یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یک ماه گذشت

الان درست یکماهه که برای همیشه خوابیدی.

اصلاح میکنم، به گفته مادرم، ساعت ۴ صبح، یعنی حدود دو ساعت دیگه، بیدار شدی، نشستی، نفس آخر رو کشیدی و رفتی.

دو نفس، با فاصله حدودا ۳۰ ثانیه، و احتمالا بدون درد و هیچ رنجی، رفتی، از پیش ما، برای همیشه.

جسمت ما رو ترک کرد، اما روحت، هنوز اینجاست و من و مادر و خواهرها، وجودت رو داریم حس میکنیم.

همین الان هم که دارم اینها رو مینویسم، با تمام وجودم حست میکنم. 

نه اینکه فقط یاد و خاطراتت باشه، نه، روحت اینجاست. چند بار به من ثابت کردی تو این یکماه که خودتی، و من مطمئنم که اینجایی.

میدونی، من خیلی دوستت دارم، من خیلی غمگینم، من خیلی دلتنگتم، من خیلی زیاد شرمنده اتم که نتونستم بهترین پسر دنیا برات باشم.

بابت تمام آزاری که تو این ۳۷ سال بهت رسوندم ازت معذرت میخوام. 

قطعا میدونی و باز تاکید میکنم که افتخار میکنم که پدرم تو بودی و هستی، درسته که الان مردی، جسمت اینجا نیست، اما تو پدر منی تا ابد.

بابا، منو و تمام کسانی که به واسطه من به تو آزاری رسوندن یا بهت حرفی زدن و بی احترامیی چیزی، نمیدونم هرچی، هممون رو ببخش.

راستش تو این چند روز کلی دلخور بودم، که چرا بیشتر مراقب خودت و سلامتیت نبودی، که چرا ما نتونستیم کاری برات بکنیم که بیشتر زنده بمونی، حتی دلخور از الناز که اگه پولمو داده بود پارسال با پول بیشتر کارهای بیشتری برات میکردم و شاید بیشتر عمر میکردی، اما جایی خوندم و همه میگن که پیمانه عمر که لبریز بشه، کاری از هیچ کس بر نمیاد و حتی یک ثانیه نمیشه به طول عمر کسی اضافه کرد یا کم کرد.

این حقیقت منو آرومتر میکنه. حالا دیگه تنها دلخوری من از خداست، که چرا عمر تو رو طولانی تر ننوشت.

میدونی، فکر میکنم تو به تمام آرزوهات رسیدی، زندگی بسیار خوبی داشتی و با وجود تمام بالا پایینهاش، به بهترین نحو ممکن زندگی کردی.

خوشحالم از اینکه به آرزوی خونه دار شدنت رسیدی، به آرزوی دیدن نوه هات، و از همه مهمتر  زندگی پر از عشقی که با مامان داشتی و شدی ضرب المثل برای کل فامیل.

تو و مامان از صفر شروع کردین و خانواده منسجمی ساختین که مثل کوه پشت هم هستند. با قدرت عشق خودتون.

بچه هات موفق هستند، با وجود اینکه من تو زندگیم شکستهایی داشتم، اما موفقیت های کاریم رو مدیون تو ام. همیشه میگفتی که من ارثی برای تو نذاشتم جز اینکه تو رو قوی و پولساز تربیت کردم.

راست میگفتی.

یادمه چند سال پیش که بابای دوستم مرده بود، زنگ زد و زار زار گریه میکرد، حالش اصلا خوب نبود، رفتم و با ماشین بردمش تا اصفهان و کل مسیر رو گریه کرد و آخر با زور قرص خواب و آرامبخش آرومش کردم.

بعد دیروز داشتم به خودم فکر میکردم، ساعت حدود ۴:۱۵ بود که خواهرم زنگ زد، گفت پاشو بیا، گفتم چی شده؟ یک کلمه گفت بابا، مثل فشنگ خودمو رسوندم، تو راه اول فکر میکردم که سکته کردی دوباره، بعد که نزدیکتر شدم، یه حسی بهم گفت...

الان که فکر میکنم میبینم اون حس، روح تو بود، قبل از اینکه برسم بهم گفتی با چی قراره روبرو بشم، تو راه پشت فرمون زار زار گریه کردم، اما وقتی رسیدم بالا پیش بقیه، و تو، دیگه گریه نکردم.

من بودم و مامان و دو تا خواهرا، چقدر خوب که همه بودیم، چقدر خوب که تهرانم، چقدر خوب که مهاجرت نکردیم هیچ کدوممون.

فکر کنم باید از ترامپ هم تشکر کنم!

از لحظه ای که اومدم بالا، تلاشم برای احیا مجدد، تماس مجددم با اورژانس، و و و من شده بودم آدمی متفاوت.

قبلا هر بار که به مرگ تو فکر میکردم، تصور اینکه بتونم تحمل کنم برام غیر ممکن بود، اما اون روز، مدیریت کردم، مادر و خواهرها رو، هماهنگی برای بردنت، و کلی کار دیگه.

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بدنت رو بزارم توی کیسه و بقلت کنم و با برانکارد مخصوص خودم کولت کنم و ببرمت پایین.

واقعا اون انرژی از کجا اومد؟

میدونی، همش حاصل تربیت درست خودت بود، همون قدرتی که تو بهم دادی.

خودمو که با دوستم مقایسه میکنم، میبینم چقدر خوب مارو بار آوردین، تو و مامان.

میدونی بابا، اگه یه موقع از ما دل کندی و رفتی که خدا رو ببینی، بهش بگو من از دستش شکایت دارم، 

سرم داره از درد میترکه.

نمیتونم دیگه بنویسم.

کافیه.

گفتنی ها رو گفتم، دوستت دارم بابا، هوای همه رو دارم، نگران نباش، اگه تونستی کاری کن مامان آرومتر بشه.

روحت شاد، یادت تا ابد در دل همه ما جاودان.


بی پدری

بیست و چند روز گذشت 

بیست و چند روز از یتیم شدن!

امروز باید اجاره خونه میدادم، مبلغ اجاره بیش از ۳ میلیون شده و چون کارت به کارت میکنم، نمیشه تو یک مرحله واریز کنم.

۳ تومن رو ریختم به حساب صاحبخونه و اومدم بهش پیام بفرستم تو تلگرام که دیدم ماه پیش یادم رفته بوده بقیه اجاره خونه رو بریزم به حسابش.

یعنی اونجا تو تلگرام چیزی ننوشته بودم که پولو ریختم و به شک افتادم که نکنه نریختم.

زنگ زدم به صاحب خونه و پرسیدم، بنده خدا گفت نریختم و روش نشده بگه یادم رفته.

معذرت خواهی کردم و گفتم امشب بعد از دوازده شب هر دو رو میریزم. 

رسید پول رو که تو تلگرام براش فرستادم باز معذرت خواهی کردم که بخاطر مشکلات فراموش کرده بودم.

تو همون تلگرام گفت خواهش میکنم و بعد گفت اگر کاری از من برمیاد بگید، راستی پدر چطورن؟ اگه تو هر بیمارستانی کاری گیر و گوری داشتید بگید.

میدونست که پارسال بابا سکته کرده بود، خودش هم پزشکه.

بهش جواب دادم ممنون، دیگه کاری از هیچ کس برنمیاد و پدر فوت کردند...

چند دقیقه بعد زنگ زد، ناراحت بود، خیلی، تو چند دقیقه صحبتی که کردیم شاید ۲۰ بار معذرت خواهی کرد، پشت سر هم، چند بار گفت ببخشید و نمیدونستم و باید میومدم و ...

آخر حرفهاش گفت من میدونم بی پدری چقدر سخته، من دوماهم بوده که پدرم تو تصادف فوت کرده.

با یه غم سنگینی آه کشید و گفت نمیدونی چقدر تو زندگی به من زور گفتن و پدری نبود که پشتم باشه، اگه میبود حتی اگه کاری نمیکرد دلگرمی بود برای من.

بهش گفتم درست میگید، مثل یک پشتوانه است پدر، یکی که بهت قوت قلب میده، یکی با خودت میگی اگه گند بزنم هم اون هست که کمکم کنه، یکی که اگه اذیتت کنن میاد و کمکت میکنه.

بنده خدا زنگ زده بود تسلیت بگه که داغ دلمو، بهتر بگم داغ دل هردومون رو تازه کرد.

بابا، کاش بودی...


تنهایی بعد از هفته گوه!

چقدر دلم میخوایت هواپیما رو دربست بگیرم، هیچ کس نباشه، من باشم و من، تنهایی زار زار گریه کنم.

بالاخره چند ساعتی هست که هیچ آشنایی دور و برم نیست و خودمم و خودم، ولی کاش همین آدمهای غریبه هم نبودند تا میتونستم دست بردارم از قورت دادن این بغض خفه کننده.


رفتی و آدمکها رو جا گذاشتی،

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی،

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی،

تو تو جنگل نمیتونستی بمونی،

دلتو بردی با خود به جای دیگه،

اونجا که خدا برات لالایی میگه،

میدونم میلینمت یه روز دوباره،

توی دنیایی که آدمک نداره....




حالا دیگه همه چیزو میدونی، بابا

حالا دیگه کار از کار گذشته 

حالا دیگه جواب همه سوالهات رو داری بابا

حالا دیگه نمیتونم چیزی رو ازت پنهون کنم

حالا دیگه اینجا رو خوندی

حالا دیگه از همه جیک و پوک زندگیم خبر داری

حالا دیگه میدونی چی گذشته بهم

حالا دیگه تمام علامت سوالهات برطرف شده

حالا دیگه میدونی همه چیز رو

بابا، دلم برات تنگ شده، خیلی زیاد.

یادت شب آخر بهت گفتم زودتر خوب شو و حرف بزن تا با هم گپ بزنیم؟ خندیدی...

میدونی بابا، گفتن نداره، چون همه چیزو الان دیگه میدونی، فقط میخوام اینجا بنویسم تا بخونی و خودم هم بدونم که بهت گفتم، خیلی دوستت دارم، تا ابد به یادتم.

امروز تو بهشت زهرا حست کردم، حست کردیم، هم من و هم مامان، مطمئنم که بودی، کنار مامان نشسته بودی، چایی رو خوردی؟!

آخ بابا، آخ بابا، بگو چیکار کنم با مامان؟ میبینی حالشو؟ چیکار کنم با خواهر کوچیکه؟ با خواهر بزرگه؟ با خودم؟ با دلم که تیکه تیکه است؟ 

بابا منو بخشیدی؟ تو قبر که گذاشتنت، اومدم اون تو، بالای سرت، یارو تلقین میخوند، من شونه ات رو تکون میدادم، گریه میکردم، موهاتو با دستم شونه میکردم، بوست میکردم، لحظه آخر که همه گیر دادن بیا بالا، در گوشت گفتم نوکرتم بابا، گفتم منو ببخش، گفتم سفرت سلامت، گفتم میبینمت بابا.

راستی گفتن نداره، میدونی، هر ۳ طبقه خونه ات رو خریدم که بیام پیشت، وقتی اومدم دستمو بگیر.

حالا دیگه تو همه چیزو میدونی، ببخش منو، همه رو، همه اونهایی که بهت بد کردن، مستقیم یا غیرمستقیم.

دلم تنگه، خیلی زیاد، آرومم کن بابا.




چقدر سخته پابرجا موندن

چقدر سخته، پاتو بزاری تو خونه پدری و سلام کنی و دنبالش بگردی که اولین سلام رو به اون گفته باشی و پیداش نکنی و بفهمی دیگه هیچ وقت نیست.

چقدر سخته که بری سراغ تلگرام گوشیت و بری سراغ چتها و وویس ها با پدرت و برگردی به سالهای قبل و کلی وویس باشه اما جرات نکنی دوباره گوش کنی که مبادا کنترل از دستت خارج بشه و بقیه بفهمن که چند روز گذشته به اندازه چند سال تو بدنت زلزله اومده و فقط از بیرون رو پایی و از درون خرابه ای بیش نیستی!

چقدر سخته که حتی بیای اینجا حست رو بنویسی.

خدایا، کمکم کن، قدرتم رو به اندازه مشکلم زیاد کن، اگه منم بشکنم، دیگه کی میخواد جمع کنه؟ پس لطفا، خواهش میکنم که دستمو بگیر و نزار ظاهرم مثل باطنم بشه.