| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
هوا بارونی بود. از همون بارونهای ریزی که آدمو خیس نمیکنن، اما سنگینن، انگار با هر قطرهشون یه چیزی روی شونههات میریزن. علی، با شلوار جین و کاپشن چرمیای که دیگه مثل قبل براش مهم نبود چقدر کهنه شده، روی نیمکت پارک نشسته بود و به کفشهاش خیره شده بود. بارون، آروم آروم میریخت و خیابون رو شست.
یک هفته گذشته بود. فقط هفت روز، اما براش انگار یه عمر گذشته بود. اون شب لعنتی که گوشی ندا رو برداشت و پیامهاشو دید... اسکرینشاتهایی که یکی از بچهها فرستاده بود. عکس ندا و بهرام. دوستِ صمیمیش. همون کسی که باهاش کوه میرفت، شبها پلیاستیشن بازی میکردن، درد دل میکردن.
"نمیخواستم اینجوری بفهمی..." ندا اینو گفت، ولی دیگه مهم نبود. اون لحظه یه چیزی تو دل علی شکست. نه از نوعی که با زمان خوب میشه. از اون شکستنا که صدا نمیده، ولی همه چی رو میسوزونه.
از اون روز دیگه نه غذا خورد، نه با کسی حرف زد. فقط راه رفت، سیگار کشید، و فکر کرد. به همه چی. به اینکه کجای راه اشتباه کرده. به اینکه چرا هیچوقت نفهمید. به اینکه چرا همیشه لبخند ندا رو باور کرده بود.
اون شب، برگشت خونه. موبایلش رو خاموش کرد. یه برگ کاغذ گذاشت روی میز:
«من دیگه نمیتونم. اگه یه روزی کسی اینو بخونه، بدونین که من تلاشمو کردم. ولی بعضی زخما... آدمو تموم میکنن.»
رفت توی حموم. آب گرم رو باز کرد. تیغ اصلاح دستش بود. نگاهش توی آینه افتاد. چشمهایی که قبلاً برق داشتن، حالا خالی بودن.
صدای بارون توی پنجره میکوبید. آخرین چیزی که شنید، همون صدای بارون بود. شاید یه جور آرامش. شاید هم فقط پایان.