| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
هنوزم خیلی وقتها، پنج صبح، یا بهتر بگم سحر، بی دلیل از خواب میپرم. احساس خفگی، گرما، سرما، تشنگی، هربار به یه بهونه الکی که واقعی نیست.
بعد هم دیگه خوابم نمیبره. میدونم دلیلش اینه که وقتی بابا رفت سحر بود و من هنوزم باور نکردم و هنوزم دلتنگشم. دلتنگیی که هیچ وقت برطرف نخواهد شد!
یه زمانی وقتی الناز میگفت دی و بهمن حالم بده، چون سالگرد فوت و تولد بابامه، بهش میگفتم میفهمم و متاسفم. اما الان دارم میفهمم که نمیفهمیدم!
کاش هیچ وقت هم نمیفهمیدم. امیدوارم هیچ وقت هیچ کدومتون نفهمید چی میگم!
این مواقع، مثل امروز صبح که پریدم، دلم میخواد به یکی بگم پاشو بریم کلپچ بزنیم، گپ بزنیم، راه بریم. اما فقط چند نفر پایه ان که خب یکیشون میگه کلپچ مال جمعه است که بعدش بخوابی، یکی هم که الان تهران نیست و بقیه هم خواب!
خلاصه که از ۵ تا حدود ۸، راه میرم، وول میخورم، دوش میگیرم، بازی میکنم، مطالعه و .... همه کار میکنم که فکر نکنم، اما نمیشه.
.......
چند روز پیش یه بنده خدایی زیر یه پست مال سال ۸۸ یه کامنت گذاشته بود. رفتم اون پست رو بعد از یازده سال و خورده ای خوندم. توش یه اشاره کرده بودم به یه اتفاق، که یادم باشه چرا اون پست رو نوشتم، اما اشاره ام اونقدر گنگ بود که دیگه یادم نمیاد چی بود اصل ماجرا. مال مهر ۸۸ بود. کل پستهای مهر رو خوندم، چقدر مینوشتم اون موقع ها! عجب زندگی متفاوتی داشتم!
چقدر گلپسر کوچیک بود، چقدر ...
تنها چیزی که از اون سالها یادمه و هنوزم باهام هست، نقطه چین های ته پستهاست، که معنیش رو فقط خودم میدونم! خود سانسوری ها و ...
جالبه که گاهی وقتها بگردم به عقب و بخونم و یادایام کنم!
توی اون پستها پیش بینی کرده بودم شرکتی که تازه تاسیس کردم موفق خواهد شد، پیش بینیم درست بود!
دارم پیر میشم. چیزی به ۴۰ نمونده. برای کسی که زود زندگی رو جدی جدی شروع کرده، ۴۰ آغاز پیریه.
راستی، یکی بود که کامنت میزاشت اون سالها، اسمش ۲۸ ساله بود، الان که کامنت میزاره برای کسی، یعنی اسمش شده ۴۰ ساله؟!!
اصلا چیکار میکنه؟ حالش خوبه؟ کاش خوب و شاد باشه.
............