یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

مختصر و مفید!

حالم داره بد میشه از این زمونه!

مرده شوروش رو ببرند!

خدا وکیلی این هم شد روزگار؟!

همچین دلم میخواد اساسی بزنم موتور و گیربکسش رو بیارم پایین تا جیگرم حال بیاد!

........................

شهر قصه

شهر قصه رو که یادتون هست؟

..................

خدا بیامرزدش.

برای دانلود متن این نمایش که به صورت PDF تایپ شده میتونین از اینجا استفاده کنین.


خاله سوسکه رو بادتونه؟


راوی:آره بچه ها اون قدیما تو شهر ما یعنی تو شهر قصه یک خاله سوسکه ای بود...
لپاش مثل تربچه..دهن نگو ، یه غنچه.چشم چی بگم...یه بادوم. که عین شب سیاه بود.خلاصه عین ماه بود
مردم شهر که خوب بودن.آروم و مهربون بودن.ساده و بی ریا بودن.بی غش و با صفا بودن تمومشون ، پیر و جوون یک دل نه صد دل عاشقش بودن.
سوسک سیاه خوشگل یه روز صبح پیرهنشو تنش کرد. پیرهن سرخ گلدار.چادرشو سرش کرد.شلیته پوشید با شلوار.اتل و متل و آلوچه، پاشو گذاشت تو کوچه. با صد تا عور و اطوار اومد میون بازار...
خرس رمال:سلام علیکم آبجی خانوم.بفرمایید . حال شما چطوره؟
خاله سوسکه: سلام و درد پدرم. خاک به گورم ، خاک به سرم، چه حرفها. چلاق بشی ایشالا.نزاکتم خوب چیزیه.خجالتم خوب چیزیه.نه والا؟
رمال: آبجی خانوم ببخشید اگرجسارتی شد.بنده فقط عرض ادب نمودم.
خاله سوسکه: خوب آخه خرس گنده آبجی خانوم نشد اسم.
رمال:پس چی بگم؟ سیاه چشم.سپید رو.سیاه مو.سپید بخت.سیه دل
خاله سوسکه:چه پررو...یه اسم خوب و خوشگل.یه اسم بگو که اسم باشه.جادو کنه ، طلسم باشه.به رنگ گند میم بیاد. به چشم بادومیم بیاد.صدام کنی خوشم بیاد.بهار بشه، نسیم بیاد
رمال: نگو نگو دلم رفت.این دل غافلم رفت
خاله سوسکه: نیگام بکن چه ماهم.با چشمای سیاهم.دهن دارم یه غنچه.ابرو دارم کمونچه.لپام مثل تربچه.قدم ببین، بلنده. گیسم ببین، کمنده
رمال:تو که منو شیدا کردی.خوبه منو پیدا کردی...تو که منو رسوا کردی.غفل دلم وا کردی
****اتل و متل خلیفه ، کیسه خوبه یا لیفه...
رمال: چطوره بگم ضعیفه؟
خاله سوسکه: چشم نخوری الهی با اینهمه سلیقه
رمال: پس چی بگم فدایت؟ فدای خاک پایت
خاله سوسکه:می تونی بگی عزیزم.امیدم.قشنگم.ملوسم...
رمال: قشنگم.ملوسم.امیدمعزیزم.بیا دورت بگردم.به قربونت بگردم....عروسم قشنگم.عروس شوخ و شنگم.تو مال من می شی؟
خاله سوسکه: استغفرالله
رمال: عیال من می شی؟
*****اوه اوه. واه واه!!!!!!
خاله سوسکه: می دونی چیه؟ من زن هر کس نمی شم.هر کس و ناکس نمی شم.
*****اتل و متل بی جنجال جنگیر می خوای یا رمال؟
خاله سوسکه: نه جن گیر. نه رمال.
**** نه اون خوبه نه ایشون.لعنت به هر دوتاشون.
خاله سوسکه: نه جونم.نه عمرم.من زن رمال نمی شم.کاری که رمال می کنه صبح تا غروب فال میگیره.داد می کنه.قال می کنه.هی سرکتاب وا می کنه.فوت می کنه.ورد می خونه.جن می گیره هو می کشه.بعد فال حافظ میگیره تا نصف شب حال میکنه.
****بس که مزخرف می بافه آدمو بی حال می کنه. هرچی ستاره رو هواست ازش اطاعت می کنه.رییس جنا زیر پا چاکرشه.مخلصشه...
وای از اون موقعی که یه جنی رو گیر بیاره. هی جار و جنجال می کنه.ورد می خونه.فوت می کنه.سوت می کشه...دور خودش روی زمین با نوک یک چاقوی تیز خط می کشه...جن زبون بسته روبی حال میکنه. زیر زمین چال می کنه....طلسم و جادو بلده...کفتر و بی بال می کنه...
خاله سوسکه: اول شب ورد عجیبی می خونه غیب می شه.نزدیک صبح دوباره ظاهر می شه.از دهنش بو می یاد. بوی عجیبی که آدم گیج می شه....هوا که روشن می شه.چشاش رو هم می افته ، یواش یواش شل می شه، روی زمین ول می شه.نه جونم نه عمرم.منو بکشی.بالا بری پایین بیای من زن رمال نمی شم....

........................


برای خواندن کل داستان فایل رو دانلود کنین. از صفحه 18 به بعد خاله سوسکست!


بدرود

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین

عاشق شدن

 

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

   
 
 
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی
 
هزار تا نامه داری

  (ایمیل داشتم)



 
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

 

 به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

(رادیو گوش نمیکنم اما از سی دی زیاد شنیدم!)

 
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

 

  از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
 

 آخرین امتحانت رو پاس کنی

 

 کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت
 
می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
 

 توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده
 
نمی کردی پول پیدا کنی
 

  برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و
 
بهش بخندی !!!
 

 تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم
 
طول بکشه
 (چند سال پیش داشتم!)  


 
بدون دلیل بخندی
 

  بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره
 
از شما تعریف می کنه
 (بعضی وقتها بعضی ها ازم تعریف میکردند!)


 از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه
 
هم می تونی بخوابی !

(خیلی کم!)

 

 آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد  شما می یاره
 
 

 عضو یک تیم باشی

 

 از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

(کوهسار!!!)

 

 دوستای جدید پیدا کنی

(خوراکم دوست پیدا کردنه!)
 

 وقتی "اونو" میبینی دلت هری
 
بریزه پایین !
 

 لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
 

 کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
 

 یه  دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
 
ببینید که فرقی نکرده
 

 عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

 

 یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

(!!!!!؟؟؟؟؟!!!!!!!!)


  
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
 
احمقانه ای کردند و بخندی
 
و بخندی و  ....... باز هم بخندی

 

 

 اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

 

 قدرشون روبدونیم

 

 زندگی یک
 
مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک
 
هدیه است که باید ازش لذت برد

 

************ ****
 
وقتی
 
زندگی 100 دلیل برای گریه کردن
به
 
تو نشان میده تو 1000 دلیل
 
برای
 
خندیدن به اون نشون بده.
(چارلی چاپلین)

...........................................................

پ ن :

اوهایی رو که قرمز کردم تجربه کردم. شما هم اگه یه مرور کنین میبینین که اوضاعتون بد نیست!!

قمار عشق

پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم
برگی حکم داشتم
و دیگر هرچه بود ضعیف بود و پایین
بازی شروع شد
حاکم او بود و من محکوم
همه برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند
برگی از جنس وفا رو کرد، من بالاتر آمدم
بازی در دست من افتاد
عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید
و حکم آمد از جنس چشم سیاهش
زندگی اینه دیگه!
حکم پایین من بود و باختم!

انتظار!

خیلی چیزهای دیگه هم نوشته بودم که به همه دوستهام بگم. به اونهایی که هستند و اونهایی که نیستند. اونهایی که بودند و حالا غیب شدند! اونهایی که یواشکی میومدند و میرفتند. اونهایی که دیگه هیچ وفت نمیان حتی اگه کلاهشون بیافته! و اونهایی که دیگه بین ما نیستند تا بیان!!

با جملات نوشته شدم حال نکردم پاک کردم. اما این یکی رو گذاشتم بمونه!!!

اگه فقط یه لحظه و یکبار حتی به اشتباه احساس خوشبختی کنی کافیه

تا یک عمربا خاطره ش در حسرت تکرارش زندگی کنی.


بدرود

چهارده سال پیش......

چهارده سال پیش در چنین روزی بنده داشتم درس میخوندم تا امتحان تاریخ رو که تجدید شده بودم رو دوباره بدم!

هیچ اتفاق و خاطره خواصی هم ندارم جز اینکه از مدرسه میرفتم مغازه بابام و هم کار میکردم و هم درس میخوندم!

اما یه چیزی رو خوب یادم میاد و اون هم این بود که خرداد سال 74 توی حیاط خونه پدری ماشین بابا رو با آنچنان سرعتی کوبیدم به دیوار که غیر از اینکه صندوق عقب ماشین کلاً جمع شد، کف ماشین قلمبه اومد بالا و حتر کمک فنر چرخ جلو از ضربه شدت ضربه شکست!!

کف حیاط 12 متر رد تیک آف لاستیک ماشین موزاییکها رو بجای سیاه سفید کرده بود!!

اون لحظه هنوز جلوی چشممه! اولین و آخرین تصادف وحشتناک فرهاد اون روز بود!

چیه؟ تعجب میکنین؟ اونهایی که منو میشناسن فکر میکنن که من از جنس تصادف نیستم! با خودشون میگن مگه میشه فرهاد تصادف کنه!!!

اما من هم یک تصادف دارم تو پروندم که مال 14 سال پیشه! بعد از اون روز هم اولین تجدیدی عمرم رو تجربه کردم! فرداش امتحان تاریخ بود و من آوردم 3 !!!

تابستان سر کلاس رفتن با ارازل و اوباش فعلی برای خودش تجربه ای بود!

به هیچ کس نگفتم که تجدید شدم! کلاس سوم راهنمایی بودم اون موقع!

فکر کنم حتی به بابا و مامانم هم نگفته باشم!

 

………………………

این پست به درخواست گل آبی بود!

بد فکری نیست که شماها هم یه سری به 14 سال پیش خودتون بزنین!!

راستی چرا 14 ؟!!!

بدرود

من و روح!

آخه بعضی موقع ها خیلی طول می کشه تا درستش کنه. من خیلی وقته تو دست و پاش نیستم ولی نمی دونم چرا سه چرخه آرزو ها مو درست نمی کنه  بازی داره تموم می شه زیاد وقت نداریم.

 

یکی از همسایه ها جمله های بالا رو برای پست قبلی گذاشته.

یاد کتابی افتادم که شروعش با مجادله روح و جسم یک جنین بود. جنینی که توی شکم مادر بود.

...................................................................

قسمتی از مقدمه دکتر وین دایر در کتاب "خود مقدس شما":

"تصور کن دو طفل محبوس در رحم مادر که یکی را "من" و دیگری را "روح" می نامیم, چنین مکالمه ای با هم داشته باشند:

روح به من می گوید:

می دانم پذیرفتن این مطلب برایت مشکل است, ولی من ایمان دارم که بعد از مرگ زندگی وجود دارد.

من جواب می دهد:

چرند نگو! به دور و برت  نگاه کن هر چه هست همین است! چرا همیشه به دنبال چیزهای غیر واقعی هستی؟ سرنوشت خود را بپذیر راحت باش و مزخرفات زندگی بعد از مرگ را فراموش کن.

 روح لحظه ای آرام میگیرد ولی صدای درونیش نمی گذارد آرام باشد:

من عصبانی نشو ولی حالا حرف دیگری دارم, اینکه مادری هم وجود دارد...

 من با ریشخندی می گوید:

مادر؟ چطور میتوانی اینقدر مزخرف باشی؟ تو هرگز مادر ندیده ای چرا نمیخواهی بپذیری هر چه هست همین است؟ عقیده ی مادر داشتن دیوانگی است تو و من اینجا تنها هستیم این واقعیت توست. حالا به این رشته بچسب به گوشه ای برو  و دست از این مزخرف گویی بردار و به من اعتماد کن مادری در کار نیست

 روح با بی میلی ساکت شد اما دوباره بیقراریش او را به حرف آورد و گفت:

 من لطفا بدون جبهه گیری در برابر عقیده من گوش بده! من فکر میکنم این فشارهایی ک به من و تو وارد میشود و حرکاتی که گه گاه از ناراحتی میکنیم و جابجاشدن دائمی و هر چه اتفاق می افتد همه باعث رشد ما میشوند و ما را برای رفتن به جایی که قرار است بزودی تجربه اش کنیم امده مینماید

 من جواب داد:

حالا دیگر یقین پیدا کردم که تو دیوانه شده ای. هرچه تاحالا دیده ای تاریکی بوده تو هرگز نوری را ندیده ای اصلا چطور به این جور چیزها فکر میکنی؟  آن حرکات و فشارهایی که احساس میکنی واقعیت تو هستند تو یک موجود جدا هستی این سفر توست. تاریکی فشار  و احساس اسارتی که داری مربوط به زندگی است تا زنده ای باید با آنها مبارزه کنی حالا رشته ات را بچسب و آرام بگیر

 روح مدتی آرام گرفت ولی بالاخره طاقت نیاورد:

من فقط یک حرف دیگر میزنم و دیگر مزاحمت نمی شوم

من با بی حوصلگی گفت:

خوب بگو

روح: من معتقدم همه این فشارها و ناراحتی ها نه تنها مارا به یک نور آسمانی هدایت میکند بلکه بعد از تجربه آن نور ما با مادرمان روبه رو شده و جذبه فوق العاده  بی نظیری را تجربه خواهیم کرد

من: ای روح حالا دیگر مطمئن شدم که عقلت را از دست داده ای ..."

................................................................

 

چرا فکر میکنی بازی فقط همینه؟! شاید قراره این بازی حالا حالا ها ادامه داشته باشه!

البته من نمیدونم و کسی هم نتونسته بهم ثابت کنه! اما مواقعی که خیلی از فشارهای اینجا اذیت میشم ترجیه میدم که باور کنم قراره از شکم مادرم خارج بشم! قراره این سختی خا پلی باشه برای آرامشهای بیشتر و بهتر. یا همین دنیا و یا جایی دیگه!

 

بدرود

آرزوهای شکسته!

چند روز پیش گلپسر دومین سه چرخش رو هم شکست!

غروب بود و با دوستهاش توی کوچه مشغول بازی بود که دیدم چند دقیقه ای صداش نمیاد. آخه منم توی کوچه داشتم با دوستم حرف میزدم. سرک کشیدم ته کوچه که دیدم اون وسط مشغول درست کردن چرخشه و همبازی هاش هم دورش جمع شدند و نگاهش میکنند. چرخ جلو از بیخ کنده شده بود! اون هم سعی میکرد دوباره بچسبونتش سر جاش. خوب نمیشد! یا بهتر بگم کار اون نبود!

رفتم پیشش و بهش گفتم عیبی نداره بابایی بیارش خودم برات درست میکنم. اون هم توضیح میداد که چی شده که شکسته! یادمه وقتی دومی رو براش میخریدم به فروشنده تاکید کرده بودم محکمترینش رو بده و فکر میکنم که محکمترین رو خریده بودم ولی خوب شکسته بود!!

سه چرخه رو بردم توی پارکینگ تا درستش کنم و جوشش بدم. توی پارکینگ خونه ما یک مکانیکیه و همه چیز هست. همینطور که مشغول درست کردن و جوشکاری بودم گلپسر تو دست و پام بود. هی میومد و مهندس بازی در میاورد و نمیذاشت کارم رو بکنم. چند بار هم فرستادمش دنبال نخود سیاه که فایده ای نداشت.

چند بار بهش گفتم بابا جون زدی شکستی حالا هم نمیزاری درستش کنم؟ خوب امان بده تا درستش کنم! اون هم غر غر میکرد و فضولی که یالا درستش کن یا بزار خودم درستش کنم!!

تا اینجا رو داشته باش.

دیشب با خودم و خدا خلوت کرده بودم. توی شلوغی بود اما من اونجا نبودم و رفته بودم پیش خدا!! آرزوهای شکستم رو برده بودم تا برام درستش کنه!

فهمیدی چی میخوام بگم؟؟

افتاد؟

آره. درست حدس زدی. خدا بهم گفت بنده من امان بده و فضولی نکن و بزار تا درستش کنم! تو همیشه آرزوهات رو میشکنی و تکه تکه میکنی و یاد من می افتی! عیبی نداره. من هم میگم درست میکنم. اما خوب چرا امان نمیدی؟! تازه بعضی وقتها هم شاکی میشی و همونطور شکسته بر میداری و میبری که خودت درستش کنی!!

امان بده!

 

بدرود

رهآر

از هر دری سخنی!


چند تا حرف با چند دسته از آدما دارم. چند روزی هست با خودم کلنجار میرم که بگم یا نگم که تصمیم گرفتم بعضی هاش رو بگم.

 

آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم!

 

جریانات سیاسی مملکت رو که همه در جریان هستین. ا.ن. باز هم شد رییس جمهور! و سبزها و سفید ها کماکان قبول ندارند و به اعتراضات ادامه میدن.

در رابطه با سیاست زیاد نمی خوام چیزی بگم غیر از اینکه آروز کنم زودتر زندانی ها آزاد بشن و برن اونور و تعریف کنند که جریان چی بوده و چرا اون اعترافها انجام شد! ما که میدونیم. بگن برای اونهایی که نمیدونند! این مقدمه بود!


و اما بقیه عالم و آدم!

 

اول بگم که میگن آبی که ریخت دیگه بر نمیگرده، حرفی که زده شد دیگه زده شده، اس ام اسی که رفت دیگه رفته، ایمیل و کامنت هم همینطور!

و این چیزهای بالا بعضی مواقع تاثیرشون تا آخر عمر روی روح و ذهن و حتی زندگی افراد تاثیر میزاره. حالا اینکه زننده اون حرفها دلیلش چی بوده و چرا اونکار رو کرده هم شاید دیگه مهم نباشه!

پس، یادگرفتم قبل از اینکه آب بریزه کمی بیشتر فکر کنم! از جنون آنی جلوگیری کنم و مواظب عواقبش باشم!

 

دوم اینکه فرهاد اسم یک مرده! و مرد باید روی حرفش و قولش بایسته. حتی اگه بقیه به قولشون عمل نکنند! پس اینو اینجا نوشتم تا خودمم هم یادم بمونه که روی قولهام بایستم!

 

سوم گله دارم!!

گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست

راستش اصلاً حال نمیکنم با اونهایی که صورت مساله رو بجای حل کردن پاک میکنن! اونهایی که عرضه حل مشکل رو ندارن و فقط ادعا! بعد هم تا مشکل پیش بیاد جیغ و داد و فریاد و بعد هم فرار!

حال نمیکنم و مطمئنم خودشون هم با خودشون حال نمیکنن!

 

چهارم ما جونمون رو گذاشتیم کف دستمون و داریم برای زندگی بهتر یه کارایی میکنم. پس کسی نه میتونه و نه راه به جایی میبره اگه بخواد با تهدید کسی که پاکباخته است امتیاز بگیره یا اونو مجبور به کاری با توقف از انجام کاری بکنه! باید یار بگیریم که با هر کسی چطور میشه رفتار کرد!

 

پنجم ما کامپیوتری ها یکمی زیادی دیجیتالیم! یعنی صفر و یک! نیم هم نداریم! اگه مثل من خوش بین و مثبت باشه که با یک شروع میشه. با پالسهای معمولی و خفیف و حتی کمی قوی هم یک میمونه. اما وقتی صفر شد دیگه صفر شده! شاید هم هیچ وقت یا خیلی سخت باز یک بشه! اهل اینکه حالا بیا امروز یک باش و فردا باز صفر باش و بعد هم باش و هم نباش و ارفاق بده و ال کن و بل کن هم نیست!

بند چون بگسست بگسست!

 

آخری هم اینکه دنیای ما دنیای وارونه وارونه است! هر چی بیتشر بهش نگاه میکنی بیشتر میبینی که آدما سر جای خودشون نیستند! نوجونی و دوران بازی رو کار میکنند! جوونی و دوران عشق رو درس میخونند یا کار میکنند و فراموش میکنند که عمر تا ابد منتظر نمیمونه! میانسالی عاشق میشن!! سر پیری هم معرکه گیری میکنند!!

راستی از اونهایی که خودشون یه غلطی میکنند و کردند بعیده این کارها!!

 

برای آخرش هم این شعر رو داشته باشین:

آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
شما که حرمت عشق رو شکستین
کمر به کشتن عاطفه بستین
شما که روی دل قیمت گذاشتین
که حرمت عشق رو نگه نداشتین
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم
فریاد من شکایت یه روح بی قراره
روحی که خسته از همه زخمی روزگاره
گلایه من از شما حکایت خودم نیست
برای من که از شما سوختن و گم شدن نیست
اگه عشقی نباشه آدمی نیست
اگه آدم نباشه زندگی نیست
نپرس از من چه آمد بر سر عشق
جواب من به جز شرمندگی نیست
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از عالم و آدم گله دارم
آهای مردم دنیا
آهای مردم دنیا
گله دارم گله دارم
من از دست خدا هم گله دارم گله دارم

 

بدرود.

ته لیف!

ما رفدیم برای ته لیف رییس جمهور موسوی!

دعا یادتون نره!

................................

پ.ن:

ما برگشتیم.

سالم.

فقط کمی گاز اشک آور!!

مرحبا بر ایرانی با غیرت. مرحبا بر شیر زنان ایرانی!

نی نامه و تفسیری خودمانی از فرهاد برای فرهاد!

نی نامه محشره! نمیدونم تا حالا چند بار اینو خوندم و چند بار تو چند تا وبلاگ گذاشتمش!

اما با خوندن هر بیتش داستانی از زندگی من جلوی چشمم ورق میخوره! مطمئنم برای خیلی از شما ها هم همینطوره!

 

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
شکایت از جدایی!! توضیح داره؟؟ اصلاً توضیح لازم داره! تو چند تا پست شاکی بودم از جدایی!!


کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

شرح بدم؟!! باز هم تو همین یادایام هست!! خیلی از همسایه ها هم با من ناله سر دادند!

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

اون روزهایی که میطلبیدم کسانی رو که بیان و بخونن یادایام رو! بیان و دردهام رو بشنون! دنبال کسانی بودم که شبیه خودم باشند! چند تا همسایه هم درد هم دور هم جمع شدیم تا ...

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

بعضی وقتها هم خسته شدم! خواستم که من نباشم! یادتونه؟ دیگه من من نبودم! اما برگشتم به همون فرهاد!

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

تو زندگیم با آدمهای متفاوتی بر خوردم! هم با خوشحالان نشستم و هم با بد حالان!

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من

اما کی بود که بفهمه تو دل من چی میگذشت؟ کی راز های سر به مهرم رو فهمید؟ چون همه از جنس خودشون بودند و نه از جنس فرهاد!


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

کنایه ها رو کی فهمید؟ به در گفتم تا دیوار بشنونه! کسی متوجه شد؟ کسی از ناله های من فهمید که دردم چی بود؟ نفهمیدند! چون آن نور نیست!

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

از نشانه ها گفتم! از دیده ها! از شنیده ها! اما کی به درک درونیش اهمیت میده؟!

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

بی تفاوت از ناله های نی گذشتیم! نشانه ها رو تصادفی احمقانه شمردیم! اما اینها آتش بودند و حقیقت!

نیست باد؟!!! این دیگه از جنس من نیست! نفرین کار من نیست!

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

آتش عشق بود که یادایام رو بعضی وقتها دلنشین میکرد! عشق بود که می ررو گیرا میکرد! می بدون عشق کاری ازش بر نمیاد!

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

اونایی هم که همدرد فرهاد بودند، با فرهاد همراه شدند! ناله های عشقی که از یادایام بلند میشد، دل بعضی ها رو هم لرزوند!

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

..............

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

اما کسانی هم بودند که حرف من هیچ تاثیری روشون نداشت!

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها خیلی وقته که با سوزها همراه شدند!

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست!

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد
دیگه دیر شده! برم به خانه تنهایی خودم و ادامه تنها در خانه!


درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

 

 

فال قهوه!


راستش زیاد به این چیزها عقیده ندارم. یعنی تا همین چند وقت پیش که اصلاً عقیده نداشتم و کسایی هم که به این چیزها عقیده داشتند رو مسخره میکردم. هر وقت هم که اینکارو میکردم برای سرگرمی بوده و بس! همین که سعی کنم چیزی توی فنجون ببینم و از اینکه چیزی که میبینی یعنی چی هم اصلاً سر در نمیارم. البته یه چیزهایی بهم یاد دادن اما جز دیدن چیزی توی فنجون چیزی حالیم نیست!

بهمن ماه پارسال که مصادف بود با آخرین روزهای آزادی قبل از برگشتن عیال، همونطور که تو پست قبل گفتم بعضی از شبها رو به فنجون گردی میگذروندم. بعد هم مسافرتی بود به اصفهان برای یک همایش که گلپسر رو برگردوندم و مابقی ماجرا. اما یک اتفاق جالب که توی اون همایش افتاد شبی بود که توی هتل جناب آقای رییس بزرگ سابق (خدا رو شکر دیگه رییس ندارم) برای بدست آوردن معترضین به وضعیت که من هم یکی از مهمترینشون بودم همه رو دعوت کردند برای نوشیدن قهوه. رییس جدید هم که تازه از فرانسه تشریف آورده بودند، دعوت بودند. همه نشستیم و قهوه ها رو نوشیدیم که به پیشنهاد من برای تفریح قرار شد که فال قهوه هم گرفته بشه. نیت همه آینده شغلی و حقوقشون توی شرکت بود! (این هم به پیشنهاد من بود) فنجونها همه چپه شد و همه شروع کردند به نگاه کردن که ببیند چی تو سرنوشت قهوه ای شون افتاده. خوب یادمه که فال من یک مرد ایستاده بود که دستش رو به سمت جلو دراز کرده بود و انگشتان دست بسته و انگشت شصت باز!!! گرفتین دیگه؟! همون ب ی ل ا خ خودمون. من هم که حسابی اون شب خوشمزگیم گل کرده بود و از شش طرف رییس بزرگ رو مورد حمله شوخی و جدی قرار داده بودم، به این هم گیر دادم و گفتم ببینین!! فکر کنم باز هم سر کاریم و خبری از افزایشش حقوق نیست!!

همه خندیدند ولی رییس جدیده که اجنبی بود گفت ولی این که یعنی پیروزی!! این یعنی حتماً این مرتبه به قولها عمل میشه و تا یک ماه آینده حقوقت درست میشه! (بچم چقدر ساده بود اون موقع)

من هم کنار دستش نشسته بودم و بهش حالی کردم بابا تو ایران این معنی پیروزی نداره و معنیش اینه!!

اون هم مصرانه میگفت که نه چون اینجا شرکت فرانسویه شما باید معنی فرانسویش رو برداشت کنی و خیالت راحت که ایندفعه حله! من بهت قول میدم! خلاصه تنها کسی که این فال رو جدی گرفته بود همین رفیق فرانسویمون بود که سعی هم داشت منو متقاعد کنه که این یعنی پیروزی! بنده خدا خبر نداشت که بابا اولاً ما رو فال حساب نمیکنیم و دوماً قول اون کشکه و تا رییس بزرگه چیزی نخواد هیچ اتفاقی نمی افته!

کمتر از یک ماه از اون تاریخ گذشته بود که من اخراج شدم!!

اون موقع ها اصلاً یادم به فال اون شب نبود و امشب با دیدن فال جدید خودم یادم افتاد به اون فال!

یکمی به این نشونه ها معتقد شدم! به فال نه! اما این نشونه ها حتماً یک چیزی میخوان بگن!!

چیه؟ این حرفها از یک مهندس اون هم مهندس کامپیوتر که همه چیزش باید بر اساس محاسبه و صفر و یک باشه بعیده؟

میدونم! اما یک کم هم خودتون رو بزارین جای من! دهنم سرویس شده از این نشونه ها!

و اما فال امشب من!

یک چیز عجیبی اومده! احتمالاً صبح عکسهاش رو هم میزارم تا ببینین! تو این همه فال بازی که کرده بودم این همه شکل صورت نیومده بود!

اولین چیزهایی که دیدم اینها بود:

توی نعلبکی یک مرد با موهای کوتاه که بالا هم زده دستش رو آورده جلو و یک چسزس شبیه کلت دستشه! حالا کیو میخواد بکشه خدا میدونه!

توی فنجون. یک دختر با ابروهای کشیده و چشم درشت لبه بالای فنجونه و داره به بالا نگاه میکنه و میره بالا! دختره دهن نداره! فکذ کنم دهنشو بستن! یک پیرزن جادوگر با دماغ دراز که نوکش رو به پایین فر خورده (مثل کارتونها) با گردن خیلی دراز و چشمانی بسته زیر دخترست و داره میخنده! به چی؟ نمیدونم!

یک مرد اخمو و بداخلاق پشتش رو کرده به دختره و جادوگره!

یک جغد شاخدار با نگرانی داره به دختره نگاه میکنه! راستش با جغد زیاد حال نمیکنم!

یک چیزی شبیه به قایق هم همه اینهایی که تا حالا گفتم رو توی خودش جمع کرده! حالا کجا داره میبره؟ نمیدونم! ولی 2 تا چشم و یک دهن نگران و کمی هم ترسناک قسمتی از بدنه قایقه که شبیه به یک شبه ذل زده به دختره!

معمولاً توی همه فالهای من ستونهای زیادی هست که توی این هم هست! میگن ستون خوبه! من که سر در نمیارم! اما یک چیزی شبیه به یک صورت گربه پایین یکی از ستونها نشسته! حالا گربهه با ستونها چیکار داره، باز هم نمیدونم!

یک میمون هم کناره اون جادوگره هست که داره میخنده! به کی؟ من؟ نمیدونم!

دیگه ساعت از دو هم گذشت. کافی شاپ تعطیله. برین بخوابین اگه با این همه قهوه ای که خوردین تونستین!!

 

بدرود.

کافی شاپ فرهاد و ....

با وجود اینکه تو این چند سال تنهایی رو خیلی تجربه کردم و خیلی وقتها تنها بودم و گاهی هم از تنهایی گله کردم، اما خنوز هم تنهایی رو دوست دارم.

رفتن عیال باعث شد که باز هم کمی تنهایی رو مزه مزه کنم و یادایامی کنم از پاییز و زمستان 87. روزهایی که دلم براشون تنگ شده! روزهایی که گذشت و شاید هم دیگه هیچ وقت تکرار نشن.

شبهایی که می آمدم و خونه و کافی شاپ فرهاد پذیرای من بود! شبهایی که قهوه درست میکردم و عطر قهوه کل آپارتمان رو بر میداشت! بوی قهوه منو یاد رستورانها و بارهای اروپا مینداخت و مست از بوی قهوه، فال قهوه میگرفتم و حاثظ میخوندم و صدای تیک تاک ساعت و چکه آب رو عذاب آور میدونستم قافل از اینکه عذابهای دیگه ای هم هستند!

حالا دیگه بوی قهوه بجای اینکه منو به یاد اون شانزلیزه پاریس بندازه و بارسلون خاطره انگیز، منو یاد اون روزهای کافی شاپ فرهاد میندازه!

خانه پدری دو کوچه پایینتر و خانه دوست هم نزدیک؛ اما فرهاد ترجیه داد که باز هم کافی شاپش رو تنهایی باز کنه و بوی قهوه رو راه بندازه اینبار دیگه حافظ نخونه! به صدای تیک تاک ساعت هم کاری نداشته باشه و از تنهاییش لذت ببره! اما مگه میشه؟

مثل خیلی از وقتهای دیگه، خاطرات مثل فیلم از جلوی چشم فرهاد رد میشه و قطره اشکی سر میخوره و میاد روی گونه!

اما خوب اون هم چاره داره. مگه نه؟ چاره اش هم اینه که دستت رو بکشی روی گونه و  اون قطره اشک رو ترورش کنی تا درس عبرتی بشه برای بقیه اشکهای سرکش!

چه بویی!! بوی قهوه همه جا پیچید! ام بی سی اکشن هم که یه فیلم توپ داره! چی از این بهتر؟!

 

بدرود!

روزانه!!

عیال دیشب رفتند اصفهان!

باز هم تنها در خانه شروع شد!

من هم اینروزها حسابی سرم با گوشی جدید گرمه!!

دیشب هم یک خوابی دیدم که بماند...!!

بعضی وقتها اثرات یک حرف یا یک تا آخر عمر روی دهن آدم تاثیر میذاره. هر کاری هم میکنی نمیتونی فراموشش کنی. اما چه میشه کرد؟ حرفیه که زده شده و اتفاقیه که افتاده!

تنها کاری که میشه کرد اینه که سعی کنی تکرار نشه!


.............................

پ ن :

راستی خبری از م.ز. نیست؟!!

اگه هستی و سالمی و روبراه خبری از خودت بده.

آزادی یک دوست!

دیروز براش یک آرزویی کردم. امروز براورده شد!

کاش از خدا چندتا چیز دیگه هم خواسته بودم!

فکر کنم دیروز روز آرزوهای من بود و خالا دیگه تمام شد!!!

خدایا شکرت.

خدایا باز هم از این فرصتها بده!


...........................................

پ ن :

خرید درمانی چیزی بود که از یکی از همسایه ها یاد گرفتم!

اما خرج داره ها!!!!

ولی حال داد!

آنکس که....

امروز حس میکنم که آرومترم! چرا رو هم خودم درست نمیدونم!

فکر کنم باید بگم خدایا شکرت!

یکی از همسایه ها هم که خدا بخواد داره گره مشکلش باز میشه.

صبح براش یک آروزیی کردم و چند ساعت بعد خبر خوبی با خوشحالی ازش گرفتم!!

کاش چند تا آروز هم برای خودم کرده بودم!!!

راستی این جملات از صبح باز افتاده تو دهنم!

 

آنکس که بداند و بداند که بداند
اسب خرد از گنبد گردون بجهاند


آنکس که بداند و نداند که بداند
بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند
لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند و نداند که نداند
در جهل مرکب ابدالدهر بماند

آینه!

اولین وبلاگ رو با این ترانه شروع کردم. یعنی شروع از جایی بود که به این ترانه از فرهاد گوش میکردم.

توی ماشین!

فکر کنم 4 سال پیش بود!

آره! چهار سال پیش! با دقیقاً یادمه که کجا بودم! میدان نقش جهان اصفهان. توی ماشین قدیمیم!

با گوش کردن به این ترانه خودمو داشتم توی آینه نگاه میکردم!


.........................................................................................

می‌بینم صورتمو تو آینه،
با لبی خسته می‌پرسم از خودم :
این غریبه کیه ؟ از من چی می‌خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم ؟

باورم نمیشه هر چی می بینم ،
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم ،
به خودم می‌گم که این صورتکه ،
می‌تونم از صورتم ورش دارم!

می‌کشم دست‌ام‌و روی صورت‌ام،
هر چی باید بدونم دست‌ام می‌گه،
من‌و توی آینه نشون می‌ده،
می‌گه: این تو ای، نه هیچ کس دیگه!

جای پاهای تموم قصه‌ها،
رنگ غربت تو تموم لحظه‌ها،
مونده روی صورت‌ات تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا!

*

آینه می‌گه: تو همون ای که یه روز
می‌خواستی خورشیدو با دست بگیری،
ولی امروز شهر شب خونه‌ت شده،
داری بی‌صدا تو قلب‌ات می‌میری!

می‌شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته‌ها حرف بزنه!
آینه می‌شکنه هزار تیکه می‌شه،
اما باز تو هر تیکه‌ش عکس من ئه!

عکسا با دهن‌کجی به‌ام می‌گن:
چشم امید و ببر از آسمون!
روزا با هم دیگه فرقی ندارن،
بوی کهنه‌گی می‌دن تموم‌شون!

بن بست!

کوهسار بودم

تنها

یکی از همین روزهای سرگردانی و ...

چند ساعتی اصلاً نبودم. شاید دو ساعت.

چی شد که برگشتم بماند!

از همین تصادفهای الکی که اینروزها زیاد پیش میاد!

.....

یه چیزی شبیه یه دره کوچیک که دور تا دورش 3 تا تپه بود. خودم رو خر کشون رسوندم تا بالای تپه و پیش ماشین. نمیتونستم برونم. دو نفر اونجا بودند. یک پسر و یک دختر. یک سمند یشمی هم داشتند. نیم ساعتی نشستم تا آرومتر بشم و شاید بتونم رانندگی کنم. دختر و پسر با هم دعواشون شده بود. پسر عصبانی بود. بلند بلند شکوه میکرد که: تو که میدونستی همه چیز من بودی. من برات ال نکردم؟ من برات بل نکردم؟ تو همش زیر آبی رفتی! تو همش خیانت کردی! میدیدی دوستت دارم و انگار نه انگار! من باهات صادق بودم و تو همش پیچوندی!

چند دقیقه ای همش داد زد و شکوه. دختره هم هیچ نگفت و فقط سرش رو انداخته بود پایین.

یا شاید هم میگفت و من نمیشنیدم! چون اون یواش حرف میزد. پسر آرومتر شد. با هم رفتند و کنار هم نشستند. لب سراشیبی تپه به سمت پایین دره.

یواش یواش حرف میزدند. با خودم گفتم که دیگه تمام شد! خداروشکر. اینها هم آشتی کردند!! اما چند دقیقه بعد دوباره پسر گر گرفت! سرش رو گرفت توی دستش و گریه میکرد!!

دختر هم یک اسپری (تنفسی)از کیفش در آورد و چند تا پاف تنفس کرد. پسر باز آروم شد و با شروع کرد : ما با هم داشتیم میرفتیم. توی یک مسیر. سعتمون هم یکی بود. مقصدمون هم یکی بود. خوب داشتیم پیش میرفتیم. اما تو لایی کشیدی! (اینجا ها رو با عصبانیت میگفت) ویراژ دادی! به تابلوها توجه نکردی. حرفم رو گوش ندادی. هی لایی کشیدی. هی گفتم نکن. هی لایی کشیدی!

دختر پرید وسط حرفش و گفت هی نگو هی! یکبار فقط! فقط یبار بود!

پسر با صدای آروم یک چیزی رو بهش گفت! فکر میکنم فهمیده بود که من دارم یواشکی گوش میکنم و نمیخواست که بشنوم که چند بار و چی بوده جریان لایی کشی خانوم! البته با اون وضعی که من از توی اون درخ اومده بودم بالا خوب مشکوک هم میزدم!!

خلاصه جناب پسر بعد از یادآوری دوباره ادامه داد که هی لایی کشیدی! به تابلو ها هم توجه نکردی! این شد که مسیر رو اشتباه رفتی! رفتی تو کوچه بن بست!!

حرفش به اینجا که رسید چقدر یاد خودم افتادم! من هم همیشه تند رفته بودم!

پسر آرومتر شد  گفت: سارا، سارای من تند رفتی! تخت گاز رفتی و حالا کشوندیمون به اینجا!!

اینجا تازه فهمیدم اسم اون خانوم سارا بود!

سارا گفت که حب حالا میگی من چیکار کنم؟

پسر: بگو من چیکار کنم؟؟ تو وقت من و عشق من و عمر منو تلف کردی! باید جواب بدی! (اینجا ها رو باز با عصبانیت میگفت)

اما دختر هیچ نمیگفت!

دیدم اوضاع داره بیریخت میشه. گفتم شاید الان اگه نباشم بهتره باشه. خواستم برم نتونستم. هنوز بدنم آمادگی رانندگی توی اون جاده رو نداشت. ماشین رو روشن کردم. بوق زدم. پسر توجه اش به سمت من جلب شد. اشاره کردم بیاد. اومد. گفتم تا کی اینجا هستین؟ (غروب شده بود و غروب خورشید توی کوهسار رو باز هم تماشا کرده بودم)

گفت که چطور مگه؟

گفتم دوستت رانندگی بلده؟

گفت آره چطور مگه؟

گفتم میخوام اگه برات زحمتی نیست ماشین منو تا پایین بیاری من حالم خوب نیست!

گفت باشه. همون موقع که اومدی بالا فهمیدم حالت خوب نیست. پرت شدی پایین؟

گفتم:.....

 

پسر پشت ماشین من نشست و دختر هم با ماشین پسر. مسیر جاده خاکی رو رد کردند و پسر شروع کرد: حاجی جاده خاکی زدی؟ تو هم تند رفتی دیگه! به سارا هم همینو میگم. میگم تند نرو اما میره!

چند دقیقه ای همش فک زد و گفت تند نرو و به تابلو ها دقت کن تا نری تو بن بست که مجبور بشی دنده عقب بری!

موقع پیاده شدن یک جمله ای بهم گفت که هنگ کردم!

گفت اومده بودم بکشمش! پشیمون شدم!

 

 

بدرود

آهم!

در من آهی نهفته است و با هر باز دم امید این است که فرو ریزد دیوارهای مستحکم آهم

اما صد افسوس که هر دم بر بلندای دیوار آهم افزوده میشود.

آری، اینک این دل خسته پر از آه شده و امیدی به خالی شدن و رسیدن بی حتی پوچی نیست!

چه میشود کرد؟ جز شکوه و نوشتن در این گاه خاکستری!

روزها با سوزها همراه شد و نیست کسی را یارای این دل پر آه!

این دل پر آه فریاد میخواهد! جایی میخواهد تا برود و با فریاد شاید بتواند دیوار آه را بشکند!

فریاد فرهاد شاید کلنگی باشد بر پی این دیوار بلند و زشت آه!

امروز شاید مجالی باشد! مجالی باشد تا فرود آورم این دیوار را که شکستنش را محال میپندارم!

مجالی برای محالی زجر آور!

امروز رو غنیمت میشمارم برای مبارزه با این آه!

و اما دژخیم ملت، من برای شکستن آهم می آیم و تو!  با فریاد هم تو را و هم آهم را در هم خواهم شکست!

میدانم که سرنوشت من این است که تو دشمنم باشی، اما بدان که سرنوشت تو پایداری نیست و تو هم مانند دیوار آه دل من فرو خواهی ریخت.

 

بدرود.


پ ن :

ساعت 4:30 یکدفعه سر درد بدی گرفتم! حالا که میخواستم برم شلوغبازی تو ونک! تظاهرات!

مدتها بود سردرد نگرفته بودم!

این هم یعنی یک نشونه است؟؟؟

بی اهمیت به نشونه ها

ما رفتیم

بدرود


دنیای ما قصه نبود!!

یکمی زیادی بهم بر خورده!

اما فدای سرم!!

این نیز میگذرد!

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود
لخت و عور تنگ غروب
سه پری نشسته بود
زار و زار گریه می‌کردن پریا
مثل ابرای بهار
گریه می‌کردن پریا
از افق جیرنگ جیرینگ صدای زنجیر میومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر میومد

پریا گشنتونه
پریا تشنتونه
پریا خسته شدین
مرغ پر بسته شدین
چیه این های‌هایتون
گریتون وای‌وایتون
گریتون وای‌وایتون

پریای نازنین
چتونه زار می‌زنین
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی‌گین که برف میاد
نمی‌گین بارون میاد
نمی‌ترسین پریا

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سربسته نبود
دنیای ما عیــونه
هرکی می‌خواد بدونه
دینای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هرکی باهاش کار داره
دلش خبردار داره
دنیای ما بــزرگه
پر از شغال و گرگه
دنیای ما همینه
بخوای نخواهی ایـنه
بخوای نخواهی ایـنه


شاملو