| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | ||||||
| 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
| 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
| 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
| 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
| 30 | 31 |
آخرین باری که زن رو دیدم، یک روز تابستونی تو تیرماه سال 95 بود.
نمیدونم از اون روز چیزی نوشتم یا نه، شاید نوشتم و شاید هم نه.
اتفاقات اون روز رو نمیخوام مرور کنم. از اون روز دو صحنه تو ذهنم هک شده که یکیش زمانی بود که فهمیدم کلید خونه من رو کپی کرده و بدون اجازه من توی خونه من بود، و دیگری...
الان اون دیگری رو میخوام بگم. توی پارک خودمون بودیم فکر کنم. گرمای ظهر تابستون. من هنگ از اینکه چه گذشته و چرا کلید رو کپی کرده و چرا رفته دنبال فهمیدن چیزهایی از زندگی من و خانواده ام، که نمیخواستم اون بدونه یا اگر میدونه هم بگه که میدونه!
آخر همه حرفها و تشرها و ال میکنم بل میکنم، و البته بی تفاوتی من به حرفهاش چون واقعاً تو اون لحظه اونجا نبودم و تو جنگ بین خودم و ذهنم بودم، یه دفعه زد زیر گریه!
گریه؟!! زن؟!!!
وقتی گریه میکرد، یا بهتر بگم وقتی گریه میکنه، مثل سرندیپیتی شر شر اشک میریزه!
نقطه ضعف من رو میدونست. گریه اون، مثل سیخ سرخ که تو قلب آدم فرو میره، برای من دردآور بود. ولی یه تفاوتی اون روز داشت، من اونجا نبودم! گریه اون روز زن، اثر همیشگی رو نداشت چون من منگ بودم و هنگ بودم و نمیفهمیدم که زن در برابر من زانو زده و التماس میکنه و گریه میکنه!
گریه کرد و گفت اصلاً هرچی تو بگی، هر کار بگی میکنم. هر طور که تو بگی رفتار میکنم.
این جملات رو اون روز گفت و الان هنوز تو ذهن من هست.
اون روز من سکوت کردم در برابر اون گریه ها و حرفها. امروز میخوام جوابش رو بدم. بهتر بود همون روز میگفتم نه بعد از دو سال، اما الان هم دیر نیست. شاید اون نخونه ولی کسایی که میخونن، میدونن تو این شرایط چی باید گفت.
باید گفت:
چی شده؟ چی شده که یه دفعه مهربون شدی؟ چی شده که از اون موضع بالا به پایین نگاه کردن اومدی پایین؟ چی شده واقعاً؟ مگه تو همونی نبودی که باید باید میکردی؟ مگه تو نبودی که تهدید میکردی؟ مگه تو نبودی که میگفتی دودمانت رو به باد میدم؟ مگه تو نبودی که همه همه همه چیز رو تحت کنترل خودت گرفته بودی برای همه کس تصمیم میگرفتی و همه بر اساس خواسته و روش تو باید رفتار میکردن؟
حالا چطور باید باور کنم که حرفت برای این نیست که فرصت داشته باشی دوباره منو اذیت کنی؟ از کجا معلوم برای این نیست که بیشتر ازم بکنی و بیشتر پولامو بالا بکشی؟
مگه تو همونی نبودی که این همه به تو خانواده ات کمک کردم و اینطوری منو بازی دادین و پولم رو هم گرو کشیدین؟
اگه راست میگی اول پولو بده بعد بیا حرف بزن!
این حرفها رو باید میزدم و نزدم، و جالب اینجاست که بعد دو سال، فهمیدم که چه شانسی آوردم گول اون گریه های سرندیپیتی وار رو نخوردم، هر چند که من ه احمق دلتنگشم!
امروز از اون روزهاست که اصلاً حوصله خودمم ندارم.
نه خودم، نه هیچ کس.
شاید بخاطر دیشب باشه.
شاید هم نه.
دیشب خونه پدری بودم. عمو هم بود. پسرش هم. امروز صبح رفتند آلمان. برای درمان. پسر عمو اوضاعش خوب نیست و درد کهنه سالهاست اذیتش میکنه و اینجا با آزمون خطا کیسه صفرا رو در آوردن و هنوز هم نمیدونن مشکل کجاست. رفتن تا بلکه اونجا کسی چیزی بفهمه.
اونجا، خونه پدر رو میگم، سرگرم حرف و بحث های سفر و سیاست و اقتصاد بودیم و رفتیم سراغ میز شام. پدر به سختی خودش رو به میز رسونده بود و بعد برگشت و روی مبل نشست. تو نگاهش عصبانیت رو دیدم. از شرایطش، از ما، از همه، از زمونه...
هرچی بهش گفتم بیا سر میز، با عصبانیت چیزهایی گفت و ... تهش نه!
وای بر من. وای بر ما. حواسمون نبود. به پدر. اون لحظه دنیا روی سرم خراب شد. به روی کسی نیاوردم. بعدش هر چی سعی کردم که جبران کنم، راه نداد که نداد.
شمال هم این اتفاق افتاده بود. راستی یادم رفت بگم، تعطیلات گذشته رو بردمشون شمال.
روز آخر، جمعه، بیدار شدم و گفتم برگردیم تهران. بابا مخالفت کرد. دلیلش رو که نفهمیدیم. چون هنوز نمیتونه صحبت کنه. ولی خب گفت نه. منم گفتم باشه پس میمونیم و میریم کنار دریا. بابا هم استقبال کرد. نشستیم توی ماشین و نیم ساعتی دنبال یه مسیر گشتم که بتونم ماشین رو ببرم کنار ساحل، که نشد. روز قبلش چند تا ماشین دیده بودم کنار ساحل و به این امید که مسیر رو میتونم پیدا کنم گفتم پدر رو هم میبریم. ولی...
بعد از نیم ساعت غمگین و عصبانی بابا بهمون حالی کرد که منو دم ویلا پیاده کنید و خودتون برید. همین کار رو کردم ولی تو دلم موند که کاش میشد کاری کنم.
رفتم دم ساحل که به بقیه بگو زودتر جمع کنید برگردیم تهران، که دیدم یه وانت مزدا اومد و از دم ساحل رد شد. دست نگه داشتم جلوش و ایستاد. قضیه رو گفتم و قبول کرد که کمک کنه.
با ماشینش از توی یه شرکت ماهیگیری پدر رو آوردیم کنار ساحل، کرایه اش رو گرفت و قرار شد یک ساعت دیگه بیاد و بابا رو برگردونه ویلا.
از کنار ساحل تا ورودی شهرک که ماشین خودم اونجا بود مسیر زیادی بود و قطعا بابا با اون عصای ۳ پایه و وضعیتش نمیتونست از توی اون ماسه های داغ و نرم رد بشه.
یک ساعت گذشت، دو ساعت گذشت، ساعت سوم شروع شد و اوج آفتاب.
هیچ کس تو ساحل نبود. اون وانتی هم که چندین بار بهش گفته بودم دمت گرم خیلی مردی، بخاطر اینکه بقیه پول کرایه رو پس نده، نیوند!
خدایا چه کنم؟
بابا میخندید، خنده عصبی شاید. مامان روحیه میداد اما آفتاب رحم نداشت!
بابا بلند شد از روی صندلیش، عصا رو برداشت و مسیر ویلا رو پیش گرفت. ما بچه ها هم خرت و پرت ها رو برداشتیم و راه افتادیم سمت ویلا. حدود نیم ساعتی گذشت و بعد از چند بار استراحت نیمی از راه طی شده بود. اما قسمت سخت از اینجا به بعد بود.
فکری به ذهنم رسید. رفتم و ماشین خواهرم رو برداشتم و رفتم دم اون شرکت ماهیگیری، در بزرگ و آهنی، دستم رو از لای نرده ها بردم تو و قفل رو باز کردم، ماشین رو انداختم توی مسیری که احتمالا غیر ممکن بود برای یک ماشین سواری که بره، و رفت!
ماشین گیر نکرد، رسیدم دم ساحل، پدر دور بود، تقریبا نیمی از راه رو رفته بود. دویدم سمتش. گفتم بابا ماشین اوردم بیا سوار شو.
نگاهی به عقب کرد و نگاهی به جلو. بریده بود. نای رفت که نداشت هیچ، نای برگشت هم نداشت!
بهش گفتم میای کولت کنم؟
خندید
مامان گفت میتونی؟!
گفتم آره!
یک دست بابا فقط حرکت داره. جلوش خم شدم و گفتم محکم گردنم رو با این دستت بگیر، بلندش کردم و توی ماسه های داغ راه افتادم. وقتی بلندش کردم و میرفتم، پاهام تا مچ توی ماسه های داغ فرو میرفت.
ولی نمیدونم چه انرژیی و از کجا، بابا رو بلند میکرد و من فقط راه میرفتم. تعجب آور بود. مثل فیلمها. مثل فیلمهای جنگی که نیروی زخمی شده روی کول رفیقی حمل میشه و از زیر رگبارهای گلوله رد میشن، رفتم تا دم ماشین.
مامان عقب افتاده بود از من! وقتی رسیدیم بابا سریع سوار ماشین شد و مامان هم. ماشین راه افتاد و ...
اون روز، فهمیدم که انسان، در شرایط سخت، قدرتش ماورای تصور خودش میشه، فهمیدم که بالاخره یکی میاد دست آدم رو میگیره. حتی اگر اون شخص خود آدم باشه.
خب امروز که حالم خوب نیست، باید اونی که بیاد و دستم رو بگیره، خبری ازش نیست.
امروزی که گیر افتادم.
پس...
حالم خوبه!
خودم، فکرم، اراده ام باید دستم رو بگیره و از این مسیر داغ سوزان رد بشم.
ولی یادم نمیره کیا تنهام گذاشتن!