یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

وجدان

واقعاً چجوری میتونید؟!

یعنی من هرچی فکر میکنم، میبینم که من این کاره نیستم!

عذاب وجدان نمیگیری؟!!!

اصلاً عذاب وجدان میدونی یعنی چی؟

اصلاً وجدان داری؟!!!


چند روز پیش ماشین یکی از دوستهام رو توی روز روشن، بردند!

تو فیلم های دوربین های مداربسته مغازه های تو اون خیابون تصویر دزدها و ماشینشون و ... خیلی چیزها هست.

خلاصه کنم، ماشین رفت، دزدها رفتن، و کسی هم همکاری نکرد که دزدهایی که با ماشین اومده بودند رو شناسایی کنند و این دوست ما رو خسابی سر دواوندن!

امروز باهاش حرف میزدم و ناراحت بود، یادم افتاد به دوستی که توی اصفهان دارم و توی شهرداری کار میکنه که شاید کسی رو تو تهران بشناسه و کمکی بشه کرد.

با دوست اصفهانی که حرف میزدم، پرسیدم بابا نشدی؟

گفت اوه، خیلی وقته! الان 2 سالشه بچه ام!!!

من!!!!!

هنگ کردم!

دو سال؟!!!

مگه ما آخرین بار کی دیدیم هم دیگر رو؟!!

گفت فکر کنم 4 سال پیش. تازه عروسی کرده بودم.

فکر کردم. دیدم آره. سال 93 بود. و الان 97 هستیم!

ادامه حرف رو همش تو فکر و خیال بودم و پرواز در گذشته و سال 93 و 94 و ...

عصبانی شدم. یادم افتاد به زن. آخرین بار با زن رفته بودیم باغ همین رفیق اصفهانی. خوش گذشت اون روز. خیلی خندیدیم. دیدم که مدتهاست دیگه اونجوری نخندیدم. با اینکه اون روز اوج فشارهای بعد از طلاق بود، اما یادمه که خیلی خندیدیم.

آهی کشیدم. از ته دل.

همین الان که دارم اینو مینویسم هم.

ولی، دزدها رو کاری ندارم، زن، با تو ام، با خود تو، وجدان داری؟!!

میدونی وجدان یعنی چی؟

اگه داشتی این کار رو با من نمیکردی. اینروزهایی که زیر بار مشکلات مالی دارم له میشم، تو اصلاً به روی خودت نمیاری که چقدر تو اوج مشکلات مالیت دستت رو گرفتم.

رک بگم، دلم برات تنگ شده، ولی حلالت نمیکنم. نه تو رو و نه خانواده ات رو.

هیچ وقت

هیچ وقت

هیچ وقت