یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

عمه ای کوچکتر از برادر زاده!

حالم خوب نیست، یه کم اعصابم خورده و ببخشید که دیر دارم بهت وویس میفرستم،آه ه ه ه،..... خب حالا من مهم نیست.....آه ه ه... ممممم...، در مورد اون وویسی که فرستادی میخوام بهت بگم که ...

این صدا همراه با بغضی بود که تلاش میشد خورده بشه تا من ه شنونده نفهمم غمی که رو دلش مونده. نفهمم چرا ناراحته. نفهمم چقدر ناراحت و غمگینه.

حالا چرا واقعا؟ شاید جنس غمش رو من نمیفهمم، یا بهتر بگم اون فکر میکنه نمیفهمم، شاید نمیخواد من غمگین افسرده، تو این روزهای پر از غم و تکرار غمها، غمگینتر بشم، شاید غرورش اجازه به اشتراک گذاشتن دلیل غمش رو نمیده، شاید ....

تا صبح میتونم اینجا شاید ردیف کنم. که البته دلیلش هرچه که هست، باشد، تنها چیزی که من فهمیدم، این بود که الان، امشب، موقع اینکه بخوای دلیل غمش و بغض تو گلوش رو بدونی، نیست.

یک پیام صوتی نزدیک ۸ دقیقه ای رو، ۳ بار گوش کردم تا بلکه بتونم از قسمت اول که بغض اون بود رد بشم و تمرکز کنم رو قسمت دوم که مربوط به من بود، اما بی فایده بود!

هر بار که از اول گوش میکردم، با شنیدن صدای حزن آلودشو بغض گیر کرده تو گلوش، رشته کلامش رو گم میکردم و نمیفهمیدم قسمت مربوط به من، چه چیزی درش نهفته است.

چندبار خواستم بپرسم، اما دیدم اگه بپرسم، ممکنه اون بغض خفه شده در گلو، بترکه و جلوی اون کسانی که شاید نمیخواد اشکش رو ببینن، اشکی جاری بشه. 

غمش، با وجود اینکه نمیدونستم چیه، و فقط چند حدس داشتم، به دلم نشست و غمگینم کرد.

افسوس خوردم، که چرا واقعا کاری از من برنمیاد.

تنها آرزو کردم که غمش کمرنگ تر بشه. 

حقش نیست، حقش نبود که وقتی به آغوش گرم خانه پدریش رفته، با بغض تو گلو شب رو سر کنه.

.....

پ ن : نوشتن این پست، سخت بود! دلیلش بماند در دل!


مغازه ای با بوی کودکی من، پیک موتوری عاشق!

پله ها رو داشتم میرفتم بالا، چندمین باری بود که از پله های این پاساژ کوچولو تو این چند سال گذشته میرفتم بالا، این بار هم مثل دفعات قبل، چشمم به داخل مغازه ای بود که شبیه تمام خاطرات کودکی من بود.

مغازه ای که تمام دوران کودکیم در اون مغازه مشغول بازی و البته کار و یادگیری فن و زندگی بودم.

صاحب اون مغازه هم، یکی شبیه بابا، البته کمی کوتاه تر، ولی با موهای جوگندمی رو به سفید، و خب با همون استایل.

هر بار که راهم به اینجا میفته، میرم پشت پله ها قایم میشم و مشغول دید زدن تو مغازه میشم. دم و دستگاه ها و تجهیزاتش خیلی شبیه به تجهیزات مغازه بابا، حتی بدون اینکه وارد بشم احساس میکنم اگه برم تو همون بوی سیگار اونجا هم خواهد بود.

چند بار این پا و اون پا کردم تا حالا که برم تو، باهاش سلام و احوال پرسی کنم و بگم اجازه بغلت کنم و ببوسمت، اجازه بده بوی تنت، بشینه روی لباسهام، اجازه بده باهات حرف بزنم، ولی خب.... هیچ وقت نتونستم. میترسم بغضم بترکه مثل همین الان که حروف روی گوشی رو مهو میبینم، و نتونم خوب ارتباط برقرار کنم و باعث آزردگی اون مرد بشم.

چند دقیقه به همین منوال گذشت، من غرق تماشای اون مرد و مغازه اش، و سرما سخت در حال نفوذ کردن به تن من، تا اینکه توجه من به صدای یک پسر جوون جلب شد.

داشت با تلفن حرف میزد و تند تنو پاشو تکون میداد و قدم میزد تو پله ها، اون بخاطر اینکه رفقاش و همکاراش نفهمن چی میگه و به کی میگه اومده بود تو پله ها، و من بخاطر دید زدن مرد و مغازه اش!

کمی مکث کرد ولی دید مثل اینکه من قصد رفتن ندارم، شروع کرد به ادامه حرفش. 

من به دست و پات افتاده بودم، بهت گفتم چه لزومی داره اون احمد که اصلا نمیشناسیش و منم نمیشناسمش بخواد اون کار رو انجام بده، مگه من چی کم گذاشته بودم مگه ....

حرفش قطع شد و اون طرف خط داشت چیزی احتمالا میگفت، منم دیدم بهتره تنهاش بزارم و از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت ماشین. وقتی دید من رفتم با صدای بلندتر و البته با بغض ترکیده تبدیل به گریه شده ، به اون طرف خط گفت من و تو این همه حرف زدیم و قرار گذاشتیم، ولی تو فقط ۵ ساعت بعد رفتی با اون و ....

بغضش ترکید و نتونست ادامه بده، صداش بالا رفته بود و یکی دو تا از همکاراش از بالای پله ها داشتن نگاهش میکردن، دلم میخواست برم بغلش کنم و بگم میفهمم حالتو، ولی خب باز هم دیدم که نه من اونو میشناسم و نه اون منو، سوار ماشین شدم و راه افتادم.

تا خود خونه، نمیدونستم بحال خودم و غم دوری بابا گریه کنم، بحال اون جوون ، بحال موقعیتی که چند سال پیش توش بودم (احتمالا شبیه همون‌جوون) و تمام استخوان های قلبم یکجا شکست، یا بحال ماشین در به در که حواسم نبود و آنچنان با سرعت تو دست انداز و سرعت گیر باهاش پریدم که سپر جلو گرفت روی زمین!

بعضی از ما آقایون، خیلی عاشقیم، ولی باور نشدیم، نمیشیم و نخواهیم شد!

مثل شاید علی، یا شاید محسن، یا شاید همین آقا پسر پیک موتوری توی پله!

کاش معشوق هرچه میکند، بکند به جز شکستن استخوان قلب عاشق!

باز هم ۲۷ آبان

باز هم،

باز هم بیست و هفت آبان اومدم و باز هم یاد اون روز شوم!

جات خیلی خالیه بابا. خیلی.

از صبح مامان هم حالش خوب نیست و نگرانم. اصرار ما برای دکتر رفتن هم که خب باز مثل همیشه، بی نتیجه بود.

رفتیم بهشت زهرا، مثل ۲۷ هفت آبان قبل و قبلتر و قبلتر.

سری به بابا، و پخش غذای نظری بین کودکان کار و بعد هم خونه.

این روزها، بهترم، البته خیلی کار دارم، ولی در کل بهترم. 

احساس میکنم که رنگ زندگی به زودی عوض خواهد شد. همین حس، خودش خیلی عالیه. زیاد.

روز روزگار خوش است و همه چیز بر وفق مراد. 

جای خالی جسم پدر، همراه یاد و روحش که همیشه با ماست ،پر است.


قصه جدید

قصه به اینجا که رسید، روزهای خوب ما هم از راه رسید!

گوش شیطون کر، امید و چشم انداز روزهای روشن به ما رسید.

برای اولین بار، یه قرار جدید بدون شروع قصه پر غصه من و زن رو رقم زدم!

هرچند این شروع متفاوت در پایان دیدار دوم، شکست، و باز اون زخم کهنه رو باز کردم، اما مرحمی تازه بر این زخم گذاشته شد و چقدر خوب ، بهبودی رو در آینده ای نزدیک میبینم.

راستش تو این پنج سال، خودم و دید خودم به مردم، مخصوصا جنس مخالف خودم رو، دوست نداشتم و نمیپسندیدم.

ترسی در من نهادینه شده و کماکان هست، که هرچند باعث تقویت جنبه های دیگه زندگی من شده، اما اون رنگ و بوی زندگی قبلی رو دیگه احساس نمیکنم.

 روزهایی در سالهای قبل، که در اوج ناراحتی و مشکلات، اما رنگی بودند و جذاب.

و این روزهای سراسر یک نواخت و آرام، ولی سیاه و سفید و خاکستری.

خاکستری رو دوست دارم، رنگ قشنگیه، شیک و جذابه، اما قرمز چی؟ آبی؟ بنفش؟ سبز و زرد و کلی رنگ جذاب دیگه، چرا چشمم رو از دیدن تمام این رنگها محروم کنم؟!

دیگه نمیترسم، حتی از شکست دوباره. بزار باز هم دلو به دریا بزنم و فوقش بازم ببازم! فدای سرم،مگه نه؟!

پس با صدای بلند باید داد زد، حال همه ما خوب است! باور کن که خوب است!


غزل زن جوان، به یاد ...

زن جوان غزلی با ردیف "آمد" بود
که بر صحیفه‌ی تقدیر من مسوّد بود

زنی که مثل غزل‌های عاشقانه‌ی من
به حسن مطلع و حسن طلب زبانزد بود

مرا ز قید زمان و مکان رها می‌کرد
اگر چه خود به زمان و مکان مقید بود

به جلوه و جذبه در ضیافت غزلم
میان آمده و رفتگان سرآمد بود

زنی که آمدنش مثل "آ"ی آمدنش
رهایی نفس از حبس های ممتد بود

به جمله دل من مسندالیه "آن‌زن"
و "است" رابطه و "باشکوه" مسند بود

زن جوان نه همین فرصت جوانی من
که از جوانی من رخصت مجدد بود

میان جامه‌ی عریانی از تکلف خود
خلوص منتزع و خلسه‌ی مجرد بود

دو چشم داشت دو "سبز - آبی" بلاتکلیف
که بر دو راهی "دریا - چمن" مردد بود

به خنده گفت: ولی هیچ خوب، مطلق نیست!
زنی که آمدنش خوب و رفتنش بد بود


حسین منزوی