به نام خدا با سلام و احترام
ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آبهای اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری ، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند.
ماهی گیران هر چه مسافت طولانی تری را طی میکردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید .
اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله ، شرکتهای ماهی گیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.
آنها ماهی ها را میگرفتند آنها را روی در یا منجمد میکردند.
فریزرها این امکان را برای قایقها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.
اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکتهای ماهیگیری مخزنهایی را در قایقها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری میکردند.
ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.
متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند.
زیرا ماهیها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. پس شرکتهای ماهیگیری بگونه ای باید این مسئله را حل میکردند.
آنها چطور می توانستند ماهی تازه بکیرند؟
اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟
پول زیاد
به محض اینکه شما به اهدافتان می رسید مثلا (( یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تاسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر ))
ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می شوید.
شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می دهند، کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند وملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.
این مسئله را رون هوبارد در اوایل سالهای ۱۹۵۰دریافت:
" بشر تنها در مواجهه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "
منافع و مزیتهای رقابت
شما هر چه با هوش تر ، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید .
اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالشها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود.
چطور ژاپنی ها ماهیها را تازه نگه میدارند؟
برای نگه داشتن ماهی تازه شرکتهای ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایقها استفاده می کنند اما حالا آنها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.

کوسه جندتائی ماهی میخورد اما بیشتر ماهیها با وضعیتی بسیار سرزنده به مقصد میرسند. زیرا ماهیها تلاش کردند.
توصیه :
به جای دوری جستن از مشکلات به میان آنها شیرجه بزنید .
از بازی لذت ببرید.
اگر مشکلات و تلاشهایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید .
" اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید "
زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید .
" در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاْ چقدر می توانید دورتر بروید "
رسماً از صبح تا حالا کار نکردم!
مدتها بود که ایمیلهام را مرتب چک نمیکردم. امروز شاید نزدیک به 100 تا ایمیل چک کردم و نزدیک 50 تا هم فوروارد کردم. بعد از قضیه فیش حقوقی اصلاً دست و دلم به کار نمیره! نه تنها من کار نکردم بلکه نصف بیشتر همکارا هم کار نمیکردند! اینو از رفتارشون میشد فهمید. آخه مدتهاست که بهشون قول افزایش حقوق دادن و هیچ خبری نشده! با دیدن فیشهای حقوقشان آنها هم پنچر شدند!

واقعاً ما کارمندهای بد بخت هم بازیچه ای هستیم تو دست مدیران بی رحم. چند تا از همکارا که میگفتند بابا تو عجب صبوری! خوب خودت را کنترل میکنی. خوش بحال زنت که همچین شوهر خونسردی داره! ما اگه جای تو بودیم الان شرکت رو سرشون خراب میکردیم!
با خودم فکر میکردم که واقعاً من خیلی وقتها خوب خودم را کنترل میکنم، پس چرا بعضی وقتها تو مسایل خونوادگی از کوره در میرم و اونقدر عصبانی میشم که تمام استخانهای مچ دستم از ضربه دیوار درد میگیره؟!!
یا بعضی وقتها پوست پیشونیم سرخ میشه از ضربه های کف دستم! من که اینقدر صبورانه با مشکلات کنار میام پس چرا بعضی وقتها اینقدر وحشیانه به جون خودم و اعصاب داغونم می افتم؟!
دیدم که این مشکلات برام خیلی وحشتناکتر از بی پولی و گشنه گی کشیدن و بدهکاری و مورد استثمار قرار گرفتنه!
معمولاً توی کارم تحمل میکنم و یک دفعه میزنم به سیم آخر و استعفا و خداحافظ! (توی دو سال گذشته دو بار این اتفاق افتاد!)
راستش امسال توی اولین جلسه سال که همه اهدافشون را میگفتند من گفتم که خیلی از این شرکت به اون شرکت جابجا شدم و تصمیم دارم اینجا حالا حالاها بمونم! اما فکر کنم تاریخ مصرف اینجا هم رو به اتمامه!
وقتی میفهمی که شرکت مادر به دفتر نمایندگی داره ماهیانه 1500 یورو بابته حقوق تو پرداخت میکنه و اونها فقط ماهی 600 تومان بهت میدن آن هم بدون اضافه کاری و حق ماموریت! خوب معلومه که تنفر توی دلت ریشه میدوونه و یواش یواش شرکت از دلت میره بیرون!
کی میدونه، شاید هم من توقعم زیاده و اعتماد به نفسم زیادتر از خودم! شاید حقم همینه. اما مطمئنم حقم این نیست که فیش حقوقی 0 تومانی بزارند جلوم.
بگذریم. سرت را با این مشکلات درد نیارم.
اینها را گفتم تا فقط احساس امروزم را گفته باشم. حقیقت اینه که بوهایی به مشامم میرسه. هنوز نمیدونم بوی چیه. اما شاید بوی رفتن باشه!
کاش لاقل این ایال مربوطه بیخیال کلاس زبان فشرده میشد! نمیدونم چی شده که توی این بی پولی گیر داده که میخوام برم کلاس زبان فشرده! هرچی میگم بابا چند ماهی صبر کن و بزار من خودم باهات کار کنم، گوشش خریدار نیست و جفت پای مبارک را در یک لنگه کفش فرو نموده اند که یالا پول بده!
باز هم بگذریم!
همیشه به این اعتقاد داشتم که کسی را نمیشناسم که از گرسنه گی مرده باشه! پس صفای همه گرسنه ها، ایام به کام همه تون.
درود و دوصد بدرود
به امید دیدار.
نمیدونم تا حالا فیش حقوقی صفر تومان دیدین یا نه؟!
درست دیدین. صفر! با دیدن فیش حقوقی صفر تومان آن هم شب نیمه شعبان نمیدونین چه حالی بهم دست داد!
این هم از عیدی به مناسبت تولد امام زمان!
دوست ندارم دری وری بگم و شکایت کنم از زمین و زمان، اما واقعاً بی انصافیه.
1200 یورویی که توی سفر فرنگستان به باد رفته بود، میخواهند ازم پس بگیرند آن هم به صورت یکجا!
یهنی تا چند ماه بنده باید باد هوا میل بفرماییم و خانواده هم. و البته صاحبخانه! و البته بانک! و البته خیلی های دیگه!
مهم نیست.
این نیز بگذرد.
اما فهمیدم که توی این مملکت هرچی بیشترملاحظه کنی و صدات در نیاد بیشتر بهت اجحاف میکنند و ظلم میبینی!
همه برنامه هام بهم ریخت.
همه همه.
حالا دیگه واقعاً میتونم بگم ماییم و سمرقند و یکی...

توی این دو روز تعطیلی بوف کور را دوباره خوندم. با خواند آن فهمیدم که از من سیاه بخت تر هم هست. البته توی قصه ها! بعضی جاهای داستان از لحن هدایت نسبت به شخصیتهای داستانش خنده ام میگرفت.
لکاته که هر شب با یکی میخوابید و شخصیت اصلی هنوز عاشقش بود! از ابهامی که همسشه توی ذهنش بوده و نمیدونسته عموش واقعاً عموش بوده یا پدرش! از خدایی که ساخته فرمانروایان بوده و وجودش شک داره! از دوستانی که برای درد و دل بهتر از خدا بودند چون خدا خیلی سرتر از اونه! از مزه لبهای لکاته که تلخه و که شبیه ته خیار میمونه و اون این مزه را بدون اینکه هیچ وقت اون لبهارا بوسیده باشه فهمیده! از همسری (همون لکاته) که هیچ وقت با اون نخوابیده! از جای دندونهای زرد و کرموی پیرمرد خنزر پنزر فروش روی لپهای لکاته! از دختری که توی اتاقش هم جسم و هم روحش را نثار اون کرد و آخرش هم بدست اون سلاخی شد و با چمدان بردش وسط بیابون و دفنش کرد!
بعضی وقتها آه کشیدم و بعضی وقتها خندیدم! گاهاً میخکوبم میکرد!
و از همه مهمتر آغاز که چنین است :
درزندگی زخمهایی وجود دارد که هم چون خوره روح را می تراشد و...
اگه دوست داشتین کتاب را دانلود کنین اینجا کلیک کنید.
روز روزگار خوش است و همه چیز رو براه و بر وفق مراد!
میلاد مهدی موعود مبارک.
خوش باشین و شاداب.
ایام به کام!
بدرود.
ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.
در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...
پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.
ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!! حیرت آور است!!!
من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد.....!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!
توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد
این متن را چند دقیقه پیش خواندم. دقیقاً چند دقیقه قبل از شروع به خواندن متن، گپی با معدود همکاران سرکار آمده داشتم مبنی بر کمبود برق!
من گفتم که حالا که ما اینهمه کمبود برق داریم و سهمیه بندی کردیم و جدول خاموشی و این حرفها، به نظر شما امام زمان از اینکه ما همه شهر ها را چراغونی کردیم و اینهمه برق مصرف میکنیم راضیه؟! یا بهتر بگم اگه نمیکردیم ناراحت میشدند؟
یکی دیگه از همکارها میگفت 10000 مگاوات از برق کشور گم شده! خاتمی 40000 تا تحویل داده و حالا فقط 30000 تاش هست!
اون یکی میگفت که تلفات برق داریم!
(قابل توجه کلیه این همکارهای عزیز مهندس برق هستند و شغلشون کاملاً مرتبط با برق و نیروگاه و اداره برق و این حرفهاست)
البته از داستان ادیسون درسهای دیگه ای میشه گرفت و ربطی به گپ ما نداشت. تنها ارتباط این موضوع مهمترین اختراع ادیسون و دعاهایی که اینروزها به روحش میشه و...
امروز باز هم مینویسم!
بدرود.
بعضی وقتها با خودم خیلی حال میکنم.
آنقدر که دلم میخواد بزنم پشت کمر خودم و با صدای بلند به خودم بگم ایول بابا تو دیگه کی هستی!
نمیدونم تا حالا برای تو هم همچین لحظه ها پیش اومده؟
کارهایی که هیچ کس نتونسته انجام بده و تو انجام دادی! کمر غولهایی را شکوندی که اطرافیانت برات دست زدند و گفتند: ایول ایول. داش مجید رو ایول.
چه حالی میده. نه؟
جریان از چه قراره؟ عرض میکنم.
پنجشنبه پسر خاله جان را منزل مامان اینا دیدم. تعریف میکرد که یک مشکلی برای یک دستگاه خیلی حساس و مهم پیش آمده که الان ده روزه یکی از مهم های مملکت خوابیده. (شرمنده که سانسور میکنم و واضح نمیگم. نمیشه گفت) روزی چقدر داره ضرر میخوره به دولت و چقدر از مردم ناراضی از اونجا میرن! دستگاه آلمانیه و شرکت سازنده با وجود اینکه قرارداد داره با ایران تحریم را بهونه کرده و نمیاد مشکل را برطرف کنه! دو تا تیم متخصص در این مورد هم روی دستگاه تا این لحظه کار کردند و نتیجه ای هم نگرفتند.
من هم مثل همیشه گفتم: آقا حله! کی بریم درستش کنیم؟
آخه حاجی تو که اصلاً نمیدونی این دستگاه چی هست. تا حالا اصلاً همچین دستگاهی دیدی؟ خطرناکه. میدونی حتی خطر انفجار داره؟ میدونی اگه منفجر بشه تو که هیچی ازت نمیمونه هیچ تا شعاع چندین متری هم همه چیز به اف عزما میره؟
بچه سعی نکن منو بترسونی! فقط بگو کی بریم!
آخه عزیز من ماها دوره دیده این دستگاهها هستیم و نتونستیم...
اااااه. بسه دیگه. حرف مفت نزن. فقط بگو کی؟
باشه. الان یک تیم از اصفهان مشغولند. البته مطمئنم که راه به جایی نمیبرند. تا شنبه وقت دارند. بعد هماهنگ میکنم بریم و مشغول شیم.
دیروز هماهنگی ها را انجام داد و به اتفاق پدر گرامی رفتیم به محل. عجب قولی بود!
....
ساعت یک نیمه شب دیشب، وقتی دیگه پسر خاله و بابا حسابی غر غر میکردند که بسه بیا بریم خونه و بزار بقیه اش را برای فردا، صدای غرش موتور به هوا بلند شد! پسر خاله و بابا هنگ کردند و گفتند اییییییول.

خیلی حال کردم. دیگه خودمم داشتم نا امید میشدم. اما همش به این فکر میکردم که از مادر زاییده نشده کسی که بتونه جلوی من مقاومت کنه! (بابا یکی بیاد منو جمع کنه!)
بدرود.
پست قبلی را با شعری تحریف شده از شهریار قنبری شروع کردم. البته اینجا اعلام میکنم که غرض، مرض بود!
به قول دوست جدیدی، خوب مردم را سر کار میزارم!
اصل شعر میگه :
شنبه روز بدی بود
روز بی حوصله گی
وقت خوبی که می شد
غزلی تازه بگی
ولی شنبه من شنبه ای که بود که خوب آغاز شد و خوب ادامه پیدا کرد و مثل خیلی از روزهای دیگه، بد تمام شد!
با اجازه از روزش چیز زیادی نگم. روزی گرم مثل خیلی از روزهای تابستان. صبح نمایشگاه و بعد از ظهر متفاوت با خیلی از بعد از ظهر های دیگه! بعد از ظهری که از روزمرگی خبری نبود. و شارژ و سرحال و پر انرژی تاختم به سمت منزلگاه.
با ورود به منزل و بعد از چند جمله هر چه شادابی در من بود به اف عزما رفت! آنچنان ضد حالی خردم که مپرس!

دعوا شروع شد و اینچنین ادامه پیدا کرد:
فردا حق نداری ماشین را ببری. من ماشین را لازم دارم! میخوام برم خرید.
مگه چی میخوای بخری؟
میخوام برم گوشت و مرغ بخرم.
از کجا؟
یک چهار راه پایینتر.
خوب مگه نمیشه با تاکسی رفت؟
ایندفعه پسرا را میدم بغلت تا باهاش بری اون کله تهرون تا بفهمی با بچه خرید رفتن یعنی چی.
بابا تو که میگی یک چهار راه آنطرفتر! اصلاً نمیخوام بری خرید. من خودم خرید میکنم و میام. مثل همیشه.
بعد نیای بگی من هیچ کاری نمیکنماااا. خودت نخواستی.
من کی گفتم تو کاری نمیکنی؟ من گفتم شما که از صبح تا شب منزل تشریف دارین، بی انصافیه که من بد بخت از صبح تا بوق سگ جون بکنم، بعد هم شما تماس بگیرید که این و این و این و اون را بخر و بیار! در صورتی که توی کوچه 3 تا سوپر مارکت هست! شما هم بهتون بر خورد و فرمودید که بیا خونه ماشین را بده من خودم میرم خرید. دو روز رفتید و امروز هم که برای سومین بار میخواهید تشریفتون را ببرید دارین این بامبولا رو سر هم میکنین که دیره و نمیرم!
حالا که این طور شد من دیگه توی این خونه کار نمیکنم!
کار؟؟!! میشه بفرمایین کدوم کار؟
من دیگه غذا نمیپزم!
آهان منظور همون املته دیگه؟
برو گمشو کثافت. کور خوندی اگه من برم سر کار (با جیغ بنفش خوانده شود لطفاً)
کار؟! من کی گفتم برو سر کار؟ چرا بحث را عوض میکنی؟!
آن موقعی که من میرفتم سر کار و جون میکندم و جناب عالی برای دوست دخترتون اپی لیدی میفرستادین، گذشت. کور خوندی اگه من برم سر و کار و تو از این ....بازی ها در بیاری (باز هم با جیخ. البته با عرض معذرت سانسور هم شده)
اولاً من بدهکار بودم و بدهیم را دادم. دوماً ایشون اون موقع دوست دختر بنده نبودند و از بس شما همسر خوبی بودید بعد از چند سال دوست بنده شدند. سوماً از اون اتفاق سالهاست که میگذره. و از همه مهمتر اینکه بنده حقیر در همان ماه، یک خط موبایل، یک گوشی آخرین مدل و یک دستگاه اپی لیدی جدیدتر برای شما خریدم! نخریدم؟
................................. (کل جمله غیر قابل پخش و سانسور شد)
دیگه جوابی ندادم و دیدم که این بحث تکراری راهی به جایی نخواهد برد.
بعد از چند دقیقه با زمزمه های ااا چرا اینجوری شد و این حرفها، فهمیدم که باز هم گند زده شده توی شام!
چند دقیقه بعد هم مثل همیشه فرضیات بنده به اثبات رسید!
اون غذایی که فرموده بودید همین بود؟!! میشه من خواهش کنم که شما غذاهایی که بلد نیستید را درست نکنید؟! ما به همون املت رضایت میدیم. املت درست بهتر از این کوکوی سیبزمینی وارفته است!
همینه که هست! از فردا همین هم نیست!
ممنونم از الطاف شما! از بیرون غذا بگیرم بهتر از اینه که هم غر بشنوم و هم اینو بخورم.
بعد از چند لغمه ای کوکوی وا رفته رفتم پشت کامپیوتر.
تا صدای غیژ و قوژ مودم بلند شد انگار موهاشو آتیش زدند! پرید پشت کامپیوتر که ببینه چیکار میکنم!
من هم چون کار خواصی نمیکردم، مخالفتی نکردم. ایستادند و نظاره کردند و رفتند. چند دقیقه ای گذشته بود از اتصال به شبکه جهانی بی هیاء که دوست چینی آن شد.
چند دقیقه ای در مورد افتتاحیه المپیک و تاریخ ایران و چین گپی زدیم که دوباره صدای تایپ کردن جلب توجه کرد و زندانبان ضاهر شد.
پدرسگ مگه من بهت نگفتم که چت نکن!
دیگه آمپر چسبوندم و جوابش را دادم. پدر سگ خودتی احمق. برو گمشو از اتاق بیرون ن ن ن ن!
به من میگی پدر سگ؟!!! به ارواح بابام ازت نمیگذرم. و گریه
خودم ناراحت شدم که بهش گفته بودم پدرسگ. آخه دو سالی میشه که باباش فوت کرده. اما آن هم حق نداشت به من بگه پدر سگ.
عزمم را جزم کردم و گفتم گمشو برو بیرون از اتاق و آبغوره هم نگیر.
اون هم جواب و من هم جواب.
جنگ بالا گرفت و کامپیوتر را ریست کرد و رفت تو اتاق با صدای بلند جیغ کشیدن و گریه!
منم روی کامپیوتر پسورد گذاشتم و رفتم توی اتاق خواب. پسر کوچولو هم ترسیده بود. هرچند عادت کرده به این وضعیت. اما هنوزم میترسه.

بغلش کردم و با خودم بردم توی اتاق و سعی کردم آرومش کنم.
گناه داره به خدا. اون بد بخت چرا باید اذیت بشه؟ کمی باهاش حرف زدم و اون هم با نگاهش و با اشاره و اشکهای توی چشمهاش اعتراض خودش به این وضع را اعلام کرد....
چند دقیقه بعد گریه تمام شد و من هم خوابیدم.
صبح هم بیدار و یکشنبه را آغاز کردم....
ظهر یکشنبه ی من
جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه
روی خونه جغد شوم
این جغد شوم سالهاست که اینجا نشسته و خیال پریدن هم نداره!
بدرود.
جمعه روز بدی بود! روز بی حوصله گی، وقت خوبی که میشد، غزلی تازه بگی.
ولی راستش روز خیلی بدی هم نبود. چرا؟ ارض میکنم خدمتون.
1- صبح اول صبح رفتیم کوه. آره درست خواندید، رفتیم م م م.
یعنی من و ایال مربوطه. چند وقتی بود ایشون شک کرده بودند که ورزش برای کجاته؟ آخه تو چهار تا پاره استخوان ورزشت دیگه چیه؟ آخه ایشون معتقدند که ورزش فقط برای کاهش وزنه و هیچ فایده دیگه ای نداره! خلاصه که منم چون میدونستم فرمایشات ایشون بر انگیخته از شکیاتشان میباشد، لذا هماهنگی های لازم را جهت سپردن گلپسر قند عسل به پدر و مادر گرامی بنده انجام شد و دو جوان برنا به همراه پسر خاله برناتر حرکت کردیم برای فتح قله. هی فکر کردیک، هی فکر کردیم ببینیم کجا بریم که همسرجان بتوانند بیایند، دیدیم جایی بهتر از درکه نیست. کلک چال که شیبش زیاده، دربند هم که مسیرش طولانی، پس دیدیم همون درکه بهتره. هرجا هم خسته شد، رستوران پیدا میشه. خلاصه که رفتیم تا عمران و برگشتیم. همسر جان بدجور کم آورده بودند!
2- عصر به تماشای افتتاحیه المپیک گذشت. بعضی جاها هیجان زده میشدیم از این چینی های بی عرضه که چقدر با عرضه شدند! با خودم فکر میکردم که یعنی اینها همون چینی هایی هستند که جنسهای بنجلشون همه جای دنیا پر شده؟! پیشرفت یعنی این! ما کجا و اونها کجا!
3- شباهنگام هم به اتفاق پدرجان و البته خاله پسر، رفتیم تنی به آب زدیم. نخست استخر پنها، که به سفارش مسئول فروش بلیط، به علت احتمال قطعی برق تصمیم مان عوض شد. سپس استخری در شهرک غرب. شنایی بس خاطره انگیز با یادآوری دوران کودکی و استخر پیروزی و استخر نیروی هوایی. یادمه بلیط استخر پیروزی 10 تومان بود! و استخر نیروی هوایی 5 تومان! حالا 5000 تومان! حقوق پدرجان آن موقع 40000 تمان در ماه بود و حالا حقوق بازنشستگی ایشان 300000 تومان. حقوق ده برابر شده و بلیط استخر 1000 برابر!
شب هم دعوایی نداشتیم تا.......
دارم میرم ماموریت داخل شهری
بر میگردم و ادامه میدم!
بدرود

شکلات
من یه شکلات گذاشتم توی دستش
اون یه شکلات گذاشت توی دستم
من یه بجه بودم؛ اونم یه بچه بود
سرم رو بالا کردم ؛ سرش رو بالا کرد
دید که منو میشناسه !
خندیدم ...
گفت "دوستیم؟! گفتم " دوست دوست "
گفت " تا کجا؟!
گفتم " دوستی که تا نداره ...
گفت " تا مرگ!
خندیدم و گفتم " من که گفتم تا نداره "
گفت " باشه ، تا بعد از مرگ!
گفتم " نه ، نه، نه! تا نداره "
گفت " قبول، تا اونجا که همه دوباره زنده میشیم ... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز
هم با هم دوستیم...! تا بهشت... ! تا جهنم... ! تا هر جا که باشه من و تو با هم
دوستیم ...
خندیدم و گفتم " تو براش تا هر جا که دلت می خواد تا بذار ... اصلا" یه تا بکش از
این سر دنیا تا اون دنیا ، اما من اصلا" تا نمیذارم "
نگاهم کرد ؛ نگاهش کردم
باور نمی کرد ، می دونستم !
اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه ! دوستی بدون تا رو نمی فهمید...!!!
گفت " بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم "
گفتم " باشه ، تو بذار " گفت " شکلات !!!
هر بار که هم دیگه رو می بینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ... ! باشه ...؟!
گفتم " باشه "
هر بار یه شکلات میذاشتم توی دستش ...
اون هم یه شکلات میذاشت توی دست من...
باز همدیگه رو نگاه می کردیم ...! یعنی که دوستیم .... دوست دوست
من تند تند شکلاتم رو باز می کردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مکیدم
می گفت " شکمو ! تو دوست شکمویی هستی !
و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوق کوچولوی قشنگ ...!
می گفتم " بخورش!
می گفت " تموم میشه ...! می خوام تموم نشه ...! برای همیشه بمونه...!
صندوقش پر از شکلات شده بود ...! هیچ کدومش رو نمی خورد...!
من همش رو خورده بودم !!!!!
گفنم " اگه یه روز مورچه ها بخورن یا کرم ها ، اون وقت چی کار می کنی؟ "
گفت " مواظبشون هستم "
می گفت " می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم "
و من شکلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم " نه، نه ! تا نداره ... !دوستی تا نداره "
یه سال... دو سال... چهار سال ....هشت سال... ده سال و بیست سال
شده !!!!!
اون بزرگ شده ؛ من بزرگ شدم ...
من همه ی شکلاتام و خوردم ....! اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته ....!!!
اون امشب امده که خدا حافظی کنه ! میخواد بره ..!!!! بره اون دور دورااااااا
میگه " میرم ، اما زود بر می گردم "
من می دونم ، میره و بر نمی گرده !!
یادش رفت به من شکلات بده ... من یادم نرفت !
یه شکلات گذاشتم کف دستش ...
گفنم " این برای خوردن " یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش ...
گفتم " این هم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت "
هر دو رو خورد ! خندیدم ...!
می دونستم دوستی من تا نداره
می دونستم دوستی اون تا داره
"مثل همیشه "
خوب شد همه رو خوردم
اما اون هیچ کدوم رو نخورده
حالا با یک صندوقچه پر از شکلاتهای نخورده چی کار میکنه؟
قطعه گم شده تنها نشست در انتظار کسی که پیش او آید و او را با خود ببرد.
بعضی ها با او جفت و جور بودند. اما با آن ها نمی توانست غلت بزند.
با بعضی ها می توانست غلت بزند اما با او جفت و جور نبودند.
بعضی ها هم اصلاًً نمی دانستند جفت و جور بودن یعنی چه.
و بعضی ها نمی دانستند اصلا چیزی درباره چیزی.
بعضی ها خیلی نازک نارنجی بودند.
یکی او را روی پایه ستونی گذاشت...
و همان جا به حال خودش رها کرد.
بعضی ها قطعه های بسیاری گم کرده بودند.
بعضی ها کلی قطعه اضافی داشتند.
یاد گرفت از گرسنه ها که دنبال قطعه گم شده خود بودند، خود را پنهان کند.
باز هم با قطعاتی دیگر برخورد کرد.
بعضی ها خیلی بیش از حد نزدیک بودند.
بعضی ها هم بی آنکه به او اعتنا کنند از کنارش می گذشتند.
خود را آراست بسیار جذاب تر شد...فایده ای نکرد.
سعی کرد به چشم بیاید.اما فقط خجالتی ها را ترساند.
دست آخر یکی سر رسید . کاملاً با او جفت و جور بود.
اما به طور ناگهانی...
قطعه گم شده بزرگ و بزرگ تر شد!
و باز هم بزرگتر
"نمی دونستم داری رشد می کنی و بزرگ تر می شوی"
قطعه گم شده گفت: من هم نمی دونستم
"من دنبال قطعه گم شده خودم هستم. قطعه ای که بزرگ و بزرگ تر نشود."
قطعه گم شده گفت: خداحافظ

آن وقت یک روز یکی آمد که با همه فرق داشت
قطعه گم شده از او پرسید:
از من چه می خواهی؟
"هیچ"
کاری داری برایت انجام دهم؟
"نه"
قطعه گم شده پرسید: تو کی هستی؟
دایره کله گنده گفت:من یک دایره کله گنده هستم.
قطعه گم شده گفت: فکر می کنم تو همونی که دنبالش می گردم. ممکنه قطعه گم شده تو باشم.
دایره کله گنده گفت: اما من قطعه یی را گم نکرده ام.
قطعه گم شده گفت: تو جای خالی نداری که بخواهی با من جفت و جور بشی.
چه بد! فکر می کردم بتونم با تو غلت بزنم...
دایره کله گنده گفت:
تو نمی تونی با من غلت بزنی. اما شاید بتونی با خودت غلت بزنی.
با خودم؟ یک قطعه گم شده نمی تونه با خودش غلت بزنه.
دایره کله گنده گفت: تا حالا سعی کردی؟
قطعه گم شده گفت: اما من گوشه های تیزی دارم. به درد غلتیدن نمی خورم.
دایره کله گنده گفت: گوشه های تیز ساییده می شن. در هر حال باید با تو خداحافظی کنم. شاید باز هم یکدیگر را ببینیم.
و غلت زنان دور شد.
قطعه گم شده باز هم تنها ماند. مدت درازی همان جا ماند.آن وقت آرام آرام خودش را از یک طرف بلند کرد.
تالاپ افتاد.
باز هم بلند شد... خودش را کشید... تالاپ و تالاپ تالاپ افتاد.
شروع کرد به پیش رفتن و مدتی نگذشت که تیزی هایش کند و صاف شد.
افتان و خیزان ، افتان و خیزان ، افتان و خیزان...
و آرام آرام شکلش عوض شد...
و آن وقت به جای تالاپی افتادن بامبی می افتاد
و بعد به جای بامبی افتادن دارام دارام می لغزید
و بعد به جای دارام دارام لغزیدن، قل قل می خورد
و نمی دانست به کجا می رود
و اهمیتی نمی داد.
و آن وقت واقعاً می غلتید و پیش می رفت!
نویسنده : شل سیلور استاین
تفاهم؟
مسخره است.
درک متقابل؟
مسخره است.
زندگی؟
مسخره است.
عشق؟!!!!
مسخره است. یکی میگفت عشق سوءتفاهمی است که بین دو احمق بوجود میاد!
آن روز تو دلم بهش خندیدم و امروز دارم میبینم که همچین بی راه هم نگفت!
راستش این روزها دیگه دارم کلافه میشم و تو خواننده عزیز را هم اذیت میکنم. یک روز میام و میگم توپم، یک روز هم....
خسته شدم از این بالا و پایین رفتنها.
خسته.
نفسم همراهیم نمیکنه. فکرم هم دیگه مثل قبل نیست.
یادمه یک روزی جایی نوشته بودم گرگه موش شد و کارش شد شب و روز آه کشیدن! امروز با خودم فکر میکردم نکنه منم گرگ بودم و فکر میکردم شیرم!
حس خوبی ندارم، چشام همش به ساعته، پرسیدم این چه حسیه؟ یکی میگفت خیانته.........
میدونم خیانتی در کار نیست. اما حسم دقیقاً مثل مواقعیه که میدونستم خیانتی در کاره!!
کاش....
کاشکی..
کاشکی را کاشتن و سبز نشد!!
بدرود.
یه نگاه این ترتیب بنداز:
پسر – داماد – مرد - پدر
دختر – عروس – زن - مادر
حالا اگه به نظر شما بعضی وقتها این ترتیب به هم بریزه چی میشه؟
مثالاً بشه پسر – مرد – داماد – پدر.
یا حتی پسر – مرد – پدر - داماد!
حالا مقصودم از این بازی با کلمات چیه؟ اینه که بگم که نمیگم!!
اما اینو بدونید که هیچ چیز غیر ممکن نیست و میشه بعضی از آرزوها را به گور نبرد! حتی آرزوهایی که فراموش شده اند و بستری که توقع بر آورده کردن آرزو را داری، وجود نداشته باشه!
میشه.
باور کن که میشه.
ولی بعضی وقتها غیر مترقبه و ناگهانی! موقعی که اصلاً انتظارش را نداری! ولی همیشه اینو یادت باشه که مهم اینه که شد! و بدون که نشانه هایی هم داشته و باید میشده و تو به نشانه ها توجه نکرده بودی!
روز روزگار خوش است و همه چیز رو براه!
دوستان همراه یادایام، اینروزها با اتفاقهای خوب و البته با اتفاقهای بدی روبرو بودم. تعطیلات خوبی را پشت سر گذاشتم و شبهای دردناکی! آخه دیوار خیلی محکمتر از مشت انسانه!
در کل خوب بود و خیلی خوب. تجربیاتی داشتم که هیچ وقت نداشتم.
وارد مرحله جدید شدم!

دعای شما دوستان، بدرقه راه من خواهد بود!
بدرود.
توی زندگی هیچ چیز مثل راستگویی جذاب و مهم نیست و هیچ چیز مثل اون فراموش نشده.
من کامپیوترم را دوست دارم چون هنوز بلد نیست دروغ بگه
اینو 3 سال پیش توی پروفایل کلوب نوشتم!
هنوزم دوستش دارم و هنوزم معتقدم هیچ چیز مثل اون فراموش نشده!

بدرود.
دیشب دعوا و بعد هم خواب!
صبح هم پیش به سوی بانک و ادامه کارهای وام و بعد هم کار!
ترافیک و فرصتی برای صحبت کردن با خواهر. برای در جریان قرار گرفتن زندگی خواهر بعد از مرگ شوهر خواهر!
و باز هم فهمیدن اخباری که برای من فرضیه ای بیش نبود و اثبات شد. و باز هم دعوا های تلخ و ذجر آور ارث و میراث!
اگه فکر کنی که آسمون دنیای ما یک رنگ دیگه است، اشتباه فکر کردی! اگه فکر میکنی که چون ما با بقیه فرق داریم، پس کسایی هم که ما باهاشون رابطه داریم با بقیه فرق دارن، خوب کاملاً واضحه که داری اشتباه میکنی!
ولی شاخ در آوردن که عیبی نداره! این حق را خواهی داشت تا از حرفهای آدمهای نرمال، شاخ در بیاری!
ندایی از آسمان آمد که بدبخت تو نرمال نیستی! پس حقته.
آنقدر حرف برای گفتن دارم که نمیدونم چی بگم و از کجا بنویسم!
آرزوهایی که حرام شد!

آرزوهایی که حرام شدند
جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا ......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
بدرود.
سلام ، حال همه ما خوب است ،
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور ،
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند .
با این همه عمری اگر باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد نه این دل ناماندگار بی درمان !
تا یادم نرفته است بنویسم ، حوالی خوابهای ما سال پربارانی بود .
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه بازنیامدن است
اما تو لااقل ، حتی هر وهله ، گاهی ، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا ، شبیه شمایل شقایق نیست !
راستی خبرت بدهم ؛ خواب دیده ام خانه ای خریده ام
بی پرده ، بی پنجره ، بی در ، بی دیوار . . . هی بخند !
بی پرده بگویمت ، چیزی نمانده است ، من چهل ساله خواهم شد.
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید ، از فراز کوچه ما می گذرد
باد بوی نامه های کسان من می دهد
یادت می آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری ! ؟
نه عزیز جان !
نامه ام باید کوتاه باشد ، ساده باشد ، بی حرفی از ابهام و آینه ،
از نو برایت می نویسم
حال همه ما خوب است
امـــــا تـــــو بــــــاور مــــــکـــن ! ! !

وقتی به این فکر میکنم که امیدی نیست و ممکنه برای همه عمر توی همین شرایط معلق بمانم و هیچ وقت به اون ایدعال مرد نظرم نرسم، بغضی گلوم رو فشار میده و جز آه کشیدن هیچ کاری ازم بر نمیاد.
پست هام همه شبیه به هم شدند و صدای آه از همه شون به گوش میرسه. صدایی هزن انگیز، صدایی به بلندی سکوتم در پاسخ به سوالهای اطرافیان. اطرافیانی که با دیدن شکسته شدنم، دیدن غم پنهان رفتارم، دیدن آه کشیدنهای پی در پی، کلافگی و بی نظمی، پی بردند که وضعیت آنچنان هم که میگویم سفید نیست!
فشار مالی زندگی بیشتر شده. یواش یواش داره کمرم به درد میاد! آنقدر غم داشتم که نمیفهمیدم که اوضاع خیلی خیلی خرابه. اما یواش یواش دارم حس میکنم که سفره بی نان هم کم از زلف پریشان نداره!
جستجو برای شغل دوم شروع شد!
از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر شیفت اول کاری و از 5 بعد از ظهر تا بوق سگ هم شیفت دوم. جنازه ای به زندان خواهد رسید و خوابی و صبحی زیبا در پیش رو!
این روزگار عجب آدم را به غلط کردن می اندازه!
بدرود.