یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

1395

عجب سالی بود امسال

پر از بالا و پایین

پر از اتفاق

اتفاقهای خوب و بد عمدتاً!

نفسهای آخرش ه

اصلاً دلم براش تنگ نمیشه!!

با وجود اینکه از بعضی لحاظ خیلی خوب بود برای من، و با وجود شانس بزرگی که آوردم و خطر بزرگی از بیخ گوشم رد شد، اما دلم نمیخواد دیگه به خاطراتش فکر کنم و بگم که سال خوبی بود!

..................

از بس نوشتم و سانسور کردم، کلا رشته کلام از دستم خارج شده.

جهارشنبه سوری، تک و تنها تو خونه نشستم و به اون چهارشنبه سوری ه پر از خنده و زمین خوردن تو تپه و بالن بزرگ آرزوهایی که پرواز نکرد، فکر کردم و گریه کردم و از خودم متنفر شدم!!!

------

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست!


سال نو به همه پیشاپیش مبارک.

شاد باشید و سر زنده، مثل من احمق نباشید!

معرفت

معرفت در گرانیست، به هر کس ندهند                    پر طاووس قشنگ است، به کرکس ندهند!

امروز بعد از چند ماه بالاخره باهاش حرف زدم. چند باری قبلاً زنگ زده بودم و وقتی صداش رو شنده بودم، تپش قلبم رفته بود بالا و از خود بی خود شده بودم، و قطع کرده بودم. بدون گفتگویی.

اما امروز خب، حرف زدیم با هم، که خب کاش حرف نزده بودیم!

تمام تصورات من از اون به یکباره شکست. زن اونی نبود که تمام این سالها من فکر میکردم که هست.

من رو بست به رگبار تهمت، و انکار کرد خیلی چیزها رو!

جالبه که من هنوز هم دلم نمیاد که اینجا بنویسم، چون فکر میکنم که شاید دستی یا همکاری از طرف اون، اینجا رو بخونه و چیزهایی بفهمه که زن دوست نداره کسی بفهمه!

یادم نمیاد هیچ وقت اینطوری کسی باهام رفتار کرده باشه. هیچ وقت.

خدایا، اگر هستی، که هستی، بهش بفهمون که این کار درست نیست. بفهمون که داره اشتباه میکنه.

من راضی نیستم!

زن، میدونم که میخونی، اینو یادت نره که: 

خانمانـسوز بود آتـــــش آهـــــی گاهـــــی          ناله ای میشکند پشت سپاهی گاهی


و من، درس خوبی گرفتم امروز. به هیچ کس، تاکید میکنم هیچ کس، حتی عشقتون، اعتماد نکنید.

خدایا، آه منو شنیدی؟!!



انسانم آرزوست

دلم قرص نیست

توش ماشین لباسشویی روشنه!

همش این جمله تو کله ام ه که خوبهایی که دل آدم را قرص میکنند بهتر از قرصهایی که حال آدم را خوب میکنند هستند.

امشب دقیقا جای خالی اون خوب رو احساس میکنم.

خوبی که نمیدونم کی هست!

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

عطرها بی رحمند!!

عصر بود، تو راه خونه بودم، از روی بی حوصلگی لیستس از خریدهایی که برای خونه لازم دیده بودم بخرم رو از داشبورد ماشین در آوردم و تصمیم گرفتم برم به یک فروشگاه پلاستیک فروشی برای خریدن یک سری خرت و پرت.

از سطل زباله توالت گرفته تا دستمال تمیز کننده و چوب لباسی و جاروی دسته بلند. اولین مغازه چیز به درد بخوری پیدا نکردم، سوار ماشین شدم و رفتم سمت مغازه بعدی، فروشگاه نسبتا بزرگی بود با چند ردیف از اجناس و چند فروشنده. چندتا مشتری هم تو مغازه بودند. همینطور که داشتم دستمال های نانو فایبر رو برانداز میکردم، بوی آشنایی به مشامم رسید.

بوی مست کننده، چقدر این بو آشنا بود. اونقدر جذاب بود این بو که دیگه به کل یادم رفت چیکار داشتم میکردم. بو از ردیف وسط قفسه ها بود و من در ردیف آخر بودم. دستمال ها را رها کردم و رفتم به دنبال بو.

خدای من، 3 دختر و دو زن نسبتاً مسن اونجا بودند. یعنی صاحب اون بو هم اونجا بود بین اون دخترها؟! این سوال منو وادار کرد که به هوای گشتن به دنبال چیزی برم وسط اونها تا بلکه صاحب بو همون کسی باشه که همیشه برای مست کردن من از این عطر استفاده میکرد!

هیچ کدوم از دخترها اون نبودند. با لب و لوچه آویزون تصمیم گرفتم که حداقل بدونم کهچه کسی اونقدر خوش سلیقه بوده که همچین عطری به خودش زده!

فهمیدنش سخت بود، چون همه با هم کنار هم بودند. دور برشون بودم تا بلکه بالاخره صاحب این سلیقه رو پیدا کنم و هر وقت کسی از اون جمع جدا میشد من به دنبالش بو کشان میرفتم تا ببینم بالاخره کدومشونه!

تک تک دخترها رو چک کردم و نبود! باورم نمیشد که صاحب اون عطر یک زن مسن بود! غیر قابل باور! چند بار با خودم کلنجار رفتم که ازش بپرسم که ببخشید خانم اسم عطرتون چیه؟! ولی نتونستم. شاید نزدیک نیم ساعت تا اون خانم خردش رو بکنه هرجا رفت دنبالش بودم و بو کشان از اون عطر لذت بردم و رشک خوردم که کاش میتونستم باز هم این عطر رو از همونی که میزد ببویم!

واقعاً چرا من بعد از بیش از اون همه دوستی هیچ وقت اسم عطری که زن میزد و منو مست میکرد رو یاد نگرفتم؟!!

چرا فکر اینو نکردم که اون شاید روزی نباشه و من روزی مثل امروز تشنه این بو باشم!

عطرها دیوانه کننده اند. تو را میبرند به اعماق خاطرات شیرین. چون آنها فقط در روزهای خوب حک شده در ذهن استفاده میشوند و نه در روزهای جنگ!

اون خانم رفت و من با بی حوصلگی و حسرت چند تکه برداشتم و رفتم به صندوق، خریدم رو کردم و رفتم خونه.

کتابی که از ورق خوردن زیاد برگ برگ شده بود را برداشتم تا شاید این ذهن عطر زده! را رها کنم!!! اما نشد که نشد.

کتاب مثل همیشه پرت شد و من ماندم تنهایی!