| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
هیچ کس مقصر نیست برای این بدبختی، جز من.
من اولویت هیچ کس نیستم و من باید هوای همه رو داشته باشم جز، خودم.
. مقصر تمام این شرایط خودم هستم و حماقتهای خودم.
حماقتهایی که پایانی ندارد.
الزاماً هر که باهوش است و خوب فکر میکند، دلیلی بر احمق نبودنش نیست.
من یک احمق باهوش هستم.
و به تمام صفات خوبم، بی عرضگی هم اضافه شده است.
و در همه این احوال، هیچ کس مقصر نیست جز خودم.
و برای این شرایط، هیچ پایانی نیست.
هیچ پایانی، جز مرگ!
مرگی که نمیدانم چرا، و به چه علت، از من دور است.
معتقدم که مرگ از رگ گردن به همه ما نزدیکتر است، به یک طوفان، به یک ریزش کوه، به یک لحظه، ولی مرگی که اینقدر نزدیک است، از من دوری میکند.
دیشب، طوفان آمد. طوفان باعث ریزش کوه در جاده امامزاده داوود شد و 20 نفر کشته شدند. رفته بودند برای تفریح، وقتی میرفتند، حتی 1 هزارم درصد هم فکر نمیکردند خواهند مرد! ولی مردند.
در جاده چالوس هم سیل 5 نفر را کشت و چندین نفر مفقود شدند. در میان کشته ها عروس و دامادی هم بودند که برای ماه عسل میرفتند! فکرش را هم نمیکردند، اما مردند.
به سادگی، و فقط به یک باد!
ولی پس چرا این مرگ و باد، از من دوری میکند؟
در زنجان، زنی 30 ساله بر اثر گاز گرفتگی مرد. تابستان و گازگرفتگی؟! فکرش را هم نمیکرد، ولی مرد.
مرگ نزدیک است و من در غم!
خسته ام.
خسته از این زندگی.
از این درماندگی و واماندگی،
از این دردی که دچار شدم.
چه کنم چه کنمی که گرفتارش شدم.
امروز هفتم تیر ه
هفت تیر 94
یکسال گذشت
از آزادی
و من در این یکسال، کلی بالا و پایین داشتم.
کلی خاطرات خوب و خاطرات بد.
کلی قصه برای گفتن و نگفتن.
راضی ام.
از تصمیمی که گرفته بودم.
از شرایطم.
از همراهم.
و از اینکه در هفت تیر سال 93، ساعت 7، از بند آزاد شدم.