یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

یادایام

خاطرات ، احساسات و داستانهای من

می تراود مهتاب

بعضی از حرفها از بعضی از آدمها خیلی آدم رو میسوزونه. اما خودت به درک! هدفت چیزه دیگه ای بوده و فکر میکردی داری کار درستی میکنی و شاید هم به نظرت تنها راه بوده.

دیروز یک معامله ای کردم. دو طرف معامله قولهایی دادیم! من روی قولم هستم. امیدوارم اونطرف هم باشه! اینو اینجا نوشتم تا یادم بمونه که چه قولی دادم و روی حرفم بایستم.

من میدونم که روی حرفم ایستادم اما نمیدونم که اون طرف معامله هم به قول خودش عمل میکنه یا نه!

امیدوارم بکنه! هر چند که تو این زمونه کم میشه رو حرف کسی حساب کرد اما هم اینکه چاره ای ندارم و هم اینکه حسم میگه اینبار میشه روی قول حساب کرد!

امروز اگه حوصله کنم چند تا پست دیگه هم مینویسم تا ....

بیخیال!

 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

 

نگران با من استاده سحر

صبح می خواهد از من

کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر

در جگر لیکن خاری

از ره این سفرم می شکند .

 

نازک آرای تن ساق گلی

که به جانش کشتم

و به جان دادمش آب

ای دریغا به برم می شکند.

 

دستها می سایم

تا دری بگشایم

بر عبث می پایم

که به در کس آید

در و دیوار به هم ریخته شان

بر سرم می شکند.

 

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.