یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

عجیب و غریب!

روزهای عجیبیه. تا حالا فقط من عجیب بودم اما اینروزها همه عجیب شدند. هوا هم عجیبه. یهو باد میگیره و یهو آفتاب و چند دقیقه بعد هم بارونی و ...

تو این روزهای عجیب رفتارهای عجیبی هم از آدمهای عجیب دیده میشه و کلاً همه مصداق عجیب و غریب شدند!

اینروزها همش شاخ در میارم. میشینم با خودم فکر میکنم که یعنی میشه؟!!!

بعد میبینم که خوب آره! چرا که نه؟! بعد با خودم میگم که بابا بیخیال! یک اتفاق بوده. یک تصادف. حالا هم تمام شد و رفت پی کارش. بعد دوباره فکرم میپره و به این فکر میکنم که چقدر ساده لوح ام!!

خداییش من که اینهمه ادعای زرنگ بودنم میشد دیدم که خیلی احمقانه همه چیز رو باور میکنم.

راستی اونهایی که از من ساده لوح تر هستند رو باید بهشون چی گفت؟!

آخه از خودم ساده لوح تر هم میشناسم.

سرتون رو درد نیارم الان به اون جایی رسیدم که خوا روشنه و ساعت هم هنوز 6 نشده و خورشید رو هم هنوز میشه توی آسمون بزرگ خاکستری دید، اما من نمیدونم که شبه یا روز!

به کسی بر نخوره....

 


به کسی بر نخوره بر نخوره
من یکی پنجرمو میبندم
این همه پنجره باز بسه
من به باغ آینه میخندم
به کسی برنخوره بر نخوره
من یکی پیش خودم میمونم
در شب بی کسیو بی حرفی
برای دل خودم میخونم

خواب بودم بیدار شدم
آشتی کردم با خودم!
به کسی چه...
این صدا این حنجره...مال منه
کی مثل من لحظه هاشو زیر آواز میزنه؟
کی بجز من میتونه خاطره هاشو بشمره؟
جز خوده من کی بفکر موندن و سر رفتنه...
به کسی بر نخوره بر نخوره
اگه تنهایی خوبی دارم
اگه از خلوت خود سر مستم...
اگه چون پروانه بی آزارم

به کسی برنخوره برنخوره
اگه دستم پر عطر یاسه
اگه در پیله خود خوشبختم
کسی جز من منو نمیشناسه

به کسی بر نخوره بر نخوره
اگه من اهل خراب آبادم
شجره نامه من مال منه
به کسی چه من یکی آزادم

چوپان دروغگو!

روزی روزگاری پسرک چوپانی در ده ای زندگی می کرد. او هر روز صبح گوسفندان مردم دهات را از ده به تپه های سبز و خرم نزدیک ده می برد تا گوسفندها علف های تازه بخورند.او تقریبا تمام روز را تنها بود.

 

 یک روز حوصله او خیلی سر رفت . روز جمعه بود و او مجبور بود باز هم در کنار گوسفندان باشد. از بالای تپه ، چشمش به مردم ده افتاد که در کنار هم در وسط ده جمع شده بودند. یکدفعه قکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد. او فریاد کشید: گرگ، گرگ، گرگ آمد.

 

 

مردم ده ، صدای پسرک چوپان را شنیدند. آنها برای کمک به پسرک چوپان و گوسفندهایش به طرف تپه دویدند ولی وقتی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند ، پسرک را خندان دیدند، او می خندید و می گفت : من سر به سر شما گذاشتم.

مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به ده برگشتند.  

 

از آن ماجرا مدتها گذشت،یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار خود افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.او بلند فریاد کشید: گرگ آمد ، گرگ آمد ، کمک ...

 

 

مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی باز هم وقتی به تپه رسیدند پسرک را در حال خندیدن دیدند.

مردم از کار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا کردند. هر کسی چیزی می گفت و از اینکه چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند. آنها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.

 

از آن روز چند ماهی گذشت . یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن ده آمد و وقتی پسرک را با گوسفندان تنها دید ، بطرف گله آمد و گوسفندان را با خودش برد.

پسرک هر چه فریاد می زد: گرگ، گرگ آمد، کمک کنید....

ولی کسی برای کمک نیامد . مردم فکر کردند که دوباره چوپان دروغ می گوید و می خواهد آنها را اذیت کند.

آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت. او فهمید اگر نیاز به کمک داشته باشد، مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آنکه بدانند او راست می گوید.

 

.................

داستان بالا رو یادتونه؟! چند سالمون بود که اینو بهمون یاد دادند؟! اما فکر کنم هنوز کسانی یاد نگرفتند!

چقدر راحت آدمها دروغ گفتن رو تکرار میکنند و پشت سر هم دروغ میگن!

به نظر شما میشه به چوپان دروغگو اعتماد کرد؟

جالب اینجاست که برای دروغ گفتنها هم دلیل میارند و یهو حس راستگوی شون قلمبه میشه و میگن ببخشید سالهاست که دروغ میگفتم!!

 

عجب زمونه نامرد و پستی داریم خداییش.

 

بدرود

حکایت آن پادشاه که گوزیدن را ممنوع کرد!

در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنوشت و به جارچیان داد تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم ممنوع اعلام شد. پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی کنند. و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است. این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو کرده اند

ثواب و کباب!

تا حالا شده بیاین ثواب کنین و کباب بشین؟!

اونجاست که باید پشت دست رو داغ کرد که دیگه....


بیخیخیل!!!!!!!

........


شریعتی

بارالها

برای همسایه ای که نان مرا ربود نان،

برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی،

برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش،

و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق

میطلبم.

"دکتر علی شریعتی

 

سفری دیگر..

بعد از اینکه سال شد تنهایی مضاعف و بعد از کش مکشهای پیرو این سال میمون، حرفهای زیادی روی دلم مونده که دلم میخواد بگم و خودم رو رها کنم.

دلم میخواد میتونستم مثل یک پرنده از بند رها شده باشم و پرواز کنم تو عمق تنهایی خودم. برم بالای کوههای بلند و سر به فلک کشیده زندگیم و از اون بالا به همه اونهایی که ولشون کرده بودم و شاید ولم کرده بودند نگاه میکردم و با چشمهای تیزم میدیدم که اونها چه میکنند. روزهای سختیه. روزهای سختی که به سختی میگذرند اما جای شکرش باقیه که تمام میشن. روزها تمام میشن اما نمیدونم تعدادشون چقدر هستند. شکر گذارم که طول روزهای همون 24 ساعت هستند اما شاکی ام که نمیدونم چندتا از این 24 ساعتها باید برن تا من به اون اوج مورد نظرم برسم.

مثل پرنده ای که در باد و در خلاف جهت باد بال میزنه شدم. تاحالا همچین صحنه ای رو دیدید؟ من بسیار پرنده هایی رو دیدم که در خلاف جهت باد به سرعت بال میزدند اما از جاشون تکان نمیخوردند. اون بال زدنها براشون یک جور تفریحه اما بال زدنهای من تفریحی نیست....

مرد عجیب سفری دیگر به اعماق تنهایی خودش رو آغاز کرده و نمیدونه کی این سفر تمام میشه.

 

بدرود

تکراری اما...

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خود بود . ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت و با آن جند خط روی ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسر را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد بدون اینکه متوجه باشد با آچار فرانسه ای که در دست داشت این کار را میکرد.

در بیمارستان,پسرک به دلیل شکستگی های متعدد انگشتانش را از دست داد وقتی پسرک پدرش را دید ...

با نگاهی دردناک پرسید:

بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟

مرد بسیار  غمگین شد وهیچ سخنی بر زبان نیاورد.

او به سمت ماشین برگشت و با عصبانیت چندین لگد به ماشینش زد...

در حالیکه از کرده ی خود بسیار پشیمان بود به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد ,او نوشته بود:

(دوست دارم بابایی)...

آن مرد بعد از چند روز عذاب وجدان خودکشی کرد.

نتیجه اخلاقی این داستان:تا میتونید خود را کنترل کنید و زود عصبانی نشوید چرا که عصبانیت پیامد های جبران ناپذیری دارد.با انجام دادن کاری از روی عصبانیت اتفاقی می افتد که جز حسرت و پشیمانی چیزی را به دنبال ندارد

غروب دلگیر تنهایی

توی یک غروب دلگیر تنهایی نشستی پشت میزت و به هم همه ماشینها که دارن میرن سمت خونه اشون و صدای بوقشون و صدای آژیرهای بعضی هاشون گوش میکنی و با خودت غرق تفکر که چرا تنهایی؟!

چرا تنهایی رو داری تجربه میکنی تو روزهایی که میتونستی تنها نباشی. یادت میاد زمانی رو که آرزوی اینو داشتی کارت برای خودت باشه تا هر وقت عشقت کشید هر جا که عشقت کشید با هر کسی که عشقت کشید بری و هر غلط تا نا غلطی که عشقت کشید انجام بدی و هیچ کس ازت نپرسه هالو خرت به چند؟

حالا به اونجا رسیدی و تنهایی!!!

 

دو تا ترانه تو مخت میخونه و تنهاییت رو به هم میزنه. یکیش اینه:

 

غم میون دوتا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل غم های منه
وقتی بغض از مژه هام پایین میاد بارون می شه
سیل غم آبادیمو ویرونه کرده
وقتی با من می مونی تنهایمو باد می بره
دوتا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دست های من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جوونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش می گیرم
یک شکوفه تو دلم جوونه کرده
چی بخونم؟؟ جوونیم رفته، صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جوونه کرده

 

دومیش هم اینه:

 

کدوم شاعر کدوم عاشق کدوم مرد

تو رو دید و به یاد من نیفتاد 

به یاد هق هق بی وقفه ی من 

توی آغوش معصومانه ی باد 

 

تواسمت معنی ایثار آبه

برای خاک داغ خستگی ها

تو معنای پناه آخرینی

واسه این زخمی دلبستگی ها 

 

نجیب و با شکوه و حیرت آور

تو خاتون تمام قصه هایی

تو بانوی ترانه هامی اما 

مثل شکستن من بی صدایی 

 

تو باور می کنی اندوه ماهو 

تو می فهمی سکوت بیشه ها رو 

هجوم تند رگبار تگرگی

که می شناسی غرور شیشه ها رو 

 

تو معصومی مثل تنهایی من

شریک غصه های شبنم و نور

تو تنهایی مثل معصومی من

رفیق قله های پاک و مغرور

 

ببین من آخرین برگ درختم 

درخت زخمی از تیغ زمستون

منو راحت کن از تنهایی من

منو پاکیزه کن با غسل بارون

 

تو تنها حادثه تنها امیدی

برای قلب من این قلب مسموم

ردای روشن آمرزشی تو

برای این تن محکوم محکوم

 

نجیب و باشکوه و حیرت آور

تو خاتون تمام قصه هایی

تو بانوی ترانه هامی اما

مثل شکستن من بی صدایی

 

 

بدرود.

باز هم کابوس!

دیشب باز هم کابوس دیدم.

دزدی و آتشسوزی و ....

باز خدا رو شکر که هم آتش رو خاموش کردم و هم ...

کی میشه از دست این کابوسها راحت بشم؟!

دیوانه عجیب!

نمیدونم چه احساسی بهتون دست میده وقتی یکی تو چشمهاتون نگاه کنه و دروغ بگه و شما بدونید که داره دروغ میگه اما نتونید ثابت کنید!

چه احساسی بهتون دست میده وقتی ببینید که سرتون کلاه گذاشتند و بر اساس دروغ و ریا بهتون نزدیک شدند و شما هم فهمیدید، اما نمیتونین ثابت کنین!

یه چیزی رو احساس میکنین و مطمئن هستین درسته، اما نمیتونین ثابت کنین!

میدونین هم که وقتی به زبون بیارین به چشم یک دیوونه بهتون نگاه میکنن!

تا حالا از این حسها داشتین؟! نداشتین. چون ماها عادت کردیم که منطقی زندگی کنیم. عادت کردیم که همه چیز با دودوتا چهارتا باید به نتیجه برسه. حس میکنم و احساس میکنم خارج از دایره عقل و منطقه و نشانه دیوانگی!

دارم دیوونه میشم.

شماها هم دارین نوشته های یک دیوانه احساسی رو میخونین. اما روزی به حرفهای من خواهند رسید. افسوس که آنروز دیر شده!

 

من دیوونه عجیبی هستم.

بدرود

معلم

راستش خیلی وقته که از ترس عمو ف ی ل ت ر باف و دار و دسته اش دیگه سیاسی نمینویسم و تو خودم و برای خودم مینویسم. اما اینروزها غم بدجوری گریبونم رو گرفته و بغض کهنه هی میزنه بالا.

بعد از خنده های پست قبلی بد نیست که کمی هم غم بهتون تقدیم کنم.

آره. اشک برای سوی چشمهای خیلی از ما بی دردها خوبه! برای خیلی از ما ها که نمیدونم اشک چیه و آنقدر اشک نریختیم که پلکهامون دیگه خشک شدند و خوب حرکت نمیکنند، غم و گریه دوای دردمونه!

من خودم به شخصه آنقدر بی غم شدم که دیگه چشمهام داره خشک میشه.

تا حالا شده معلمی رو دوست داشته باشین؟ من خسلس از معلمهای دوران مدرسه ام رو دوست دارم و همیشه به یادشون هستم. هر از گاهی هم تو اینترنت اسمشون رو سرچ میکنم تا شاید پیداشون کنم و بگم سلام! من شاگرد شما بودم! منو یادتون هست؟!

خود من هم یک ترم توی یک دبیرستان تدریس کردم. جالب اینجاست که چند تا از شاگردانم هم توی فرند لیست مسنجرم هستند و سالی یا دوسالی یکبار یک سلامی میکنند و میگن فلانی تو  رو هنوز یادمون هست.

اصولاً معلمها موجودات دوست داشتنی هستند. دبیرستان که بودم چند نوع دبیر داشتیم. بعضی ها بحث سیاسی میکردند و بعضی ها هم نه. از اونهایی که بحث سیاسی میکردند هم بعضی ها چپی بودند و بعضی ها هم راستی. بحث داغ هم مساله شکافی بود که بین اونخا بوجود اومده بود و از همه هم داغتر قضیه سروش و شریعتی بود. من هم بخاطر اینکه همیشه بابام در حال روزنامه خوندن و بحثهای سیاسی بود یه چیزایی سر در می آوردم و با معلم ها حسابی بحث میکردم. اونها هم که میدیدند یکی هست که بتونند باحاش بحث کنند و مثل بقیه نیست که مثل بز اشخف براش صادق باشه استفبال میکردند و اجازه اینجور مباحث بود. همین صحبتها هم شده بود پایه دوستی من با بعضی از معلمها. جالب اینجاست که یکی از اونهایی که راستی بود رو بعد از چند سال دیدمش و بهم گفت که سوالهای تو علامت سوالی توی ذهن من بوجود آورده و الان دیگه من از چپی ها هستم!

البته اون موقع دورانی بود که من با سیاست قهر کرده بودم.

خلاصه. سرتون رو درد نیارم. اینها هیچ کدومشون غمی که میگفتم رو نداشت. غم اینجاست که یک معلم دبیرستان به جرم شرکت در تظاهرات داره ا ع د ا م میشه!

به همین راحتی، به همین بد مزه گی!

چاره ای باید اندیشید برای این غم.

خانواده اش. شاکردانش. دوستانش. همکارانش.

من نمیدونم. چون من دیگه معلم نیستم. اما معلمها باید بدونند که چاره کار چیه!

......

بدرود

آلبوم جدید...

نمیدونم چند تا از شماها بالاترین باز هستین. ببخشید واضح تر بگم سایت بالاترین رو چک  میکنین.

من معمولاْ روزی چند بار یک سری میزنم. یک لینک صبح تو بالاترین دیدم که نوشته بود:

البوم جدید ابی به نام"ستاره های سربی

تنظیم توست سیاوش قمیشی


من دقیقا از روی همون لینک کپی کردم و غلط املاییش هم به من ربطی نداره! اینو گفتم که م . ز. باز نیاد اینجا ملا لغت بازی در بیاره!

حالا زیر این لینک بچه های عضو بالاترین کامنتهای باحالی گذاشتند که چندتاشون رو براتون میزارم تا بخندین.


این آلبوم کاملا جدیده، راستی‌.. آخرین خبر: خرمشهر آزاد شد!
خرمشهر را ابی آزاد کرد، امام خمینی
آلبوم جدید هایده نیومده؟

آلبوم که نه ولی یک تک آهنگ برای نوروز داده خیلی قشنگه. میگه: "سال سال این چند سال، امسال پارسال ..."
VHS شو 73 کسی نداره؟
من امروز داشتم رادیو گوش میکردم، شنیدم هیتلر فرانسه رو تهدید به حمله کرده
خبر داغ داغ! هابیل کشته شد! هنوز هیچ گروهی مسئولیت این ترور رو به عهده نگرفته!
شیطان از بارگاه الهی اخراج شد
آخرین خبر: حوا یه گاز زد به سیب، اگه خدا بفهمه دهنمون سرویسه!
اقرا باسم ربک الذی خلق.
بخوان به نام خدایی که تو را آفرید( و در این لحظه محمد به پیامبری رسید)
آن زمان که این را نوشته هنوز "ت" دسته دار کشف نشده بوده. "ط" صد‌ها سال بعد در خرابه‌های شوش کشف شد
....

خلاصه کامنتهای باحالی براش گذاشتند.
اونهایی که میتونند باز کنند از اینجا باز کنند و کلش رو بخونند. بعضی از کامنتهاش خیلی باحاله اما من نمیتونم اینجا بزارم!
از دوستان هم اگه کسی نمیتونه بازش کنه آدرس ایمیلش رو بزاره تا براش بفرستم.
بدرود.

اولین روز کاری در سال تنهایی مضاعف!

 

اولین روز رو به گندترین وجه ممکن شروع کردم. دو تا از شرکای محترم و محترمه رو از اتاقم انداختم بیرون و سرشون داد زدم. آنقدر بلند که گلوی خودم درد گرفته! در جواب یک خانم محترم که زل میزنه تو چشمهات و میگه چرا مثل بز نگاه میکنی کاری بهتر از این میشد کرد؟!

جداً که بعضی ها چقدر لایق صفت گوساله و الاغ هستند!

گوساله ازش میپرسم مطمئنی این فایل همون فایله که باید ترجمه کنم چون این با فرمت آفیس 2007 ذخیره شده و ماهایی که فایل رو بهشون نسبت میدی 2007 نداریم، که برای من شاخ و شونه میکشه و چرت و پرت تحویلم میده! فکر کرده چون از نوع گوساله های ماده است هر دستوری بخواد به هر کس میتونه بده و هر زری که دلش میخواد میتونه بزنه و بقیه هم میگن چششششممممممم خوشگل خانم!

بعد هم صداش رو برد بالا و نتیجه اش رو هم دید.

فکر کنم در راستای تنهایی مضاعف باید یک حال اساسی هم به کارم بدم و تنهای تنها بشم.

اصلاً کاش میشد بمیرم تا از این دنیای کوفتی راحت میشدم!

 

سال 89 سال....


مد شده که برای هر سال یک اسم میزارن و دیگه تا آخر سال همش میگن سال فلان سال بهمان! امسال هم که دیگه این وری ها یک اسم گذاشتند و اونوری ها هم یک اسم دیگه!

پارسال که اصلاح الگوی مصرف بود و امسال هم تلاش مضاعف و به روایتی هم پافشاری و استقامت و خلاصه بازار اسم گزاری داغه داغه.

داشتم با خودم فکر میکردم که با توجه به حوادث اخیر من اگه میخواستم یک اسم برای امسال انتخاب کنم چه اسمی میزاشتم؟

اصلاح الگوی زندگی. چه اسمی! اما بعد دیدم که بابا این زندگی دیگه اصلاح شدنی نیست. هر چی الگوی مصرف ما ایرانی ها پارسال اصلاح شد، زندگی من هم ممکنه تو یک سال اصلاح بشه!

اصلاح الگوی دوستی! حالا این یکی بهتره. اما کلاً اصلاحات کارش به کهریزک میکشه! بهتره که اصلاح شدن رو بیخیال بشم. هرچند بد نیست که بهونه اصلاحات بریم جلو و کلاً هرچی الگو داریم تو ذهنمون رو بکنیم و بزاریم سر کوچه تا رفتگر مهربون بیاد و ببره بریزه به زباله دان تاریخ!

اما این مضاعف بدجوری تو مخم رفته بود. دیدم با توجه به شرایط فعلی امسال از اون سالهایی خواهد بود که خیلی تنها خواهم بود. هیچ اسمی برازنده تر از سال تنهایی مضاعف نیست!

فاتحه چند نفر و چند ارتباط و چندحس و چند دوست و دوستی رو خوندم و سال 89 شد سال تنهایی مضاعف.

 

بدرود.

پست اول 89 = کابوس!

دیشب ده بار از خواب پریدم. چون کابوس میدیدم!

صبح خواهرم و مادرم و البته همسرم میگفتند توی خواب با کسی دعوات شده بود. هر بار که از خواب میپریدم باز بعد از 1 ساعت یک کابوس دیگه و ....

دوست نداشتم اولین پست سال جدید رو اینطور آغاز کنم اما...

خدا رحم کنه!


بدرود