| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
کلی چیز نوشتم.
بعد خیلی راحت
همه رو با هم انتخاب کردم و پاک کردم.
همش گلگی بود.
همش
پاک کردم و بجاش الان مینویسم، گذشته دیگه گذشت.
تمام شد.
لحظه را دریاب.
دیگه وقتی میپیچی تو کردستان، بی هوا هیچ خروجی رو از روی عادت نپیچ
دیگه وقتی تو خیابون کسی بهت دری وری میگه و دعوات میشه، یادی از گذشته و احساس غرور داشتن یک حامی رو نداشته باش.
دیگه خودتی و خودت
دیگه ساعت 4 که میشه، فکر رفتن نباش.
دیگه...
خیلی دیگه های دیگه.
پس، بدون گلگی، بدون هیچ چشم داشتی، بدون هیچ برگشتی، برگرد به زندگی و بدون که، شاید بازی خوردی، شاید باختی، شاید هم نه.
بدون هیچ شایدی، بدون و فقط بدون که از حالا به بعد، گارد دلت رو بالا بگیری و نذاری کسی بیاد تو!
دل تو، جای کسی نیست.
هیچ کس.
تو فرق داری.
با همه.
خرداد
راهت تر بگم، خرداد فقط یک ماه نیست.
زندگی
مرگ
تولد
آغاز و پایان
عشق
نفرت
شورش
خوشحالی و غم
جنگ
پیروزی
شکست
آتش و خون
ماهی پر از خاطره و تاریخ
تولد من
تولد تو
تولد او
تولد ما
شما
ایشان
سفر
و و و و
داره تمام میشه
ماهی که از یکسال هم بیشتره
بیشتر بود
و خواهد بود

پیرزنی با عروس و دامادش در خانهای زندگی میکردند. شبی تابستانی بود و هوا گرم، پس همه روی پشتبام خوابیده بودند. یک طرف بام داماد و دخترِ زن میخوابیدند و طرف دیگر بام، عروس و پسرش. پیرزن دید که پسر و عروسش به هم چسبیده خوابیدهاند، آنها را بیدار کرد و گفت: «هوای به این گرمی خوب نیست به هم چسبیده باشید، از هم جدا بخوابید!» سپس متوجه دختر و دامادش شد که جدا از هم خوابیده بودند. گفت: «هوای به این سردی، خوب نیست از هم جدا بخوابید! بروید کنار هم!» عروس که این طور دید بلند شد و گفت:
| قربون برم خدا را | یک بام و دو هوا را | |
| یک بر بام سرما را | یک بر بام گرما را |
و از همانجا این ضربالمثل به وجود آمد و بین مردم رایج گردید.
لازم به ذکر است که نسخۀ دیگری از شعر بالا، به این صورت نقل شده:
| قربون برم خدا را | یک بام و دو هوا را | |
| یک بر بوم زمستون | یک بر بوم تابستون |
تو آینه یه نگاه به خودم کردم و از کثیفی خودم و موهای چرب و ریشهای بلند شده و اوضاع نا مناسب خودم، حالم بدتر شد.
دوش حمام رو باز کردم و به هر زحمتی بود به سر و وضعم سر و سامون دادم.
لباس پوشیدم و نشستم پشت ماشین و روندم سمت شرکت.
صبحانه رو در شرکت خوردم و روی کاناپه شرکت ولو بودم که صدای آیفون بلند شد.
منشی شرکت گوشی آیفون رو برداشت و با تعجب گفت بیارید بالا!
ازش پرسیدم کی بود؟
گفت آژانس! از ونک! میگه گل آورده!
ونک؟! برای کی؟!
قلبم به تپش افتاد! بلند شدم و رفتم پشت میزم. سعی کردم به خودم و قلبم مسلط باشم!
تا راننده از آسانسور اومد بالا و در رو زد، برای من یکسال گذشت.
همکار و منشی به استقبال راننده رفتند و کنجکاوانه که چه گلی برای چه کسی است!
منشی با یک جام شیشه ای پر از گلهای رز قرمز زیبا وارد شد! همکار با صدا بلند گفت اوه له له!! بیا ببین چی اومده!
رفتم و دیدم منشی متعجب و سورپرایز شده داره به کاغذی که راننده داده نگاه میکنه.
و من، همچنان قلبم تند تند میزد. امروز سوم بود. پنجم نبود. چرا سوم؟!
یک کارت زیبا به دسته گل آویزون بود و رویش نوشته شده بود، تقدیم با عشق!
قلبم تندتر و تندتر و تندتر میزد.
روی کاغذ بدخطی که راننده داده بود یک آدرس بود که آدرس دفتر ما بود و یک تلفن. تلفن برای من نا آشنا!
ضربان قلبم کندتر شد.
آرامتر شدم.
راحت بگم، پیش خودم خیط شدم!!!
معلوم شد شماره تلفن کارمند بانک ملت ه خیابان ونک بود که از منشی شرکت خاستگاری کرده بود و بعد از شنیدن جواب منفی با دسته گل تلاش دوباره کرده که ...
به خودم گفتم، میدونی، تمام شد.
دیگه منتظر هیچ کس و هیچ صدایی نیستم.
یک زندگی معمولی
بدون انتظار
راحتتر بگم، دیگه حتی اگه با یکسال هم موافقت بشه، من نیستم.
دلیلش را هم ، هم تو میدانی و هم من!
پ ن:
پست چند روزی پاک شد، تا کسی فشاری روی خودش نبینه که مبادا گلی بفرسته برای روز تولدم!