پسر من؟!

اینبار مهدی سعی کرد قیافه آدمهای متعجب رو به خودش بگیره و گفت: اگه من دوست پسرت نیستم پس چی ام؟

مهری جواب داد که: دوست. فقط دوست. یه زمانی دوست پسرم بودی، اما الان، نه دیگه. فقط دوست.

مهدی: فقط دوست! دوست معمولی! خب صادق چیه این وسط؟

مهری: اون دوست خوب ه من ه. تنهای کسی که خیلی باهاش راحتم و از همه چیز زندگیم حرف میزنم. تو اون دوره ای که شما با کارهات کاری کردی که دیگه حتی دوست معمولی هم نباشیم، صادق بود که مثل سنگ صبور به حرفهای من گوش میداد. تو عمرم گوشی به خوبی صادق برای شنیدن ندیدم.

مهدی گفت: خب چند سالش هست این آقا صادق شما؟!

مهری: صادق چهل سالشه. در ضمن، دوست دختر خودش رو داره و داره باهاش زندگی میکنه. خیلی آدم درونگرا و رومانتیکیه. یک آدم متفاوت. بعد هم فکر نمیکنی به تو که دوست معمولی من هستی خیلی ربطی نداره که من چیکار میکنم و چیکار نمیکنم؟

مهدی گفت: خوبه دیگه. علی دوست معمولی، صادق دوست معمولی، اون دکتر روانپزشکه چی بود، اونم دوست معمولی، اونی که برات نقاشی میکشه و اینا، اونم دوست معمولی! منم مثل همه اونها دوست معمولی! میدونی، تو خیلی خوب میتونی آدم رو شکنجه بدی! الان هم داری حسابی منو شکنجه میدی با حرفهات. حرفی میزنی که آتیش میزنه آدمو!

مهری گفت: ببین تو میخوای دوست پسر من باشی؟

مهدی: خب معلومه که میخوام باشم!

مهری: ببین، نمیتونی. من چیزهایی میخوام که تو نداری. هر وقت داشتی، بیا جلو. خوبه؟ اصلا کاری هم ندارم که یکبار به دروغ گفتی داری این چیزها رو. خیلی خب، دروغهات فعلا هیچ، الان داری؟

مهدی: همین دیگه. میگم خوب بلدی آدم رو شکنجه بدی!

مهری اینبار کمی آرومتر گفت: ببین عزیزم، این تویی که داری خودت رو اذیت میکنی. تصور کن که تو عاشق یک ماشین چه میدونم چند میلیاردی، مثلا مازراتی هستی. هر روز میری در نمایگشاه ماشین التماس میکنی که مازراتی رو به قیمت چه میدونم 200 میلیون بهت بدن. میدن؟ خب نمیدن دیگه. بعد به اونها بگی دارین منو شکنجه میدین!

مهدی با خنده گفت: اوه اوه! چه خبره حالا؟ یعنی میخوای بگی توی دختر ها تو مازراتی هستی؟!

مهری گفت: بابا این حرف من چه ربطی به این داره که من چی هستم و نیستم! میگم تو چیزی هستی که اون فاکتورهای مورد نظر منن رو نداری. حالا هر روز بگو که از فاکتورهات کوتاه بیا و منو قبول کن. اصلا یه مثال دیگه، تو عاشق یک پرایدی که صاحبش دیوونه است و میگه ماشین من 50 میلیارد قیمتشه، تو هم گیر دادی که الا و بلا من اینو میخوام. یارو هم میگه نه زیر پنجاه میلیارد نمیدم. یارو داره شکنجه ت میده؟! خب بابا ول کن. این همه پراید دیگه. تو هم ول کن، این همه دختر دیگه که هیچی نمیخوان ازت!

مهدی گفت: اصلا بحث ما راه به جایی نمیبره. به زودی من اونقدر پولدار میشم که همه اون خواسته های تو رو برآورده میکنم.

مهری گفت: یادت نرفته که فقط مشکل پول نیست!

مهدی: نخیر! یادم نرفته! ول کن اصلا

تو همین لحظه صفحه ساعت هوشمند مهری روشن شد. تکست بود، از صادق! مهری با تعجب گوشی رو برداشت و نگاه کرد دید صادقه! نوشته بود: مهری جان میتونی حرف بزنی؟!

مهری سریع بهش جواب داد که: خودتی صادق؟! چطوری تایپ کردی؟!

صادق جواب داد که: از چند دقیقه پیش دستهام رو هم دوباره میتونم تکون بدم و کاملا روشون کنترل دارم!

مهری نوشت که: وای خیلی عالیه. خیلی خوشحالم کردی. ببین پیش مهدی ام. بهت زنگ میزنم بعدش.

گوشی رو گذاشت کنار و دید مهدی داره چپ چپ نگاهش میکنه. به مهدی گفت: صادق بود. دستهاش هم خوب شده!

مهدی گفت: به سلامتی. خب چی میگه؟

مهری: هیچی. قرارشد بعدا بهش زنگ بزنم.

مهدی گفت: اگه من ازت بخوام رابطه ات رو با صادق ....

مهری پرید وسط حرفش و گفت: حرفشم نزن. سنگ صبور من صادق ه. بعد هم چیزی بین ما نیست که کسی بخواد بگه دوستیمون رو قطع کنیم.

مهری از جاش بلند شد و گفت: من باید برم دیگه. تو کاری با من نداری؟

مهدی گفت: من که چیزی نگفتم که یهو عصبانی میشی!

مهری گفت: نه اتفاقا عصبانی نیستم. خیلی کار دارم. میدونی که. باید برم روی مقاله ام کار کنم. بعد هم به اندازه کافی امروز حرف زدیم و همدیگر رو دیدیم. باشه بقیه اش برای بعد. خداحافظ.

و پشتش رو کرد به مهدی و راه افتاد.

................

سوار ماشینش شد و راه افتادسمت خونه. غمگین بود مهری. این همه عاشق دور و برش، اما تنها! به مهدی گفته بود که صادق سنگ صبورش بوده، اما حقیقت این نبود. صادق هم اونی که باید میبود، نبود. کلافه از زندگی و بازی هاش. غمگین رانندگی میکرد. ته دلش خوشحال بود که صادق دستش خوب شده، اما صادق مال اون نبود! هیچ کس واقعا مال مهری نبود. این همه عاشق که هیچ کدوم به درد نمیخوردن! تو این چند وقت، حسابی تنهایی رو تجربه کرده بود و کلی شب بی ستاره رو سر کرده بود. کاش واقعا معجزه ای که برای صادق افتاده بود، برای زندگی مهری هم میفتاد، این خواسته ای بودکه همش توی ذهن مهری بود و فلش میزد.

مهری آهی کشید و گفت: خدایا، منم معجزه میخوام! میشه برای منم معجزه ای کنی؟!

همین لحظه دوباره صدای نوتیفیکیشن گوشی اومد. شیما بود. یک ترانه فرستاده بود. پخش کرد و مهری غرق در ترانه روند تا مقصد!

رفیق من سنگ صبور غم هام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمُ دل زده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
پیر شدم، پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همون جوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشق و امید
همیشه محتاجِ به نور خورشید
همیشه محتاجِ به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست
اگر چه هیچکس نیومد، سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش، طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور، خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست، موندی و راه چاره نیست
.....
ادامه دارد....

مهری و چند دلبر (۲۸)

ساعت حدود ۴، مهری اومد و به هر سختی که بود صادق رو سوار ماشینش کرد و رفتند سمت پارک سئول. یه پارک کوچک بر اتوبان کردستان که در ورودیش از توی خیابان خدامی ه. جابجا کردن کسی که هیچ حرکتی نداره، برای یک خانم ظریف مثل مهری، خیلی کار سختی ه. ولی تو شرایط سخت، آدمها ناگهان مثل سومر هیرو ها میشن! وقتی صادق رو بلند کرد و گذاشتش روی ویلچر، با هیچ محاسبه ای جور در نمیومد که یک دختر لاغر قد بلند حدود ۵۰ کیلویی بتونه یه مرد حدود ۸۰ کیلیویی که هیچ حرکتی نداره رو بتونه بلند کنه، که کرد!

تو همین لحظه صادق یاد خودش افتاد، که چطور پدرش رو کول کرد توی تابستان ۹۷. پدرش رو برده بود شمال. که حال و هواش عوض بشه. از ویلا که توی یک شهرک بود، تا دم ساحل یک مسیر پیاده روی بود که برای کسی که با عصای ۳ پایه راه میره، رفتنش اگه نگیم غیرممکن، که خیلی سخت بود. ماشین صادق هم که اصلا ماشینی نبود که بشه باهاش توی ساحل و ماسه های ساحل رفت. صادق با یک وانت صحبت کرد و اون وانتی اومد و پدر رو برد دم ساحل. قرار شد که یک ساعت بعد بیاد و برشون گردونه. یک ساعت رد شد، نیومد، دو ساعت رد شد، نیومد، ۳ ساعت زیر آفتاب توی تابستون کنار ساحل، دیگه غیر قابل تحمل شده بود، اما وانتی، باز هم نیومد. پدر بلند شد و عصا رو برداشت و شروع کرد توی ساحلی که آدم سالم با دو تا پا هم نمیتونه راه بره، رفتن. مسیر طولانی بود. نزدیک نیم ساعتی رفتند، فقط نصف راه رو رفته بودن. پدر نمیتونست، نشست روی صندلی، حرف هم نمیتونست بزنه. صادق عصبانی، پدر درمونده، مادر اما هر چند خیس عرق، اما با روحیه. یه دفعه صادق گفت صبر کنید، من برم با ماشین خواهر فکر کنم بتونم بیام. ولی این نیمه راه رو که اومدیم باید برگردیم چون تو این ماسه ها اصلا نمیشه. 

تا دم ویلا دویید. سوییچ ماشین خواهر رو گرفت و سریع پرید پشت ماشین. از یک مسیر فرعی باید میرفت، مسیری که وانتی رفته بود. اون مسیر از وسط یک زمین خصوصی که در داشت رد میشد ولی صادق دیده بود وانتی چجوری در رو باز کرده بود. پرید و در رو باز کرد. یک سگ گنده شروع کرد به واق واق کردن. صادق ترسید اما جا نزد. پرید پشت ماشین و به سرعت رفت سمت ساحل. نگهبان داد میزد کجا؟!! صادق اهمیت نداد و رفت سمت پدر. تو آخرین نقطه ای که ماشین رو میشد برد متوقف شد. پرید پایین و دووید سمت پدر. رسید بهش. یک مسیر حدود ۵۰۰ متری رو توی ساحلی که به سختی میشد راه رفت، باید پدر رو برمیگردوند. به پدرش گفت، میخوام کولت کنم. مادر گفت میتونی؟ اینجا راه نمیشه رفت!

گفت میتونم. پدر رو انداخت روی کولش، و یک کله تا دم ماشین دویید! بدون توقف! هر چه بیشتر پیش میرفت، پدر سبکتر میشد! دقیقا مثل این بود که چند نفر پدر رو روی هوا گرفتند. دمپایی های صادق توی مسیر پاره شد، ماسه ها داغ بود، اما فقط دو قدم داغ بود، بعد ماسه ها هم سرد شدند! مثل اینکه یکی کل مسیر رو آب ریخته بود. ....

حس صادق تو اون لحظه، مثل سربازی بود که فرمانده تیر خورده رو از میدون جنگ داره به عقب برمیگردونه. سرباز فرمانده رو کول کرده و به سرعت میدوه، آفتاب و ماسه ها هم مثل توپخانه دشمن در حال شلیک هستند، اما هیچ تیری به هدف نخواهد خورد چون سرباز رو نیرویی ماورایی داره پیش میبره.

مهری هم همینطور. صادق رو گذاشت روی ویلچر، ویلچر رو راه انداخت. رسیدن به رمپ. مهری کاملا حرفه ای، عقب عقب ویلچر رو از رمپ برد پایین. صادق گفت باریکلا. میخواستم بهت بگم باید عقب عقب بری که دیدم خودت خیلی حرفه ای هستی. وارد پارک شدند. صادق مسیر رو گفت. کنار یک درخت رسیدند. صادق گفت همینجاست. اولین پیتزا رو اینجا خوردیم. روی چمنها. چمنها رو آب داده بودند و لباسهامون خیس شد، ولی کی اهمیت میده؟

لطفا منو همینجا بزار و برو. یک ساعت دیگه بیا که بریم. 

مهری رفت. اما نرفت. از دور حواسش به صادق بود. هوا سرد بود. کم کم تاریک شد هوا. سر یک ساعت، مهری رفت جلو. گفت خب؟ چه کنیم؟

صادق گفت شاید جلسه ای چیزی داشته. شاید یادش رفته. 

مهری گفت: شاید تو راهه. 

صادق گفت: شاید هم نمیخواد بیاد. کسی که زیر همه چیز زده، چرا باید بیاد؟

مهری گفت: خب بریم؟

صادق گفت بریم. 

اما دلش نمیخواست. مهری فهمید دلش نمیخواد و دوست داره باز هم صبر کنه. گفت: به نظرم یک ساعت دیگه بمونیم.

صادق هم از خدا خواسته، گفت باشه.

یک ساعت دیگه هم صبر کردند. نیومد. مهری ویلچر رو هل داد به سمت رمپ. صادق گفت نمیتونی. شیب رمپ زیاده. یکی رو پیدا کن کمک کنه. مهری گفت میتونم بچه جون! 

مهری دوباره شد سوپر هیرو، ویلچر هم مثل اینکه برقی شده باشه، شروع کرد به بالا رفتن. رسیدن دم ماشین. در رو باز کرد. صادق رو مثل پر کاه بلند کرد و گذاشت توی ماشین. ویلچر رو جمع کرد باز مثل پر کاه ویلچر آهنی رو گذاشت توی صندوق عقب. خودش هم سوار شد و راه افتادند.

صادق توی ذهنش دعوا بود. دعوای سخت. بین دل و عقل. بین مغز و قلب. یکی از زبان الاهه، یکی از زبان صادق. دعوای ذهنش بالا گرفت. به مهری گفت، میشه موزیک بزاری؟

مهری گه خودش هم درگیر دعوای ذهنی بود، گفت فکر خوبیه. از کی بزارم؟

صادق گفت: نامجو. یه ترانه داره توش میگه عقل لاستیک فرسوده نیست گیر کرده در گل و لای... اسم ترانه رو یادم نیست. 

مهری گفت بزار سرچ کنم. آه که اینطور... اینه اسم ترانه.

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور

سررسید دفتر روز است نه شب
عشق سوادی شبانه‌ست که دراز است و قلندر پیدا
جان به جان‌آفرین تسلیم نمی‌شود
بازگشت همه به سوی او نیست

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور
آه پس که این‌طور

دست به قنداق نمی‌رود
تفنگ غلاف می‌شود
جهان اصلا نمی‌چرخد، راه هم نمی‌رود
روز به شب نمی‌نشیند
روز به شب نمی‌نشیند

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور
آه که این‌طور
آه پس که این‌طور

بهرام گور از پله بالا نمی‌رود
آهو به دست هیچ‌کس آرام نیست
غزل در کوچه روانه نیست
غزل در کوچه روانه نیست

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور

معشوق همیشه پابرجاست
تکرار نمی‌شود همه چیز
شب وصل قبل از تولد نیست
عقل یک لاستیک فرسوده نیست، گیر کرده در گل و لای
مغز نیست یک مخابرات متروکه
مغز نیست یک مخابرات متروکه
مغز نیست یک مخابرات متروکه

آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور
آه که این‌طور…


......

ادامه دارد...


۴ دی ۱۴۰۰

یه قراری با الناز داشتم، امروز، ساعت ۵. قراری که از ۸ سال پیش زمان و مکانش رو تایین کرده بودیم.

نمیدونم با کدوم عقل نداشته ام فکر میکردم کسی که زیر همه چیز میزنه و زده، زیر این قرار نمیزنه و میاد!

رفته بودم که ببخشم. 

نیومد.

ولی مهم نیست.

من بخشیدم.

تجربه ای بود. همیشه باید به حرف بقیه گوش کرد. نباید گفت که نه، فلانی فرق داره، نه، هیچ فرقی وجود نداره!

دید من، بخاطر عشقی که بود، یک آدم معمولی مثل بقیه رو، متفاوت میدید. 

همین.


مهری و چند دلبر(27)

سلام مهری جان، حالت چطوره؟

سلام مریم جون. ممنونم. شما خوبید؟

مرسی عزیزم. من خوبم. شکر. مادر خوبن؟

خدا رو شکر، اونم خوبه. سلام میرسونه. صادق چطوره؟

صادق خیلی بهتره. خدا رو شکر از زمانی که شروع کرده به حرف زدن، خیلی خیلی بهتره.هرچند حرف زدنش هنوز خیلی روون نیست،  امیدوارم که خیلی زود حالش خوب خوب بشه. فقط یه سری حرفهای عجیب غریب میزنه که هرچند میتونم حدس بزنم چی به چیه ولی خود منم یه جاهاییش رو نمیفهمم. تازه من که با دیدی کاملا متفاوت به این قضیه و حرفهاش نگاه میکنم. الان کجایی شما؟ میتونی با صادق حرف بزنی؟ میخواد باهات حرف بزنه و از من خواست که بهت زنگ بزنم.

بله عزیزم. چرا که نه. لطفا گوشی رو بهش بدید.

باشه عزیزم صبر کن تا گوشی رو بزارم روی اسپیکر و برم پیشش. میدونی که هنوز نمیتونه با دستهاش خیلی کاری انجام بده و نمیتونه گوشی رو بگیره.

الو، سلام مهری

سلام عزیزم. حالت چطوری؟

من، خوبم، شکر، خواستم بگم که، اگه ممکنه،.... مامان، میشه لطفا یه لحظه از اتاق برید بیرون. ببخشید......

مادر صادق گفت: بله، حتماً. چرا که نه. و ازاتاق رفت بیرون.

مهری جان، عزیزم فردا چهارم دی هست. من که میدونی نمیتونم برم بیرون. یعنی تواناییش رو ندارم فعلا. خب... راستی تو اصلا میدونی در مورد چی صحبت میکنم که؟

بله عزیزم. میدونم. خوب هم میدونم. خب به نظرم یک تکست بفرست عقب بنداز، یا اینکه...

صادق پرید وسط حرف مهری و گفت: نه. لزومی نداره. فقط خواستم بهت بگم که من میخواستم و میخوام به قولی که دادم عمل کنم. اما خب شرایطم اینجوری شده.

مهری گفت: نه دیگه! من که مشکلی نمیبینم که تو روی حرف ده سال پیشت، یا بهتر بگم هشت سال پیشت بمونی. فقط نمیتونی راه بری، که اینم راهکار داره. اصلا من خودم میام دنبالت و میبرمت. اینطوری تو یک بار دیگه هم ثابت کردی که روی حرفت هستی.

صادق گفت: با تو؟ آخه نمیشه که.

مهری جواب داد: چرا، میشه، هیچ مشکلی از نظر من نداره. چه ساعتی هست قرارت؟

صادق گفت: درست یادم نیست. ولی فکر کنم پنج.

مهری: خیلی هم عالی. من فردا بین سه و نیم تا چهار میام دنبالت. میبرمت سر قرارت و بعدش هم برت میگردونم خونه. خوبه اینجوری؟

صادق گفت: باشه. ممنونم ازت. تو این مدت تو سنگ تموم گذاشتی. کاش بتونم یه روزی....

مهری پرید وسط حرف صادق و گفت: اصلا حرفشم نزن. من هیچ کاری نکردم. بعد هم تو خوب میشی به زودی و دوباره این منم که کمک میخوام.

صادق: عزیزم تو که قبلا هم هیچ وقت کمکی از من نمیخواستی. ولی ایشالا که لطفت رو بتونم جبران کنم.

......

بعد از چند جمله تعارف دیگه، تماس تلفنی صادق و مهری تمام شد. صادق مادرش رو صدا کرد و بهش گفت که فردا عصر قراره با مهری بره بیرونو ازش خواست که به داود زنگ بزنه تا بیاد کمکش کنه و آماده ش کنه. مادر صادق هم همین کار رو کرد.

.....

مهری از اون طرف غرق در فکر بود. که کار درستی هست اصلا؟ نکنه حال صادق بدتر بشه با رفتن سر این قرار؟ اگه نیاد؟ اگه بیاد و حرفهای ناراحت کننده بزنه؟ اگه بیاد بعدش اتفاق های بد بیفته؟ و هزار تا اگه دیگه ....

.....

صادق، هیجان زده، نگران، هم خوشحال و هم ناراحت! در انتظار. پر از فکر و استرس!! این قسمت رو هم نوشت. ولی آخرش نتونست با خودش کنار بیاد که ترانه مناسب این قسمت چی میتونه باشه! چون واقعا نمیدونست که فردا قراره چی بشه!!

پس این قسمت رو همینطوری بدون ترانه بست!


مهری و چند دلبر (۲۶)

عقربه های ساعت روی دیوار، نشون میداد که نزدیک های نیمه شب شده. چیزی نمونده بود به شروع سال نو. به رسم اینجا، وقتی که سال نو میشه، که همیشه راس ساعت ۰۰:۰۰ اول ژانویه ست، دو تا عاشق، یا همسر، یا حالا هر ذوجی که هستند، همدیگر رو میبوسند. یک بوسه عاشقانه. شاید این رسم چیزی برگرفته از  رسم سال نو خودمون باشه که میگن تو لحظه تحویل سال در حال انجام هرکاری که باشی، تا آخر سال همون کار رو میکنی! شاید اینها هم همدیگر رو میبوسن تا آخر سال در حال بوسه و عشق بازی باشن!! شاید!

نزدیک های ساعت ۱۲ نیمه شب که شد، مهمونها خودشون رو آماده میکردن برای بوسه! بعضی ها هم که مثل میزبان، تنها بودند، تو اون لحظه با جیغ و خوشحالی و کف زدن، اعلام میکردن که خوشحالن از شروعی دوباره.

باز طبق رسم اینجا، از ۱۰ ثانیه مونده به ساعت صفر، همه شروع میکنن به شماردن تا به بقیه بگن آماده باشین.

تو همین لحظه یه دفعه همه شروع کردن به شماردن، البته به زبان رایج همونجا، 10, 9 , 8 , 7 , 6 , 5 , 4 , 3 , 2 , 1 , هوراااااااااااا

ذوج ها شروع کردن به لب بازی و آغوش محکم، بقیه هم نگاه میکردن و دست میزدن و خوشحالی. 

لب بازی حدود ده تا بیست ثانیه طول کشید و ذوجها یکی یکی از هم جدا شدند. اونهایی که مست تر و بالاتر بودند، دیرتر و اونهایی که کمتر الکل روشون تاثیر گذاشته بود، زودتر! البته یکی دو تا ذوج هم که داغ بودند از عشق عمیقتر، از همه دیرتر!

بعد از این مراسم، تبریک گفتن سال نو به همدیگر شروع شد. چند دقیقه ای هم دوست و آشنا و غریبه، به تبریک گفتن مشغول شدند. بعضی ها به انگلیسی، بعضی ها به فارسی دست پا شکسته با لهجه امریکایی، بعضی ها هم به فارسی روان.

تو این لحظه، میزبان که یک خانم شیک حدود پنجاه ساله بود، گیلاس شرابش رو آورد بالا و با صدای بلند طوری که همه بشنون گفت: از همه شما ممنونم که امشب تشریف آوردید و من و برادر زاده ام رو خوشحال کردید. برای همتون آرزوی سال خیلی خوبی رو دارم. مینوشیم به سلامتی سال نو و همه شما عزیزان.

بعد همین جملات رو به انگلیسی گفت و آخر حرفهاش همه با هم گیلاس هاشون رو بالابردن و نوشیدن.

بعد از اینکه مشروبهاشون رو نوشیدند، ماریا دعوت کرد از همه که برن به اتاق بقل و از غذاهایی که روی میز هست استفاده کنند و از خودشون پذیرایی کنند.

هر کس که از کنار ماریا رد میشد، تشکر میکرد و تعریف میکرد که چقدر ماریا اون شب خوشگل شده و از برادر زاده ماریا هم تعریف میکردن و میرفتن توی اتاق.

عمه، راستی شما چی شد که اسمتون رو اینجا عوض کردین؟ 

عرشیا جان، تلفظ اسم مهری، برای اینها خیلی سخت بود. منم تصمیم گرفتم که یه اسمی بزارم که هم برای خودمون راحت باشه و هم این زبون نفهما، بعد هم زد زیر خنده و گفت خب زبون نفهمن دیگه عمه جون. هر چی بهشون میگی به زبون آدمیزاد، مثل بز فقط نگاه میکنن و میگن وات؟!! خب وات و درد بی درمون، زبون به این قشنگی رو چرا نمیتونن اینها حرف بزنن؟!!

عرشیا زد زیر خنده و گفت عمه شما میخوای نیم میلیارد آدم تو این کله دنیا فارسی یاد بگیرن؟!!

چرا که نه عزیزم؟! مگه این همه آدم زبون اینها رو یاد نمیگیرن؟!! باز هم زد زیر خنده و گفت ولشون کن اینا رو. چقدر کار خوبی کردی اومدی. خیلی خوشحالم کردی. این مهمونی فقط بخاطر تو ه عزیزدلم.

ممنونم عمه جون. ایشالا شما هم با من برگردی ایران و چند روزی هم شما به کشورت سر بزنی.

آخ گفتی، دلم لک زده. هرچند دیگه اونجا خیلی عوض شده ولی واقعا دلم میخواد سر بزنم. ایشالا میام باهات. حالا تا ببینیم چی میشه. برو پسرم، تو هم برو تو و از خودت پذیرایی کن.

.......

شام خورده شد و ساعت نزدیک های ۲ بود. همه روی کاناپه ها و صندلی ها نشسته بودن. تو این لحظه استیو شروع کرد به بلند بلند گفتن : ماری بخونه، ماری بخونه، ماری بخونه...

یه دفعه کل جمع شروع کردن به همراهی با استیو و ماری بلند شد از جاش و گفت شماها هنوز خسته نشدین؟ بعد هم گفت خیلی خب، باشه، باشه...

همه ساکت شدند، سارا رفت پشت پیانو و شروع کرد به زدن و بعد ماری شروع کرد به خوندن.

میون یه دشت لخت

زیر خورشید کویر

مونده یک مرداب پیر

توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر

از همه دنیا جدا

داغ خورشید به تنم

زنجیر زمین به پام

من همونم که یه روز

می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین

دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم

تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم

تا به فردا برسم

اولش چشمه بودم

زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه

راهم افتاد به کویر

چشم من

چشم من به اونجا بود

پشت اون کوه بلند

اما دست سرنوشت

سر رام یه چاله کند

توی چاله افتادم

خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید

اونم سر گرونی کرد

حالا یه مرداب شدم

یه اسیر نیمه جون

یه طرف میرم به خاک

یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها

زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن

زندگیم شده همین

با چشام مردنمو

دارم اینجا میبینم

سر نوشتم همینه

من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم

قطره های آخره

خاک تشنه همینم

داره همراش میبره

خشک میشم تموم میشم

فردا که خورشید میاد

شن جامو پر میکنه

که میاره دست باد.

....

وقتی خوندن ماری تموم شد، همه از جاشون بلند شدن و شروع کردن به دست زدن. دست زدنها خیلی طولانی شد و بعد یکی یکی دست زدن ها تموم شد و نشستند.

نیم ساعت بعد، یکی یکی مهمونها شروع کردند به رفتن. اکثر مهمونها رفتند و ماریا موند و عرشیا و استیو و سارا و چهار پنج نفر دیگه.

تو این لحظه سارا رو کرد به ماریا و با لهجه دست پا شکسته و فارسی انگلیسی جدا گفت: ماریا شما این آهنگ خیلی خوب خوندی، خیلی بیوتیفول، من واقعا اگزایتد میشم میخونی اینو.

ماریا گفت قربونت برم. شما لطف داری.

استیو گفت سارا راست میگه. این ترانه رو خیلی خوب میخونی. کاملا همه رو تحت تاثیر میزاره.

ماریا گفت: راستش من یه جورایی با این ترانه همزاد پنداری دارم. خط به خطش رو که میخونم، توی ذهنم زندگی خودم ورق زده میشه جلوی چشمهام. شاید واسه همینه که له دل میشینه برای شماها.

سارا گفت: چی‌پنداری؟ این یعنی چی؟

ماریا گفت: والا من نمیدونم این به انگلیسی چی میشه؟ استیو تو بلدی براش ترجمه کنی؟

استیو گفت: اوه مای گاش! من خودمم نمیدونم دقیقا این چیه!

عرشیا گفت: خب این یعنی که خودش رو آدم شبیه به اون آدم یا چیز دیگه ببینه. 

سارا گفت: آهان، گات ایت، یعنی شما خودت رو مثل مرداب میبینی. ... کمی مکث کرد و دوباره با تعجب پرسید، مرداب؟!! چرا؟!!

ماریا گفت خب قصه اش طولانیه. بزارید برای یه وقت دیگه.

سارا گفت: نه، بگو، بگو، پیلیزززز

استیو و بقیه هم به پشتیبانی از سارا گفتند: پیلیییززززز

ماریا گفت خیلی خب. پس من بیت به بیت می خونم و میگم چی فکر میکنم.

سارا گفت: بیت؟!!

ماریا گفت: جمله. به هر جمله توی شعر میگن بیت.

سارا گفت: آهان، گات ایت.

خب اول بگم که من سی و یکی دو سالم بود که اومدم امریکا. قبلش توی کشور خودم، ایران زندگی میکردم و برای خودم برو بیایی داشتم. کلی خاطرخواه داشتم. شغل خوب و زندگی نسبتا خوبی هم داشتم. اما اومدم اینجا برای زندگی بهتر داشتن.

میون یه دشت لخت

زیر خورشید کویر

این قسمت رو که میخونم، اینجا توی ذهنم ه. درسته که اینجا کویر نیست، ولی برای من، کویری بیش نیست!

مونده یک مرداب پیر

توی دست خاک اسیر

منم اون مرداب پیر

از همه دنیا جدا

خب مرداب منم. از همه دنیا که کشورم و خانواده م و دوستهام هست، جدا افتادم. دنیا و زندگی اونجاست و من اینجا خودم رو دور از همه میبینم.

داغ خورشید به تنم

زنجیر زمین به پام

این کشور، آمریکا، داره ذره ذره من رو بخار میکنه و تمومم میکنه، از طرفی هم پام رو بسته و نمیزاره فرار کنم و برگردم. مثل یه مرداب دقیقا. که خورشید داره بخارش میکنه ولی گیر افتاده و نمیتونه جایی بره.

من همونم که یه روز

می خواستم دریا بشم

می خواستم بزرگترین

دریای دنیا بشم

آرزو داشتم برم

تا به دریا برسم

شبو آتیش بزنم

تا به فردا برسم...

من کلی رویا توی ذهنم داشتم و برای رسیدن به اون رویاها اومدم امریکا. تو کشور خودم نمیتونستم از اون چیزی که بودم بالاتر برم، اومدم جایی که به زنها اجازه بزرگتر شدن میدن. اومدم جایی که میگفتن توانایی های آدمها مهم ه و نه پارتی و پول. جایی که جنسیتت مهم نیست. ولی خب همه شماها میدونین، آیا واقعا اینطوریه؟!

اولش چشمه بودم

زیر آسمون پیر

اما از بخت سیاه

راهم افتاد به کویر

توی کشور خودم، ایران، توی شهر خودم، تهران، نو پا بودم، پویا، در حال زندگی. کشورم زیر سایه یه آسمون پیر بود، خب من اومدم بیرون تا از زیر اون سایه بیام بیرون، ولی از بخت بد افتادم توی جایی که مثل کویره!

چشم من

چشم من به اونجا بود

پشت اون کوه بلند

با تصور زندگی توی یه جایی مثل بورلی هیلز، یه چیزی مثل زندگی های تو فیلم ها اومدم. 

اما دست سرنوشت

سر رام یه چاله کند

ولی چیزی که نسیبم شد، کارهای چیپ، کار تو رستوران به عنوان ویترس، صندوق دار، فروشنده، درس و خونه مشارکتی و آپارتمان کوچیک و هزار تا سختی دیگه، اونم تو بهترین سالهای عمرم، یعنی سی تا چهل سالگیم!

توی چاله افتادم

خاک منو زندونی کرد

آسمونم نبارید

اونم سر گرونی کرد

تمام کسایی که فکر میکردم و قرار بود کمکم کنن، پشتم رو خالی کردن! همشون...

حالا یه مرداب شدم

یه اسیر نیمه جون

حالا که پنجاه سالگی رو رد کردم، تازه اینجا یه زندگی معمولی دارم. اما خب دیگه چیز زیادی از زندگی جوونی نمونده. بهتر بگم، جوونی کلا رفته! بقیه اش رو خودتون دیگه خیلی راحت و خوب میتونید بفهمید که چی میبینم. فقط ادامه ش رو براتون میخونم.

یه طرف میرم به خاک

یه طرف به آسمون

خورشید از اون بالاها

زمینم از این پایین

هی بخارم می کنن

زندگیم شده همین

با چشام مردنمو

دارم اینجا میبینم

سر نوشتم همینه

من اسیر زمینم

هیچی باقی نیست ازم

قطره های آخره

خاک تشنه همینم

داره همراش میبره

خشک میشم تموم میشم

فردا که خورشید میاد

شن جامو پر میکنه

که میاره دست باد.

........

ماریا، یا همون مهری خودمون، تا آخر ترانه رو که خوند، اشک توی چشمهاش جمع شد و دیگه کسی رو نمیتونست ببینه. بعد هم زد زیر گریه و ....

تو این لحظه بود که مهری از خواب پرید و فهمید تمام این چیزی که دیده بود، خواب بود. خوابی که نمیدونست رویا بود یا کابوس!

.....

ادامه دارد...



مهری و چند دلبر (۲۵)

شب یلدای منی.....

اه، چه چیزی از این حال به هم زن تر و اعصاب خورد کن تر میتونه باشه! از اینکه چند ساله، نزدیک شب یلدا و خود شب یلدا هزار نفر این ترانه رو با چند تا عکس از انار و هندونه بفرستن برای آدم!

بابا اعصابمون خورد شد دیگه، ملت یه چیز دیگه بفرستین تو رو خدا....

مهری، این جملات رو با خودش تکرار کرد و گوشی رو پرت کرت اونطرف. 

این، اولین یلدایی بود که مهری تنها بود!

فکرش رو بکنید، مهری با این همه عاشق سینه چاک، تو شب یلدا، تنها بود!

چه‌پیزی برای مهری که از دست همه اون عشاق خسته شده و فراری از همشونه، خوشایند تر از تنهایی تو شب یلدا میتونه باشه؟!

بهترین فرصت برای رسیدگی به کارهای عقب افتاده و انجام کارهای مهم. چند ساعتی بکوب چسبید به کارهاش. کمی رو مقاله اش کار کرد. یک پاورپوینت برای ارائه فردا آماده کرد. کمی به کارهای اداره رسید و کمی خونه رو مرتب تر کرد و ساعت از نیمه شب گذشت. عملا وارد زمستون شد.

پاییز رنگارنگ و فصل عاشقی تموم شد و زمستون سرد شروع شد!

کمی که گذشت، غم عجیبی سرزده اومد سراغ مهری. این تنهایی چیزی بود که خودش خواسته بود، پس نباید غمگین میشد، اما، هیچ تنهایی برای همیشه جذب نخواهد بود. مخصوصا وقتی به این فکر کنی که الان تو همچین شبی، همه که نه، اما خیلی ها کنار خانواده یا کسی که دوستش دارند هستند و دارن گل میگن و گل میشنون و جشن میگیرن. 

این غم رو میشه پنهان کرد؟! 

جواب من منفی ه.

این غم پنهان شدنی نیست...

کافیه، لب به حرف زدن باز کنی، خیلی سریع تن صدات فریاد میزنه که خوشحال نیستی، حتی اگر مغزت کلماتی رو کنار هم چیده باشه که این غم رو پنهان کنه.

تو این جور مواقع، باید تن صدا رو حذف کرد. نباید حرف زد، نباید پیام صوتی فرستاد، این تنها راه قایم شدنه!

وقتی تن صدا رو زندانی گردی، نفر بعد که قطعا تو رو لو میده، چشمهات هستند. چشمها رو هم باید پنهان کرد.

پس عکس نباید فرستاد، تماس تصویری هم نباید گرفت. چون غمی که میون چشمها قایم شدن، داد میزنن که من غمگینم.


غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده 

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

 دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه 

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه

 وقتی بغض از مژه هام پایین میاد

 بارون میشه سیل غم ها آبادی مو ویرونه کرده 

وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره

 دوتا چشمام بارون شبونه کرده 

بهار از دستهای من پر زدو رفت 

گل یخ توی دلم جوونه کرده

 تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم 

ای شکوفه تو این زمونه کرده 

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

 گل یخ توی دلم جوونه کرده 

چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه

 گل یخ توی دلم جوونه کرده 

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده 

شب تو موهای سیاهت خونه کرده

 دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه 

سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه 

وقتی بغض از مژه هام پایین میاد

 بارون میشه سیل غم ها آبادیمو ویرونه کرده

 وقتی با من میمونی تنهاییمو باد می بره 

دوتا چشمام بارون شبونه کرده 

بهار از دستهای من پر زدو رفت 

گل یخ توی دلم جوونه کرده

 تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم 

ای شکوفه تو این زمونه کرده


.......

شب یلدای مهری اینطوری گذشت و با تنهایی به استقبال زمستان سرد رفت.


ادامه دارد....